بسم رب الحسين عليه السلام
موضوع: فلسفه نوروز
چكيده: در اين پژوهش سعي شده است تا بطور مجمل به نوروز وفلسفه برگزاري چندين هزار ساله آن پرداخته شود،در اين تحقيق سعي بر يك بازخواني مجدد داريم ،نه قضاوت و رد يا تاييدموضع عده ايي براي همين چندان مفصل به آن نپرداختيم، مقايسه آداب نوروز در كشورهاي مختلف،موارد افتراق آداب نوروز در دو دين اسلام و زرتشت، اجراي مراسم نوروز توسط پيروان زرتشت و شيعيان ايران و همچنين تعامل ايشان با يكديگر مور د پژوهش خواهد بود.پرداختن به برخي از اسناد روايي جهت اهميتي است كه معارف اهل البيت در زندگي بشر دارد ، در اين ارتباط سعي شده مختصر به اين موضوع پرداخته شود.
كليد واژه: نوروز، ايران، شيعه ،اسلام ،جشن، باستان، آداب و رسوم
مقدمه:
درمورد نوروز و اينكه اساسا نوروز يك جشن باستاني است و مقايسه آن با يك عيد اسلامي كه در چند سال اخير توسط بعضي از افراد نوعا مذهبي مقايساتي صورت مي گيرد ،اساسا كار درستي نيست،سخن بسيار است ،اما از آنجايي كه شناخت اوليه از نوروز حائز اهميت است در اين پژوهش سعي شد كه از ويژگيها و مراسمات نوروز بهره گيري شود تا اولا ابعاد پنهان اين جشن ملي مشخص شود و در ادامه رد هرگونه مقايسه بين اين جشن ملي با اعياد مقدس مذهبي و اسلامي مورد توجه واقع گرديد، البته پرداختن به اين موضوع نياز به نوشتن كتاب دارد چراكه غالب مقاله و مختصر نويسي حاكم بر آن مانع از پرداختن ريشه ايي به مطلب فوق الذكر خواهد بود،ايرانيان كهن و مردم بابل عدد "هفت" را مقدس مي شمردند، طبقات آسمان و زمين و سيارات هفت بوده است، ستارگان هفتگانه ((زهره، مشتري، عطارد، زحل، مريخ، زمين و خورشيد)) و ايام هفته نيز هفت روز است و گرامي ميداشتندش.
پارسيان در تمامي روزهاي فروردين خانه هاي خود را چراغاني كرده و چوبهاي خوشبو مي سوزانند و شمع ها را روشن نگاه ميدارند و خوانچه اي پهن مي كنند كه بر آن هفت چيز كه نامشان با حرف ِسين شروع شده باشد ميگذارند (هفت سين) مانند:
سبزه: نمودار ِگلهاي زيبا و زينتي، سرسبزي و خرمي
سركه: نماد شادي (ميوه درخت تاك در ايران، ميوه شادي خوانده ميشد)
سمنو: از جوانه ي گندم، نمود رويش و بركت
سيب: ميوه اي بهشتي و نماد زايش
سير : نگهبان سفره (در اكثر فرهنگ هاي آريائي براي سير نقش محافظت كننده از شر قائل بودند)
سماق: نماد مزه زندگي
سنجد: بوي برگ و شكوفه ي آن محرك ِعشق و دلباختگي است.
سكه: موجب بركت و سرشاري كيسه
كتاب مقدس كه در گذشته اوستا و اكنون قرآن است و بودنش بر سر سفره باعث رونق ميباشد.
آينه و شمع بر سر سفره هفت سين نيز نماد ِنور و روشنايي و شفافيت است. معمولا تخم مرغ نيز بر سر سفره ي هفت سين ميباشد كه نماد ِنطفه و باروري و زايش است. نيز در اساطير ِايران، جهان، تخم مرغي شكل است، آسمان چون پوسته ي تخم مرغ و زرده اش نمودگار زمين است. ماهي ِزنده نيز نماد سرزندگي و شادابي ست. و هزاران فلسفه و رسوم متفاوت كه در گوشه و كنار ِايران عزيزمان پراكنده است و در بعضي از كشورهاي شرق آسيا مانند چين، هند و پاكستان نيز هر ساله مراسمي شبيه به نوروز انجام مي شود. عقل مقدس يعني اهورامزدا كه به او سپند مينو نيز گفته مي شد ، شش وزير بزرگ به نام امشاسپندان دارد كه يعني مقدسان جاويدان و اين شش امشاسپند با سپندمينو تشكيل (هفت سپند) مي دهند. علت اين كه هفت سين به راستي هفت سين است ، اشاره به هفت امشاسپند است و چون كلمه سپند با سين شروع مي شده ، روي اين اصل به علامت آن هفت مقدس جاوداني ، چيزهائي در نظر گرفته شده كه هم با حرف سين شروع شده باشند و هم مورد استفاده مثبت بشر واقع شوند. هفت در اسلام: آسمان هفت طبقه دارد . فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را ديد كه گفتند هفت سال خشكسالي و هفت سال فراواني مي شود. جهنم هفت طبقه دارد . گناهان اصلي هفت عدد است . پيش از اسلام در بين اعراب ، هفت بار طواف دور كعبه مرسوم بوده و در سنت اسلامي نيز چنين است . هفت نفر قاري قرآن معروف بودند ، هفت بار شستن اشياء ناپاك و قرار گرفتن هفت عضو بدن هنگام نماز بر زميننيز مذكور است . عدد هفت در قديم : مردم بابل عدد هفت را مقدس مي شمردند ، طبقات آسمان و زمين و سيارات هفت بوده است ، ايام هفته هفت روز است. هفت از نظر مذاهب: به عقيده هنديها در آئين برهما انسان هفت بار مي ميرد . عروس و داماد بايد هفت قدم به اتفاق هم بردارند. هفت قدم جلو رفته و قسم مي خورند ، در آئين زرتشت هفت فرشته مقرب وجود دارد. در تورات مذكور است كه هفت نر و ماده را با خود برگير تا نسلي بر جهان بماند. هفت در آئين مسيح : هفت معجزه ، از ۳۳ معجزه را مسيح در انجيل ذكر كرده است ، در انجيل از هفت روح پليد صحبت شده است ، به نظر فرقه كاتوليك ، هفت نوع شادي و هفت غسل تعميد وجود دارد. هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم هفت در تاريخ : همراهان داريوش با خود او هفت نفر بودند، در نقش رستم در بالاي آرامگاه داريوش ، هفت نقش ملاحظه مي شود . جنگهاي هفت ساله در زمان لوئي ۱۱ واقع شد. اژدهاي هفت سر معروف است . هفت پسر گشتاسب به هفت راهزن تبديل شدند و هفت خوان رستم و اسفنديار معروف است. سفرهاي است كه ايرانيان هنگام نوروز ميآرايند. آنچه كه در اين سفره قرار ميگيرد، بايد داراي خصوصيت زير باشد: ۱٫پارسي باشد؛ ۲٫با بند واژهي «س» آغاز شود؛ ۳٫ريشهي گياهي داشته باشد؛ ۴٫خوردني باشد؛ ۵٫اسم مركب نباشد؛ ۶٫براي بدن سودمند باشد؛ بنابراين هر آنچه كه داراي اين ويژگيها نباشد – اگر چه با بندواژهي «س» هم آغاز شده باشد – نميتوان جزء هفت سين به حسابش آورد. در زبان پارسي، تنها هفت چيز هستند كه اين ويژگيها را دارا هستند: ۱٫سير : به نام و عنوان اهورامزدا ۲٫سيب: به نام و عنوان سپندارمذ (اسفند) ۳٫سبزي: به نام فرشتهي ارديبهشت ۴٫سنجد : به نام فرشتهي خرداد ۵٫سركه: به نام فرشتهي امرداد ۶٫سمنو : به نام فرشتهي شهريور ۷٫سماق: به نام فرشتهي بهمن از عناسر سفره هفت سين در تعبيري ديگر اينگونه ياد مي شود: ۱٫سير: براي پاكيزگي ۲٫سركه: براي پاكيزگي ۳٫سماق: براي پاكيزگي ۴٫سنجد: تولد ۵٫سمنو: نماد خوبي و رشد گياه ۶٫سبزه: موجب فراواني بركت مي شود ۷٫سيب: نمادي از زايش هرچند كه در سفره هفت سين بايد به هرحال هفت جزء كه با آواي «سين» آغاز ميشوند (نمادي از «سپنتا») چيده شود، ولي براي زينت و چيدمان دلپذيرتر سفرهٔ هفت سين، تقريباً همهٔ خانوادههاي ايراني اجزاء ديگري هم در سفره ميچينند و در آرايش و رنگاميزي سفره شان نهايت خوش سليقگي را اعمال ميكنند. آينه و قرآم كريم نيز در كنار آن هم از اجزائي است كه تقريباً در هر سفرهٔ هفت سيني چيده ميشود. برخي بر اين باورند كه سكه كه نماد «دارايي» وآب كه نماد «پاكي و روشنايي» است بهتر است در كنار هم قرار گيرند و سكه را درون ظرفي از آب سر سفره ميگذارند. هفت سين قرآني ۱- سلامٌ قولاً مِن رَبِّ رحيم.( يس/۵۸) از جانب پروردگار [ي] مهربان [ به آنان] سلام گفته مي شود. اين نداي روح افزا و نشاط بخش و مملو از مهر و محبت خدا ، چنان روح انسان را در خود غرق مي كند و به او لذت ، شادي و معنويت مي بخشد ، كه با هيچ نعمتي برابر نيست ، آري شنيدن نداي محبوب ، ندايي آميخته با محبت و آكنده از لطف ، سرتا پاي بهشتيان را غرق سرور مي كند ، كه يك لحظه ي آن بر تمام دنيا و آنچه در آن است برتري دارد. از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله روايت شده : ” در همان حال كه بهشتيان غرق در نعمتهاي بهشتي هستند نوري بر بالاي سرايشان آشكار مي شود ؛ نور لطف خداوند كه بر آنها پرتو افكنده است. پس ندايي بر مي خيزد كه “سلام بر شما اي بهشتيان” ، نظر لطف خداوند چنان بهشتيان را مجذوب مي كند كه از همه چيز جز او غافل مي شوند ، و همه نعمتهاي بهشتي را در آن حال به دست فراموشي مي سپارند. ۲- سلامٌ علي نوح ٍ في العالمين . ( صافات /۷۹) درود بر نوح در ميان جهانيان. چه افتخاري از اين برتر و بالاتر كه خداوند بر حضرت نوح عليه السلام ، سلام مي فرستد ، سلامي كه در ميان جهان و جهانيان باقي مي ماند و تا دامنه قيامت گسترده مي شود ، سلام خدا توأم با ثناء جميل و ذكر خير بندگانش در قرآن كريم ؛ كمتر سلامي به اين گستردگي و وسعت درباره كسي ديده مي شود ، به خصوص اينكه لفظ ” العالمين” معني وسيعي دارد كه نه تنها همه انسانها ، بلكه عوالم فرشتگان و ملكوتيان را نيز در برمي گيرد. ۳- سلامٌ علي اِبراهيم . ( صافات/۱۰۹) درود بر ابراهيم. در آيات پيش از اين آيه ، به چگونگي بشارت دادن فرزندي بردبار و پراستقامت بر حضرت ابراهيم ، و جريان دستور ذبح اسماعيل – فرزند ايشان – و تسليم بودن هر دوي آنها بر اين امر به ميان آمده است ك پس از ياد آوري اين قضايا ، خداوند مي فرمايد: سلام بر ابراهيم [ آن بنده مخلص و پاك باد.] ۴- سلامُ عـَلي موُسي و هارون . (صافات/۱۲۰) ” درود بر موسي و هارون.” درآيات پيش از اين آيه ، خداوند ضمن آياتي ، جريانات حضرت موسي و هارون را نقل مي فرمايد: – ما اين دو برادر و قوم آنها را از اندوه بزرگ رهايي بخشيديم . ( صافات/۱۱۵) – ما آنها را ياري كرديم تا آنها بر دشمنان نيرومند خود پيروز شدند . ( صافات/۱۱۶) – ما به آن دو ، كتاب آشكار داديم . ( صافات/۱۱۷) – ما آن دو را به راه راست هدايت نموديم . ( صافات/۱۱۸) – ما ذكر و ياد خير آنها را در اقوام بعد باقي وبرقرار ساختيم . ( صافات /۱۱۹) و بعد از يادآوري موارد فوق خداوند برآن دو سلام مي رساند. سلامي از ناحيه پرودگار بزرگ و مهربان. سلامي كه رمز سلامت در دين و ايمان در اعتقاد و مكتب، و در خط و مذهب است. سلامي كه بيانگر نجات و امنيت از مجازات و عذاب اين جهان و آن جهان است. ۵- ؟سلامُ علي آلِ ياسين . ( صافات/۱۳۰) درود بر پيروان الياس (۱) خداوند مي فرمايد: ما نام نيك الياس را در ميان امتهاي بعد جاودان كرديم.( صافات /۱۲۹) امتهاي ديگر ، زحمات اين انبياء بزرگ ( الياس وسلاله ي او ) را كه در پاسداري خط توحيد، و آبياري بذر ايمان منتهاي تلاش و كوشش را به عمل آوردند ، هرگز فراموش نخواهند كرد ، و تا دنيا برقرار است ياد و مكتب اين بزرگ مردان فداكار زنده و جاويدان است. تعبير به ” ال ياسين” به حاي” الياس” يا به خاطر اين است كه ال ياسين لغتي در واژه ” الياس” بوده و هر دو به يك معني است ، و يا اشاره به الياس و پيروان او است كه به صورت جمعي آمده است. ۶- سلامٌ عـَليكُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدين . ( زمر/۷۳) ” … سلام برشما ، خوش آمديد ، در آن درآييد [ و] جاودانه [ بمانيد] در اين آيه ، خداوند مي فرمايد كه بهشتيان وقتي به بهشت مي رسند ، در حالي كه درهاي آن گشوده شده است ، در اين هنگام نگهبانان بهشت ، آن ملائك رحمت به آنها مي گويند : سلام بر شما ، گوارا باد اين نعمتها بر شما ، داخل بهشت شويد و جاودانه بمانيد. ۷- سلامُ هيَ حتّي مَطلَعِ الفـَجر. ( قدر/۵) [ آن شب] تا دم صبح ، صلح و سلام است . اين آيه ، در توصيف شب قدر است . آن شبي است كه قرآن درآن نازل شده و عبادت و احياء آن معادل هزار ماه است ، خيرات و بركات الهي در آن شب نازل مي شود و رحمت خاص الهي شامل بندگان مي گردد و فرشتگان و روح در آن شب نازل مي گردند. به اين ترتيب ايرانيان سفره هفت سيني ايراني با تدين و خلوص نيست را به استقبال سال نو مي فرستند. جشن فروردگان يا جشن همسپثميديه در دوران باستان به عنوان عيد اصلي جشن گرفته ميشد. اين جشن فروهرها بود و ظاهراً در آن هنگام ده روز و ده شب برگزار مي شد. فروهرها همان ارواح مردگانند. نام فروردين كه آغاز بهار است، برگرفته از نام فروهر هاست. در فروردين يشت آمده است كه در مدت جشن فروردگان فروهرهاي مؤمنان از اقامتگاههاي خود ميآيند و مدت ده شب در كنار مردم ميمانند، اين جشن مربوط به بازگشت مردگان بود. زمان اين جشن به حساب گاه شمارهاي امروزي، پنج روز آخر اسفند و پنج روز اول فروردين، بحساب ميآمد. از زماني كه آغاز سال در اعتدال بهاري تعيين گرديد، نوروز ششمين روز اين جشن گشت كه به فروردگان افزوده شد. بدين ترتيب انديشهٔ شكوه و پر اهميت بودن ششمين روز جشن سال نو، در ذهن ايرانيان، از قبل وجود داشته و در زمان ساساني هم حفظ گرديد.
.
بهر حال با مراجعه به كتب و مقالات مختلف در حد بضاعت به اين موضوع پرداخته شد.
جايگاه نوروز:
نوروز در ايران و برخي از كشورهاي همسايه كه غاليا در حوزه فرهنگي ايران قديم قرار گرفته اند با حساسيت و پيگيري خاصي توسط توده مردم در طبقات مختلف اجتماعي و فرهنگي برگزار مي شود ، اين عيد سعيد باستاني بنا بر برخي از روايات موجود در بحار الانوار علامه مجسلي با برخي از مناسابات همخواني دارد از آنجمله:
الْمَوْلَى السَّيِّدُ الْمُرْتَضَى الْعَلَّامَةُ بَهَاءُ الدِّينِ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ الْحَمِيدِ النَّسَّابَةُ دَامَتْ فَضَائِلُهُ رَوَاهُ بِإِسْنَادِهِ إِلَى الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّ يَوْمَ النَّيْرُوزِ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي أَخَذَ فِيهِ النَّبِيُّ ص لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع الْعَهْدَ بِغَدِيرِ خُمٍّ فَأَقَرُّوا لَهُ بِالْوَلَايَةِ فَطُوبَى لِمَنْ ثَبَتَ عَلَيْهَا وَ الْوَيْلُ لِمَنْ نَكَثَهَا وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي وَجَّهَ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلِيّاً ع إِلَى وَادِي الْجِنِّ فَأَخَذَ عَلَيْهِمُ الْعُهُودَ وَ الْمَوَاثِيقَ وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي ظَفِرَ فِيهِ بِأَهْلِ النَّهْرَوَانِ وَ قَتَلَ ذَا الثُّدَيَّةِ وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي يَظْهَرُ فِيهِ قَائِمُنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ وُلَاةَ الْأَمْرِ وَ يُظْفِرُهُ اللَّهُ تَعَالَى بِالدَّجَّالِ فَيَصْلِبُهُ عَلَى كُنَاسَةِ الْكُوفَةِ وَ مَا مِنْ يَوْمِ نَوْرُوزٍ إِلَّا نَحْنُ نَتَوَقَّعُ فِيهِ الْفَرَجَ لِأَنَّهُ مِنْ أَيَّامِنَا حَفِظَتْهُ الْفُرْسُ وَ ضَيَّعْتُمُوهُ ثُمَّ إِنَّ نَبِيّاً مِنْ أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ سَأَلَ رَبَّهُ أَنْ يُحْيِيَ الْقَوْمَ الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَأَمَاتَهُمُ اللَّهُ فَأَوْحَى إِلَيْهِ أَنْ صُبَّ عَلَيْهِمُ الْمَاءَ فِي مَضَاجِعِهِمْ فَصَبَّ عَلَيْهِمُ الْمَاءَ فِي هَذَا الْيَوْمِ فَعَاشُوا وَ هُمْ ثَلَاثُونَ أَلْفاً فَصَارَ صَبُّ الْمَاءِ فِي يَوْمِ النَّيْرُوزِ سُنَّةً مَاضِيَةً لَا يَعْرِفُ سَبَبَهَا إِلَّا الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ وَ هُوَ أَوَّلُ يَوْمٍ مِنْ سَنَةِ الْفُرْسِ قَالَ الْمُعَلَّى وَ أَمْلَى عَلَيَّ ذَلِكَ وَ كَتَبْتُهُ مِنْ إِمْلَائِهِ وَ عَنِ الْمُعَلَّى أَيْضاً قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي صَبِيحَةِ يَوْمِ النَّيْرُوزِ فَقَالَ يَا مُعَلَّى أَ تَعْرِفُ هَذَا الْيَوْمَ قُلْتُ لَا لَكِنَّهُ يَوْمٌ يُعَظِّمُهُ الْعَجَمُ يَتَبَارَكُ فِيهِ قَالَ كَلَّا وَ الْبَيْتِ الْعَتِيقِ الَّذِي بِبَطْنِ مَكَّةَ مَا هَذَا الْيَوْمُ إِلَّا لِأَمْرٍ قَدِيمٍ أُفَسِّرُهُ لَكَ حَتَّى تَعْلَمَهُ قُلْتُ تَعَلُّمِي هَذَا مِنْ عِنْدِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَعِيشَ أَبَداً وَ يُهْلِكُ اللَّهُ أَعْدَاءَكُمْ قَالَ يَا مُعَلَّى يَوْمُ النَّيْرُوزِ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ الْعِبَادِ أَنْ يَعْبُدُوهُ وَ لَا يُشْرِكُوا
بِهِ شَيْئاً وَ أَنْ يَدِينُوا بِرُسُلِهِ وَ حُجَجِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ وَ هُوَ أَوَّلُ يَوْمٍ طَلَعَتْ فِيهِ الشَّمْسُ وَ هَبَّتْ فِيهِ الرِّيَاحُ اللَّوَاقِحُ وَ خُلِقَتْ فِيهِ زَهْرَةُ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي اسْتَوَتْ فِيهِ سَفِينَةُ نُوحٍ ع عَلَى الْجُودِيِّ وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي أَحْيَا اللَّهُ فِيهِ الْقَوْمَ الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ اللَّهُ وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي هَبَطَ فِيهِ جَبْرَئِيلُ ع عَلَى النَّبِيِّ ص وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي كَسَرَ فِيهِ إِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَصْنَامَ قَوْمِهِ وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي حَمَلَ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ ص أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَى مَنْكِبَيْهِ حَتَّى رَمَى أَصْنَامَ قُرَيْشٍ مِنْ فَوْقِ الْبَيْتِ الْحَرَامِ وَ هَشَّمَهَا الْخَبَرَ بِطُولِهِ[1]
در اين حديث و احاديث مشابه به نوعي نوروز مشروعيت اسلامي يافته است البته عده اي از افراد اين احاديث را ضعيف مي دانند، كه البته هيچكدام در حد و اندازه علامه مجلسي نبوده ونيستند ، در ابتداي بحار علامه مجلسي تصريح نموده اند كه احاديثي كه در بحار آورده ام گزينش شده هستد البته اين عده معتقدند كه علامه مجلسي همه احاديث را آورده تا كسي حديث جديدي را بر آن اضافه نكند.البته بحث تخصصي در اين باره موضوع اين مقاله نيست.
واژه نوروز:
معاني بسيار ي در كتب لغت براي نوروز آورده اند ، بعضي كه مشهورترند را در اينجا مي آوريم:
نوروز به معناي روز نو
نوروز را در پهلوي نوگ روز مي گفته اند.
نوروز. [ ن َ / نُو ] (اِ مركب ) روز اول ماه فروردين كه رسيدن آفتاب است به نقطه اول حمل . (غياث اللغات ). روز اول فروردين كه رسيدن آفتاب به برج حمل است و ابتداء بهار است و اين را نوروز كوچك و نوروز عامه و نوروز صغير گويند، و نيز ششم فروردين ماه روز خرداد كه نوروز بزرگ و نوروز خاصه گويند. (رشيدي ) (از جهانگيري ). به معني روز نو است ، وآن دو باشد، يكي نوروز عامه و ديگري نوروز خاصه ، و نوروز عامه روز اول فروردين ماه است كه آمدن آفتاب به نقطه اول حمل باشد و رسيدن او به نقطه اول بهار است . گويند خداي تعالي در اين روز عالم را آفريد و هر هفت كوكب در اوج تدوير بودند و اوجات همه در نقطه اول حمل بود، در اين روز حكم شد كه به سير و دور درآيند و آدم عليه السلام را نيز در اين روز خلق كرد، پس بنابراين اين روز را نوروز گويند و بعضي گفته اند كه جمشيد كه او اول جم نام داشت و عربان او را منوشلخ ميگويند سير عالم مي كرد چون به آذربايجان رسيد، فرمود تخت مرصعي بر جاي بلندي رو به جانب مشرق گذارند و خود تاج مرصعي بر سر نهاده بر آن تخت بنشست ، همين كه آفتاب طلوع كرد و پرتوش بر آن تاج و تخت افتاد شعاعي در غايت روشني پديد آمد، مردمان از آن شاد شدند و گفتند اين روز نو است ، و چون به زبان پهلوي شعاع را شيد مي گويند اين لفظ را بر حكم افزودند و او را جمشيد خواندند و جشن عظيم كردند و از آن روز اين رسم پيدا شد. و نوروز خاصه روزي است كه نام آن روز خرداد است و آن ششم فروردين ماه باشد و در آن روز هم جمشيد بر تخت نشست و خاصان را طلبيد و رسمهاي نيكو گذاشت و گفت خداي تعالي شما را خلق كرده است ، بايد كه به آب هاي پاكيزه تن را بشوئيد و غسل كنيد و به سجده و شكر او مشغول باشيد و هر سال در اين روز به همين دستور عمل نماييد، و اين روز را بنابراين نوروز خاصه خوانند. (برهان قاطع) (از رشيدي ) (از جهانگيري ) (آنندراج ). و گويند اكاسره هر سال از نوروز عامه تا نوروز خاصه كه شش روز باشد حاجت هاي مردمان را برآوردندي و زندانيان را آزاد كردندي و مجرمان را عفو فرمودندي و به عيش و شادي مشغول بودندي ، و معرب آن نيروز است . (برهان قاطع) (از جهانگيري ) (آنندراج ). اين روز را در نزد پادشاهان عجم و يزدانيان ايران شرف هاست ، گويند در آن روز ايجاد و انشاء خلق شده و سعدتر از ساعات آن روز ساعت تحويل شمس است به حمل ... و سبب حرمت اين روز را وجوه گفته اند: يكي آن است كه در عهد تهمورس آيين و مذهب صابئيه رواج و رونق تمام داشت ، چون شاهنشاهي به جمشيد رسيد تجديد آئين ايزدپرستي كرده ... و ناميد اين روز را نوروز و عيد گرفت ... و گويند در اين روز نيشكر به دست جمشيد شكسته شد و از آن خورده شد و آبش معروف و مشهور گرديده و شكر از آن ساختند، بنابراين در روز نوروز خوردن شكر رسم شده و از آن حلويات ساختند و خوردند و هنوز آن رسم برقرار است. (انجمن آرا)
جشن نوروز يا عيد نوروز يا جشن فروردين يا جشن بهار يا بهار جشن : بزرگترين جشن ملي ايرانيان است كه از نخستين روز فروردين ، ماه اول سال شمسي ، آغاز شود. جشن نوروز و مهرگان دو جشن بزرگ آريائيان بوده است ۞ ، ايرانيان قديم (پيش از عهد ساساني و به هنگام تدوين بخش اول اوستا) جشن نوروز را ظاهراً در اول بهار هر سال و آغاز برج حمل برپا مي داشتند. در دوره ٔ ساسانيان موسم اين جشن با گردش سال تغيير مي كردو در آغاز فروردين هر سال نبود، بلكه مانند عيد اضحي و عيد فطر، مسلمانان در فصول مختلف سال گردش مي كرد. در نخستين سال تاريخ يزدگردي مبداء جلوس يزدگرد واپسين شاه ساساني جشن نوروز مصادف بود با شانزدهم حزيران رومي (ماه ژوئن فرنگي ) و تقريباً در اوائل تابستان . از آن پس هر چهار سال يك روز اين جشن عقب تر ماندو در حدود سال 392 هَ . ق . نوبت جشن نوروزي به اول حمل رسيد و در سال 467 هَ . ق . نوروز به بيست وسوم برج حوت افتاد، يعني 17 روز مانده به پايان زمستان . دراين سال به فرمان سلطان جلال الدين ملك شاه سلجوقي ترتيب تقويم جلالي نهاده شد و بر اساس آن موقع جشن نوروزي در بهار هر سال مقارن تحويل آفتاب به برج حمل تثبيت شد و بدين منظور مقرر شد كه هر چهار سال يك روز برتعداد ايام سال بيفزايند و سال چهارم را 366 روز حساب كنند و پس از هر 28 سال - يعني گذشتن هفت دوره چهارساله - چون دوره چهارساله هشتم فرارسد به جاي آنكه به آخرين سال اين دوره يك روز بيفزايند، اين روز را به نخستين سال دوره بعد يعني دوره نهم اضافه كنند. بدين ترتيب سال جلالي نزديكترين سال هاي جهان شد به سال شمسي حقيقي كه 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و 46 ثانيه است [2].
نوروز نوبرانه است و اشاره اي است كه درون ما را به زندگي تازه فرا مي خواند و س آغاز شكل گيري دوباره جشن ، تحرك و حيات است.[3]
نخستين روز سال را هرمز نام نهاده اند، روزي كه خداونداميد را از سرچشمه بي پايان خود بر دل انسان جاري ساخته است، در اين روز فروهرها،كه نيروهاي اهورايي اند ، براي كمك به انسان پارسا و معتقد و مقابله با اهريمن به زمين فرود مي آيند.[4]
روزي كه زندگي از نو به سبب قوانين دادگرانه جم برقرار شد.
نوروز از بزرگترين جشنهاي ايرانيان محسوب مي شود .
نخستين روز آن نوروز است كه اولين روز سال نو است و با نام پارسي آن بيان كننده اين معني است و اين روز با دخول آفتاب به برج سرطان {آغاز تابستان}طبق زيج هاي آنان هنگامي كه سال ها را كبيسه مي كردند مطابق بود .سپس در ايام بهار اين روز پس از تاخير از موضع خود سرگردان شد و در مكاني قرار گرفت كه سال همه اين احوال را نزول باران و برآمدن شكوفه ها و برگ آوردن درختان تا هنگام رسيدن ميو ه ها و تمايل حيوانات به تناسل و آغاز نو تا تكامل طي كند.اين بود كه نوروز را دليل پيداش و آفرينش جهان دانستند.
و گفته اند در اين روز بود كه خداوند افلاك را پس از آن مدتي ساكن بودندبه گردش درآورد وستارگان را پس از چندي متوقف گردانيد،وآفتاب را براي آن كه اجزاي زمان از سال و ماه و روز به آن شناخته شود ، آفريد پس از آن كه اين امر پنهان بود آغاز شمارش از اين روز شد و گفته اند خداوند، عالم سفلي را در اين روز آفريد و كيومرث در اين روز به شاهي رسيد و اين روز جشن او بود كه به معناي عيد اوست.و نيز گفته اند خداوني در اين روز خلق را آفريد و اين روز و مهرگانتعيين كننده زمان هستند چنان كه ماه و آفتاب ، فلك را تعيين مي كنند[5].
نخستين كسي كه نوروز را پديدار ساخت و برقرار كرد..كيا جم (جمشيد) پسر ويوند جهان (ويو نگهان)بود[6].
ايرانيان آغاز هر ماه و سال را داراي تقدسي خاص مي دانستند و مراسم ديني انجام مي دادند.اما مباركي نوروز ماندگارتر شده و تا به امروز ادامه يافته است.
تقدس واحترام و بزرگي نوروز بيش از حد توجه و انتظار است است. چون با ماه فروردين كه ويژه فرَوَشي ها و ارواح طيبه است شروع مي شود و روز اول آن با نام خداوند آغاز مي گردد و اول بهار و اعتدال ربيعي و رستاخيز طبيعيت و زندگي مجدد در جهان است[7].
ابو ريحان بيروني در علل پيدايش نوروز عللي آورده است كه نمايانترين آنها نسبت نوروز است به جمشيد كه فردوسي موجب رواج و شهرت آن شده است و اينكه جمشيد پس از برقرار ساختن نظام زندگي و عدل و داد،سر سال نو ، روز هرمزد از فروردين به تخت نشست و مردم شادي كردندو آن روز را ((روز نو ))خواندند و از وي چنين تجديد خاطره اي يادگار ماند[8].
((سلمان فارسي مي گويد :ما در عهد زرتشتي بودن مي گفتيم خداوند براي زينت بندگان خود ياقوت را در نوروز و زبر جد را در مهرگان بيرون آورد و فضل اين دو بر ايام ديگر ، مانند برتري ياقوت و زبر جد است به جواهر ديگر[9] .))
((عيد نوروز سرآغاز طراوت طبيعت و جوان شدن جهان و تازه شدن فضاي زندگي طبيعي انسان است. نوروز جشن بالندگي طبيعت، جشن آغازي دوباره و جشن ايرانيان كهن است. مورخان نوروز را جشن همگاني در فرهنگ ايران و بين النهرين و آيين نوروزي را يك سنت كهن مي دانند كه بنابه احتمال زياد اين جشن از هزاره سوم پيش از ميلاد يعني پنج هزار سال پيش در ايران رايج بوده است. البته بايد گفت نوروز تنها يك جشن نيست زيرا اگر چنين مي بود بسيار پيش از اين در طوفان حوادث روزگار ناپديد مي شد و امروز تنها نامي از آن باقي مي ماند.))[10]
انواع نوروز:
نوروز معتضدي:
در زمان خلافت المعتصد با الله 279(-289هجري)معمول شد.
جهت اين نوروز بيشتر براي گرفتن خراج بود.
نوروز عضدي:
جشن به عضد الدوله ديلمي منسوب است كه ابو ريحان بيروني شرح آن را آورده((يكي در سروش روز هفتم )از فروردين ماه وديگري از هرمزد روز (روز اول)از آبان ماه[11]...
نوروز سلطاني ، جلالي:
مهمترين اصلاحي كه در تقويم انجام شد ورايج ماند در زمان سلجوقيان به فرمان ملك شاه سلجوقيبه انجام رسيد.....به همين جهت نوروز كه تا آن هنگام در سال شمسي سيار بود ،ثابت وبه نام نوروز سلطاني معروف شد[12].
نوروز خوارزمشاهي:
ابوسعيد احمد بن محمد بن عراق بن منصور به هنگام آزادي از زندان بخارا در سال348هجري متوجه شد كه كبيسه را حساب نمي كنند و فرمود تا تقويم را اصلاح كنند، چنانكه در زمان معتضد كرده اند و چنان كردند[13].
نوروز بزرگ و نوروز كوچك:
نوروز خاصه و نوروز عامه)
|
نوروزخاصه . [ ن َ / نُو زِ خاص ْ ص َ / ص ِ ] (تركيب وصفي ، اِ مركب ) نوروز بزرگ . جشني كه در دنباله نوروزعامه از ششم فروردين به بعد برپا مي داشتند و در اين ايام شاهان زندانيان را آزاد و مجرمان را عفو مي كردند. (فرهنگ فارسي معين ). و نيز رجوع به نوروز شود[14]. |
نوروز بزرگ در واقع روز ششم فروردين بود[15]
نوروز بزرگ، يا خرداد روز يا هَئُو روتات امشاسپند موكل بر آب است و اين روز بدو منسوب مي باشد، در ميان جشنها و اياد فراوان ايران باستان ، به ويژه دوران ساسانيان از اهميت وارزش و احترام و تقدس خاصي بهره داشته است.هنوز هم در ميان زرتشتيان اين روز چنانكه در اسناد پهلوي آمده بزرگترين عيد و جشن تولد زرتشت و سرور روزهاي ماهها و سال است[16].
كي خسرو در اين روز به كينه پدرخود سياوش افراسياب را بكشت، كي خسرو سياوشان جهان را بدرود گفت وبه گروزمان (بهشت)شد[17].
روز نخست فروردين ماه نوروز عامه يا نوروز كوچك يا نوروز صغير خوانده ميشد. پنج روز اول فروردين جشن نوروز گونهاي همگاني داشته و عموم مردمان به اجراي مراسم و سرور و شادماني مي گذرانيدهاند، از اينرو آنرا نوروز عامه ناميدهاند.[18]
قدمت نوروز:
در آداب و رسوم زرتشتيان جشن مهرگان بيشتر مورد توجه بوده تا جايكه بسياري مهرگان را آغاز سال ايراني دانسته اند و دلائلي نيز اقامه كرده اند كه در اين مجمل نمي گنجد.
يكي از محققين معاصر به نام هاشم رضي جملاتي در كتاب خود آورده كه موجب تحير است :
هر چند قدمت نوروز بسيار و شايد يكي از كهن ترين جشن هاي ايرانيان باشد، اما در اوستا به روشني و وضوح آز آن ياد نشده است.حتي در دوران هخامنشيان و اشكانيان نيز سند مكتوبي درباره اين جشن در دست نيست، هر چند كه به يقين برگزار مي شده[19].
هرچند خود اين محقق بلافاصله از قول گرين آورده است:
در زمان هخامنشان ، نوروز به شكل و مراسمي بسيار پر شكوه و طولاني توسط رهبري مغان برگزار مي شده مراسم اصلي در تخت جمشيد بود كه اجرا مي شد و پس از حمله اسكندر متروك شد[20].
آداب و رسوم نوروزي:
يكي از سنتها و مراسمات نوروزي آن بود كه پادشاهان بسياري از كساني راكه مورد خشم و زنداني بودند، مورد بخشايش قرار مي دادند[21].
از مراسم نوروزي آن است كه در كنار درياچه هامون در سيستان كه در هنگام نوروز ،دوشيزگان زيباروي سيستاني ،به ياد يك سنت ديرين ، جامه هاي خود در بر كرده براي شستن بدن خود و آب تني به كنار درياچه هامون مي آيند.همين كه تاريكي شب پرده بگسترد،اين دوشيزگان طي تشريفاتي عريان وبرهنه در سواحل هامون به شنا مي پردازند وترانه هاي ويژه ايي مي خوانند. در اين مراسم حضور جوانان و مردان مطلقا ممنوع استو عده اي از زنان در امر حفاظت و صيانت رسوم مباشرت دارند.مراسم آب تني تا نيمه شب ادامه مي يابد .نيمه شب از آب بيرون آمده و به روي شن ساحل استراحت مي كنند وآجيل ويژه (لورك)مي خورند، و خود را آماده براي پذيرايي موعود زرتشت ،يعني سوشيانت مي نمايند[22].
البته بايد گفت نوروز تنها يك جشن نيست زيرا اگر چنين مي بود بسيار پيش از اين در طوفان حوادث روزگار ناپديد مي شد و امروز تنها نامي از آن باقي مي ماند.))[23]
انواع نوروز:
نوروز معتضدي:
در زمان خلافت المعتصد با الله 279(-289هجري)معمول شد.
جهت اين نوروز بيشتر براي گرفتن خراج بود.
نوروز عضدي:
جشن به عضد الدوله ديلمي منسوب است كه ابو ريحان بيروني شرح آن را آورده((يكي در سروش روز هفتم )از فروردين ماه وديگري از هرمزد روز (روز اول)از آبان ماه[24]...
نوروز سلطاني ، جلالي:
مهمترين اصلاحي كه در تقويم انجام شد ورايج ماند در زمان سلجوقيان به فرمان ملك شاه سلجوقيبه انجام رسيد.....به همين جهت نوروز كه تا آن هنگام در سال شمسي سيار بود ،ثابت وبه نام نوروز سلطاني معروف شد[25].
نوروز خوارزمشاهي:
ابوسعيد احمد بن محمد بن عراق بن منصور به هنگام آزادي از زندان بخارا در سال348هجري متوجه شد كه كبيسه را حساب نمي كنند و فرمود تا تقويم را اصلاح كنند، چنانكه در زمان معتضد كرده اند و چنان كردند[26].
نوروز بزرگ و نوروز كوچك:
نوروز خاصه و نوروز عامه)
|
نوروزخاصه . [ ن َ / نُو زِ خاص ْ ص َ / ص ِ ] (تركيب وصفي ، اِ مركب ) نوروز بزرگ . جشني كه در دنباله نوروزعامه از ششم فروردين به بعد برپا مي داشتند و در اين ايام شاهان زندانيان را آزاد و مجرمان را عفو مي كردند. (فرهنگ فارسي معين ). و نيز رجوع به نوروز شود[27]. |
نوروز بزرگ در واقع روز ششم فروردين بود[28]
نوروز بزرگ، يا خرداد روز يا هَئُو روتات امشاسپند موكل بر آب است و اين روز بدو منسوب مي باشد، در ميان جشنها و اياد فراوان ايران باستان ، به ويژه دوران ساسانيان از اهميت وارزش و احترام و تقدس خاصي بهره داشته است.هنوز هم در ميان زرتشتيان اين روز چنانكه در اسناد پهلوي آمده بزرگترين عيد و جشن تولد زرتشت و سرور روزهاي ماهها و سال است[29].
كي خسرو در اين روز به كينه پدرخود سياوش افراسياب را بكشت، كي خسرو سياوشان جهان را بدرود گفت وبه گروزمان (بهشت)شد[30].
روز نخست فروردين ماه نوروز عامه يا نوروز كوچك يا نوروز صغير خوانده ميشد. پنج روز اول فروردين جشن نوروز گونهاي همگاني داشته و عموم مردمان به اجراي مراسم و سرور و شادماني مي گذرانيدهاند، از اينرو آنرا نوروز عامه ناميدهاند.[31]
قدمت نوروز:
در آداب و رسوم زرتشتيان جشن مهرگان بيشتر مورد توجه بوده تا جايكه بسياري مهرگان را آغاز سال ايراني دانسته اند و دلائلي نيز اقامه كرده اند كه در اين مجمل نمي گنجد.
يكي از محققين معاصر به نام هاشم رضي جملاتي در كتاب خود آورده كه موجب تحير است :
هر چند قدمت نوروز بسيار و شايد يكي از كهن ترين جشن هاي ايرانيان باشد، اما در اوستا به روشني و وضوح آز آن ياد نشده است.حتي در دوران هخامنشيان و اشكانيان نيز سند مكتوبي درباره اين جشن در دست نيست، هر چند كه به يقين برگزار مي شده[32].
هرچند خود اين محقق بلافاصله از قول گرين آورده است:
در زمان هخامنشان ، نوروز به شكل و مراسمي بسيار پر شكوه و طولاني توسط رهبري مغان برگزار مي شده مراسم اصلي در تخت جمشيد بود كه اجرا مي شد و پس از حمله اسكندر متروك شد[33].
آداب و رسوم نوروزي:
يكي از سنتها و مراسمات نوروزي آن بود كه پادشاهان بسياري از كساني راكه مورد خشم و زنداني بودند، مورد بخشايش قرار مي دادند[34].
از مراسم نوروزي آن است كه در كنار درياچه هامون در سيستان كه در هنگام نوروز ،دوشيزگان زيباروي سيستاني ،به ياد يك سنت ديرين ، جامه هاي خود در بر كرده براي شستن بدن خود و آب تني به كنار درياچه هامون مي آيند.همين كه تاريكي شب پرده بگسترد،اين دوشيزگان طي تشريفاتي عريان وبرهنه در سواحل هامون به شنا مي پردازند وترانه هاي ويژه ايي مي خوانند. در اين مراسم حضور جوانان و مردان مطلقا ممنوع استو عده اي از زنان در امر حفاظت و صيانت رسوم مباشرت دارند.مراسم آب تني تا نيمه شب ادامه مي يابد .نيمه شب از آب بيرون آمده و به روي شن ساحل استراحت مي كنند وآجيل ويژه (لورك)مي خورند، و خود را آماده براي پذيرايي موعود زرتشت ،يعني سوشيانت مي نمايند[35].
.
جشن و مراسم آب پاشي:
از جمله مراسم بسيار مشهور و سنتي معتبري كه در نوروز انجام ميشد، رسوم آبريزگان يا شست و شو و غسل و آب پاشيدن به يكديگر بوده است. در جشن آبريزگان و به كار بردن آب، براي تطهير و براي اطمينان يافتن از باران كافي بوده است. ابوريحان بيروني ميگويد مردمان هنگام سپيدهدم اين روز، خود را ميشستند و در آب كاريزها و آبگيرها، غوطهور ميشدند. در اين روز مردمان به يكديگر آب ميپاشيدند، به همان دليلي كه خود را ميشستند و سبب آن همان اغتسال است. برخي گفتهاند كه علت اين است كه در كشور ايران ديرگاهي باران نباريد، ناگهان به ايران سخت بباريد و مردم به اين باران تبرك جستند و از اين آب به يكديگر پاشيدند و اين كار همين طور در ايران مرسوم بماند.
به نظر ميرسد جشن آبريزگان اصلي همان تيرگان باشد و در نوروز عبارت بودهاست از غسل و شست و شو و آماده شدن از لحاظ سنن ديني جهت حلول سال نو.
.
هداياي نوروزي
در نوروز و مهرگان رسم بود كه نمايندگان و بزرگان و فرمانروايان ايالات و اشراف و عامهٔ مردم هر يك به توانايي و استطاعت، هدايايي را به دربار اهدا ميكردند.
در نوروز مردم بيكديگر شيريني هديه ميدادند و اين رسم در دوران ساساني همگاني بودهاست. در نوروز بزرگ، پيش از لب به سخن گشودن، شكر ميخورند و بر خود روغن ميمالند تا از انواع بلايا در طول سال، در امان باشند.
نقش اساطيري جمشيد در پيدايش نوروز
«در اساطير ايراني و همچنين در تاريخ حماسي و ادبيات ايران، پايه گذاري و خلق آيين نوروز به جمشيد شاه اساطيري منسوب است. در اين ميان شخصيت جمشيد كه دوران حاكميت او هنگامه بي مرگي و آرامش ايرانيان بوده است چنان اين جهاني است كه به جاي پذيرش"فره پيامبري"، "فره شهرياري" را از خداوند طلب مي كند تا به علايق زميني و اين جهاني برسد. نسبت دادن تخت جمشيد به شاه جمشيد اساطيري – كه البته هيچ پيوندي ميان اين دو نيست – به دليل شخصيت حماسي و برجسته جمشيد در ميان مردم اين سرزمين بوده است، دست كم سابقه اين باور به دوره ساسانيان مي رسد كه در "بندهش" به جايي به نام (وَرَجَمكرد) ميان پارس و "سرواگ" در قسمت پايين كوه "چمگان" كه همان مرودشت و پاسارگاد است اشاره شده است. براي شاهان هخامنشي ساختن بنايي با هدف مقدس برگزاري نوروز طبعاً در محلي مقدس بوده است.» (همان، صص ۱۷۸ و ۷۹)
در ادبيات ايراني، آيين سور نوروز را مانند بسياري از آيين ها و سنن فرهنگي به نخستين فرمانروايان منسوب مي كنند، فردوسي، منوچهري، عنصري و بيروني و ... اين آيين را به پادشاهي جمشيد شاه نسبت داده اند. (۴) (رجبي، ص ۳۶)
«برپايي جشن نوروز به مناسبت پيروزي جمشيد بر ديوان و پس از آن برقراري آيين "داد" در ميان مردم بوده است. او كه پايه گذار تمدن، آباداني، عدل، جاودانگي و تندرستي است بر ديوان و اهريمنان كه مظهر قحطي، خشكسالي، مرگ و بيماري و آز و افراط هستند پيروز شد و ايران را سرزميني جاودان و پر بركت براي مردمش ساخت، در واقع نوروزِ جمشيدي عيدي همگاني است كه براي مردم، داد، فراواني، فناناپذيري و حيات بي مرگ نباتات و آب هاي فراوان به ارمغان آورد. پيوند جمشيد، (جم + شيد) (شيد = درخشان) و خورشيد كه در اساطير ايراني مظهر عدل، داد، پيمان و اعتدال است، نشان دهنده معناي نوروز يعني اعتدال خورشيدي و باززايي زمين پس از سرماي زمستان و بركت بخشي مي باشد. جمشيد در واقع اعتدال بهاري و بارآوري طبيعي را با آيين (داد) همراه كرد. در ادب پارسي، بهار نماد عدالت و اعتدال است زيرا سرما و گرماي سوزان كه نماد ستم و بيدادگري و فرسودگي و مرگ است در بهار وجود ندارد.» (۵) (برومند، صص ۱۹۹، ۲۰۰ و ۱۵۵)
در ادبيات ايران آنچه منسوب به پايه هاي بنيادين نوروز است با عناصر ديگري نيز همراه است كه از آن ميان مي توان به بنيان هاي اجتماع و فرهنگ مدني اشاره كرد كه در آيين نوروز بنا نهاده شده است. در حقيقت بايد چنين گفت كه نوروز، آييني سترگ و كهن و حاوي مفاهيم زندگي بخش، لبريز از سرور و آغشته با سرشت الهي انسان است. از سوي ديگر اين آيين سور حيات دوباره طبييعت و باروري آن است كه از اين نگاه سابقه آن به حداقل دو هزار سال پيش از ورود اقوام آريايي به فلات ايران پهناور باز مي گردد.
.
جشن سوري پايان سال
يكي از جشنهاي آتش مرسوم جشن سوري پايان سال بود. اين جشن در يكي از چند شب آخر سال كه مسلماً چهارشنبه نبوده است برگزار ميشدهاست. در جشن فروردگان مردم پيش از عيد نوروز بر روي پشت بامها، آتش برميافروختند، اگر چنين ميكردند تصور بر اين بود كه فروهرها (ارواح مردگان) به طور گروهي بازگشته و مانند يك سپاه به بازماندگان كمك خواهند كرد. در نتيجه جنگهاي خيلي مهم، را سعي ميكردند كه در بهار آغاز كنند چون فروهرها، در بهار به ياري بازماندگان ميآيند.
.
كوسه برنشين
مراسم كوسه برنشين يا بهار جشن. ابوريحان بيروني شرح اين رسم را آورده است كه در اولين روز بهار مرد كوسه را بر خر مينشاندند كه به دستي كلاغ داشت و به دستي بادزن كه خود را مرتب باد ميزد اشعاري ميخواند كه حاكي از وداع با زمستان و سرما بود و از مردم چيزي به سكه و دينار ميگرفت. آنچه از مردم ميستاند، از بامداد تا نيمروز به جهت خزانه و شاه بود و آنچه از نيمروز تا عصر اخذ ميكرد، تعلق به خودش داشت. آنگاه اگر از عصر وي را مي ديدند، مورد آزار و شتم قرار ميدادند. اين رسم در روزگار ساساني و دورهٔ اسلامي، توسط غلامان سياه اجرا ميشده كه ملبس به لباسهاي رنگارنگ شده و با آرايش ويژه و لهجهٔ شكسته و خاصي كه داشتند، دف و دايره ميزدند و ترانههاي نوروزي ميخواندند. حاجي فيروزهاي امروزي كه مقارن نوروز و سال نو در كوي و برزن مردم را به طرب در ميآورند، از بقاياي آن رسم كهن است. با اين تفاوت كه امروزه چون غلام و سياهاني نيستند كه چنين كنند، ديگران خود را سياه كرده و به زي آنان آراسته و تقليدشان ميكنند.
.
مير نوروزي
در ايران رسم بود در ايام عيد نوروز محض تفريح عمومي و مضحكه فردي عامي و از ميان مردم را به عنوان پادشاه يا امير يا حاكمي موقتي به نام مير نوروزي انتخاب ميكردند و براي يك يا چند روز زمام امور شهري را به عهدهاش ميسپردند پس از انقضاي ايام جشن سلطنت او نيز به پايان ميرسيده است. واضح است كه جز تفريح و خنده و بازي هيچ منظور ديگري در بين نبوده است و احكامي كه ميرنوروزي صادر ميكرده پس از نوروز به حال اول بازگردانده ميشده است. نظير اين جشن در بابل نيز مرسوم بود.
.
بار عام نوروزي
در زمان هخامنشيان، شاه، نوروز را در تخت جمشيد برپا ميداشت. از رسمهايي كه شاهان در نوروز برگزار ميكردند، يكي اين بود كه شاه جشن نوروز را افتتاح ميكرد و به مردمان اعلام ميداشت كه وي آنان را بار خواهد داد و به آنان نيكي خواهد كرد. دومين روز، بلند پايهترين كسان را بار ميداد، يعني دهقانان و اعضاي خاندانهاي بزرگ (اشراف بلند پايه موروثي، ويسپوهران). سومين روز، اسوران و بلند پايهترين موبدان را بار ميداد. چهارمين روز، خانواده خود و نزديكان خويشان و درباريان را بار ميداد و پنجمين روز، فرزندان و كارگزاران خود را بار ميداد. بدين ترتيب به هر كدام رتبه و اكرامي را كه شايسته آن بود ارزاني مي داشت چون روز ششم فرا ميرسيد، شاه كه وظايف خود را نسبت به آنان انجام دادهبود، نوروز را براي خود و در خلوت جشن ميگرفت.
در دو جشن بزرگ نوروز و مهرگان تظلم و دادخواهي و بار عام شاه و رسوم اهداي پيش كشها بسيار اهميت داشت و با تشريفات فراوان اجرا ميشد. در نوروز رسمي در دربار جاري بود كه اربابان نقش بندگان را برعهده ميگرفتند و برعكس. خواجه نظامالملك طوسي وزير مشهور سلاطين سلجوقي نكته ديگري درباره جشن نوروز در زمان ساسانيان ضبط كردهاست.
رسم ملكان عجم چنان بوده است كه روز نوروز و مهرگان پادشاه اجازهٔ ديدار عامهٔ مردم را ميدادهاست و هيچ كس را مانعي از ديدار با شاه نبودهاست. هر كس قصهٔ خويش نوشته و شكايت خود را آماده ميكرد و شاه نامهها و شكايات مردم را يك به يك، بررسي ميكرد. اگر از شاه شكايتي ميشد، موبد موبدان را قاضي قرار داده و شاه از تخت به زير آمدي و پيش موبد به دو زانو مينشست و مي گفت «بدون محابا بين من و اين مرد داوري كن. هيچ گناهي نيست، نزديك ايزد تعالي، بزرگتر از گناه پادشاهان چون شاه بيدادگر باشد، لشكر همه بيدادگر شوند و خداي عز و عجل را فراموش كنند و كفران نعمت آرند.» پس موبد به داد مردم، رسيدگي كرده و داد به تمامي بستاند و اگر كسي بر ملك، دعوي باطل كرده بود، عقوبتي بزرگ به او ميداد و مي گفت «اين سزاي آن كس است كه بر شاه و مملكت وي عيب جويد.» در نوروز هر كه ضعيف تر بود، نزديكتر به شاه بود و كساني كه قويتر بودند، بايد دورتر از شاه جاي ميگرفتند. از زمان اردشير تا زمان يزدگرد بزه گر (يكم)، اين رسم بر جا بود. يزدگرد روشهاي پدران را بگردانيد.
خواجه نظامالملك طوسي، يزدگرد يكم را به عنوان پادشاهي كه اين رسم را برانداخته، معرفي كردهاست ولي در واقع اين رسم توسط يزدگرد دوم، لغو شدهاست[36]
نخستين طليعه نوروز و يادمان سياوش
ميان زرتشتيان بخارا
سرود كين سياوش ، مراسم تعزيه و نوحه خواني و سوگواري براي سياوش بوده استكه هر ساله در روز يادمان و رخداد اين حادثه ، يعني كشته شدن سياوش برگزار مي شده است و در اغلب شهرهاي ماوراء النهر ، چنين مراسمي برگزار ميشد و سوگواران در مجالسي كه به اين سبب برگزار برپا مي شده است...[37]
يكي از آداب و رسوم نوروزي ، سبز كردن دانه ها و حبوبي است كه به ويژه زنان در ظرف گوناگوني به عمل آورده و روز سيزدهم نوروز و جشن بهاري ، دسته جمعي به بيرون شهر رفته و آن رابه آب روان مي افكنند[38].
آداب نوروزي در كشورهاي مختلف:
در هندوستان در زمان امير خسرو دهلوي مراسم نوروز 19 روز بطول مي انجاميد ، از روز نخست تا روز نوزدهم كه جشن فرور دگان بود...[39]
ميان مردم پيشاوردر پاكستان ، رسم است كه نخستين روز از ايام نوروز ، پس از برگزاري مراسم تحويل سال،همگان به گردش به بيرون از شهر و سبزه زارها و چمن زارها مي روند.در اين مراسم با پاي برهنه روي سبزه ها و چمن راه مي روند و اين كار را سبزه لگد كردن ، مي گويند و آن را شگوننيك و باعث شادماني و نيك بختي در سال نو مي دانند[40].
جشن آب پاشي در هند و پاكستان
در افغانستان نيز نوروز با كيفيت بالايي همه ساله برگزار مي شود.در افغانستان به جاي سفره هفت سين سفره هفت ميوه چيده مي شود.
در تاجيكستان نيز نوروز با آداب خاصي برگزار مي شود.
در غرناطه يا گرانادا كه شهري در آندلس واقع در اسپانياست نيز ميان مسلمانان ، جشن هاي نوروز و مهرگان با مراسمي خاص بر پا مي شد[41].
آداب اسلامي نــوروز
در كيهانشناسي نوشتهٔ زكريا قزويني، روايتي از پيامبر اسلام، آمدهاست كه با استناد به قول عبدالصمد بن علي كه از قول پدربزرگش، عبدالله بن عباس آن را نقل كردهاست، جامي سيمين محتوي شيريني به پيامبر هديه شد. پيامبر پرسيد «اين چيست؟» پاسخ دادند «اينها شيريني نوروز است». وي گفت «نوروز چيست؟» پاسخ دادند «اين عيدي بزرگ براي ايرانيان است.» گفت «اين روزي است كه در آن خدا سپاه را دوباره زنده كرد.» پرسيدند «كدام سپاه، اي پيامبر خدا؟» پاسخ داد «سپاه كساني كه از اقامتگاههاي خود از ترس مرگ بيرون آمدند و هزاران بودند و خدا به آنان گفت، بميريد و بعد آنان را آن روز زنده كرد و روانهايشان را به آنان بازگردانيد و به آسمان فرمان داد كه باراني بر آنان ببارد، از اين روست كه مردمان اين رسم را دارند كه در اين روز آب ميپاشند.» سپس مقداري از آن شيريني را خورد و محتواي جام را ميان اصحاب خود تقسيم كرد. اين روايت را ابوريحان بيروني نيز در آثار الباقيه آوردهاست.
حضرت علي(ع) در قسمتي از نامه معروف خود به مالك اشتر درباره رعايت رسوم و آيين هاي مردم تأكيد كرده مي فرماييد: (( آداب پسنديده اي را كه بندگان اين ملت به آن عمل كردن و ملت اسلام با آن پيوند خورده و رعيت با آن اصلاح شدن بر هم مزن...))[42]
درمورد آداب باستاني ايرا ن وبرخورد اسلام با اين آداب بهترين ومنصفانه ترين كتابي كه مي توان به آن مراجعه نمود كتاب خدمات متقابل اسلام وايرا ن متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري است:
علاقه ايرانيان به دين اسلام از همان آغاز ظهور اين دين مقدس شروع شد......[43]
ايراني روح خود را در اسلام سازگار ديد و گم گشته خويش را در اسلام يافت[44].
اين مختصر را آورديم تا مشخص شود منش فكري حاكم بر اين مقاله چگونه است ، اما از آنجايي كه اين پژوهش منحصرا در مورد نوروز است، از آن مي گذريم.
برخي از روايات در مورد نوروز هست كه البته عده اي اين روايات را ساخته دست شعوبيه[45] مي دانند، البته وجود اين روايات در كتب محققين دقيقي همانندعلامه محمد باقر مجلسي در بحار الانوار و صاحب مفاتيح الجنان اين نظريه را تضعيف مي كند چراكه اين محدثين قطعا اسناد اين روايات را مور بررسي دقيق قرار داده اند:
در كتاب مفاتيحالجنان كه طي دهههاي گذشته يكي از بزرگترين كتابهاي مورد رجوع عموم براي انجام مستحبات مذهبي بوده به نماز عيد نوروز اشاره شده كه نمازي است توأم با قرائت سوره حمد و سورههاي قدر، كافرون، توحيد، فلق و ناس و بسيار شبيه به نمازي است كه ضمن آداب و اعمال روز جمعه و روز عيد غدير خم وارد شده است.
مفاتيح الجنان همچنين روايتي از معليبنخنيس را درباره نوروز ذكر كرده است كه اعمال اين روز و دعاي مربوط به آن را همراه دارد. بيآنكه اشارهاي به فضيلت اين روز كرده باشد. ولي بحارالانوار مجلسي روايات معليبنخنيس را به تفصيل آورده است. در آن روايات به فضيلت و برتري اين روز نسبت به ساير ايام بسيار پرداخته است و يكي از روايات مفصل معليبنخنيس از نوروز را اين گونه تجليل كرده است: نوروز روزي است كه كشتي نوح بر كوه جودي قرار گرفت، روزي است كه جبرئيل بر نبي عليهالسلام نازل شد، روزي است كه رسول اكرم صليالله عليهوآله، علي عليهالسلام را بر دوش كشيد تا بتهاي قريش را از بالاي كعبه ميكند، روزي است كه نبي عليهالسلام به وادي جن رفت و از ايشان بيعت گرفت، روزي است كه براي علي عليهالسلام از مردم بيعت گرفت (غدير خم) روزي است كه قائم آل محمد ظهور خواهد كرد و روزي است كه امام عصر عجلالله تعالي فرجهالشريف بر دجال پيروز خواهد شد[46].
اشعار نوروزي:
شاعران در وصف نوروز گوهر افشاني بسيار نموده اند كه بعضي را در اينجا مياوريم:
نوروز خواني:
به حق سوره ياسين تبارك شما را سال نو باشدمبارك[47]
نظامي:
چو نو كردي نواي مهرگاني ببردي هوش خلق از مهرباني[48]
ظهير فارابي:
ميمون و خجسته باد بر تو نوروز بزرگ و روز تحويل
منو چهري:
مطربان ساعت به ساعت بربنايي زير وبم گاه سروستان زنند امروز گاهي اشكنه
گاه زير قيصران گاه تخت اردشير گاه نوروز بزرگ و گه بهار بشكنه
((البته اين نوروز بزرگ، كنايه از نام لحني در موسيقي باستاني است))[49]
مسعود غزنوي:
مستي كني و باده خوري ساليان سال شكر گزي و نوش مزي شاد و شاد خوار
بر سبزه بهار نشيني و مطربت به سبزه بهار زند ، سبزه بهار
فرخي سيستاني:
ماه فروردين از گنج گهر يافت مگر ؟ كه بياراست همه روز زمين را به گهر؟
روز نوروز است امروز و چو امروز گذشت كس بدين در نرسد تا نرسد سال ديگر
امير خسرو دهلوي:
صفت موسوم نوروز و طرب كردن شاه
بزم دريا و كف دست چو ابر نيسان
رفت چو خورشيد به برج حمل نور شرف كرد به گيتي عمل
دور جهان روز نو از سر گرفت موسم نوروز جهان در گرفت
شاه در آن روز هم از بامداد قصر فلك مرتبه را قاب داد
كنگره قصر طرف بر طرف تا به حمل رفته شرف بر شرف
صفه نه طاق بياراستند پرده زربفت فلك خواستند
تخت زدند و تتق آويختند عرش دگر بر زمين انگيختند
چتر ز هر سو به فلك سر كشيد ابر سر از شرم به چادر كشيد
هيچ طرف چتر چو مهر سپهر شش جهت آراسته زان پنج مهر
هم چو گل و سنبل و سوري بيد لعل و سيه گلگز و سنبر و سپيد
رابطه اسلام و نوروز:
روايتي از پيامبر اسلام در مورد نوروز
در كيهانشناسي نوشته زكريا قزويني، روايتي از پيامبر اسلام، آمدهاست كه با استناد به قول عبدالصمد بن علي كه از قول پدربزرگش، عبدالله بن عباس آن را نقل كردهاست، جامي سيمين محتوي شيريني به پيامبر هديه شد. پيامبر پرسيد «اين چيست؟» پاسخ دادند «اينها شيريني نوروز است». وي گفت «نوروز چيست؟» پاسخ دادند «اين عيدي بزرگ براي ايرانيان است.» گفت «اين روزي است كه در آن خدا سپاه را دوباره زنده كرد.» پرسيدند «كدام سپاه، اي پيامبر خدا؟» پاسخ داد «سپاه كساني كه از اقامتگاههاي خود از ترس مرگ بيرون آمدند و هزاران بودند و خدا به آنان گفت، بميريد و بعد آنان را آن روز زنده كرد و روانهايشان را به آنان بازگردانيد و به آسمان فرمان داد كه باراني بر آنان ببارد، از اين روست كه مردمان اين رسم را دارند كه در اين روز آب ميپاشند.» سپس مقداري از آن شيريني را خورد و محتواي جام را ميان اصحاب خود تقسيم كرد. اين روايت را ابوريحان بيروني نيز در آثار الباقيه آوردهاست[50].
.
درست است كه اخبار و احاديث از نوروز به عنوان عيد نامبرده است اما دين مبين اسلام مانند برخي آداب و سنن تاريخي كه جنبه طبيعي و آموزنده دارند و براي آن فلسفه عقلايي و اجتماعي مطرح مي شود؛ در اينجا به تعدادي از روايات و برخي از برخوردهاي ائمه معصومين با نوروز اشاره مي كنيم:
1- علامه مجلسي حديثي از امام صادق(ع) در مورد نوروز نقل مي كند؛ امام(ع) مي فرمودند: امروز روزي است كه خداوند عهد ازل(پيمان جاودانه) را با مردم بست، روزي است كه نخستين بار خورشيد بدرخشد و باد بوزيدو...، روزي است كه كشتي نوع بر كوه جودي نشست؛ روزي است كه جبرئيل بر پيامبر فرود آمد، روزي است كه حضرت پيامبر(ص)، علي(ع) را بر شانه بلند كرد تا بتهاي كعبه را سرنگون ساخت، روزي است كه دستور داد مردم با علي(ع) بيعت كنند.روز است كه مردم براي بار دوم پس از مرگ عثمان با علي(ع) ايرانيان آن را نگاه داشتند.
2- عبدالصمد بن علي، روايتي از جد خود درباره حضرت رسول اكرم(ص) نقل مي كند:((در نوروز جامي سيمين، پر از حلوا براي پيامبر هديه آوردند، آن حضرت پرسيد اين چيست؟ گفتند امروز روز نوروز است، حضرت پرسيد نوروز چيست؟ گفتند عيد بزرگ ايرانيان است ؛ حضرت فرمودند: كاش هر روز بر ما نوروز بود.
3- منقول است كه افراد ايراني به حضرت علي بن ابيطالب(ع) جامهاي سيمين خبيص( خرمايي كه با روغن
آغشته شده باشد) هديه دادند. حضرت پرسيد اين چيست؟ گفتند: اين هداياي نوروز است. حضرت فرمودند: هر روز نوروز ماست و خبيص را ميل كردند و به حاضران دادند و جامها را در ميان مسلمين تقسيم كردند.
4- علامه مجلسي از امام صادق(ع) نقل مي كند: در اين روز (نوروز) فرشته وحي بر حضرت محمد(ص) نازل شد و پيام پيامبري به وي داد.
5- از امام صادق(ع) نيز حديثي نزديك به حديث بالا(شماره 1 ) با اندكي تغيير آمده است كه : نوروز روزي است كه خداوند در آن از بندگان خويش پيمان گرفته است كه او را عبادت كنند و هرگز براي خداوند متعال هيچ چيزي را شريك قرار ندهند....
6- معلي بن خنيس كه فردي موثق است مي گويد: (( روز نوروز خدمت امام صادق(ع) رفتم. فرمودند معلي آيا مي داني امروز چه روزي است؟ عرض كردم؟ عجم ( غير عرب) امروز را بزرگ مي داند و تبريك مي جويند وبراي همديگر هديه مي فرستد؛ امام فرمودند: به بيت عتيق(كعبه) سوگند مي خورم كه نوروز از زمان قديم است. نوروز روزي است كه در عالم خداوند از بندگانش پيمان گرفت كه او را بپرستند و مشرك نشوند و ايمان به پيغمبران و حجج و ائمه بياورند. روزي است كه آفتاب تاييد و هوا كه موجب حيات است وزيدن گرفت و زمين خلق شد. جبرئيل بر پيامبر نازل شد. روزي است كه قائم ما (عج) و ولاۃ امر ظاهر شوند و روزي است كه قائم(عج) بردجال غالب مي گردد و كناسه كوفه او را دار مي زنند . هيچ نوروزي نيست كه ما اهل بيت، انتظار فرج نداشته باشيم چون از روزهاي ما و شيعيان ماست. عجم احترام شما را نگه داشتند و شما ضايع كرديد.))
7- امام صادق(ع): ((در آغاز فروردين آدم آفريده شده و آن روز فرخنده اي است براي خواستن نيازها و برآورده شدن آرزوهاو... ))
8- پيامبر اكرم(ص) : اگر مي توانيد هر روزتان را نوروز كنيد. يعني هر روز در راه خدا به يكديگر هديه بدهيد و با يكديگر پيوند برقرار كنيد.
9- پيامبر اكرم(ص) : ذكر خدا را يكي از كارهاي نوروز مي داند و مي فرمايد: ((اعياد خود را با ياد و ذكر عظمت خدا زينت دهيد.))
10- امام صادق(ع) نيز مي فرمايند: جشن نوروز براي آفريده شدن آدميان است.
آداب اسلامي نوروزي
از آداب مهم نوروز طهارت و پاكيزگي است كه در اسلام به آن بسيار اهميت داده است . امام صادق(ع) به معلي بن خنيس تعليم دادند(( كه چون نوروز شود؛ غسل كن و پاكيزه ترين جامه هاي خويش را بپوش و با بهترين بوهاي خوش، خود را خوش بو گردان و در آن روز روزه بدار. پس چون از نماز پيشين و پسين و نافله هاي آن فارغ شوي ، چهار ركعت نماز بگذار يعني هر دو ركعت به يك سلام. و در ركعت اول بعد از حمد ده مرتبه سوره ان انزلنا بخوان و در ركعت دوم بعد از حمد ده مرتبه سوره قل يا ايها الكافرين ، در ركعت سوم بعد از حمد ده مرتبه سوره توحيد و در ركعت چهارم بعد از حمد ده مرتبه سوره فلق و ناس بخوان و به سجده ي شكر برو.))
شايد خواندن سوره قدر در اين نماز اشاره به نزول بركات وخواندن معوذتين اشاره به درخواست رفع انواع بدي ها باشد.
از ديگر اعمال عيد نوروز صله رحيم و ديدار با دوستان است كه از سوي اسلام و امامان در روايات و احكام اسلامي مورد توجه قرار گرفته است؛ امام باقر(ع) مي فرمايند : ارتباط با خويشان، اعمال را پاكيزه مي كند، دارايي ها را افزايش و بلاها را دور مي كند و مرگ آدمي را به تأخير مي اندازد.
از ديگر اعمال عيد نوروز برقراري ارتباط خالصانه با خالق هستي و تقاضاي تغيير در رفتار و گفتار و تمام احوال با دعاي تحويل سال مي باشد. بسم الله الرحمن الرحيم: يا مقلب القلوب و الابصار ، يا مدبر اليل و النّهار ، يا محول الحول و الاحوال ، حَوّل حالنا الي احسن الحال.
فقهاي بزرگوار اسلام به پيروي از اخبار و احاديث روزه گرفتن در روز عيد نوروز را مستحب پسنديده دانسته اند؛همچنين عموم فقها غسل كردن در نوروز را مستحب و ممدوح شمرده اند.
از ديگر اعمال خواندن و تكرار ذكر يا ذالجلال و الاكرام مي باشد.
از اعمال مهم اين روز قرائت هفت سين قرآن است كه شامل 7 آيه از قرآن مي باشد كه با واژه ي سلام آغاز مي شود كه عبارتند از :
سلام علي آل ابراهيم ( سوره صافات آيه 109 )- سلام قولاً من رب الرحيم ( سوره يس آيه 58 )
سلام علي آل ياسين ( سوره صافات آيه 130 )– سلام علي موسي و هارون ( سوره صافات آيه 120)
سلام علي نوح في العالمين ( سوره صافات آيه 79 )- سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين (سوره زمر آيه 73)
سلام عليكم بما صبرتم ( سوره رعد آيه 24 )
البته برخي از مومنان 7 آيه ياد شده را در قدح چيني نوشته و با آب باران شستشو مي دهند و هنگام سال تحويل از آن مي نوشند.))[51]
نظر شيعه در مورد نوروز:
نوروز به روايت كتب اربعه شيعه:
همه مي دانند كه كتب اربعه شيعه از نظر اعتبار و ارزش همچون صحاح سته نزد اهل سنت است و لذا روايات مندرج در كتب چهار گانه شيعه يعني : كافي شيخ كليني، من لايحضره الفقيه شيخ صدوق، تهذيب الاحكام و الاستبصار شيخ طوسي، از حيث وارد شدن در اين منابع اهميت ويژه دارند و پس از جرح و تعديل آنها مي تواند مصدر فتوا و احكام و باورها باشد . رواياتي كه در سه كتاب از كتب چهار گانه حديث شيعه آمده چنين است:
1با لفظ نوروز يكبار اين عبارت آمده است
- يوم ... النوروز اهدوااليه الشيء[52].
2- با لفظ النيروز چهار بار روايات زير نقل شده است:
يا اميرالمومنين اليوم النيروز [53]
فاذا كان يوم المهرجان اوالنيروز... [54]
يوم المهرجان و النيروز اهدوااليه الشيء[55]
اتي علي بهديه النيروز فقال ما هذا؟([56]
3- با لفظ " نيروزا " يك بار در روايت منقول است:
اصنعوالناكل يوم نيروزا [57]
4- با لفظ نيروزنا يك بار در روايت منقول است: نيروزنا كل يوم[58])
نكته قابل توجه در اين است كه بيشتر اين روايات در كتاب من لايحضره الفقيه شيخ صدوق آمده كه روايات اين كتاب نسبت به ساير كتب اربعه از اعتبار و ارزش بيشتري برخوردار است به ويژه كه شيخ صدوق در آن كتاب بيشتر به روايات فقهي و علمي عنايت داشته است و علاوه بر آن روايات اين با منابع حديث اهل سنت از نظر مضمون و محتوا و حتي الفاظ اشتراك چشمگيري نسبت به ساير كتابهاي حديث شيعه دارد.[59]
نظر برخي از مراجع معظم را درباره نوروز براي شما خواننده گرامي بيان مي نماييم:
"اين عيد، هر چند يك عيد اسلامي نيست ولي اسلام آن را نفي نكرده است."
ايام نوروز برويد در اين مريضخانه ها، برويد احوال اين ها را، اين هايي كه آواره شده اند،... به اينها سركشي كنيد، و آن تشريفات سابق را تخفيف بدهيد.
عيد نوروز چيز خوبي است؛ وسيلهاي كه با آن دلها شاد ميشود، انسانها با يكديگر ارتباط برقرار ميكنند، صله رحم و صله احباب ميكنند؛ چون دوستان و رفقا هم مثل ارحام، احتياج به صله دارند. انسان بايد با ارحام صله بكند، بايد با دوستان و رفقا هم صله بكند؛ يعني ارتباط برقرار بكند. اين، ارتباطِ عيد نوروز است كه بسيار خوب است.
نوروز مقتضاي جهان است در بشر و حيوان و جماد، بلكه در آسمان و زمين و هوا و فضا و بر اين اساس رواياتي از اهل بيت(ع) درباره نوروز به ما رسيده كه عيد گرفتن را تأييد كرده اند و نيز به نماز، ذكر و عبادت سفارش نموده اند و ...
در استفتائي از آيت الله العظمي لطف الله صافي گلپايگاني در مورد نوروز سئوال شده است: بفرمائيد نظر شرع مقدس درباره نوروز چيست و آيا ميتوان آن را به عنوان عيد تلقي كرد؟
در پاسخ آيت الله صافي گلپايگاني در مورد اين استفتاء آمده است: اعياد شرعي و مذهبي بزرگ اسلامي، عيد فطر، عيد قربان، عيد غدير و روزهاي ولادت حضرت رسول اكرم (ص) و ائمه معصومين (ع) است.
ايشان در ادامه تصريح كرده اند: در عيد نوروز هم اگر مۆمنان برنامههاي ديني، مانند ديدار با برادران مۆمن يا عيادت بيماران و رسيدگي بهحال مستمندان داشته و برنامههاي بدآموز نداشته باشند، مناسب است.
هر روزي كه در آن معصيت خدا نشود، آن روز عيد است.
اين مرجع تقليد يادآور شد: در حديث است "كُلُّ يَوْمٍ لَا يُعْصَى اللهُ فِيهِ فَهُوَ يَوْمُ عِيدٍ" هر روزي كه در آن معصيت خدا نشود، آن روز عيد است.
وي در ادامه تصريح كرد: نوروز، يعني روز نو. روز اولين فصل بهار مثل خود فصل بهار يك امر واقعي و تكويني است و به جمشيد ارتباط ندارد، خدا ميداند چند هزار يا چند ميليون سال پيش از جمشيد بوده است.
آيت الله صافي بيان داشت: از آيات خدا است كه زمين دوباره بعد از موتش و خشكشدن گياهها زنده ميشود و چنانكه در قرآن مجيد ميفرمايد "اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها" و محتمل است غسل يا هر عبادت ديگري به همين مناسبت باشد.
عيد نوروز مراسم و جنبه هاي مثبتي دارد مانند پاك سازي منازل و صله رحم و ديد و باز ديد و امثال اينها كه از نظر شرع مقدس اسلام خوب است ولي از مراسم خرافي مانند شب چهارشنبه سوري و سيزده بدر سزاوار است اجتناب شود.
معظم له در پاسخ به سوالاتي پيرامون نوروز و آداب و رسوم آن اين گونه مي فرمايد:
سوال : رسم است كه در عيد نوروز و مانند آن پول لاي قرآن مي گذارند و عيدي مي دهند. آيا اين كار اشكال دارد؟
جواب : اشكالي ندارد
سوال : اعمالي كه در مفاتيح تحت عنوان عيد نوروز آمده مربوط به كدام تقويم است؟ آيا هر سال نو را در هر فرهنگ شامل مي شود (مثلا عيد نوروز ايرانيان) يا براي تقويم قمري است؟
جواب : خير، مربوط به عيد نوروز (سال شمسي) است.
سوال : ما امسال سبزه عيد نوروز را به شكل اسم هاي پنج تن مثلاً «يا حسين» درآورديم و چون آن ها را روز سيزده بدر همان جا مي گذاريم، آيا مشكلي ندارد؟ اگر مشكل دارد با سبزه ها چه كار كنيم؟
جواب : در صورتي كه بي احترامي و هتك حرمت شود، جايز نيست و بهتر است در محلي قرار دهيد كه بي احترامي نشود.
سوال : من طلبه هستم و با چند نفر ديگر از طلاب در مورد عيد نوروز تحقيقاتي انجام داده ايم و طبق گفته علماي رجال و درايه، حديثي كه شيخ طوسي (رحمة الله) در مورد عيد نوروز ذكر كرده اند معتبر نمي باشد زيرا اولا خبر واحد است و به حد تواتر نرسيده، ثانياً منبع آن كتابي قوي نيست چون در كتاب دعاييه ايشان ذكر شده نه در كتاب فقهيه ايشان. در ضمن اصل كلمه ي عيد يعني بازگشت. اين بازگشت در حاليست كه ريشه ي اين عيد به آيين زردشتيان باز مي گردد.
حال سوال اين است كه نظر فقهي و نظر محققانه ي شما در اين مورد چيست؟
جواب : ما براي عيد نوروز جنبه ي شرعي قائل نيستيم بلكه يك قرارداد عرفي است كه آثار مطلوبي دارد و از آثار نامطلوب آن نيز بايد پرهيز گردد.
سوال : آيا گفتن لفظ «عيد» براي سال نو و عيد نوروز اشكال دارد؟
جواب : اشكالي ندارد
سوال : آيا نحس بودن عدد 13 مورد قبول فرهنگ شيعه است؟ جايگاه نوروز و شادي در فرهنگ شيعه چگونه است؟
جواب: سيزده بدر ريشه شرعي ندارد و از خرافات است ولي تفريح سالم و خالي از گناه بدون اعتقاد به نحس بودن سيزده، اشكالي ندارد.
سوال : من شنيده بودم كه شما گفته بوديد نوروز بي اساس و سطحي است و مسلمانان را از آن بر حذر داشته ايد. من مي خواستم بدانم كه آيا اين جمله را شما گفته ايد يا نه و اين كه نظر شما درباره ي نوروز چيست؟
جواب : عيد نوروز جنبه هاي مثبت و منفي متعددي دارد. جنبه هاي مثبت آن نظافت، صله رحم، كمك به اقشار ضعيف و كم درآمد و مانند آن است و جنبه هاي منفي آن، مراسم خرافي چهارشنبه سوري، سيزده بدر، تشريفات كمرشكن، چشم و هم چشمي، مسافرت هاي گناه آلود، شكستن مرز محرميت ها و امثال آن مي باشد.
حال اگر به جنبه هاي مثبت آن پرداخته شود و از جنبه هاي منفي آن اجتناب شود طبق روايت مزبور عيد نوروز طبيعي، عيد تشريعي هم مي شود و اگر خداي نكرده بر عكس شود از منظر حضرت علي (عليه السلام) چنين روزي عيد نخواهد بود.
سوال : آيا برپايي «سفره ي هفت سين» به عنوان يك مراسم سنتي در كنار بقاع متبركه جايز است؟
جواب : مانعي ندارد
نظرات درمورد نوروز:
آرتور كريستن سن، ايرانشناس نامدار دانماركي نوشتهاست، سال ايرانيان باستان، به صورتي كه آن را در سنگنوشتههاي داريوش بزرگ در بيستون مييابيم، در پاييز آغاز ميشد و جشن بسيار معروف مهرگان (بگياد)، در اصل جشن اول سال ايرانيان بودهاست. از جشن نوروز در اوستا و ادبيات اوستايي هيچ نام برده نشده، چنانكه از مهرگان نيز اشارتي نيست. در اواخر فرمانروايي داريوش بزرگ، ايرانيان كه تحت تأثير تمدن آسياي صغير و سرزمينهاي مديترانه اي قرار گرفته بودند، تقويم مصري را پذيرفتند كه بر طبق آن سال به دوازده ماه سي روزه، به اضافه پنج روز اضافي (پنجه دزديده يا خمسه مسترقه) تقسيم شده بود و در اعتدال بهاري آغاز ميشد. اين سال، يعني سال اوستايي جديد، سال ديني زرتشتي گشت و تا امروز در نزد پارسيان حفظ گرديدهاست. روز اول سال در اعتدال بهاري، اول فروردين، عيد نوروز است.
استاد مهرداد بهار با نظريه وامگيري عيد نوروز ايرانيان، از بين النهرين موافق نيست و عقيده دارد، از سه هزار سال پيش از ميلاد، در آسياي غربي دو عيد، رواج داشتهاست، عيد آفرينش در اوايل پاييز و عيد رستاخيزي كه در آغاز بهار، برگزار ميشدهاست. بعدها دو عيد پاييزي و بهاري به يك عيد تبديل گرديده و سر بهار جشن گرفته ميشدهاست. به اعتقاد مهرداد بهار، احتمالاً نوروز در ايران قبل از هخامنشيان وجود داشته، در اوستا مطرح نميشود، چون يك عيد ملي محسوب ميشده و اوستا يك كتاب ديني است و جشنهاي خاص خودش را دارد. بعد از گذشت زمان، سرانجام دين زرتشتي، هم جشن مهرگان را كه در آغاز يك عيد بومي بوده و هم نوروز را ميپذيرد[60].
دكتر علي شريعتي:
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز يك جشن ملي است،جشن ملي را همه ميشناسند كه چيست، نوروز هر ساله برپا ميشود و هر ساله از آن سخن ميرود. بسيار گفتهاند و بسيار شنيدهايد؛ پس به تكرار نيازي نيست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مكرر نميكنيد؟ پس سخن از نوروز را نيز مكرر بشنويد. در علم و ادب تكرار ملالآور است و بيهوده؛ “عقل” تكرار را نميپسندد؛ اما “احساس” تكرار را دوست دارد، طبيعت تكرار را دوست دارد، جامعه به تكرار نيازمند است، طبيعت را از تكرار ساختهاند؛ جامعه با تكرار نيرومند ميشود، احساس با تكرار جان ميگيرد و نوروز داستان زيبايي است كه در آن، طبيعت، احساس و جامعه هر سه دستاندركارند.
نوروز كه قرنهاي دراز است بر همة جشنهاي جهان فخر ميفروشد، از آن رو “هست” كه يك قرارداد مصنوعي اجتماعي و يا يك جشن تحميلي سياسي نيست، جشن جهان است و روز شادماني زمين، آسمان و آفتاب، و جوشِ شكفتنها و شور زادنها و سرشار از هيجانِ هر “آغاز”.
جشنهاي ديگران، غالباً انسانها را از كارگاهها، مزرعهها، دشت و صحرا، كوچه و بازار، باغها و كشتزارها، در ميان اطاقها و زير سقفها و پشت درهاي بسته جمع ميكند: كافهها، كابارهها، زيرزمينيها، سالنها، خانهها … در فضايي گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زيبا از رنگ و آراسته از گلهاي كاغذي، مقوايي، مومي، بوي كندر و عطر و … اما نوروز دست مردم را ميگيرد و از زير سقفها، درهاي بسته، فضاهاي خفه، لاي ديوارهاي بلند و نزديك شهرها و خانهها، به دامن آزاد و بيكرانة طبيعت ميكشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هيجانِ آفرينش و آفريدن، زيبا از هنرمندي باد و باران، آراسته با شكوفه، جوانه، سبزه و معطر از:
“بوي باران، بوي پونه، بوي خاك،
شاخههاي شسته، باران خورده، پاك” …
نوروز تجديد خاطرة بزرگي است: خاطرة خويشاوندي انسان با طبيعت. هر سال، اين فرزند فراموشكار كه، سرگرم كارهاي مصنوعي و ساختههاي پيچيدة خود، مادر خويش را از ياد ميبرد، با يادآوريهاي وسوسهآميز نوروز، به دامن وي باز ميگردد و با او، اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن ميگير: فرزند، در دامن مادر، خود را بازمييابد و مادر، در كنار فرزند، چهرهاش از شادي ميشكفد، اشك شوق ميبارد، فريادهاي شادي ميكشد؛ جوان ميشود، حيات دوباره ميگيرد. با ديدار يوسفش بينا و بيدار ميشود.
تمدن مصنوعي ما هر چه پيچيدهتر و سنگينتر ميگردد، نياز به بازگشت و بازشناخت طبيعت را در انسان حياتيتر ميكند و بدينگونه است كه نوروز، برخلاف سنتها كه پير ميشوند و فرسوده و گاه بيهوده، رو به توانايي ميرود و در هر حال، آيندهاي جوانتر و درخشانتر دارد، چه، نوروز راه سومي است كه جنگ ديرينهاي را كه از روزگار لائوتزو و كنفسيوس تا زمان روسو و ولتر درگير است به آشتي ميكشاند.
نوروز تنها فرصتي براي آسايش، تفريح و خوشگذراني نيست، نياز ضروري جامعه، خوراك حياتي يك ملت نيز هست. دنيايي كه بر تغيير و تحول، گسيختن و زايل شدن، درهم ريختن و از دست رفتن بنا شده است، جايي كه در آن، آنچه ثابت است و همواره لايتغير و هميشه پايدار، تنها تغيير است و ناپايداري؛ چه چيز ميتواند ملتي را، جامعهاي را، در برابر عرابة بيرحم زمان – كه بر همه چيز ميگذرد و له ميكند و ميرود، هر پايهاي را ميشكند و شيرازهاي را ميگسلد- از زوال مصون دارد؟
هيچ ملتي با يك نسل و دو نسل شكل نميگيرد؛ ملت، مجموعة پيوستة نسلهاي متوالي بسيار است، اما زمان، اين تيغ بيرحم، پيوند نسلها را قطع ميكند؛ ميان ما و گذشتگانمان- آنها كه روح جامعة ما و ملت ما را ساختهاند- درة هولناك تاريخ حفر شده است؛ قرنهاي تهي ما را از آنان جدا ساختهاند؛ تنها سنتها هستند كه پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از اين درة هولناك گذر ميدهند و با گذشتگانمان و با گذشتههايمان آشنا ميسازند. در چهرة مقدس اين سنتها است كه ما حضور آنان را در زمان خويش، كنار خويش و در “خودِ خويش”، احساس ميكنيم؛ حضور خود را در ميان آنان ميبينيم و جشن نوروز يكي از استوارترين و زيباترين سنتها است.
در آن هنگام كه مراسم نوروز را به پا ميداريم، گويي خود را در همة نوروزهايي كه هر ساله در اين سرزمين برپا ميكردهاند، حاضر مييابيم و در اين حال، صحنههاي تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديدگانمان ورق ميخورد، رژه ميرود. ايمان به اينكه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا ميداشته است، اين انديشههاي پرهيجان را در مغزمان بيدار ميكند كه: آري، هر ساله! حتي همان سالي كه اسكندر چهرة اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود، در كنار شعلههاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه ميكشيد، همانجا، همان وقت، مردم مصيبتزدة ما نوروز را جديتر و با ايمان بيشتري برپا ميكردند؛ آري، هر ساله! حتي همان سال كه سربازان قتيبه بر كنارة جيحون سرخ رنگ، خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپي قتل عام ميكرد، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در كنار آتشكدههاي سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن ميگرفتند.
تاريخ از مردي در سيستان خبر ميدهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفة جاهلي آرام كرده بود، از قتل عام شهرها و ويراني خانهها و آوارگي سپاهيان ميگفت و مردم را ميگرياند و سپس، چنگ خويش را برميگرفت و ميگفت: “اباتيمار، اندكي شادي بايد”! نوروز در اين سالها و در همة سالهاي همانندش، شادييي اينچنين بوده است، عياشي و “بيخودي” نبوده است، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانة پيوند با گذشتهاي كه زمان و حوادث ويرانكنندة زمان همواره در گسستن آن ميكوشيده است.
نوروز همه وقت عزيز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان مسلمان، همه نوروز را عزيز شمردهاند و با زبان خويش، از آن سخن گفتهاند. حتي فيلسوفان و دانشمندان كه گفتهاند: “نوروز روز نخستين آفرينش است كه اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين كار بود و ششمين روز، خلقت جهان پايان گرفت و از اين رو است كه نخستين روز فروردين را هورمزد نام دادهاند و ششمين روز را مقدس شمردهاند”.
چه افسانة زيبايي؛ زيباتر از واقعيت! راستي مگر هر كس احساس نميكند كه نخستين روز بهار، گويي نخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده است، مسلماً آن روز، اين نوروز بوده است. مسلما بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است. هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولين روز بهار، سبزهها روييدن آغاز كردهاند و رودها رفتن و شكوفهها سرزدن و جوانهها شكفتن، يعني نوروز.
بيشك، روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار، آفتاب در نخستين روز نوروز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.
اسلام كه همة رنگهاي قوميت را زدود و سنتها را دگرگون كرد، نوروز را جلاي بيشتري داد، شيرازه بست و آن را، با پشتوانهاي استوار، از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان، مصون داشت. انتخاب علي به خلافت و نيز انتخاب علي به وصايت، در غدير خم، هر دو در اين هنگام بوده است و چه تصادف شگفتي! آن همه خلوص و ايمان و عشقي كه ايرانيان در اسلام به علي و حكومت علي داشتند پشتوانة نوروز شد. نوروز كه با جان مليت زنده بود، روح مذهب نيز گرفت؛ سنت ملي و نژادي، با ايمان مذهبي و عشق نيرومند تازهاي كه در دلهاي مردم اين سرزمين برپا شده بود پيوند خورد و محكم گشت، مقدس شد و، در دوران صفويه، رسما يك شعار شيعي گرديد، مملو از اخلاص و ايمان و همراه با دعاها و اوراد ويژة خويش. آنچنان كه يكسال نوروز و عاشورا در يك روز افتاد و پادشاه صفوي، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
نوروز- اين پيري كه غبار قرنهاي بسيار بر چهرهاش نشسته است- در طول تاريخ كهن خويش، روزگاري در كنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خويش ميشنيده است؛ پس از آن، در كنار آتشكدههاي زردشتي، سرود مقدس موبدان و زمزمة اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش ميخواندهاند؛ از آن پس، با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل ميكردهاند و اكنون، علاوه بر آن، با نماز و دعاي تشيع و عشق به حقيقت علي و حكومت علي، او را جان ميبخشند و در همة اين چهرههاي گوناگونش، اين پير روزگارآلود، كه در همة قرنها و با همة نسلها و همة اجداد ما- از اكنون تا روزگار افسانهاي جمشيد باستاني- زيسته است و با همهمان بوده است، رسالت بزرگ خويش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و درآميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و، عظيمتر از همه، پيوند دادن نسلهاي متوالي اين قوم- كه بر سر چهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان كله منارها بند بندش را از هم ميگسسته است و نيز پيمانيگانگي بستن ميان همة دلهاي خويشاوندي كه ديوار عبوس و بيگانة دورانها در ميانهشان حائل ميگشته و درة عميق فراموشي ميانشان جدايي ميافكنده است.
و ما، در اين لحظه، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز برميافروزيم و در عمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگزدة قرون تهي ميگذريم و در همة نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما برپا ميشده است، با همة زنان و مرداني كه خون آنان در رگهايمان ميدود و روح آنان در دلهايمان ميزند شركت ميكنيم و بدينگونه، “بودن خويش” را، به عنوان يك ملت، در تندباد ريشه برانداز زمانها و آشوبِ گسيختنها و دگرگون شدنها خلود ميبخشيم و، در هجوم اين قرن دشمنكامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و، “خالي از خويش”، بردة رام و طعمة زدوده از “شخصيت” اين غرب غارتگر كرده است، در اين ميعادگاهي كه همة نسلهاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا ميبنديم و “امانت عشق” را از آنان به وديعه ميگيريم كه “هرگز نميريم” و “دوام راستين” خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پاية “اصالت” خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، “بر صحيفة عالم ثبت” كنيم[61].
يكي از شاهكارهاي ويژه نوروز آن است كه در پي تقسيم شادي نيست، بلكه اثرش افزايش شادي در ميان انساها و پخش آن بين همه ، فارغ از رنگ ونژاد و باور و جنس است[62]
در مورد نوروز در بين علماء اختلافاتي نيز هست از آن جمله
عده اي از ايشان معتقدند:
نسبت بين نوروز و غدير از باب تباين است و مقايسه آن قياس مع الفارق
عده اي ديگراز علماء معتقدند:
قياس غدير با نوروز هم مي تواند شباهت و هم تفارق داشته باشد، لذا از جهتي درستي و از جهتي نادرست است.
بهر حال همانطور كه در ابتداي بحث آورديم نوروز يك عيد نيست بلكه يك جشن است، مقايسه بين اين دو نمي تواند درست باشد ، جالب اينكه در بين ايرانيان قديم مهمترين جشنها جشن مهرگان بوده و نه نوروز كه البته همان هم با عيد غدير نمي تواند مقاسه شود ،اساس مقايسه داراي يكسري مقدمات و فرايضي است كه بين يك مسئله ملي كه صرفا متعلق يه يكي از ملل اسلامي است با يك عيد مذهبي آنهم با اهميت و جايگاه غدير كه در ما سوي الله از مهمترين اعياد و به نظر شيعيان مهمترين مورد است،از اساس محل ايراد است و به نظر ما مقايسه به نوعي است كه ظلم به غدير و جايگاه آن است چراكه تعين جانشين براي رسول الله آنهم به اذن و فرمان الهي موردي نيست كه بتواند رقيبي از جهت اهميت و حادث شدن داشته باسد. نوروز در حالي كه نشان از يك جشن ملي دارد،اما هرگز مقايسه آن با عيد غدير ،مبعث ،جمعه،..صحيح نبوده و نشان از عدم شناخت صحيح بي خبران از تفاوت جشن با عيد دارد.مقايسه اين دو ابدا شرايط قياس دو شي را ندارد، اهل منطق هرگز براي مقايسه دو شي شرايط 9گانه را فراموش نمي كنند.بحث در اين زمينه نيازمند مباحثه بين عالمان ديني را براي تبين جايگاه هر كدام از اين دو موضوع كاملا مجزا و غير قابل قياس را مي طلبد.
نتيجه گيري:
اين مقاله هر چند بسيار فشرده تهيه گرديد ،اما دقت در آن نشان مي دهد كه ايرانيان قومي فرهيخته اند كه با گذر زمان با زيركي خاصي آداب خود را حفظ نموده و هرگز خود را با مسائل تعصبي مشغول نكرده اند ، و بيشتر بحثها بيشتر در بين خواص بوده و عوام راه خود را بهتر و درستر پيموده اند.توجه به اين نكته كه مردم ابران زمين روش درست را براي زندگي ديني همراه با آداب باستاني يافته اند مارا در اعتراف به بزرگي اين قوم مصمم تر مي كند.نوروز يا هر مراسم ديگري اگر باعت نزديكي قلوب مومنين شود ، هيچ تضادي با اسلام نخواهد داشت ، البته بايد توجه نمود كه آنچه حضرات معصومين براي ما تبين نموده اند ،سعادت ما را تاميين خواهد كرد ، نه آنچه خود به سبب بعضي تمايلات نوعا نفساني براي خود نيكو مي دانيم.نوروز در حال حاضر يك عيد جهاني است و اين مطلب اگر چه بسيار مهم است اما تنها دليل اهميت آن نيست ، طبيعت مخلوق خداوند و آغاز آن نشان از ادامه حيات و آغاز مجدد و اميدواري است، نياز به طبيعت اثري عميق و بي بديل در روح وجان آدمي دارد و اين ارده الهي است و قاطعيت اين معنا در روح بشر هويداست.
[1] بحارالأنوار ج : 56 ص : 120/119
[2] لغت نامه دهخدا
[3] نوروز و فلسفه آن/سيد محمد دادخواه/صفحه19
[4] نوروز و فلسفه آن/سيد محمد دادخواه/صفحه155
[5] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص298
[6] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص314
[7] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص266
[8] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص266
[9] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص275
6ايرج محمدي/مقاله در مورد نوروز/سايت www.ido.ir
[11] التفهيم/صفحه 271-270
[12] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص322
[13] آثار الباقيه/صفحه320-319
[14] لغت نامه دهخدا/ نرم افزار
[15] تاريخ طبري
[16] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص340
[17] همان
[18] فلسفه نوروز/دكتر علي شريعتي
[19] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص267
[20] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص268
[21] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص275
[22] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص330
6ايرج محمدي/مقاله در مورد نوروز/سايت www.ido.ir
[24] التفهيم/صفحه 271-270
[25] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص322
[26] آثار الباقيه/صفحه320-319
[27] لغت نامه دهخدا/ نرم افزار
[28] تاريخ طبري
[29] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص340
[30] همان
[31] فلسفه نوروز/دكتر علي شريعتي
[32] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص267
[33] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص268
[34] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص275
[35] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص330
[36] رجوع به سايت http://3ali3.com
[37] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص318
[38] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص288
[39] همان/صفحه463
[40] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ص289و290
[41] به گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ صفحه 473
[42] ايرج محمدي/مقاله در مورد نوروز/سايت www.ido.ir
[43] خدمات متقابل اسلام وايرا ن /متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري/صفحه73
[44] همان
[45] رجوع شود به گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/ صفحه 419
[46] www.ido.ir
[47] مقاله سيد محمد تقي ميرزا ابو القاسمي ،با عنوان :نگاهي به معتقدات مردم گيل و ديلم ، در كتاب :جشن نوروز و چهارشنبه سوري ،صفحه 105
[48] مقاصد الاحان/صفحه83
[49] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/صفحه328
[50]رجوع به سايت http://3ali3.com
[51] يرج محمدي/مقاله در مورد نوروز/سايت www.ido.ir
[52] اين روايت در تهذيب الاحكام طوسي جلد 6 ( ص 378، سطر 11 ) ثبت و ضبط شده است
[53] ( من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، جلد 3، ص 300، سطر4 )
[54] ( الكافي شيخ كليني ، ج 5، ص141، سطر 6 )
[55] ( من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 3، ص300، سطر 13 )
[56] من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 3، ص300، سطر 3 )
[57] (من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 3، ص300، سطر 4 )
[58] (من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 3، ص300، سطر 5
[61] فلسفه نوروز از ديدگاه دكتر علي شريعتي/سايت http://3ali3.com
[62] نوروز و فلسفه آن/سيد محمد دادخواه/صفحه21
بسم رب الحسين عليه السلام
موضوع:چهار شنبه سوري
چكيده:در اين پژوهش سعي شده چهارشنبه سوري و ريشه هاي تاريخي آن و همچنين مواردي كه در سالهاي اخير بر آن عارض شده و نا هنجاريهاي حاصل از آنها در شرايط كنوني جامعه براي تامل بيشتر مورد تحقيق و نكته سنجي بصورت مجمل و مختصر قرارگيرد.در اين راستا سعي شد از مقالات صاحب نظرا ن اين عرصه استفاده شود،تا بر غناي مطلب افزوده گردد.
كليد واژه:چهار شنبه، سور،جامعه، فرهنگ،روانشناسي،مذهب
واژه سور:
سور. (اِ) اوستا «سوئيريا» ۞ (صبحگاهي ، روزانه )، پهلوي «سور» ۞ (چاشت صبح ، طعام )، بلوچي عاريتي و دخيلي «سير» ۞ (عروسي ، نامزدي )، شغني «سور» ۞ (ضيافت جشن عروسي ). در لهجه زردشتيان ايران «سور» به معني عروسي «مجله پشوتن سال اول شماره 5 ص 16 ح 11». (از حاشيه برهان قاطع چ معين ).هنگامه . جشن . طوي . مهماني . عروسي . (برهان ). مهماني .(منتهي الارب ). مهماني و جشن و عروسي و مانند آن . (فرهنگ رشيدي ). جشن . شادي . عروسي . (غياث ) :
سوري تو جهان را بدل ماتم سوري
زيرا كه جهان را بدل ماتم سوري [1].
چهار شنبه سوري:
|
چهارشنبه سوري .[ چ َ / چ ِ شَم ْ ب َ / ب ِ ] (اِ مركب ) جشني كه در غروب سه شنبه آخر سال شمسي برپا دارند و آتش افروزند و بر آن به جهيدن گذرند براي رسيدن به سعادت و سلامت درسال نو. كُلَه چهارشنبه . رجوع به چارشنبه سوري شود[2]. اين جشن عبارت بوده از جشن آغاز پنجه يا جشن پيشگامي در مورد ارواح در گذشتگان و فَرو شيان.[4] |
اسناد تاريخي:
اين جشن بسيار قديم است براي اثبات اين موضوع چند شاهد مي آوريم:
در ميان آريايي ها آتش مقام ارجمند داشت از مراسم دلپذير جشن ها آتش افروزي و شادي در كنار توده هاي فروزان بود. براي بدرود با سالي كه آخرين روزها را مي گذراند و براي استقبال از مقدم سالي كه در پيش است از دير باز هموطنان ما مراسمي برگزار مي كردند. كه به جشن چهارشنبه اي آخر سال "چهارشنبه سوري" نام برده شده است. بدون شك چهارشنبه سوري از جشن هاي ملي ماست كه از قرن ها پيش مراسم آن برگزار مي شده و از سنت هاي باستاني ملت ايران بشمار مي رود ولي بطور قطع نمي توان گفت كه از چه تاريخي آيين چهارشنبه سوري برپا مي شده است و مناسبت تاريخي آن چيست؟ آن چه ظاهراً استنباط مي شود اين است كه اين جشن به دنبال سده "كه جشن آتش افروزان بوده" برگزار مي شده و براي ابراز شادماني از سالي كه به خوشي گذشته و نيك بيني و اميدواري نسبت به سالي كه مي آيد اقوام آريايي به شادي و سرور و پاي كوبي و دست افشاني برمي خواستند و از اضافه كلمه سور به چهارشنبه به روشني پيداست كه چهارشنبه سوري جشن عيش و نشاط و عشرت و شادماني بوده است از همان زمانهاي قديم اين جشن در ميان كليه ملل آريايي نژاد برپا مي شده است ولي چون نژاد ايراني در نگهباني سنت هاي باستاني خود دلبستگي بيشتري نشان مي داده است اين جشن هم اكنون نيز در يان كليه طوايف ايراني و در سراسر خاك ايران برگزار مي شود. اگر چه در بعضي ار نقاط كشور تشريفات خاصي دارد كه با آيين ديگر جاها كم و بيش تفاوت دارد ولي آنچه در ميان كليه ساكنان اين سرزمين وجود دارد آتش افروزي و جهيدن ازروي آن است. كه در همه جا يكسان عمل مي شود.
پيش از اسلام واژه هاي شنبه ، يك شنبه ، جمعه و هفته وجود نداشت و ايرانيان براي روزهاي ماه از نام امشاسپندان و فرشته گان استفاده مي كردند مثل هورمزد روز ، اسپندار مذ و زامياد و غيره. اطلاق لفظ چهارشنبه براي اين جشن دقيقاً معلوم نيست. جشن سوري عبارت بود از روشن كردن آتش زير آتش را مظهر پاكي مي دانستند و آن را مقدس مي شمردند.
آخرين سه شنبه آخرسال را شب چهارشنبه سوري مي گويند شبي كه در اين روزگار فقط بوته سوزاني از آن باقي مانده است. قديمي ها به شب چهارشنبه سوري اعتقاد بسيار داشتند و به جا آوردن سنت ها را لازم مي دانستند بنابراين حرمت آن شب در ميان ايرانيان ملحوظ بوده است.
از عصر آخرين سه شنبه سال شهر ها و روستاها براي برگزاري مراسم چهارشنبه سوري آماده مي شوند. بوته فروشان با بارهاي بوته براي فروش در گذرگاهها و كوچه ها مستقر مي شوند تا بوته هاي خود را به مردمي كه با شوق و شور آماده برگزاري اين جشن هستند بفروشند.
شعله هاي آتش در شب چهارشنبه سوري بايد حتماً از بوته هاي صحرايي بوده باشد زيرا بوته هاي بيابان گياهان خودروئي با خواص درماني و طبي هستند . بنابراين فلسفه انتخاب بوته و آتش زدن و پريدن از روي شعله آن براي ميليون ها ايراني روشن مي شود.
هنگامي كه اين بوته ها شعله مي كشند بخور آن همراه با حرارت آتش به هوا مي رود و شخص جهنده در معرض اين بخور قرار مي گيرد و معني ورد بخصوص (سرخي تو از من - زردي من از تو) مصداق پيدا مي كند و شخص مريض با پريدن از روي شعله بوته ها بخور شفا بخش را استنشاق مي كند و با تلقين اين كه امروز چهارشنبه سوري است و اين شعله خاصيت درماني دارد حالش خوب مي شود و رو به بهبودي مي رود و ديگر خاصيت آن نشاط و شادماني است كه از جهيدن از روي شعله ايجاد مي شود و بسيار لذت بخش مي باشد.
استفاده از ترقه ، فشفشه ... نيز در آن شب به اين شور و اشتياق دامن ميزند ولي قابل ذكر است كه اين گونه وسايل بايد به وسيله اهل فن تهيه شده در اختيار مردم قرار گيرد تا خداي نخواسته موجبات ضرر و زيان هاي جبران ناپذير براي مردم نباشد.
يكي ديگر از سنتهاي چهارشنبه سوري كه بسيار رايج است فال گوش ايستادن است. در آن شب برخي از مردم براي آگاهي از سرنوشت و پيش آمدهاي سال آينده خود به فال گوش مي ايستند و به شنيدن حرفهاي رهگذران گوش مي سپارند اگر صحبت از پول و سفر و زيارت و عروسي و مطالب دلنواز و اميدبخشي از اين دست باشد آن را به فال نيك گرفته سال جديد را سالي پربركت و پربار براي خود پيش بيني مي كنند و اگر كلمات مايوس كننده و ناهنجاري بشنوند سال آتي را نحس و نامبارك تلقي مي كنند.
يكي ديگر از سنت هاي شب چهارشنبه رفتن به در خان همسايه با پياله مسي و قاشق چوبي و پراختن به قاشق زني است. آتش افروزي ايرانيان در پيشاپيش نوروز از آيين هاي ايران باستان اسن. همه جشنهاي باستانيبا آتش كه فروغ ايزدي است استقبال مي شود تا نحوست و پليدي بركنار شوند.
آن چنان كه در "اوستا" آمده فروردين "جشن نوروز" هنگامي است كه فروهرهاي نياكان از براي سركشي بازماندگان از آسمان فرود آيند و "ده شبانه روز" در خانمان پيشين خود به سربرند. اين ده روز همان آخرين پنج روزاز آخرين ماه سال و پنج روزي است كه به سال مي افزودند تا سال خورشيدي درست داراي 365 روز باشذ با اين حساب ملاحظه شد كه سال كهنه تمام شده و سال جديد هم نيامده است و پنج روز در اين ميان معلق مانده . اين پنج روز را م داخل جشن نوروز كرده عيد مي گرفتند.
اين همان پنج روزي است كه به آن پنجه يا پنجه دزديده يا خمسه مسترقه يا اندرگاه مي گفتند اما سوري كه به جاي جشن بكار رفته به اين واژه چندين بار در اوستا بر مي خوريم.
در آداب چهارشنبه سوري چنانكه گذشت در بيشتر مناطق عصر و پيش از غروب بوته هاي آتش راه مي اندازند و مي افروزند و ترانهمعروف زردي من از تو ، سرخي تو از من را مي خوانند و خاكستر را در آب مي ريزند و شب شام مفصلي مي پزند و آجيل مخصوص مي خورند و شادي مي كنند.
اما در آذربايجان از سه چهارشنبه جلوتر به استقبال چهارشنبه سوري مي روند و آداب صبح چهارشنبه سوري نيز شامل قيچي كردن آب ، چيدن ناخن ، آوردن آب چهارشنبه سوري در سبوها و كوزه هاي نو و پريدن از روي آب و... مي باشد[5].
سعيد نفيسي:
چهارشنبه سوري يعني چهارشنبه عيش و عشرت و ميرساند كه اين شب را براي جشن و سرور بنياد گذاشته اند. اين جشن ملي از قديمترين زمانهاي تاريخ در ميان ايرانيان بوده است ... شب چهارشنبه سوري در ايران آئين خاص و تشريفات گوناگون دارد كه هر يك از آنها را در ناحيه ديگر ميتوان يافت .آئين چهارشنبه سوري يا شب چهارشنبه آخر سال بر دو قسم است يك قسمت از آن عمومي و مشترك ميان تمام مردم ايران است كه حتي بعضي از آنها را در ملل ديگر نژاد آريا ميتوان يافت و قسمت ديگر آئين خصوصي است كه مردم تهران بدعت گذاشته اند و از اينجا كم و بيش بشهرهاي ديگر ايران رفته است . آن قسمت از آئين اين شب كه درتمام ايران معمول است از كرمان گرفته تا آذربايجان و از خراسان تا خوزستان و از گيلان تا فارس يعني تمام اين دشت وسيع كه ايران امروز را فراهم ساخته است و زيباترين بقاياي ايران باستاني است در هر شب چهارشنبه آخر سال با شور و دلبستگي خاصي آشكار ميشود تمام مردم آذربايجان چه در شهر و چه در ده ها در آن شركت دارند و حتي هنوز در ميان مردم قفقاز معمول است . ايرانياني كه از ديار خود دور افتاده اند نيز آن را فراموش نميكنند و ايرانيان مقيم تركيه و مصر و هندوستان نيز در جامعه خود اين رسوم و آداب را معمول ميدارند.
توپ مرواريد: در ميدان ارك طهران توپ كهن سالي بود كه مدت صد سال بر فراز صفه اي جاگرفته بود و چون پيران زمين گير از جاي خود نمي جنبيد - شبهاي چهارشنبه سوري زنان و دختراني كه حاجتي داشتند مخصوصاً آن زناني كه در آرزوي شوي بودند از آن توپ بالا ميرفتند و بر فراز آن دمي مي نشستند و از زير آن ميگذشتند و در برآورده شدن آرزوي خود شك نداشتند و بچه هاي شيرخوار را كه به اصطلاح «نحسي » ميكردند يا ريسه ميرفتند از زير توپ مرواريد و سر در نقاره خانه ميگذراندند. اين توپ را توپ مرواريد ميناميدند و افسانه هاي گوناگون در حق آن ميگفتند.
آتش افروختن : زيباترين و شايد قديمترين آداب چهارشنبه سوري آتش افروختن و جستن از آن و شادي كردن در كنارآتش است ....
اينك تقريباً در تمام ايران شب چهارشنبه سوري توده هايي از بوته خودروي بياباني فراهم مي آورند و نزديك يكديگر قرار ميدهند زن و مرد و پير و جوان در صحن خانه يا در ميدانهاي عمومي و بر سر چهارسوها و چهارراههاي شهر و ده از روي اين اخگرهاي افروخته يكي پس از ديگري جستن ميكنند و در هر جستني ميگويند: «زردي من از تو سرخي تو از من » يعني زردي بيماري و ناتواني را از من بستان و سرخي و شادابي و تندرستي را كه در خود داري بمن ببخش » پس از سوخته شدن خاكستري را كه از آتش ميماند بايد در خاك اندازي جمع كنند و از خانه بيرون برند ودر كنار ديوار بريزند و آنكس كه بيرون ريخته است در بازگشت در ميزند بايد از درون خانه از او بپرسند: «كيست ؟ » و او هم جواب دهد; «منم » گويند: «از كجاآمده اي ؟ » جواب دهد كه : «از عروسي » بپرسند: «چه آورده اي ؟ » گويد: «تندرستي ».
كوزه شكستن : مردم طهران تا چند سال پيش كه از سر در نقاره خانه بالا ميرفتند كوزه اي آب نديده با خود ميبردند و ازآنجا بزمين مي افكندند و ميشكستند و كساني كه بدانجادسترس نداشتند از بام خويش كوزه را بزمين مي افكندنداينكار در بسياري از نقاط ايران معمول است و عقيده دارند كه بلاها و قضاهاي بد را در كوزه متراكم كرده اند و چون بشكنند آن قضا و آن بلا دفع شود...
آجيل : در شب چهارشنبه سوري آجيل خوردن از رسوم و آداب مخصوص است و مخصوصاً بايستي آجيل شور و شيرين باشد... در ميان زنان ايران در شب چهارشنبه سوري و حتي مواقع ديگري كه كسي را مشكلي در پيش باشد و استجابت مرادي را بخواهد آجيل مخصوصي با آداب و حضور قلب خاصي معمول است كه نذر ميكنند و داستان شيريني براي ابتكار آن ميگويند...
آجيل مشكل گشا از آداب خاص شب چهارشنبه سوري نيست ولي كساني كه بدان اعتقاد كامل دارند گذشته از آنكه شب جمعه آخر هر ماه بدان عمل ميكنند شب چهارشنبه سوري نيز به آداب آن ميپردازند.
فالگوش : كساني كه حاجتي دارند شب چهارشنبه سوري نيت ميكنند و بر سر چهارراهي يا اگر چهارراه نبود بر سر رهگذري به فالگوش ميايستند و نخستين عابري را كه گذشت بسخن او توجه ميكنند و هر چه از دهان او برون آمد در استجابت مقصود خود به فال نيك يا به فال بد ميگيرند اگر آن نخستين سخن به اجابت آرزوي صاحب حاجت مطابق باشد آن آرزوي برآورده است و گرنه برآورده نيست . همين فال را ممكن است بر پشت در خانه اي يا در اطاقي گرفت و بايد آهسته بپشت درآمد و بي آنكه كساني كه اندرون خانه يا اطاقند بدانند كه كسي بر درايستاده است گوش فراداد و اولين سخني را كه گفته ميشود در اجابت مقصود خود يا ناروا ماندن آن فال گرفت .
گره گشايي : كساني كه بخت ايشان گره خورده و عقده اي در كارشان روي داده است چاره اي جز آن ندارند كه شب چهارشنبه سوري گوشه دستمالي يا چارقدي يا گوشه ديگر از جامه خود و يا پارچه اي را گره زنند و بر سر راهي بايستند و از اولين كسي كه بر ايشان گذشت خواستار شوند كه آن گره را بدست خود بگشايد ممكن است قفلي را بر پارچه يا دستمال و يا گوشه اي از جامه بست و بر سر راه ايستاد و كليدآن را به نخستين كسي كه از راه ميگذرد داد كه با آن كليد قفل را بگشايد و عقده از كار فروبسته آن درمانده باز كند.
دفع چشم زخم و بخت گشايي : براي بخت گشايي در شب چهارشنبه سوري تدابيري معمول است و از همه شگفت تر آن است كه به دبّاغ خانه ميروند و از آب دباغ خانه اندكي برميدارند و با خود بخانه مي آورند و براي گشوده شدن بخت بر سر ميريزند.
كندر و خوشبو: يكي از آداب چهارشنبه سوري آن است كه زنان بر در دكان عطاري ميروند و از او «كندر وشابراي كارگشا» ميخواهند و تا عطار برود بياورد فرار ميكنند اين دكان بايد رو بقبله باشد سپس بدكان ديگري كه رو بقبله باشد ميروند و «خوشبو» ميخواهند كه مراد اسفند است و چون عطار پي آن برود باز ميگريزند و سپس بدكان سومي كه رو بقبله باشد ميروند و مقداري كندر و اسفند ميخرند و در خانه براي دفع چشم زخم و حل مشكل خود دود ميكنند.
قليا سودن : يكي از وسايل دفع جادودر شب چهارشنبه سوري قليا سودن است اندكي قلياي خشك در هاون برنجين كوچكي ميريزند و هفت دختر نابالغ دسته ميزنند و با آب ميسايند و بر آن بول ميكنند و آن آب را در چهارگوشه صحن خانه اي كه آن را جادو كرده اندميريزند و يقين دارند كه بهمين تدبير جادو باطل ميشود.
آش بيمار: در خانه اي كه بيماري باشد شب چهارشنبه سوري بايد در شفاي او كوشيد كه بيماري او بسال ديگر نرسد براي اين كار آشي ميپزند كه در ميان زنان به اسم «آش بيمار» يا «آش امام زين العابدين بيمار» معروف است بايد باديه مسين بدست گرفت و با قاشق بدرخانه اي يا به در اطاق همسايه رفت و چنانكه او نداند كه اين خواهش از جانب كيست با آن قاشق بر آن ظرف مسين كوبيد و صاحب خانه يا اطاق وجداناً مكلف است كه چيزي كه بتوان در آش ريخت مانند آرد يا برنج يا غلات و بنشن و پياز و هر چه از اين قبيل در خانه موجود باشد و اگر نيست چند شاهي پول در آن ظرف بريزد. هر چه در ظرف ريخته ميشود بايد در تركيب آش داخل شود و اگر پول در آن ظرف دريوزه گري ريختند با آن پول بايد لوازم آش را تدارك ديده و از آن آش بيمار را داد و بازمانده آن رابه تهي دستان رهگذر داد و همين آش هر دردي را شفا مي بخشد.
فال گرفتن با بولوني : يكي از شيرين ترين آداب چهارشنبه سوري كه بيشتر جنبه بازي و تفريح گوارايي دارد فال گرفتن با بولوني است . بولوني كوزه دهان گشاد كوچكي است كه درخانه هاي ما فراوان است و در آن ادويه خشك يا ترشي و مربا و غيره ميريزند زنان و دختران جوان گرد يكديگر جمع ميشوند و كوزه اي را مي آورند هر كس هر چه همراه خود دارد و نشانه اي از او بشمار ميرود در آن بولوني مي اندازد و اشعار مختلف در وصف الحال كه بتوان بدان تفال كرد بر قطعه هاي كاغذ مينويسند و تا كرده در بولوني مياندازند سپس دختر نابالغي را ميخوانند و اودست در بولوني ميكند و پاره اي كاغذ را بيرون مي آوردو يكي از حاضران شعري را كه بر آن نوشته است ميخواند سپس همان دختر يكي از آن اشياء را بيرون مي آورد و ارائه ميدهد و آن شعر كه خوانده شده است فالي است كه در حق صاحب آن نشاني زده اند در اصفهان يك سرمه دان ويك آئينه كوچك نيز علاوه بر آن اشياء در بولوني مياندازند و با ديوان حافظ تفال ميكنند يعني هر چيزي كه از بولوني بيرون آمد براي صاحب آن فالي از ديوان حافظ ميزنند.
در زنجان : آتش افروختن ، فالگوش و كوزه شكستن معمول است و در كوزه شكستن اختصاصي كه مردم زنجان دارند اين است كه پولي با آب در كوزه مياندازند و ازبام زير ميافكنند. ديگر از خصوصيات مردم زنجان اين است كه دختراني را كه ميخواهند زودتر شوهر بدهند به آب انبار ميبرند و هفت گره بر جامه ايشان ميزنند و پسران نابالغ بايد آن هفت گره را بگشايند. يكي از آداب ديگر مردم زنجان اين است كه از روزنه بخاريها يااجاقهاي خانه طنابي داخل اطاق ميكنند و بوسيله آن طناب چيزي طلب ميكنند صاحب اطاق مكلف است اولين چيزي كه در دسترس او بود بر طناب ببندد و چون طناب را بالا كشيدند بوسيله آن چيزي كه بر طناب بسته اند فال ميگيرند مثلاً اگر جاروبي بر طناب بسته باشند از آن فال بد ميگيرند كه خانه خراب خواهد شد و خانه ايشان راجاروب خواهند كرد و اگر پاره ناني ببندند فالي نيك ميگيرند كه وفور نعمت خواهد بود و اگر شيريني به طناب ببندند نشانه شيرين كامي است [6].
ابو منصور نَر شَحي(مورخ سده سوم):
((.... و چون امير سديد منصور ابن نوح به ملك بنشست اند ماه شوال سال سيصد پنجاه به جوي موليان، فرمود تا آن سراي ها بار ديگر عمارت كردند و هرچه هلاك و ضايع شده بود بهتر آز آن به حاصل كردند. آنگاه امير سديد به سراي بنشست و هنوز سال تمام نشده بود كه چون شب سوري چنانكه عادت قديم است، آتشي عظيم افروختند. پارهاي آتش بجست و سقف سراي در گرفت و ديگر باره جمله سراي بسوخت و امير سديد هم در شب به جوي موليان رفت...))[7]
در كرمان شب جهار شنبه سوري معروف است به شب چار شنبو .پسين سه شنبه آخر ماه صفر كه شب چهار شنبه سور باشد ، چند نفر زن جمع مي شوند و ظرف را از آب پر مي كنند و هركدام يك انگشتري درون آن مي اندازند و زير درخت سبزي مي اندازنند ، و زير درخت سبزي مي گذارند . شب كه شد دختري نا بالغ كه عروس نشده باشد (باكره باشد)حاضر مي كنند و ظرف را زير لباس او مي گيرند و صاحبان انگشتر ها دور او جمع مي شوند. دختر يك انگشتر از توي ظرف در مي اورد و دزر دستش پنهان مي كند و شعري مي كند و شعري مي خواند و شعري مي خواند. بعد دستش را باز مي كند . انگشتر مال هر كس كه باشد ، آن شعر فال مي شود و اين براي همه انگشتر ها تكرار مي شود، و اين نوع فال در كرمان بعنوان شب چهاز شنبو شناخته مي شود.[8]
جايگاه جشن چهار شنبه سوري نزد ايرانيان:
ذكر اين نكته ضروري است كه آتش نزد ايرانيان پاك كننده و محترم بوده است:
((آتش د رنظر ايرانيان مظهر روشني ، پاكي ، طراوت ، سازندگي ، زندگي ، سلامت و تندرستي و در نهايت مظهر خداوند است. بيماريها و بدي ها و همه آفات و بلايا در عرصه تاريكي و ظلمت مآوا و جاي دارند .به همين جهت است كه اهريمن مظهر تاريكي و ظلمت –و يا تيرگي و تاريكي است و جلوه گاه اهريمن است.به اعتقاد ايرانيان هرگاه آتش افروخته شود ، بيماري ، فقر، بد بختي ، ناكامي و همه بديها و زشتي ها محو و ناپديد مي شوند..))[9]
همچنين:
(( .. در جشن چهار شنبه سوري از روي شعله آتش جستن و نا سزايي چون سرخي تو از من و زردي من از تو گفتن از روزگاراني است كه ديگر ايرانيان مانند نياكان خود آتش را نماينده فروغ ايزدي نمي دانستند[10]
((در ايران باستان خريد نوروزي همچو آينه، كوزه و اسپند را از چهارشنبه بازار فراهم ميكردند. بازار در اين شب چراغاني و زيور بسته و سرشار از هيجان و شادماني بود و خريد هر كدام هم آيين ويژه اي را نويد مي داد. شايد جشن شب چهارشنبه سرچشمه از چهارشنبه بازار دارد.
نخستين و كهن ترين نسكي (كتابي) كه در آن نام چنين آتش افروزي آورده شده است، "تاريخ بخارا" نوشته ابوبكر محمد بن جعفر نرشخي است، ولي در آن نامي از زمان برگزاري جشن آورده نشده است، ولي گزاره "هنوز سال تمام نشده بود" و نيز "شب سوري" آمده است.
دومين نوشتار كهن كه نام جشن چارشنبه سوري را مي آورد، شاهنامه فردوسي در سرگذشت سردار دلير ايران، بهرام چوبينه است. ولي چرا چهارشنبه؟
بشد چارشنبه هم از بامداد بدان باغ كه امروز باشيم شاد
...
ز جيهون همي آتش افروختند زمين و هوا را همي سوختند))[11]
مراسمات چهارشنبه سوري:
لورك يا آجيل مشكل گشا:
يكي از مراسمات بسيار مورد توجه شب چهار شنبه سوري ، تشريفات فراهم آوردن آجيل مشكل گشا مي باشد.اين آجيل وجهي تمثيلي دارد.هركس كه مشكل و گرفتاري داشته باشد باتشريفاتي اين آجيل هفت مغز را تهيه و به عنوان نذر و فديه ميان ديگران پخش مي كند[12].
فال گوش يا فال كوزه:
فال كوزه و فالگوش ايستادن نيز امروزه ، جاي پايي مشخص در گذشته دارد.........فال كوزه كه در شب چهار شنبه سوري با مراسمو تشريفاتي برگزار شده و آن آگاه شدن از سرنوشت و آينده ، با تمسك به اشعار و تفأل است، هنوز به صورتي بسيار همانندميان زرتشتيان مرسوم است.[13]
اهداي آجيل و شيريني در شب جشن سوري:
در آذر بايجان رسم كجاوه اندازي و در رستاهاي نزديك تهران رسم شال اندازي در شب هاي نزديك عيد نوروز و در شب چهار شنبه سوري كنايه از نياز و فديه به فروهرهاست.....[14]
چهار شنبه سوري در سروستان:
در غروب آخرين چهارشنبه سال، مراسمي بسار ساده برپا مي شود.به اين ترتيب كه توي كوچه ها،ميدانها، و اغلب خانه ها خرمنهاي خار و گون آماده رابا شعله آتش مي افروزند و همه با سرور شادي از كوچك و بزرگ از روي آن مي پرند و با هر پرسشي اين شعر را مي خوانن: ها جنگ شير،ها جنگ شير/بالا بي شين،پايين بي شين،خود شير اومد رسيد
يا: سرخي تو از من زردي من از تو[15]
چهار شنبه سوري در كردستان:
از ظهر روز سهشنبه آخر سال جنب و جوشي كه مقدمه اجراي مراسم است در ميان زنان، دختران، اطفال و گاهي نيز تعدادي از مردهاي جوان و ميان سال بچشم ميخورد. شيوه تدارك براي اجراي مراسم آنقدر گويا است كه اگر كسي از تقويم روز هم بي اطلاع باشد، از قرائن مي فهمد كه شب چهارشنبه سوري است.
در حدود ساعت3 – 2 بعد از ظهر از محلههاي شهر دسته دسته زنان و دختران و بچهها كه همه لباسهاي تازه و پر زرق و برق پوشيده و در حد متداول آرايش يا بهتر گفته شود سرخ آب سفيدآبي كردهاند راهي دباغخانه ( بان دواخانه ) ميشوند.دباغخانه در پائين شهر در محلي كه يك نهر از كنار آن مي گذدر ، واقع است ( همانطور كه از مفهومش پيداست دباغخانه كارگاهي است كه چرم خام گوسفندان و حيوانات را در آنجا دباغي مي كند. از قديم مرسوم بوده است كه اين قبيل كارگاهها از جهت حفظ بهداشت عمومي در خارج از شهر باشد تا فاضل آب حاصل از كار دباغي در منطقه مسكوني جاري نشود).
هر كدام از زنان و دختران دم بخت يك تخم مرغ و يك شيشه خالي يا ظرف سفالي خاي همراه ميبرند و در منطقه وسيعي كه اطراف آن را باغات (گرياشان) در بر گرفته و نهر بزرگي از وسط آن مي گذرد پراكنده شده و بعد هر كسي سعي دارد خود را به مجراي خروجي فاضل آب دباغخانه ( البته فرض از فاضل آب: همان آب است كه از حوضچههاي مخصوص دباغي چرم خارج ميشود) برساند كه در نتيجه سر و صدا و بيا و برو و قيل و قال برپا ميشود. وقتي اين سرو صدا و ازدحام با انواع چادرهاي گل گلي در مي آميزد ، از دور منظره بسيار جالبي را به وجود مي آورد.
هر يك از دختران بمحض رسيدن به محل مورد نظر و دسترسي به آب خروجي دباغخانه تخم مرغي را كه همراه آورده، سرشكن ميكندو پس از ريختن سفيده و خوردن زردة خام آن ، با همان پوسته تخم مرغ كه در حال بصورت يك فنجان كوچك قابل استفاده است، دو سه بار ( در حالي كه زير لب هر كس به فراخور آمالش نيت ميكند) از آب مورد نظر بر ميدارد به سر و صورت و موها و لباسهايش مي پاشد. پس از آن شيشة خالي را كه همراه آورده از همان آب دباغخانه پر و محل را براي ديگران كه قيل و قالشان به هوا بلند است خالي مي كنند.
تا اينجا كار دباغخانه اين يكنفر يا چند نفر كه با هم هستند خاتمه پيدا كرده ولي هنوز مراسم ادامه دارد.
دخترها در هياهوي شادمانهاي بقول خودشان: « خوش و بش» كه معادل اصطلاحي فارسي آن { گل بگو گل بشنو ميشود( خوش بمعناي اصلي و بش مهمل آن است)} ميكنند.
اگر كسي به صحبتهايشان گوش بدهد اين كلمات را خواهد شنيد: « خواهر بلا دور ، از نحوست بدور، بخت باز، دلت شاد، از چشم بد و جادوي بدان در امان، چشم حسود كور»و اين زمزمهها بصورت نجواي گنگ و پر طنيني در فضا به موج ميافتد. هر چند نفر كه با هم آمدهاند جمع ميشوند و دسته دسته بدون قاعده و بطور عادي راهي خانههايشان ميشوند. بر خلاف عرف مسلم در اين روز هيچكس به دوستانش تعارف نمي كند كه بمنزل او برود. چون همگي در جريان اند كه در اين روز نبايد كسي نحوست چهارشنبه آخر سال را با خود به خانه ديگري ببرد.
هر كس پس از رسيدن بمنزل فوراً آب دباغخانه را كه در بطري همراه آورده است ، در حاشيه اطاقها و كنار فرش و اثاثه منزل و مخصوصاً پاشنه درها مي پاشد و نيت مي كند كه : تمام بلايا و نحوست اعم از فقر و مرض و پريشاني و بدشانسي و … از خانه و كاشانه ما دور شود.[16]
مراسم چهارشنبه سوري در خراسان:
آتش افروزي:
در سراسر خطه پهناور خراسان ، با كم و بيش اختلاف ،مراسم چهار شنبه سوري برگزار مي شود.البته در شهرها و روستاها اندك اختلافي در سنتها و عقائد و ترانه ها وجود دارد.[17]
كوزه شكني:
پس از مراسم آتش افروزي ، براي دفع قضا و بلا ، مقداري ذغال (كه نشانه سياه بختي است) و اندكي نمك (كه نشانه شور چشمي است) و يك سكه كم بها در كوزه سفاليني گه پيش از آن براي اين كار تهيه كرده اندو هر يك از افراد خانواده يك بار كوزه را دور سر مي چرخاند و نفر آخر آن كوزه را به بالاي بام مي برد و از آنجا به ميان كوچه پرتاب كرده و مي گويد: درد و بلاي خنه ره رختم به توي كوچه( درد و بلاي خانه را ريختم توي كوچه)و به اين طريق سياه بختي و شور بختي و تنگدستي را از خانه خود دور مي سازد[18].
آجيل مخصوص:
پس از مراسم كوزه شكني ، اهل خانه گرد هم آمده و شادي مي كنند و شيريني و تنقلات مي خورند.آجيل شيرين ويژه مراسم مخصوص است كه عبارت است از :انجير ، كشمش ، خرما ، توت خشك ،فندق ، پسته ، بادم خام و امثال آنها و معتقدند كه خوردن آجيل شيرين و بي نمك ، موجب شگون است.[19]
آش نذري:
اين مراسم مخصوص خانمهاست[20]
اين مراسم باستاني در تهران ، زنجان، تبريز اروميه با آداب خاصي و مخصوص به آن شهرها انجام مي شود[21]
گزارش باستاني در مورد چهار شنبه سوري:
او لئاريوس سفر نامه خود را به سال 1654(1074هجري قمري)در دوران شاه صفي از شاهان صفويه نوشته است.[22]
ارتباط با قيام مختار
يكي ديگر از حدس هايي كه براي چگونگي انتقال جشن سوري به شب چهار شنبه مي تواند ارتباط آن با مختار سردار شيعه عرب است كه به خونخواهي شهداي كربلا كه به نا حق در كربلا توسط لشكر يزيد با شهيد شده بودند، قيام مي كند .
گفته شده مختار پس از واقعه عاشورا و پس از آنكه از زندان آزاد مي شود ، به خونخواهي شهداي كربلا بر مي خيزد .
آنگاه براي آنكه مخالف را از موافق تشخيص دهد و بر كفتار ها بتازد فرمان داد تا شيعيان راستين آن حضرت بر بام خانه ها آتش بيفروزند ، شب آن فرمان مصادف بوده با شب چهار شنبه آخر سال .
يكي از حدس ها نيز اين است كه شايد به اين دليل بوده كه از آن پس مردم ايران كه دوستدار اهل بيت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) و حضرت سيدالشهدا هستند ، آن شب را پاس مي دارند و به ياد آن شب چهار شنبه سوري را با جشن سوري همزمان جشن مي گيرند ، كه در آن شب دوستداران واقعي حضرت سيد الشهدا شناخته شدند[23] .
سه حدس براي تعيين زمان اصلي جشن سوري در ايران باستان
نخستين و كهنترين كتابي كه در آن به چنين آتشافروزي اشاره شده است، كتاب «تاريخ بخارا» نوشته ابوبكر محمد بن جعفر نَـرشَـخي (۳۵۸- ۲۸۶ ق) است. در اين كتاب كه به نام «مزارات بخارا» نيز شناخته ميشود، واقعهاي به شرح زير از ميانه سده چهارم و زمان «منصور بن نوح ساماني» نقل شده است:
” . . . و چون امير منصور بن نوح به مُلك بنشست، اندر ماه شوال سال سيصد و پنجاه، به جوي موليان، فرمود تا آن سراي را ديگر بار عمارت كردند و هر چه هلاك و ضايع شده بود بهتر از آن به حاصل كردند. آنگاه امير به سراي بنشست و هنوز سال تمام نشده بود كه چون «شبِ سوري» چنانكه «عادت قديم» است، آتشي عظيم افروختند. پارهاي از آن بجست و سقف سراي در گرفت و ديگر باره جمله سراي بسوخت.[24]”
آقاي ابراهيم انواري مطلبي را در مورد تعيين زمان اصلي جشن سوري در ايام باستان در مقاله خود آورده اند كه ما منابع آن را بررسي كرديم و به كتب ديگر هم رجوع كرديم و آن راصحيح يافتيم كه به هميمن دليل آنرا در اينجا آورديم[25]:
به طور تحقيق ميتوان تاريخ برگزاري شب سوري را در ايران باستان از سه مرحله بيرون ندانست يا در شب بيست
و ششم از ماه اسفند ، يعني در نخستين شب از پنجه كوچك (از بيست وششم اسفند تا سي ام مي باشد ) يا نخستين شب از ده شب و روز فروردگان ( شايد همان عيد نوروز باشد ، اين جشن پيش از زرتشت نيز در ايران شرقي رواج داشته هنگام اصلي آن پنج روز كبيسه يا پنجه دزيده يا اندرگاه است) قرار دارد ، يا در اولين شب پنجه بزرگ يا پنجه وه ( پنج روز آخر سال است ) كه پنج روز كبيسه است و نخستين شب و روز جشن همسپتمدم Hamaspatmadam و آخرين گهنبار محسوب ميشود دانست .
و يا در آخرين شب سال قرار دارد كه جشن اصلي همسپتدم وآخرين گهنبار( در واقع گهنبار ها شش فصل نا متساوي و شش تقسيم سال به شمار مي روند كه بر اساس زندگي جوامع دامدار و كشاورز اين چنين تقسيم به وجود آمده است )
البته اين تقسيم بندي مختص به آيين زرتشتي نيست ، چه پيش از زرتشت نيز در ايران و هند چنين گاهنبار هايي وجود داشته كه با خواندن سرود ها و ادعيه هاي ويژه مذهبي و نماز برگزار ميشده )(14) و جشن آفرينش انسان است .
گهنبار مواقع آفرينش و خلقت زمين است در كل شش گهنبار عبارتند از :
1: ميديوزرم
Midyuzarm- 2: ميديوشم
– Midyushcm 3: پيتي شهيم –
Pityshahim 4 : اياترم
– Ayathcrm 5: ميديارم
– Midyarem 6 : همسپتمدم - Hamaspatmadam و اين شش با احتساب تاريخ فعلي به ترتيب :
1 : از يازده تا پانزدهم ارديبهشت ماه
2: از يازدهم تا پانزدهم تير ماه
3 : از بيست و شش تا سي شهريور ماه
4 : ازبيست و شش تا سي مهرماه
5 : از ده تا چهار ده دي ماه
6 : از بيست و پنج تا آخر اسفند ماه )
آيا پريدن از روي آتش عمل توهينآميز به آتش نيست؟
پاسخ استاد رضا مرادي غياث آبادي به اين سئوال[26]
آداب و رسوم مردمان، گوناگون است و ممكن است هر باوري از ديد ديگران عملي نادرست دانسته شود. در نتيجه هنگامي ميتوان كاري را توهينآميز خواند كه مجري آن آهنگ توهين داشته باشد. همميهنان ما هيچكدام از اينكار، چنين قصدي را ندارند و پريدن از روي آتش، بگونهاي نمادين براي زدودن و سوزاندن بديهاي هر شخص انجام ميشود و مردمان خواستهاند تا با اينكار، آتش به آنان پاكي و تازگي هديه كند. اما آنچه به گمان من نادرستتر است، كارهاي ناهنجاري است كه امروزه متداول شده و عملاً چارشنبهسوري را به شب تباهي و آلودگي شهرها كشانده است. آييني كه نياكان ما براي پاكيزگي زيستبوم خود انجام ميدادهاند، ما همان كار را براي تباهي و آلودگي آن انجام ميدهيم. بويژه كه اخيراً كساني كوشش كردهاند تا با توزيع مواد منفجره و ترغيب غيرمستقيم كودكان و نوجوانان به استفاده فراگير از آن، آسيبي جدي به اين جشن كهن و شاديبخش ايراني وارد كنند.
چهار شنبه سوري در نظر علما ء و مراجع:
مطالبي در مقاله جناب آقاي عسگري در اين باره آمده كه بعلت مستند بودن عينا مي آوريم:
نظر فقها و مراجع معظم:
حضرت آيت الله العظمي خامنهاي؛
نظر جنابعالى درباره چهار شنبه سوري چيست؟ جواب: علاوه بر آنكه هيچ مبناى شرعى ندارد، مستلزم ضرر و فساد زيادى است كه مناسب است از آنها اجتناب شود.
حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي:
منفعت حاصل از خريد و فروش مواد محترقه حرام است.
حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي با تأكيد بر اينكه چهار شنبه سوري يك مراسم خرافي برگرفته از آيين غلط گذشتگان است و در فرهنگ اسلامي هيچ جايگاهي ندارد، يادآور شد: بايد سنت هايي چون ديد و بازديد، صله رحم، كمك به ديگران ترويج شود و نبايد تسليم سنت هاي خرافي گذشتگان شويم. خريد و فروش، حمل و نقل مواد محترقه كه به منجر به ايجاد حادثه و مصدوم شدن ديگران ميشود جايز نبوده و منفعت حاصل از آن نيز حرام است.
آيتالله العظمي بهجت (ره) :
اين كارها مشروعيت ندارد.
تعبير قرآن تبعيت كوركورانه از گذشتگان، از پدران، مادران، آباء و اجداد است اين هم از موضوعاتي است كه قرآن روي آن زياد تكيه كرده است و آن را منشأ لغزشهاي بشر مي داند و سخت انتقاد مي كند. مثلا مي گويد: آنها چنين مي كويند:
«انا وجدنا آبائنا و جدنا آبائنا علي امه و انا علي آثارهم مقتدون»؛ اينها مي گويند: ما پدران خودمان را بر يك طريقهاي يافتهايم و ما هم همان طريقه پدران خودمان را مي گيريم و مي رويم ، و به تعبير امروز سنت گرائي.
آيتالله العظمي سيستاني:
اموري كه به جامعه ضرر ميزند و موجب ايذاء مردم است مانند استعمال ترقه و خريد و فروش آن جايز نيست.
آيتالله العظمي فاضل لنكراني (ره) :
در فرض مزبور كه داراي خطرات جاني و مالي است و موجب اذيت و آزار ديگران است و مخالف مقررات و قانون و نظم جامعه است جايز نيست.
آيتالله العظمي ميرزا جواد تبريزي(ره): هيچ يك از اين امور، رجحان شرعي ندارد و تشويق مردم به اين مورد تشويق به دنيا و غافل كردن از آخرت است و اين كه تصور ميكنند اين امور مردم را به حفظ وطن و عزت وا ميدارد، تصوري باطل است. آنچه مردم را به عزت ميرساند و به حفظ وطن وا ميدارد ايمان است و بس.
آيتالله علوي گرگاني: چهار شنبه سوري يكي از سنتهاي غلط است كه از لحاظ عقلي و شرعي هيچگونه جايگاهي ندارد و از رسوم جاهليت است و لذا لازم است كه مؤمنين از برپايي اينگونه برنامهها اجتناب كنند. مخصوصاً اگر مشتمل بر محرمات باشد و در صورتي كه موجب وحشت مردم و زيان و ضرر شود، ضمانت هم دارد.
حضرت آيتالله صافي گلپايگاني: استفتاء جمعي از مردم در خصوص استفاده از مواد محترقه در ايام نوروز: چنانچه اين مواد موجب آزار مردم باشد، حرمت آن شديدتر است و مراسم چهار شنبه سوري از اين قبيل است و چون استفاده از اين مواد،از مصاديق لهو و اسراف است ،جايز نمي باشد.
وي همچنين در پاسخ به استفتائي در خصوص شركت در مجالس صوفيان و مدعيان عرفان ، بيان داشته است كه افكار آنها انحرافي است و شركت در مجالس آنان حرام و ترويج باطل است.
نظر علما و دانشمندان درباره حرمت پرداختن به خرافات:
آيت الله سبحاني در گفتگو با خبرگزاري مهر
:
آيتالله جعفر سبحاني در مورد چهار شنبه سوري ميگويد: قرآن مجيد ميفرمايد يكي از اهداف بعثت پيامبر اين است كه غل و زنجيري كه بر افكار مردم بسته شده بود را باز كند.
مراد از غل و زنجير آداب و رسوم جاهلي است كه هيچ اثري در اخلاقيات و زندگي انسان ندارد. از اين رو پيامبر اسلام تمام رسوم جاهليت كه به ضرر انسان بود را لغو كرد. چهار شنبه سوري به نحوي كه در ايران رسم شده جهل است و ضررهاي آن براي همه مشهود است.متاسفانه به خاطر همين رسوم غلط، جوانان زيادي زخمي و كشته ميشوند و پدران و مادران آنها در سوگ آنها مينشينند.
آيتالله سبحاني با بيان اينكه عقل و شرع به هيچ وجه اين آداب غلط را نميپسندد تصريح كرد: همه انبيا و اولياي الهي آمدند تا با خرافات مبارزه كنند و چهار شنبه سوري هم نوعي خرافه است. بايد از اصالتهايي كه موجب پيشرفت ملت ما ميشود محافظت كرد.
آيتالله سبحاني با اشاره به برخي اعمالي كه در چهار شنبه سوري انجام ميشود تصريح كرد: پريدن روي آتش و گفتن برخي جملات و... به هيچ وجه درست نيست.
ايشان از همه مردم خواست كه در روز چهار شنبه آخر سال مراقب اعمالشان باشند و دچار مسائل خلاف شرع و عقل نشوند.6
عاشورائيان و صاحب الزمانيان ! شما كه هميشه و در فرصت هائي مثل تقارن عاشورا و نوروز هويت اسلامي خود را به نمايش گذارده و نشان داده ايد آنچه پيش شما اصل است و همه هدفها و حركتها و افتخارات و برنامه ها و شعارها بايد به سوي آن و براي آن و بر گرفته از آن باشد ، اسلام و ولايت اهل بيت عليهم السلام است روي سخن و عرائضم با شما است با آن عده اي كه در عوالم معلومي سير مي كنند و مي خواهند با كارهائي مثل پريدن از روي آتش ، سنت هاي مرده را زنده كنند حرفي نداريم ، «ذرهم يأكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون».
استاد شهيد مطهري
قرآن منشأهايي براي فكرهاي بي ريشه كه آنها را به درختان بي ريشه تشبيه مي كند ذكر مي كند. يكي از آنها تقليد است. البته قرآن با كلمه تقليد مطلب را بيان نكرده است با تعبير ديگر بيان بيان كرده است.
تعبير قرآن تبعيت كوركورانه از گذشتگان، از پدران، مادران، آباء و اجداد است. اين هم از موضوعاتي است كه قرآن روي آن زياد تكيه كرده است و آن را منشأ لغزش هاي بشر مي داند و سخت انتقاد مي كند. مثلا مي گويد: آنها چنين مي گويند:
«انا وجدنا آبائنا و جدنا آبائنا علي امه و انا علي آثارهم مقتدون»
اينها مي گويند: ما پدران خودمان را بر يك طريقهاي يافتهايم و ما هم همان طريقه پدران خودمان را مي گيريم و مي رويم، و به تعبير امروز سنت گرائي.
حالا اين تعبير صحيح است يا غلط، و بهتر از اين هم مي توانستيم تعبير پيدا كنيم . به هر حال اين كلمه امروز رايج شده است. قرآن سنت گرائي را محكوم مي كند اما اشتباه نشود! ضد سنت گرائي را هم قرآن محكوم مي كند هر دو را محكوم مي كند چطور؟
قرآن فقط عقل گرائي و منطق گرائي را تأئيد مي كند. قرآن مي گويد: هر امر به اصطلاح قديمي و هر سنت قديمي را به دليل آن كه گذشتگان ما چنين مي كرده اند ، نياكان ما اين چنين بوده اند و ما بايد راه نياكان خودمان را برويم انجام دادن آن محكوم است ، چرا؟ مي گويد ممكن است نياكان اشتباه كرده باشند ممكن است نياكان عقل و شعور نداشته باشند آن كه دليل نمي شود.
نياكان ما در گذشته چنين مي كرده اند ، ما هم چنين مي كنيم ، چهار شنبه سوري آخر اسفند مي شود بسياري از خانواده ها (كه بايد بگوئيم: خانواده هاي نادان) آتشي و هيزمي روشن مي كنند، بعد آدم هاي سر و مر و گنده از روي آتش مي پرند : اي آتش زردي من از تو ، سرخي تو از من ! اين چقدر حماقت است، كه مي پرسيم: چرا چنين مي كنيد؟
مي گويند: يك سنتي است ميان مردم ، از قديم پدران چنين مي كرده اند. قرآن مي گويد: «او لو كان آباءوهم لا يعقلون شيئا»
اگر هم از پدران گذشته تان چنين كاري مي كردند شما وقتي مي بينيد يك كار احمقانه است و دليل حماقت پدران شماست رويش را بپوشانيد. چرا اين سند حماقت را سال به سال تجديد مي كنيد؟ اين فقط يك سند حماقت است كه كوشش مي كنيد اين سند حماقت را هميشه زنده نگه داريد مائيم كه چنين پدر و مادرهاي احمقي داشته ايم. او لو كان آباءوهم لا يعقلون شيئا.
حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني
امت بزرگ و مسلمان ايران، شيعيان و جوانان متعهد و مخلص! فرزندان قرآن و نهج البلاغه، امت توحيد، امت حق و عدل و صدق و صلح ! امت محمد صلي الله عليه و آله و شيعه حضرت علي عليه السلام! برادران و خواهراني كه اسلاميت را مليت، هويت و افتخار خود مي دانيد و در ميدان هاي مختلف، همواره با آن ابراز وجود و اعلام موجوديت مي كنيد و سر افراز و بلند به اسلام، به شعائر اسلام، به التزام و احكام اسلام و مدنيت اسلامي مي باليد! عاشورائيان و صاحب الزمانيان! شما كه هميشه و در فرصت هائي مثل تقارن عاشورا و نوروز هويت اسلامي خود را به نمايش گذارده و نشان داده ايد آنچه پيش شما اصل است و همه هدف ها و حركت ها و افتخارات و برنامه ها و شعارها بايد به سوي آن و براي آن و بر گرفته از آن باشد، اسلام و ولايت اهل بيت عليهم السلام است روي سخن و عرائضم با شما است با آن عده اي كه در عوالم معلومي سير مي كنند و مي خواهند با كارهائي مثل پريدن از روي آتش، سنت هاي مرده را زنده كنند حرفي نداريم، «ذرهم يأكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون».
روي سخن با شما برادران – فرزندان علي عليه السلام – و خواهران – دختران فاطمه زهرا سلام الله عليها است- و البته مراسم خرافي مثل چهار شنبه سوري، مناسب با شأن و مقام ، درك ، بصيرت و معرفت مردم شريف و مسلمان ايران نيست و كساني كه در اين مراسم شركت مي كنند اكثرا نا آگاه و بي اطلاع مي باشند و گروهي غرضشان ضربه زدن به هويت اسلامي جامعه است ، در پشت ترويج اين هويت زدائي روشنفكر نماها و برخي نويسندگان و مطبوعات ملي گرا ، شعار و دستگاههاي تبليغاتي بيگانه قرار دارند.
اينها در گوشه و كنار دنياي اسلام، به اسم ميراث و سنت هاي باستاني فرهنگ هاي جاهلي آنها را مطرح مي كنند. مثلا در ايران در عصرهاي قبل از اسلام، در مصر دوره هاي فرعون ها و زمان هائي كه عروسي فيل و آن خرافات عجيب و غريب رائج بود و در اين سو و آن سوء و هر جا دستشان برسد براي كم رنگ كردن فرهنگ اسلام و مدنيت اسلامي تلاش مي كنند.
هم اكنون مسأله حجاب در فرانسه و ضديت با حقوق اوليه زن هاي مسلمان، عمق اين توطئه ها را نشان مي دهد. فرهنگ ، فرهنگ ضد حجاب، فرهنگ به اصطلاح ملي گرائي، مبارزه با مدارس ديني، فشار شديد آمريكا بر حكام آژانس بين المللي انرژي اتمي عليه ايران اسلامي، اوضاع مسلمين و افغانستان و عراق و ده ها مسائل ديگر، همه حركت در خط استيلا بر عالم اسلام و محو مدنيت آن مي باشد و همه در يك مسير قرار دارد.
مسلمانان در چنين شرائطي بايد اتحاد و آگاهي و ايستادگي و هوشياري خود را حفظ كنند و از مواضع و سنت هاي خود عقب نروند هدف دشمن را از احياي عادت كهن و مرده كه چهار شنبه سوري در ايران نمونه اي از آن است ترك نمائيد.
در خاتمه لازم به تذكر است كه شنيده شد بعضي مسئولين به عنوان كنترل و دفع افسد به فساد در مقام رسميت دادن به مراسم چهار شنبه سوري بر آمده اند.
حقير اين اقدام را كه حكايت از ضعف نيروهاي كنترل كننده ي نظم مي باشد خلاف مصلحت و حركت در مسير همان برنامهي چهار شنبه سوري و رسميت دادن به آن مي دانم[27].
چهار شنبه سوري و نكات ايمني:
دكتر عليرضا نوري:
اين سالها شب چهارشنبه سوري تقريبا از يك ماه قبل آغاز مي شود و مي رود تا كم كم سنت ديرين ايراني در هياهوي انفجار ها از بين برود. بيائيد نگذاريم در اثر هيجانات متفاوت اصالت تاريخي آن از بين برود. در حقيقت دو خطر چهار شنبه سوري را تهديد مي كند يكي خطرات جاني در اثر انفجار و يكي خطر از بين رفتن اين سنت تاريخي.
مهم ترين ويژگي سني نوجوانان و جوانان قرار گيري افراد در حالات هيجاني بوده به طوري كه اين حالات يكي از نيازهاي اين سنين است و بايد به نحو صحيح ارضاء شود بنابراين به جاي نفي برگزاري مراسم چهارشنبه آخر سال ، بايد فرصتي جديد براي تخليه هيجانات روحي بچه ها فراهم كرد.
جشن هاي همراه با آتشبازي در ساير ملل و فرهنگها نيز وجود دارد ؛ مثل جشن روز چهارم ژولاي در آمريكا ولي با رعايت نكات ايمني مي توان از خطرات بالقوه آن كاست.
بر اساس گزارشات موجود هيچ فردي و هيچ گروه سني از خطرات حوادث ناشي از اين آتشبازي ها در امان نيستتند ولي پسران زير 16 سال بيشتر در معرض خطر هستند.
با رعايت نكات ايمني زير هم از شادي جشن ديرينه چهارشنبه سوري لذت ببريد و هم از خطرات احتمالي آن اجتناب كنيد:
از نزديك شدن به افرادي كه مسائل ايمني را رعايت نمي كنند، جدا بپرهيزيد.
بيائيد با رعايت مسائل ايمني و استفاده از عينك محافظ همواره خاطره خوشي از اين جشن فرخنده ايران باستان داشته باشيم[28].
نظر كار شناسان:
چهارشنبهكوري؛ چرا؟!
چهرههاي سوخته مصدومان و جسدهاي بيجان حادثهديدگان، تصوير تكراري رسانهها در فرداي روز چهارشنبه پاياني سال است؛ عكسهاي كه حتي تماشا كردنشان خارج از تحمل است. اما انگار همه آنهايي كه به بازيهاي خطرناك اين چهارشنبه علاقهمندند، نوعي مصونيت از اين حوادث را در خود احساس ميكنند.
علي كمالجو، روانشناس و استاد دانشگاه درباره دلايل سوانح چهارشنبه پاياني سال به «جوان» ميگويد: جمعيت زيادي از كشور ما در سنين كودكي، نوجواني و جواني به سر ميبرند كه شاخصه اصليشان هيجانطلبي و خطرپذيري است. اينها به دنبال تفريحاتي پرخطر و هيجانانگيزند. از سوي ديگر دردسترس بودن مواد محترقه و سود فراواني كه عايد سوداگران اين مواد ميشود گرايش بيشتر به رفتارهاي خطرناك چهارشنبههاي آخر سال را به دنبال دارد.
برخي والدين آتشبيار معركه ميشوند
كمالجو همچنين ميافزايد: جايگزين نكردن تفريحات سالم به جاي تفريحات خطرناك چهارشنبههاي آخر سال و ضعف كنترل و نظارت والدين در چنين روزهايي نيز باعث چنين سوانح مرگباري ميشود. برخي از والدين از سر بياطلاعي پول تهيه اين مواد خطرآفرين را نيز در اختيار فرزندانشان ميگذارند.
شاديهاي جايگزين
كمالجو در خصوص راهكارهاي جلوگيري از پيامدهاي خطرناك چهارشنبه سوري ميگويد: جايگزيني تفريحات پرهيجان سالم به جاري شاديهاي پرخطر چهارشنبه سوري يكي از مهمترين راهكارهاست. از سوي ديگر، كنترل و نظارت خانوادهها در اين روز بايد بيشتر شود و در اين ميان نهادها متولي بايد به آموزش خانوادهها در اين زمينه بپردازند.
رسانه ملي جذاب ظاهر شود
تلويزيون در روزهاي آخر سال بايد با پخش برنامههاي مختلف پيامدهاي خطرناك چهارشنبه آخرسال را در اذهان عمومي به خصوص كودكان و نوجوانان به تصوير بكشد.
كمالجو در اين باره ميافزايد: در شب چهارشنبه پاياني سال رسانه ملي ميتواند با پخش فيلمهايي كه مورد علاقه نوجوانان است، آنها را پاي گيرندهها نگاه دارد و احتمال شركت آنها را در آتشبازيهاي خطرناك كاهش دهد.
واگذاري اين چهارشنبه به خانوادهها
سيد حسن موسوي چلك، رئيس انجمن مددكاران اجتماعي ايران نيز در گفتوگو با «جوان» درباره روشهاي پيشگيري از حوادث اين چهارشنبه جنجالي و مرگبار ميگويد: چهارشنبه آخرسال مدتهاست كه به جاي اخبار فرهنگي در اخبار حوادث مطرح شده است.
براي اينكه چهارشنبه آرامي داشته باشيم بايد كنترل اين روز را بر عهده خود خانوادهها قرار دهيم از طرف ديگر، اطلاع رساني بيشتر رسانهها درباره پيامدهاي منفي حوادث چهارشنبه آخر سال ميتواند به برگزاري آرام آن كمك كند[29].
نتيجه گيري:
چهارشنبه سوري سنتي باستاني يا سنتي متعلق به بعد از حمله اعراب ، بهر صورت امروز جزئي از آداب و رسوم ملت ايران است، نه متعلق به گروه سياسي خاصي است ،نه يك حربه شيطاني و امثال آن ،بلكه تحريفات و شيطنتهايي درآن شده كه به علت برخورد انفعالي و نسنجيده تبديل به يك واكنش سياسي و فرهنگي شده ، بهتر است دلسوزان متخصص راهكاري براي آن بيابند ، تا دشمن نتواند مردم را روبروي يكديگر قرار دهد.ملت ايران خود بهترين قاضي براي شناخت موضوعات اجتماعي هستند و در ميان ايشان افراد آگاه مي توانند نقش تاريخي خود را در اين موضوع و موضوعات مشابه ايفا نمايند.
[1] لغت نامه دهخدا/نرم افزار
[2] همان
[3] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/صفحه 229
[4] همان
[5]نقل از http://www.hdabir.com/
[6] سعيد نفيسي استاد دانشگاه تهران در شماره 11 سال اول و شماره 1 سال دوم مجله مهر درباره «چارشنبه سوري » /نقل از http://www.portal-zn.ir
[7] تاريخ بخارا/ص37
[8] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/صفحه 666
[9] همان/صفحه232
[10] آناهيتا، پنجاه گفتار پور داوود/ص75
[11] نقل از http://nourooz.com
[12] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/صفحه 235
[13] همان
[14] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/صفحه 237
[15] همان/صفحه247
[17] عقايد و رسوم مردم خراسان/صفحه 79 به بعد.
[18] گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/صفحه 249
[19] همان/صفحه 251
[20] همان
[21] رجوع به گاه شماري و جشن هاي ايران باستان/هاشم رضي/صفحات 251تا259
[22] رجوع كنيد به سفرنامه او لئاريوس ،بخش ايران، ترجمه احمد بهپور ، تهران1363/صفحه77-79
20بخش ادبيات تبيان /امير هادي انواري
[24] نرشخي، ابوبكر محمد بن جعفر، تاريخ (مزارات) بخارا، ترجمه ابونصر قبادي، به كوشش تقي مدرس رضوي، بنياد فرهنگ ايران، ۱۳۵۱، ص ۳۷٫
[25] نقل از سايت http://www.asriran.com/ امير هادي انواري/
[26] نقل از سايت http://ghiasabadi.com/
[27] مقاله دكتر عسگري در مورد چهارشنبه سوري/ سايت تبيان
[28] نقل از http://dr-naderi.com
[29] نقل از http://www.javanonline.ir/گزارشگر سپيده آماده
بسم رب الحسين عليه السلام
موضوع :بررسي اجمالي ولايت فقيه
چكيده: اين موضوع كه بزرگان بسياري در طول تاريخ شيعه به آن پرداخته اند، خصوصا در دوران پس از انقلاب منشاء منازعات بسياري بوده است، بسياري از اهل علم بر سر اين موضوع جان خويش را گذاشته اند، اما تبين آن باعث روشن شدن بسياري از حقايق مي گردد، پاسخ به اين سئوال كه در حال حاضر نشان از جناح سياسي افراد دارد ، در بدو امر يك موضوع كاملا تخصصي در حوزه دين مي باشد ، سعي ما در اين پژوهش آشنايي با اقوال مختلف بيان شده و پرداختن به ضرورت تبين آن مي باشد.
كليد واژه:ولايت، فقيه، ولايت فقيه،قرآن، حديث ،امر
مقدمه:
مسئله ولايت فقيه در شرايط كنوني جامعه ما از اهميت بسيار بالايي بر خوردار است، اين مسئله اگر خوب تبين نشود ممكن است امنيت ما را ،دين مارا ، و حتي استقلال و تماميت آبي و خاكي مارا براي هميشه دوچار مشكل كند.، امروز نه سلاحاي نظامي و نه ترس دشمنان از مواردي اينچنين ،بلكه اعتقاد نسل تربيت يافته در مكتب امام (رض) به اين اصل محكم شيعي باعث دوام و اقتدار ملت ايرا ن شده است، در اين مقاله سعي نموديم از نظرات بزرگان و صاحب نظران اين عرصه بهرمند گرديم.در اين ارتباط سعي نموديم فارغ از هر گونه جبهه گيري از نظرات گوناگون در اين مقاله استفاده كنيم.
معناي لغوي ولايت:
الوِلَايَة-
[1][ولى]: مص، حكومت، رهبرى، سلطنت، شهرهائى كه والى بر آن حكمفرماست، نزديكى و خويشاوندى
ولي: الوَلاية: مصدر الموالاة، و الوِلاية مصدر الوالي. و الولاء: مصدر المولى. و الموالي: بنو العم. و الموالي من أهل بيت النبي صلى الله عليه و آله و سلم من يحرم عليه الصدقة. و المولى: المعتق و الحليف و الولي. و الولي: ولي النعم. و الموالاة: اتخاذ المولى، و الموالاة أيضا: أن يوالي بين رميتين أو فعلين في الأشياء كلها. و تقول: أصبته بثلاثة أسهم ولاء. و [تقول]: على الولاء، أي: الشيء بعد الشيء. و الولي: المطر الذي يكون بعد الوسمي، [يقال]: وليت الأرض وليا فهي مولية، و قد ولاها المطر و الغيث. قد ولاها المطر و الغيث. و الولية: الحلس، و الولايا: جمعه. قال:
[2]كالبلايا رءوسها في الولايا ما نحات السموم حر الخدود
الوَلَاءُ و التَّوَالِي: أن يَحْصُلَ شيئان فصاعدا حصولا ليس بينهما ما ليس منهما، و يستعار ذلك للقرب من حيث المكان، و من حيث النّسبة، و من حيث الدّين، و من حيث الصّداقة و النّصرة و الاعتقاد، و الوِلَايَةُ النُّصْرةُ «2»، و الوَلَايَةُ: تَوَلِّي الأمرِ، و قيل: الوِلَايَةُ و الوَلَايَةُ نحو: الدِّلَالة و الدَّلَالة، و حقيقته: تَوَلِّي الأمرِ. و الوَلِيُّ و المَوْلَى يستعملان في ذلك كلُّ واحدٍ منهما يقال في معنى الفاعل. أي: المُوَالِي، و في معنى المفعول. أي: المُوَالَى، يقال للمؤمن: هو وَلِيُّ اللّهِ عزّ و جلّ و لم يرد مَوْلَاهُ، و قد يقال: اللّهُ تعالى وَلِيُّ المؤمنين و مَوْلَاهُمْ، فمِنَ الأوَّل قال اللّه تعالى: اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا [البقرة/ 257]، إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ
[الأعراف/ 196]، وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ [آل عمران/ 68]، ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا
[محمد/ 11]، نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ
[الأنفال/ 40]، وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى
[الحج/ 78]، قال عزّ و جلّ: قُلْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ
[الجمعة/ 6]، وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ
[التحريم/ 4]، ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِ
[الأنعام/ 62] و الوالِي الذي في قوله: وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ
[الرعد/ 11] بمعنى الوَلِيِّ، و نفى اللّه تعالى الوَلَايَةَ بين المؤمنين و الكافرين في غير آية، فقال: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ إلى قوله: وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ
[3][المائدة/ 51] «3»، لا تَتَّخِذُوا آباءَكُم
در كتاب صحاح اين گونه آمده است :
[4]"ولي ، به معني كنار هم قرار گرفتن و نزديك شدن است
معجم مقاييس اللغة آمده است :
"و - ل - ي، اساسا به معني قرب و نزديكي است . ولي (به فتح واو و سكون لام و يا) به معني قرب است، گفته ميشود: (تباعد بعد ولي ) يعني پس از قرابت دور شد. (وجلس مما يليني) يعني كنار من نشست . ولي به ياراني كه بعد از اولين باران شبيه شبنم ميبارد گفته ميشود. و از همين باب است كلمه "مولي" كه به معني : بنده آزاد شده، آزاد كننده بنده، هم راه، هم پيمان، پسر عمو، ياور، همسايه و... است كه همه اينها از "ولي - به فتح واو و سكون لام و يا" به معني قرب است، و هركس سرپرستي كسي را به عهده بگيرد ولي او محسوب ميشود. و همه مشتقات اين باب به قرب بازگشت مينمايد.[5]
معناي امر:
در فرهنگ اسلامي هرجا كلمه "امر" به كار رفته مفهوم امارت و حكومت از آن استفاده شده است، كه به نمونه هايي از آن اشاره ميكنيم :
1 - پيامبراكرم (ص) فرمود: "هيچ امتي امر (حكومت) خويش را به دست شخصي كه در ميان آن امت از او آگاهتر وجود دارد نمي سپارد، مگر اينكه كار آنان به مذلت و پستي كشيده خواهد شد تا آنكه به آنچه واگذاشته اند بازگردند.[6]
2 - و نيز فرمود: "رستگار و پيروز نخواهد شد جمعيتي كه امر (حكومت) آنان را زني به عهده بگيرد.[7]
3 - اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه ميفرمايد: "هنگامي كه براي امر (حكومت) قيام كردم، يك طايفه پيمان شكستند و[8]
4 - و نيز ميفرمايد: "شايد من شنواترين و مطيع ترين شما باشم نسبت به كسي كه امر (حكومت) خود را به او بسپاريد.[9]
5 - و نيز ميفرمايد: "همانا سزاوارترين مردم به اين امر (حكومت) كسي است كه قويترين آنها در اجرا و داناترين آنها به حكم خداوند در اين امر باشد.[10]
6 - و نيز ميفرمايد: "ولكن من متأسفم از اينكه امر (حكومت) اين امت را افراد گناهكار و سفيه به عهده بگيرند."[11]
7 - امام حسن (ع) در يكي از نامه هايي كه به معاويه مينويسد ميفرمايد: "هنگامي كه پدرم علي از دار دنيا رفت مسلمانان اين امر (حكومت) را به من واگذار كردند و تو بي ترديد نيك ميدانستي كه من نسبت به اين امر (حكومت) از تو سزاوارترم[12].
8 - امام حسين (ع) به اصحاب حر ميفرمايد: "ما اهل بيت محمديم و اولي هستيم به ولايت امر (حكومت) بر شما
و موارد ديگري از اين قبيل كه در آن لفظ "امر" به مفهوم حكومت و امارت به كار برده شده است، و آياتي مثل (و شاورهم في الامر و (امرهم شوري بينهم) را نيز از همين موارد ميتوان به شمار آورد; زيرا از كلمه "امر" در اين دو آيه شريفه همين مفهوم امور حكومتي و اجتماعي به ذهن متبادر است[13]
بحث خود را با يك سئوال آغاز مي كنيم:
آيا ولايت انسان بر انسان جايز است؟
اميرالمؤمنين (ع) در نامه اي كه به فرزند خويش امام حسن (ع) مينويسند ميفرمايند: "فرزندم بنده ديگران مباش، خداوند تو را آزاد آفريده است [14] و نيز در كلامي ديگر ميفرمايند:
"اي مردم همانا حضرت آدم (ع) برده و كنيز به دنيا نياورد، مردم همه آزاد آفريده شده اند، ولكن بسا خداوند برخي از شما را در اختيار برخي ديگر قرار داده است[15]
در اينجا بايد لوزوم حكومت از ديدگاه عقلي ابتداعا تبين گردد
وجود چهار اصل عقلي:
3- ضرورت دولت و حكومت براي جامعه
الف : نظريه تعدادي از علما و بزرگان كه بر ضرورت حكومت ادعاي اجماع كرده اند.
ب : مروري اجمالي بر فقه حكومتي اسلام، براساس روايات و فتاواي فقها
حكومت در اينجا يك اصطلاح اصولي است و معني آن مقدم بودن يك دليل بر دليل ديگر است، به گونه اي كه دليل حاكم شرح دهنده و تفسير كننده دليل ديگر باشد، كه در اين صورت با وجود چنين دليلي نوبت استناد به دليل ديگر نمي رسد. (مقرر)
در ادامه امامت حضرت علي عليه السلام را از سخنان خود ايشان مورد توجه قرار مي دهيم:
اميرالمؤمنين علي (ع) خود ضمن خطبه قاصعه كلامي دارد كه در آن مقام و موقعيت خويش نزد رسول خدا(ص) را مشخص فرموده، فرازهايي از آن كلام اين گونه است :
"شما به خوبي موقعيت مرا از نظر خويشاوندي و قرابت و منزلت و مقام ويژه نسبت به رسول خدا(ص) ميدانيد، او مرا در دامن خويش پرورش داد، من كودك بودم، او مرا (همچون فرزندش) در آغوش خويش ميفشرد و در استراحتگاه مخصوص خويش جاي ميداد، بدنش را بر بدنم ميچسبانيد و بوي پاكيزه او را استشمام ميكردم، غذا را ميجويد و در دهانم ميگذاشت، هرگز دروغي در گفتارم نيافت و اشتباهي در كردارم پيدا نكرد. از همان ابتدا كه رسول خدا را از شير بازگرفتند، خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان خويش را مأمور ساخت تا شب و روز وي را به راههاي بزرگواري و درستي و اخلاق نيك سوق دهد، و من همچون كودك تازه از شير گرفته شده به دنبال آن حضرت حركت ميكردم و او هر روز نكته تازه اي از اخلاق نيك را براي من آشكار ميساخت و مرا فرمان ميداد كه به او اقتدا كنم .
وي مدتي از سال مجاور كوه حرا ميشد، تنها من او را مشاهده ميكردم و كسي جز من او را نمي ديد. در آن روز غير از خانه رسول خدا(ص) خانه اي كه در آن اسلام راه يافته باشد وجود نداشت، تنها خانه آن حضرت بود كه او و خديجه و من نفر سوم آنها اسلام را پذيرفته بوديم، من نور وحي و رسالت را ميديدم و نسيم نبوت را استشمام ميكردم، من به هنگام نزول وحي به محمد صداي ناله شيطان را شنيدم ! از رسول خدا پرسيدم : اين ناله چيست ؟ فرمود: اين شيطان است كه از پرستش خويش مأيوس گشته است، تو آنچه را كه من ميشنوم ميشنوي و آنچه را كه من ميبينم ميبيني ! تنها فرق ميان من و تو اين است كه تو پيامبر نيستي، بلكه وزير من هستي و بر طريق و جاده خير قراردارد[16]
و همچنين
اصل حكومت براي به سامان كشيدن امور است نه استعباد و به بندگي كشيدن افراد.
در اينجا آيات مربوطه را آورديم تا مبناي ما مشخص شود:
بعضي آيات:
1)
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُوا الْأَماناتِ الى أَهْلِها وَ اذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النْاسِ انْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ، إنّ اللَّهَ نِعِمّا يَعِظُكُم بِهِ، إنَّ اللَّهَ كانَ سَميعاً بَصيراً. يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولي الْأَمْرِ مِنْكُمْ، فَإنْ تَنازَعْتُمْ في شَيءٍ فَرُدُّوهُ الىَ اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآْخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أحْسَنُ تَأْويلًا[17].
2) يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّه وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْامْرِ مِنْكُم...... فَإنْ تَنازَعْتُم في شَيْءٍ فَرُدّوهُ إلىَ اللَّهِ و الرَّسُولِ إنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَومِ الآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تأْويلًا[18]
3) أَ لَمْ تَرَ إلىَ الَّذينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُريدونَ أَنْ يَتَحاكَموا إلىَ الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِروا أَنْ يَكْفُرُوا بِه[19]ِ
4) النّبىّ اوْلى بِالْمُومِنينَ مِنْ انْفُسِهِم[20]
بعضي روايات:
1)محمد بن يعقوب، عن محمد بن يحيى، عن محمد بن الحسين، عن محمد بن عيسى، عن صفوان بن يحيى، عن داود بن الحصين، عن عمر بن حنظلة: قالت سألت أبا عبْد اللَّهِ (ع) عنْ رجلين من أصحابنا بينهما منازعة في دَين او ميراث فتحاكما إلى السلطان وَ إلى القضاة أ يحلّ ذلِكَ؟ قال: مَنْ تَحاكَمَ إلَيْهِمْ، في حَقٍّ أَوْ باطِلٍ، فَإنَّما تَحاكَمَ إلَى الطّاغُوتِ وَ ما يُحْكَمُ لَهُ، فَإنّما يَأْخُذُهُ سُحْتاً و إنْ كانَ حَقّاً ثابِتاً لَهُ؛ لَأَنّهُ أَخَذَهُ بِحُكْمِ الطّاغُوتِ وَ ما أَمَرَ اللَّهُ أَنْ يُكْفَرَ بِهِ. قالَ اللَّهُ تَعالى: يُريدوُنَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إلَى الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِروُا انْ يَكْفُرُوا بِهِ. قلت: فَكيف يصنعان؟ قال: يَنْظُرانِ مَنْ كانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوى حَديثَنا وَ نَظَرَ فِي حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَف أَحكامَنا ... فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً. فإنّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حاكِماً ...
2) محمّد بْنِ حَسن بِاسْنادِهِ عن محمد بْنِ علي بْن محبوب، عن أحمد بْن محمد، عن حسين بْنِ سعيد، عن أَبي الجَهْم، عن أبي خديجة، قال بعثني أبو عبد اللَّه (ع) إلى أحد مِن أَصحابنا فقالَ: قُلْ لَهُمْ: إيّاكُمْ، إذا وَقَعَتْ بَيْنكُمُ الْخُصُومَةُ أَوْ تَدَارَى في شَيْءٍ مِنَ الاخْذِ وَ الْعَطاء انْ تَحاكَموُا إلى أحَدٍ مِنْ هؤُلاء الفُسّاقِ. اجْعَلوُا بَيْنَكُمْ رَجُلًا قَدْ عَرَفَ حَلالَنا وَ حَرامَنا؛ فَإنّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ قاضِياً. وَ إيّاكُمْ أنْ يُخاصِمَ بَعْضُكُم بَعْضاً إلَى السُلْطانِ الْجائِر
برخي از شرايط رهبر :
در اينجا تعدادي از آيات مربوطه را آورديم ، تا بطور اجمالي با مباني و ادله قرآني مربوطه آشنايي حاصل شود:
1) و لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا[21]
2) لايتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين و من يفعل ذلك فليس من الله في شئ الاان تتقوا منهم تقية و يحذركم الله نفسه و الي الله المصير[22]
3) يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا اليهود و النصاري اولياء بعضهم اولياء بعض و من يتولهم منكم فانه منهم ان الله لايهدي القوم الظالمين[23]
4) يا ايها الذين آمنوا ان تطيعوا فريقا من الذين اوتوا الكتاب يردوكم بعد ايمانكم كافرين[24]
5) و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولي و نصله جهنم و سأت مصيرا[25]
6) اتبعوا ما انزل اليكم من ربكم و لا تتبعوا من دونه اولياء قليلا ماتذكرون[26]
7) الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور و الذين كفروا اولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون[27]
8) الم تر الي الذين يزعمون انهم آمنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الي الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به و يريد الشيطان ان يضلهم ضلالا بعيدا[28]
9) و لاتطع الكافرين و المنافقين ودع اذاهم و توكل علي الله و كفي بالله وكيل[29]
10) فاصبر لحكم ربك و لاتطع منهم آثما او كفورا[30]
11) و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا السبيلا[31]
12) و لاتطيعوا امر المسرفين الذين يفسدون في الارض و لايصلحون[32]
13) و لاتطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه و كان امره فرطا[33]
14) و لا تركنوا الي الذين ظلموا فتمسكم النار و مالكم من دون الله من اولياء ثم لاتنصرون[34]
15) قالت ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة و كذلك يفعلون[35]
16) فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا في الارض و تقطعوا ارحامكم اولئك الذين لعنهم الله فاصمهم و اعمي ابصارهم[36]
17) و لقد نجينا بني اسرائيل من العذاب المهين من فرعون انه كان عاليا من المسرفين[37]
18) افنجعل المسلمين كالمجرمين ما لكم كيف تحكمون[38]
19) افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستوون[39]
20) و اذ ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما قال و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين[40]
21) ولله العزة و لرسوله و للمؤمنين ولكن المنافقين لايعلمون[41]
22) ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لايقدر علي شئ و من رزقناه منا رزقا حسنا فهوينفق منه سرا و جهرا هل يستوون الحمدلله بل اكثرهم لايعلمون و ضرب الله مثلا رجلين احدهما ابكم لايقدر علي شئ و هو كل علي مولاه اينما يوجهه لايات بخير هل يستوي هو و من يأمر بالعدل و هو علي صراط مستقيم ؟[42]
23) قل لا اقول لكم عندي خزائن الله و لا اعلم الغيب و لا اقول لكم اني ملك ان اتبع الامايوحي الي قل هل يستوي الاعمي و البصير افلا تتفكرون[43]
24) افمن كان علي بينة من ربه كمن زين له سوء عمله[44]
25) و لينصرن الله من ينصره ان الله لقوي عزيز الذين ان مكناهم في الارض اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبة الامور[45]
26) و لا تؤتوا السفهاء اموالكم التي جعل الله لكم قياما[46]
27) افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لايهدي الاان يهدي فما لكم كيف تحكمون[47]
28) و قال لهم نبيهم ان الله قد بعث لكم طالوت ملكا قالوا اني يكون له الملك علينا و نحن احق بالملك منه و لم يوت سعة من المال قال ان الله اصطفاه[48] عليكم و زاده بسطة في العلم و الجسم و الله يؤتي ملكه من يشاء والله واسع عليم[49]
29) قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون انما يتذكر اولوا الالباب[50]
30) قالت احديهما يا ابت استاجره ان خير من استاجرت القوي الامين[51]
31) قال عفريت من الجن انا آتيك به قبل ان تقوم من مقامك و اني عليه لقوي امين[52]
32) الرجال قوامون علي النساء بما فضل الله بعضهم علي بعض و بما انفقوا من اموالهم[53]
33) او من ينشوء في الحلية و هو في الخصام غير مبين[54]
34) ولهن مثل الذي عليهن بالمعروف و للرجال عليهن درجة والله عزيز حكيم[55]
35) و قرن في بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهلية الاولي[56]
36) قال اجعلني علي خزائن الارض اني حفيظ عليم[57]
از اين آيات استفاده مي شود كه رهبر جامعه بايد همان شرايطي را داشته باشد كه در قانون اساسي آورده شده است[58].
بدر اينجا آيات مربوطه را آورديم تا مبناي ما مشخص شود:
بعضي آيات:
1)
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُوا الْأَماناتِ الى أَهْلِها وَ اذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النْاسِ انْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ، إنّ اللَّهَ نِعِمّا يَعِظُكُم بِهِ، إنَّ اللَّهَ كانَ سَميعاً بَصيراً. يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولي الْأَمْرِ مِنْكُمْ، فَإنْ تَنازَعْتُمْ في شَيءٍ فَرُدُّوهُ الىَ اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآْخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أحْسَنُ تَأْويلًا[59].
2) يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّه وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْامْرِ مِنْكُم...... فَإنْ تَنازَعْتُم في شَيْءٍ فَرُدّوهُ إلىَ اللَّهِ و الرَّسُولِ إنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَومِ الآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تأْويلًا[60]
3) أَ لَمْ تَرَ إلىَ الَّذينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُريدونَ أَنْ يَتَحاكَموا إلىَ الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِروا أَنْ يَكْفُرُوا بِه[61]ِ
4) النّبىّ اوْلى بِالْمُومِنينَ مِنْ انْفُسِهِم[62]
بعضي روايات:
1)محمد بن يعقوب، عن محمد بن يحيى، عن محمد بن الحسين، عن محمد بن عيسى، عن صفوان بن يحيى، عن داود بن الحصين، عن عمر بن حنظلة: قالت سألت أبا عبْد اللَّهِ (ع) عنْ رجلين من أصحابنا بينهما منازعة في دَين او ميراث فتحاكما إلى السلطان وَ إلى القضاة أ يحلّ ذلِكَ؟ قال: مَنْ تَحاكَمَ إلَيْهِمْ، في حَقٍّ أَوْ باطِلٍ، فَإنَّما تَحاكَمَ إلَى الطّاغُوتِ وَ ما يُحْكَمُ لَهُ، فَإنّما يَأْخُذُهُ سُحْتاً و إنْ كانَ حَقّاً ثابِتاً لَهُ؛ لَأَنّهُ أَخَذَهُ بِحُكْمِ الطّاغُوتِ وَ ما أَمَرَ اللَّهُ أَنْ يُكْفَرَ بِهِ. قالَ اللَّهُ تَعالى: يُريدوُنَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إلَى الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِروُا انْ يَكْفُرُوا بِهِ. قلت: فَكيف يصنعان؟ قال: يَنْظُرانِ مَنْ كانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوى حَديثَنا وَ نَظَرَ فِي حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَف أَحكامَنا ... فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً. فإنّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حاكِماً ...
2) محمّد بْنِ حَسن بِاسْنادِهِ عن محمد بْنِ علي بْن محبوب، عن أحمد بْن محمد، عن حسين بْنِ سعيد، عن أَبي الجَهْم، عن أبي خديجة، قال بعثني أبو عبد اللَّه (ع) إلى أحد مِن أَصحابنا فقالَ: قُلْ لَهُمْ: إيّاكُمْ، إذا وَقَعَتْ بَيْنكُمُ الْخُصُومَةُ أَوْ تَدَارَى في شَيْءٍ مِنَ الاخْذِ وَ الْعَطاء انْ تَحاكَموُا إلى أحَدٍ مِنْ هؤُلاء الفُسّاقِ. اجْعَلوُا بَيْنَكُمْ رَجُلًا قَدْ عَرَفَ حَلالَنا وَ حَرامَنا؛ فَإنّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ قاضِياً. وَ إيّاكُمْ أنْ يُخاصِمَ بَعْضُكُم بَعْضاً إلَى السُلْطانِ الْجائِر
بحث خود را با يك سئوال آغاز مي كنيم:
آيا ولايت انسان بر انسان جايز است؟
اميرالمؤمنين (ع) در نامه اي كه به فرزند خويش امام حسن (ع) مينويسند ميفرمايند: "فرزندم بنده ديگران مباش، خداوند تو را آزاد آفريده است [63] و نيز در كلامي ديگر ميفرمايند:
"اي مردم همانا حضرت آدم (ع) برده و كنيز به دنيا نياورد، مردم همه آزاد آفريده شده اند، ولكن بسا خداوند برخي از شما را در اختيار برخي ديگر قرار داده است[64]
در اينجا بايد لوزوم حكومت از ديدگاه عقلي ابتداعا تبين گردد
وجود چهار اصل عقلي:
3- ضرورت دولت و حكومت براي جامعه
الف : نظريه تعدادي از علما و بزرگان كه بر ضرورت حكومت ادعاي اجماع كرده اند.
ب : مروري اجمالي بر فقه حكومتي اسلام، براساس روايات و فتاواي فقها
حكومت در اينجا يك اصطلاح اصولي است و معني آن مقدم بودن يك دليل بر دليل ديگر است، به گونه اي كه دليل حاكم شرح دهنده و تفسير كننده دليل ديگر باشد، كه در اين صورت با وجود چنين دليلي نوبت استناد به دليل ديگر نمي رسد. (مقرر)
در ادامه امامت حضرت علي عليه السلام را از سخنان خود ايشان مورد توجه قرار مي دهيم:
اميرالمؤمنين علي (ع) خود ضمن خطبه قاصعه كلامي دارد كه در آن مقام و موقعيت خويش نزد رسول خدا(ص) را مشخص فرموده، فرازهايي از آن كلام اين گونه است :
"شما به خوبي موقعيت مرا از نظر خويشاوندي و قرابت و منزلت و مقام ويژه نسبت به رسول خدا(ص) ميدانيد، او مرا در دامن خويش پرورش داد، من كودك بودم، او مرا (همچون فرزندش) در آغوش خويش ميفشرد و در استراحتگاه مخصوص خويش جاي ميداد، بدنش را بر بدنم ميچسبانيد و بوي پاكيزه او را استشمام ميكردم، غذا را ميجويد و در دهانم ميگذاشت، هرگز دروغي در گفتارم نيافت و اشتباهي در كردارم پيدا نكرد. از همان ابتدا كه رسول خدا را از شير بازگرفتند، خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان خويش را مأمور ساخت تا شب و روز وي را به راههاي بزرگواري و درستي و اخلاق نيك سوق دهد، و من همچون كودك تازه از شير گرفته شده به دنبال آن حضرت حركت ميكردم و او هر روز نكته تازه اي از اخلاق نيك را براي من آشكار ميساخت و مرا فرمان ميداد كه به او اقتدا كنم .
وي مدتي از سال مجاور كوه حرا ميشد، تنها من او را مشاهده ميكردم و كسي جز من او را نمي ديد. در آن روز غير از خانه رسول خدا(ص) خانه اي كه در آن اسلام راه يافته باشد وجود نداشت، تنها خانه آن حضرت بود كه او و خديجه و من نفر سوم آنها اسلام را پذيرفته بوديم، من نور وحي و رسالت را ميديدم و نسيم نبوت را استشمام ميكردم، من به هنگام نزول وحي به محمد صداي ناله شيطان را شنيدم ! از رسول خدا پرسيدم : اين ناله چيست ؟ فرمود: اين شيطان است كه از پرستش خويش مأيوس گشته است، تو آنچه را كه من ميشنوم ميشنوي و آنچه را كه من ميبينم ميبيني ! تنها فرق ميان من و تو اين است كه تو پيامبر نيستي، بلكه وزير من هستي و بر طريق و جاده خير قراردارد[65]
و همچنين
اصل حكومت براي به سامان كشيدن امور است نه استعباد و به بندگي كشيدن افراد
سخن مولا علي عليه السلام در نهج البلاغه:
محمد بن حسين الرضي في نهج البلاغة عن اميرالمؤمنين (ع) قال في خطبة له : "الزموا الارض واصبروا علي البلاء، و لا تحركوا بايديكم و سيوفكم في هوي السنتكم، و لا تستعجلوا بما لم يعجله الله لكم، فانه من مات منكم علي فراشه و هو علي معرفة حق ربه و حق رسوله و اهل بيته مات شهيدا و وقع أجره علي الله و استوجب ثواب مانوي من صالح عمله و قامت النية مقام اصلاته لسيفه ; فان لكل شئ مدة و اجلا."(1)
حضرت امير در پايان يكي از خطبه هاي خويش ميفرمايد:
بر زمين ميخكوب شده و بر بلاها صبر نمائيد و شمشير و دستهايتان را در جهت خواستهاي زبانتان به حركت درنياوريد و نسبت به آنچه خداوند براي شما در آن عجله قرار نداده عجله نكنيد. پس همانا اگر كسي از شما در رختخواب بميرد اما نسبت به خدا و رسول و اهل بيتش معرفت و شناخت داشته باشد شهيد مرده و اجر او با خداست، و آنچه را از اعمال نيك نيت داشته پاداشش را خواهد برد و همان نيت خير او در رديف برافراشتن شمشير است ; و بدانيد كه براي هر چيز مدت و سرآمدي است ."
توضيح كلام امام : [چگونه ميتوان گفت اميرالمؤمنين (ع) امام الساكتين است ؟!]
در توضيح كلام فوق بايد توجه داشت كه اين كلام از كسي است كه آن همه خطابه هاي آتشين در تشويق به جهاد و مبارزه با ستمگران و ظالمين ايراد فرموده است، كافي است در اثبات اين معني خطبه 27 نهج البلاغه ملاحظه شود كه چگونه ساكتين و قاعدين زمانه خود (مردم كوفه) را كه به بهانه هاي واهي شانه از زير بار جهاد خالي ميكردند مورد تحقير قرار داده و ميفرمايد:
"زشت باد درويتان كه هدف تيرهاي دشمن قرار گرفته ايد. به شما هجوم ميآورند به آنها هجوم نمي بريد، با شما ميجنگند با آنها نمي جنگيد، معصيت خدا ميشود و شما به آن رضايت ميدهيد[66]!"
ولايت فقيه مسئله اي فوق العاده است كه پرداختن به آن در نزد بزرگان شيعه از ابتدا مطرح بوده و البته الان بسيار مورد توجه دوست و دشمن قرار گرفته ، در اين ميان دوست و دشمن سعي در اثبان و نفي آن دارند و البته مثل همه مسائل ديگر دوستان نا آگاه آب در آسياب دشمن مي ريزند و لي هميشه تمام مشكلات به دست دين شناسان خبره و آگاه حل و فصل مي شود.
نظر بزرگان در مورد ولايت فقيه:
حضرت آيت الله جوادي آملي :
درباره ولايت از دو جنبه مىتوان بحث كرد: فقهى و كلامى. بحث فقهى اين است كه
اگر چنين قانونى بود، عمل به اين قانون واجب است، اين را فقيه در كتاب فقه مطرح
مىكند كه آيا بر ما اطاعت و عصيان واجب است يا نه؟ آيا افراد معينى در نظام اسلامى حق
دارند و براى آن ها جايز است كه زمام امور را به دست بگيرند يا نه؟ اين دو مسئله فقهى
است؛ يعنى آنچه كه درباره والى مطرح است از آن جهت كه مكلف است و مسئلهاى كه
موضوعش فعل مكلف باشد فقهى است.آيا مردم از آن جهت كه بالغ، عاقل، حكيم،
فرزانه و مكلفند بر آن ها اطاعت والى واجب است يا نه؟ هرگونه پاسخ مثبت و منفى به اين
سوال، يك پاسخ فقهى است.
اما بحث كلامى درباره ولايت فقيه اين است كه آيا ذات اقدس اله براى زمان غيبت
دستورى داده است يا نه؟ كه موضوع چنين مسئلهاى، فعل الله و لازمه آن، فعل مكلف
است، اگر خداوند دستور داده باشد هم بر والى پذيرش اين سمت لازم است و هم بر
مردم، چون كه حضرت اميرالمومنين فرمود: اگر اين بيعت كنندگان و ياران نبودند،
حجت بر من تمام نبود و...نمىپذيرفتم «لو لا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود
الناصر»[33] چه اين كه اگر ما يك مسئله فقهى را طرح كرديم، لازمه آن پى بردن به يك مسئله
كلامى است؛ يعنى اگر ما در فقه ثابت كرديم كه بر مردم پذيرش ولى فقيه واجب است، يا
ثابت كرديم كه چنين حقى يا چنين وظيفه اى يا چنين تكليفى را فقيه جامع الشرايط دارد، گرچه مسئلهاى فقهى است، لازمه اش آن است كه خدا چنين دستور داده باشد، يعنى يك مسئله كلامى ضمنا در كار هست، چون تا خدا دستور نداده باشد، فقيه وظيفه پيدا نمىكند، مردم هم مكلف نخواهند شد.
پس اگر موضوع مسئله اى فعل الله بود آن مسئله كلامى است، و اگر موضوع آن،
فعل مكلف بود آن مسئله فقهى است. اين كه امامت جزو اصول مذهب ماست و در اهل
سنت آن را جزء اصول نمىدانند براى آن است كه آنها مىگويند بر پيغمبر و خدا لازم
نيست، و اساساً خدا درباره رهبرى امت بعد از پيغمبر دستورى به امت نداده است و اين
خود مردمند كه بايد براى خودشان رهبر انتخاب مىكنند.
لذا امامت براى آنها يك مسئله فرعى است، نظير ساير فروعات فقهى، براى ما كه
به عصمت و امثال آن قائليم مىگوييم اين كار، فعل الله است و خداوند به رسول خودش
دستور داده كه على(ع) معصوم را به جانشينى خود معرفى كن.
اكنون بحث در اين است كه آيا خداى سبحان كه عالم به همه ذرات عالم است:
«لا يعزب عن علمه مثقال ذره»[34] او كه مىداند اولياى معصومش زمان محدودى حضور و
ظهور دارند و آن خاتم اوليا مدت مديدى غيبت مىكند، آيا خداوند براى عصر غيبت
دستور داده يا امت را به حال خود رها كرده است؟ اين مسئله اى كلامى است.
اگر متفكران اسلامى ولايت فقيه را به عنوان يك مسئله كلامى مطرح كردهاند بر اين
اساس است نه اين كه آن را در حد نبوت و توحيد خدا بدانند. غرض آن كه هر مسئلهاى كه
موضوع آن، فعل الله است، كلامى است، نه اين كه هر چه كلامى شد، جزو اصول دين
است. خيلى از مسائل كه در كلام مطرح است، مثل اين كه آيا خدا فلان كار را كرده است
يانه؟ آيا خدا در قيامت فلان كار را مىكند يا نه؟ اينها جزو جزئيات مبدأ و معاد است،
جزئيات مبدأ و معاد نه جزو اصول دين است كه علم برهانى و اعتقاد به آن لازم باشد نه
جزو فروع دين. انسان بايد معتقد باشد قيامت و بهشت و جهنمى هست، اما اين كه بهشت
چندتاست و درجات آن چگونه است و دركات جهنم به چه وضعيتى است، جزو اصولى
كه تحصيل برهان بر آن خصوصيات و جزئيات لازم بوده و اعتقاد به همه آن خصوصيات به
نحو تفصيل واجب باشد، نيست.[67]
حضرت آيت الله مصباح :
مى توان با توجه به يك اصل عقلائى، ولايت فقيه را تبيين كرد و آن اينست كه اگر امرى براى عقلا مطلوب بود، ولى به دلايلى تحقّق آن مشكل يا ناممكن گشت، به طور كلى دست از آن برنمى دارند، بلكه مرتبه نازلتر آن را انجام مى دهند و به تعبير ديگر از اهمّ دست مى كشند و به مهمّ مى پردازند. آنها در امور مهم نيز اين درجه بندى را رعايت مى كنند. اساساً درجه بندى اهميت امور به همين منظور است كه اگر به دليل شرايطى امر درجه اول ناممكن يا مشكل شد، امر درجه دوم را جايگزين و بَدَل آن قرار دهند. اين اصل عقلايى را «تنزّل تدريجى» مى ناميم. كه آن را اسلام نيز پذيرفته است. در فقه موارد فراوانى داريم كه در آنها اين اصل اجرا شده است. براى توضيح اين مطلب به دو مثال اكتفا مى كنيم.
1ـ فرض كنيد كسى قصد خواندن نماز را دارد. ايده آل آن است كه نماز به حالت ايستاده خوانده شود، ولى اگر شخصى به علت بيمارى قادر به خواندن نماز ايستاده نيست، آيا بايد نماز را رها كند؟ همه فقها مى گويند: هر مقدار از نماز را مى تواند، ايستاده بخواند و هرگاه نتوانست نشسته بخواند. در مرتبه بعدى اگر شخصى نماز را نمى تواند ايستاده بخواند، دستور فقهى اين است كه نشسته بخواند و اگر نشسته هم نمى تواند، خوابيده بخواند.
2ـ اگر كسى چيزى را براى جهت خاصّى وقف كرد، مثلاً منافع باغى را وقف شمع حرم امام معصوم(عليه السلام)كرد، اكنون كه شمعى وجود ندارد، منافع آن باغ را چه كنند؟ آيا مى توان گفت چون مورد مصرف اولى منتفى است، اين مال موقوفه را
رها كنيم؟! يقيناً چنين نيست. بايد در نزديكترين مورد روشنايى مصرف كنيم، مثلاً منافع آن باغ را هزينه برق نمائيم، زيرا برق نزديكترين امر به شمع است. اين را «تنزل تدريجى» مى ناميم كه اصطلاحاً رعايت «الاهمّ فالاهمّ» نيز ناميده مى شود.[68]
حضرت آيت الله حسن زاده:
بر اساس نظام عقيدتي اسلام،حاكميت از ان خداست. از طرفي خداي متعال در اداره امور اجتماعي انسانها دخالت مستقيم نمي كند وحاكميت را به انبياء و امامان معصوم (ع) واگذار كرده است در موقعيتي كه معصوم منصوب از سوي خدا،بر كارهاي حاكميت ندارد چه بايد كرد؟ ايا مي توان گفت در چنين موقعيتي حكومت را رها كنيم ؟! چنين سخني مقبول نيست زيرا در جاي خودش ثابت شده است كه اصل حكومت در هر جامعه اي ضرورت دارد در اينجاست كه ولايت فقيه را با استناد به اصل«تنزل تدريجي»ضروري مي دانيم فقيه جامع شرايط بديل امام معصوم (ع) است با اين توضيح در جواب سوال،ولايت فقيه مطلق است يا محدود بايد عرض شود ولايت فقيه ولايت مطلق است يعني؛وليّ؛همه اختيارات پيامبر اكرم (ص) و ائمه معصوم(ع) را در اداره جامعه داراست، مطلق بودن ولايت فقيه به معناي بي قيد و بي ضابطه بودن نيست، به اين معني نيست كه هر طور فقيه دلش بخواهد عمل كند بلكه مقصود از((ولايت مطلقه فقيه )):
ولايت فقيه در اجراي احكام اسلام است پس فقيه وحاكم شرعي،ولايت مطلقه اش محدود به حيطه ي اجراست نه اينكه ومي تواند احكام اسلام را تغيير دهد ودر مقام اجرا نيز «مطلق »به اين معني نست كه هر طور خواست احكام را اجرا كند بلكه اجراي احكام اسلامي نيز بايد توسط راهكارهاي كه شرع مقدس بيان نموده است صورت گيرد.[69]
حضرت امام خميني(ره):
چون حكومت اسلام حكومت قانون است، قانونشناسان، و از آن بالاتر دينشناسان، يعنى فقها، بايد متصدى آن باشند. ايشان هستند كه بر تمام امور اجرايى و ادارى و برنامهريزى كشور مراقبت دارند. فقها در اجراى احكام الهى امين هستند. در اخذ ماليات، حفظ مرزها، اجراى حدود امينند. نبايد بگذارند قوانين اسلام معطل بماند، يا در اجراى آن كم و زياد شود. اگر فقيه بخواهد شخص زانى را حد بزند، با همان ترتيب خاص كه معين شده بايد بياورد در ميان مردم و صد تازيانه بزند. حق ندارد يك تازيانه اضافه بزند، يا ناسزا بگويد، يك سيلى بزند، يا يك روز او را حبس كند. همچنين اگر به اخذ ماليات پرداخت، بايد روى موازين اسلام، يعنى بر وفق قانون اسلام عمل كند. حق ندارد يك شاهى اضافه بگيرد. نبايد بگذارد در بيت المال هرج و مرج واقع شود، و يك شاهى ضايع گردد. اگر فقيهى بر خلاف موازين اسلام كارى انجام داد نعوذ باللَّه فسقى مرتكب شد، خود به خود از حكومت منعزل است، زيرا از امانتدارى ساقط شده است.
حاكم در حقيقت قانون است. همه در امان قانونند، در پناه قانون اسلامند. مردم و مسلمانان در دايره مقررات شرعى آزادند، يعنى بعد از آنكه طبق مقررات شرعى عمل كردند، كسى حق ندارد بگويد اينجا بنشين يا آنجا برو. اين حرفها در كار نيست. آزادى دارند و حكومت عدل اسلامى چنين است. مثل اين حكومتها نيست كه امنيت را از مردم سلب كردهاند. هر كس در خانه خود مىلرزد كه شايد الان بريزند و كارى انجام دهند.
چنانكه در حكومت معاويه و حكومتهاى مانند آن امنيت را از مردم سلب نموده و مردم امان نداشتند. به تهمت يا صرف احتمال مىكشتند، تبعيد مىكردند، و حبس مىكردند- حبسهاى طويل المدت- چون حكومت اسلامى نبود. هرگاه حكومت اسلامى تأسيس شود، همه در سايه قانون با امنيت كامل به سر مىبرند، و هيچ حاكمى حق ندارد بر خلاف مقررات و قانون شرع مطهر قدمى بردارد.
پس، معناى امين اين است كه فقها تمام امورى را كه اسلام مقرر داشته به طور امانت اجرا كنند، نه اينكه تنها مسأله بگويند. مگر امام مسألهگو بود و تنها بيان قانون مىكرد؟ مگر پيامبران مسألهگو بودند تا فقها در مسأله گويى امين آنها باشند؟ البته مسأله گويى و بيان قوانين هم يكى از وظايف فقهى است، لكن اسلام به قانون نظر آلى دارد، يعنى، آن را آلت و وسيله تحقق عدالت در جامعه مىداند، وسيله اصلاح اعتقادى و اخلاقى و تهذيب انسان مىداند. قانون براى اجرا و برقرار شدن نظم اجتماعى عادلانه به منظور پرورش انسان مهذب است. وظيفه مهم پيغمبران اجراى احكام بوده، و قضيه نظارت و حكومت مطرح بوده است.
روايت حضرت رضا (ع) را خواندم كه لو لم يجعل لهم اماماً قيّماً حافظاً مستودعاً، لدرست الملّة ... به طور قضيه كلى مىفرمايد: براى مردم امامِ قيّمِ حافظِ امين لازم است. و در اين روايت مىفرمايد: فقها أمناى رسل هستند. از اين صغرا و كبرا برمىآيد كه فقها بايد رئيس ملت باشند تا نگذارند اسلام مندرس شود و احكام آن تعطيل شود. چون فقهاى عادل در كشورهاى مسلماننشين حكومت نداشته و ولايتشان برقرار نشده، اسلام مندرس گشته و احكام آن تعطيل شده است. فرمايش حضرت رضا (ع) به تحقق پيوسته است. تجربه صحت آن را بر همه ثابت كرده است.
اكنون اسلام مندرس نشده است؟ اكنون كه در بلاد اسلامى احكام اسلام اجرا نمىگردد، حدود جارى نمىشود، احكام اسلام حفظ نشده، نظام اسلام از بين رفته، هرج و مرج و عنان گسيختگى متداول شده، اسلام مندرس نيست؟ آيا اسلام همين است كه در كتابها نوشته شود؟ مثلًا در كافى نوشته و كنار گذاشته شود؟ اگر در خارج احكام اجرا نشد، و حدود جارى نگشت، دزد به سزاى خود نرسيد، غارتگران و ستمگران و مختلسين به كيفر نرسيدند، و ما فقط قانون را گرفتيم و بوسيديم و كنار گذاشتيم، قرآن را بوسيديم و حفظ كرديم، و شبهاى جمعه سوره ياسين خوانديم، اسلام حفظ شده است؟
چون بسيارى از ما فكر نكرديم كه ملت اسلام بايد با حكومت اسلامى اداره و منظم شود، كار به اينجا رسيد كه نه تنها نظم اسلام در كشورهاى اسلامى برقرار نيست و قوانين ظالمانه و فاسدكننده به جاى قانون اسلام اجرا مىشود، بلكه برنامههاى اسلام در ذهن خود آقايان علما هم كهنه شده، به طورى كه وقتى صحبت مىشود، مىگويند الفقهاء امناء الرسل يعنى در گفتن مسائل امين هستند. آيات قرآن را نشنيده مىگيرند، و آن همه روايات را كه دلالت دارد بر اينكه در زمان غيبت علماى اسلام والى هستند تأويل مىكنند كه مراد مسأله گويى است. آيا امانتدارى اين طور است؟ آيا امين لازم نيست كه نگذارد احكام اسلام تعطيل شود، و تبهكاران بدون كيفر بمانند؟ نگذارد در مالياتها و درآمدهاى كشور اين قدر هرج و مرج و حيف و ميل واقع شود و چنين تصرفات ناشايسته بشود؟ بديهى است كه اينها امين لازم دارد. و وظيفه فقهاست كه امانتدارى كنند. و در اين صورت امين و عادل خواهند بود[70].
نقلي از آيت الله بهشتي :
مقدمه :امام صادق (ع) را در طول سالهاي آخر زندگي و در طول سالهاي اول امامتش در شرايط خفقان بود. اما در اين سالهاي آخر بود كه امام صادق از فترت ميان بني اميه و بني عباس استفاده كرد و جلسات و حوزه هاي درس با صدها نفر داشت و گاهي با بيش از هزار. اين مال آن دوران فترت اخير بود. امام صادق را براي اعمال فقاهت در اين سالهاي اخير دستش را باز گذاشتند. براي اعمال ولايت چي امام صادق در طول آن چند سال آخر دوران امامتش اعمال فقاهت مي فرمود, اما اعمال ولايت نمي گذاشتند بكند. چرا جامعه عصر امام صادق جامعه صحيح و سالم اسلامي نبود چون ولايت فقيه نداشت و گر نه فقاهت فقيه داشت, تا حدود زيادي داشت. براي اينكه در آنزمان بجاي آنكه, روي اين جمله دوست دارم دقيقا متمركز كنيد ذهنتان را, براي اينكه در آنزمان دستگاه حكومت (كه حكومت هم اسلامي بود ديگه, خليفه, خليفه مسلمانها بود و سرزمين اسلام بود) دستگاه حكومت بجاي آنكه فتواي امام صادق را اجرا كند فتواي ابوحنيفه را اجرا مي كرد و حتي فتواي ابوحنيفه را هم اجرا نمي كرد. ابوحنيفه هم با دستگاه حاكم در جنگ و ستيز بود. براي اينكه به فتواي او هم گوش نمي دادند. او براي خودش فتوا مي داد. حاكمان هم براي خودشان حكومت مي كردند. آنروز ما چه چيز كم داشتيم ولايت فقيه. معلوم شد اگر بخواهد جامعه ما جامعه براستي اسلامي بماند و اسلام اصيل بر آن حكومت كند بايد فقيه در جامعه هم رهبري فقاهتي كند و هم رهبري ولايتي. يعني بايد نبض حكومت در دست فقيه باشد. حالا شما برويد هي جار و جنجال راه بياندازيد و داد و قال كنيد كه نگفتيم ما بالاخره آخونديسم, نگفتيم ما بالاخره اين انقلاب سر از حكومت آخوندها درمي آورد
خوشبختانه شما مردم متدين با ايمان انقلابي گول اين حرفها را نخورده ايد و نمي خوريد. علماي اسلام اگر در مقام ولايت, دنياطلبي كردند, اگر اخلاقشان اخلاقي طاغوتي شد, اگر اينهايي كه تا قبل از ولايت فقيه با مردم خاكي و متواضع بودند حالا براي مردم قيافه گرفتند و حركت كردند و نشست و برخاست كردند, اگر در رفت وآمدهاشان بوق و كرنا و اسكورت و پس برو پيش بيا پيدا كردند, اگر بجاي اينكه توي خانه هايشان بنشينند كاخ نشين شدند, اگر گارد براي خودشان درست كردند, اگر از اين كارها كردند, من اصلا نمي گويم اينها فقيه جامع شرايط نيستند كه ولايت داشته باشند.
اما اگر اينها در دوره ولايت فقيه رفتارشان با مردم هماني بود كه جلوتر بود, زندگيشان هماني بود كه جلوتر بود, رفت و آمدهايشان هماني بود كه جلوتر بود, آنوقت يعني چه آخونديسم شده آنوقت معنايش اين است كه: نگفتيم اين انقلاب در پي آنست كه قوانين اسلام و مراسلام را حاكم كند مگر ما غير از اين مي خواستيم
اگر آخونديسم معنايش حاكميت مراسلام و اسلام با شناخت فقيه و با مراقبت فقيه بر اجراي اسلام است, اين آخونديسم براي ما مطلوبست. (تكبير حضار) و گوشت را بازكن كه آخوند اين آخونديسم را در قانون اساسي مان ما وصف كرده ايم: گفته ايم فقيه اسلام شناس و صاحب نظر در مسائل اسلام, عادل, باتقوي, شجاع, آگاه به مسائل زمان, مدير و مدبر من مسلمان از حكومت كردن اين جور آخوند استقبال مي كنم.
و شما اي روحانيون عزيزي كه مسئوليتهاي مختلف ولايت فقيه را برعهده گرفته ايد و گوشه هايي از اعمال اين ولايت فقيه را عهده دار شده ايد, شما را به خدا سوگند لباس پوشيدنتان, اخلاق و رفتار و معاشرتتان, نشست و برخاستتان, آمدو شدتان, منزل و ماوايتان, همه چيزتان چنان باشد كه اين مردم ببينند شما كساني هستيد كه از علم و معرفت و فقه اسلامي و عدالت و فتواي اسلامي, آشنايي به مسائل امروز امت اسلام و جهان سهمي وافر و اگر در حد عالي نه, لااقل در حد مطلوب و مقبول و مورد قبول داريد. تا اين انسانهاي پرشور با ايماني كه در برابر مخالفان ولايت فقيه اينگونه سينه پر كرده اند روزبروز سرفرازتر و سربلندتر باشند.
مبادا رفتار من, وضع من, آمد و شد من, در مردم اين شك و ترديد را بوجود آورد كه اي بابا اينها هم وقتي به مقام و مسند اعمال ولايت و حكومت و اداره جامعه رسيده اند اينها هم بو و رنگ طاغوتي پيدا كرده اند. اگر چنين شود, اگر چنين شود, آنوقت خيانت و ضربتي را كه ما به انقلاب و اسلام وارد كرده ايم از خيانت و ضربت دشمنان ديگر سنگين تر و عقاب و عذاب و كيفر دنيا و آخرتش بر ما گرانتر خواهد بود.
روحانيت عزيز, علماي اسلام, در هرخدمتي هستيد و هستيم, سخت مراقب اين نكته باشيم. يك جريان پيش آمده و يك مقدار به اندازه يك گوشه براي ماها مشكل ايجاد كرده. البته اين مشكل را با همت و حضور و همياري و همكاري شما انشاالله حل خواهيم كرد. تا موقع شهادت آيت الله استاد مطهري, ما ها همين چيزهايي كه مي گويم كاملا مي توانستيم رعايت كنيم. من با همان كيفيتي كه قبلا مي آمدم و مي رفتم, محافظ و مراقبي هم نمي خواستم, خيلي راحت و آسان و بي ريا و بدون هيچگونه قيدي و بدون هيچگونه امر اضافي آمدوشد مي كرديم, توي خانه مسلحي نبود, در خانه ما مسلحي نبود, در اتاق ما مسلحي نبود, تنها مي رفتيم, مي آمديم.
پس از شهادت ايشان و ترور ايشان شما امت توي همان تشييع جنازه ايشان فرياد كشيديد امام امر فرمود كه نمي شود, بايد از اينها مراقبت كنيد. بنده خودم را مي گويم كه: چيزي هم نيستم كه حالا بخواهند از من مراقبت كنند ولي خوب بالاخره حالا فعلا اينطور شده كه مي گوئيد بايد مراقبت كنيد.
بنابراين در رفت و آمدهايمان دو تا سه تا چهار تا پاسدار با اسلحه همراهان هستند. توي خانه چند تا پاسدار هستند, در خانه را پاسدار باز مي كند. اين شده براي روح ما سوهان روح, نه اين پاسدارها, اينها اينقدر جوانهاي خوبي هستند كه من دوستشان دارم, با تمام قلب اينها را دوست دارم, آنها هم نسبت به من لطف دارند. با آنها هم زندگيمان بحمدالله برادروار است. (اما) ما عادت به اين حرفها اصلا نداشتيم, براي ما اصلا خلاف عادت است. ما يك طلبه اي بوديم, راحت مي آمديم, راحت مي رفتيم, آزاد مي آمديم, آزاد مي رفتيم, اصلا آزادي ما سلب شده, گاهي هم كه بنده مي خواهم يك جايي زودتر پياده بشوم با مردم باشم, اين برادرها روي احساس مسئوليت مي گويند: آقا پياده نشويد اينجا, البته من گاهي به حرف اينها گوش نمي دهم, بيش از گاهي, مكرر به عرضشان گوش نميدهم. پياده مي شوم, مي گويم كه نه, توي همين مردم و با همين مردم از همه جا بهتر است و از همه شكلش بهتر است ولي خوب اينها گاهي بعدا ملامت مي كنند, مي گويند به اينكه خوب, اگر چنين شد, اگر چنان شد. من عرض كردم مي خواهيم انشاالله با كمك شما حل كنيم, به آنها هم گفته ام, در اولين فرصت انشاالله اين يك گوشه را هم حل مي كنيم, اما اين را نخواسته بوديم, هيچ هم نخواسته بوديم, ازش بيزار هستيم. منهاي اين يك گوشه, ديگر بقيه كارهايمان مي تواند عادي باشد, معمولي باشد, همه چيزش مي شود معمولي باشد, اين گوشه را هم بايد معموليش كنيم, نمي شود به اين صورت بماند اين اصلا مي ترسم ما را منحرف كند. من خوب يادم مي آيد خيلي جوان بودم, شايد 16, 17 ساله بودم. يك مدت كوتاهي بود درس طلبگي مي خواندم. همكلاسي هايم از توي دبيرستان, اينها گاهي با من بحث مي كردند پيرامون مسائل اسلامي, يكي از حرفهايي كه آن موقع ها توي كله اينها كرده بودند و مي پرسيدند مي گفتند آقا حضرت علي وقتي از خانه مي خواست بيايد به مسجد مي دانست كه آنجا بهش حمله مي كنند يا نه خوب اگر مي دانست يا احتمال قابل ملاحظه اي ميداد, قرائن نشان مي داد, چطور همچه بي پروا آمد مسجد كه شهيد بشود و عالم اسلام علي را از دست بدهد
اون موقعها, در همان سنين نوجواني من به اين هم سن و سالهاي خودم مي گفتم: براي اينكه علي توي آن خط حكومتي بود كه پس رو و پيش رو را نفي مي كرد, اگر از آن خط منحرف مي شد, توي خط پس رو, پيش مي افتاد مي ديد آرمانش قرباني شده و علي ترجيح مي داد علي قرباني بشود ولي آرمانش قرباني نشود. اين هنوز در ذهن من مانده كه آن موقعها, در همان سنين به اين هم سن و سالها مطلب را اينجور مي گفتم و آنها هم مي پذيرفتند. وجدانشان مي پذيرفت. من الان در رابطه با خودمان همين را مي گويم و اميدوارم, عرض كردم, اميدوارم كه بزودي بتوانيم اين مسئله را تمام كنيم, حادثه اي هم پيش بيايد هيچ طوري نمي شود. ما به فوز شهادت مي رسيم, زهي سعادتمان, جامعه هم جاي ما را پر خواهد كرد. ديگران مسئوليتهاي ما را بعهده خواهند گرفت. چون من با تمام وجودم از اين يك گوشه انحرافي اضطراري كه الان در روابطم و زندگيم با مردم پيش آمده بيزار هستم, با تمام وجودم بيزار هستم. مي دانم عده اي ديگر از برادران ما هم دچار اين مشكل هستند. ولي ما تلاش مي كنيم اولا اين وضع را بزودي عوض كنيم و به همان صورت عادي, تمام معني عادي كه داشتيم بتوانيم با مردممان باشيم, با دوست و با دشمن. ثانيا: حالا كه, چون نمي شود اين كارها را همچنين بر خلاف فرمان امام و راي امام و نظر امت كرد, حالا كه فعلا براي مدت خيلي كوتاه كه توطئه هاي آمريكا و شيطان بزرگ و ديگران سر راهمان است, اجازه نمي دهيد و نمي دهند اين را بهم بزنيم, كوشش داريم كه به حداقل لازم و واقعا فقط در همان حد مراقبت امنيتي و نه در حد تشريفاتي باشد. روي اين نكته سخت مراقبت داريم. براي نمونه به همين دليل من به برادرهاي پاسدار اجازه نمي دهم در ماشين را ببندند, بايد خودم ببندم. لااقل مي گويم اين جزئيات را مي توانيم مراقبت كنيم كه اين همان معني مراقبتي و محافظتي را داشته باشد. البته گاهي وقتها توي مجالس مي آئيم برادرها مي ريزند ديگر به من اجازه در بستن نمي دهند, آن ديگر از دستم ساخته نيست.
بنابراين روحانيت مسئوليت پذير ما بايد حالا كه به حكم وظيفه بخشي از مسئوليتهاي مربوط به اعمال ولايت فقيه را پذيرفته, مثل گذشته و بهتر از گذشته و بيشتر از گذشته, خاكي, متواضع, فروتن, مهربان, دلسوز مردم, مردمي و با چمردم باشد و به هيچ عنوان اجازه ندهد ذره اي تشريفات حكومتي وارد زندگي پاك و بي آلايش روحانيتي او شود.
اين مي شود آن ولايت فقيه كه چه از نظر مراقبت بر عدم انحراف, از فتاوي و احكام و شناخت فقيهانه اسلام و چه از نظر الگوي علمي بودن براي اسلام كمك موثري به برقراري نظام اسلامي خواهد بود. اينكه ما مسئله ولايت فقيه را با همه جوانبش تا اين اندازه در جمهوري اسلامي داراي اهميت مي شماريم. به اين دليل است كه عرض شد. و اميدوارم اين پايمردي شما برادران و خواهران با ايمان متعهد مجاهد بيدار آگاه و مسئول روي حفظ اين اصل بزرگ از انقلاب اسلامي و از قانون اساسي جمهوري اسلامي راه را بر همه كساني كه يا علنا يا از آن زير زيرها مي خواهند اصل ولايت فقيه را در جمهوري و نظام اسلامي ما متزلزي كند محكم ببندد. و اين اصل, يك اصل تعارفي نيست كه بخواهند با فقها و علما تعارف كنند, احترام آنها را نگهدارند و بگويند بله آقا خوب اصل ولايت فقيه هم ما توي قانون اساسي گذاشتيم. هيچ اينجورها نيست. اين اصل يك اصل بنيادي در نظام اسلامي ماست و همانطور كه شما ملت با خونتان و با آگاهي تان و با حضورتان توانستيد نظام جامعه ما را بسوي اسلام ببريد و هدايت كنيد, اميدوارم با توفيق الهي با خونتان و با آگاهي تان و با حضورتان عملي كردن تمام عيار اين اصل را در نظام جمهوري اسلامي بيمه كنيد انشاالله.
اين بود فشرده عرايض من بمناسبت اين جشن فرخنده ميلاد نبي اكرم و امام صادق صلوات الله و سلامه عليهما.
برادرها و خواهرها. تاكيد دارم كه در شعارها و اظهار لطفها و اظهار محبتها چنان عمل كنيد كه معيارها و ارزشها نگهباني شود و موضع يكپارچه و مستحكم ملت ما در برابر دشمن روز بروز قوي تر گردد. خدا يار و نگهدار شما باد.
اگر جامعه ما بخواهد جامعه به راستي اسلامي بماند و اسلام اصيل بر آن حكومت كند بايد فقيه در جامعه هم «رهبري فقاهتي» كند و هم «رهبري ولايتي», يعني بايد نبض حكومت دردست فقيه باشد.
روحانيت مسئوليت پذير مابايد حالا كه به حكم وظيفه بخشي از مسئوليت هاي مربوط به اعمال ولايت فقيه را پذيرفته, مثل گذشته و بهتر از گذشته و بيشتر از گذشته, خاكي, متواضع, فروتن, مهربان, دلسوز مردم, مردمي و با مردم باشد.[71]
مقاله زير را عينا آورديم و قضاوت را به صاحب نظران سپرديم:
يكي از انتقادهايي كه موافقين و مخالفين مرحوم آيت الله منتظري از ايشان داشتند اين بود كه ايشان مبتكر و بسط دهنده ولايت فقيه بود ولي در انعكاس به عزل خويش با آن مخالفت نمود و از آن برائت جست. به نظر مي رسد كه اين نقد نسبت به ايشان منصفانه نيست. دليل ما بر اين مطلب اين است كه ولايت فقيهي كه آيت الله منتظري در قانون اساسي اول به تصويب رسانيد و بر آن باور داشت در نظر و عمل با آنچه كه ايشان آن را قبول نداشت و در بازنگري قانون اساسي تصويب شد و به اجرا گذاشته شد تفاوت داشت و ديدگاه ايشان در مورد ولايت فقيه تغييري نكرد. ولايت فقيه مورد نظر ايشان ولايت مشروط فقيه در چارچوب قانون بود. ايشان قدرت نامحدود و مطلقه فقيه در همه مقدرات كشور را باور نداشت.
آنچه به رياست ايشان در قانون اساسي اول تحت عنوان ولايت فقيه به تصويب رسيد و مردم به آن راي دادند چه در شرايط و چه در اختيارات با آنچه در بازنگري قانون اساسي بدون حضور ايشان به تصويب رسيد بسيار تفاوت داشت.
شرايط ولي فقيه در اصل ۱۰۹ قانون اساسي اول، دو چيز بود: ۱- صلاحيت علمي و تقوايي لازم براي افتاء و مرجعيت. ۲- بينش سياسي و اجتماعي و شجاعت و قدرت و مديريت كافي براي رهبري. اين در حالي بود كه در ۱۰۹ قانون اساسي فعلي شرط مرجعيت از شرايط رهبري كم شده است ولي قدرت او افزايش يافت.
وظيفه رهبري در اصل ۱۱۰ قانون اساسي اول مصوب آيت الله منتظري عبارت بود از:۱- تعيين فقهاي شوراي نگهبان. ۲- نصب عالي ترين مقام قضايي كشور. ۳- فرماندهي كل نيروهاي مسلح ۴- امضاي حكم رياست جمهوري پس از انتخاب مردم. ۵- عزل رئيس جمهور پس از حكم ديوانعالي كشور. ۶- عفو يا تخفيف مجازات محكومين. در حالي است كه در قانون اساسي دوم تعيين سياستهاي نظام با مشورت مجمع تشخيص مصلحت، نظارت بر حسن اجراي سياستهاي كلي نظام نيز افزوده شده بود. فرمان همه پرسي و تغيير قانون اساسي نيز افزوده شده بود. عزل فقهاي شوراي نگهبان، عزل عاليترين مقام قضايي، عزل رئيس ستاد مشترك نيز افزوده شده بود. نصب و عزل رئيس سازمان صدا و سيما نيز افزوده شده بود. حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سه گانه نيز افزوده شده بود. حل معضلات نظام كه از طريق عادي قابل حل نبود نيز افزوده شده بود. در اصل ۵۷ قانون اساسي اول مصوب آيت الله منتظري تنها سخن از ولايت امر بود ولي در بازنگري قانون اساسي جديد ولايت مطلقه امر به قانون اساسي افزوده شد. در اصل ۵۶ قانون اساسي مصوب آيت الله منتظري راهي براي رهبري فقيهي كه اكثريت مردم او را به رهبري پذيرفته باشند وجود داشت كه در قانون اساسي جديد راه آن مسدود شده بود. بنابراين چنانچه ملاحظه مي شود بين آنچه كه ايت الله منتظري قبول داشت با آنچه كه در بازنگري قانون اساسي مطرح شده بود و ايشان بر آن انتقاد داشت تفاوت اساسي وجود داشت و اين درست نيست كه ايشان از نظر اوليه خويش عدول كرده باشند.
نگارنده به ياد دارد بلافاصله پس از فوت امام خميني(ره) نويسنده در ملاقاتي كه با آيت الله منتظري داشت از ايشان پرسيد. شما كه درسهاي ولايت فقيه را مطرح و در قانون اساسي آن را تصويب فرموده ايد هيچ به اين موضوع انديشيده بوديد كه فقيه بعد از امام چه كسي خواهد بود؟ كداميك از فقهاي موجود توان اين را دارند كه ولايت و سرپرستي مردم را برعهده گيرد؟ فقيه در عرف حوزه كسي است كه كارشناس فقه است. كارشناس اقتصاد، سياست، فرهنگ و مديريت نيست. چگونه مي توان كارشناس فقه را بر مقدرات سياسي، اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي نشاند. ايشان در پاسخ فرمودند ولايت فقيهي كه ما مي گوييم فقه به معناي مصطلح نيست. فقه قرآني است. با اين ولايت فقيه آن هم مطلقه كاملاً متفاوت است. ايشان فرمود همين چند روز پيش آقاي مشكيني آمده بود همينجا نشسته بود و مرا نصيحت مي كرد. به ايشان گفتم در مسائل سياسي اجتناعي بسياري مدعيان عوام هستند. ايشان افزود ما براي فقيه هشت شرط در نظر گرفتيم و آنها نه تنها قدرت مطلقه ندارد بلكه بايد در چهار چوب وظايفي كه مردم براي آنها تعيين كرده اند عمل كنند.
بنابراين مباني فكر سياسي ايشان نيز آنگونه كه در نوشته هاي معظم له آمده است با ديگران متفاوت است. تفاوت اساسي ديدگاه آيت الله منتظري با ديدگاه رايج، انتخابي دانستن ولي فقيه در نظر ايشان است. ايشان مباني انتصابي بودن ولي فقيه از جانب امام معصوم(ع) را همچون فقهاي سلف قابل اثبات نمي داند و عنوان مي كند فقيه جامع شرايط مديريت سياسى، از جانب مردم انتخاب مي شود و در حد صلاحديد مردم و چارچوب قانون وظيفه و اختيار دارد.
دلايل ترجيح انتخاب فقيه، از طرف مردم، بر انتصاب او، توسط معصومين، به نظر ايشان از اينقرار است كه: ۱- مخاطب تكاليف شرعى اجتماعى و سياسى اسلام عموم مردم هستند نه فقها، بنابراين مردم مكلف به انجام آن و تهيه مقدمات آن هستند نه فقها. ۲- ادله شورا و بيعت در اسلام با انتخاب سازگارتر از انتصاب است. ۳- انتخاب، نوعى عقد،عهد و پيمان كاماً شرعى است. ۴- تجربه ثابت كرده است، انتخابى بودن حكومت در دنياى امروز،كارآمدى بيشترى دارد. ۵- قاعده سلطه انسان بر شئون خويش كه مىگويد انساناختياردار شئونات زندگى خويش است، با انتخاب سازگار است. ۳- سيره عقلا در طول تاريخ اين بوده است كه انتخاب را بر انتصاب ترجيح مىدادهاند. (حسينعلى منتظرى، نظام الحكم فى الاسلام، خلاصه كتاب دراسات فى ولايت الفقيه، نشر سرايى،۱۳۸۰، ص۱۶۶-۱۷۷).
بنابراين آنچه آيت الله منتظري را از نگاه ديگر متفاوت مي كند چند چيز است: منتخب مردم است نه منتصب او. ۲- قدرت او محدود و مقيد است نه مطلق و نامحدود و حتي مادام العمر. ۳- در چهار چوب قانون و آنچه مردم مصلحت مي دانند بايد عمل كند، او فوق قانون نيست[73].
نتيجه گيري:
ولايت فقيه در حالي مورد حمله قرار مي گيرد كه اگر خداي ناكرده كوچكترين آسيبي به آن وارد شود ، خون شيعه و ملت ايران مباح شده و كشتاري عظيم از شيعيان و ايرانيان به راه خواهد افتاد، تمام دلسوزان اين آب و خاك بايد براي قدرت و قوام اين اصل اساسي تلاش نمايند و اختلاف نظرهاي احتماليشان را به ميان مردم نكشند ،بلكه با بحث علمي در جايگاههاي خودش (حوزه و دانشگاه) به اين اصل انكار ناپذير شيعه التزام داشته باشند..هرچند يرخي از نظرات ممكن است بيشتر جنبه سياسي داشته باشد تا مستند به قرآن و حديث ولي سعي شد تا مطالب عينا آورده شود تا جاي هيچ سخني باقي نماند.
[1] فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 99
[2] المفردات في غريب القرآن، ص: 88
[3] كتاب العين، ج8، ص: 365
[4] صحاح جوهري، 2528/6
[5] معجم مقاييس اللغة، 141/6
[6] كلمه "امر" در آيه مذكور ممكن است به سه معني به كار رفته باشد كه هر سه معني با مفهوم حكومتي اولي الامر تناسب دارد: 1 - "امر" به معني "فرمان و دستور"، كه در اين صورت اولي الامر كسي است كه فرمان ميدهد و ديگران از وي اطاعت ميكنند. 2 - "امر" به معني "كار و عمل"، طبق اين معني اولي الامر كسي است كه كار مسلمانان به دست اوست و به همين مناسبت به امرا عمال گفته ميشود. 3 - "امر" به معني "امارت و حكومت"، به اين معني اولي الامر يعني حاكم و امير
[7] ما ولت امة قط امرها رجلا و فيهم اعلم منه الالم يزل امرهم يذهب سفالا حتي يرجعوا الي ماتركوا. (كتاب سليم بن قيس 118/)
[8] لن يفلح قوم ولوا امرهم امراءة . (صحيح بخاري، 91/3; كتاب المغازي، باب نامه پيامبر(ص) به كسري و قيصر
[9] فلما نهضت بالامر نكثت طائفة ... (نهج البلاغه، خطبه 3، فيض 51/، لح 49/)
[10] و لعلي اسمعكم و اطوعكم لمن وليتموه امركم . (نهج البلاغه فيض 271/، خطبه 91، لح 136/، خطبه 92)
[11] ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و اعلمهم بامرالله فيه . (نهج البلاغه، فيض 558/، خطبه 172، لح 247/، خطبه 173
[12] و لكنني آسي ان يلي امر هذه الامة سفهاؤها و فجارها. (نهج البلاغه، نامه 62، فيض 1050/، لح 452/)
[13] و نحن اهل بيت محمد و اولي بولاية هذا الامر عليكم . (ارشاد مفيد / 207
[14] و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا (نهج البلاغه، نامه 31، فيض 929، لح 401/)
[15] ايها الناس ان آدم لم يلد عبدا و لا امة و ان الناس كلهم احرار، ولكن الله خول بعضكم بعضا. (روضه كافي ج 69/8، حديث 26
[16] و قد علمتم موضعي من رسول الله (ص) بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعني في حجره و انا ولد يضمني الي صدره، و يكنفني في فراشه، و يمسني جسده، و يشمني عرفه، و كان يمضغ الشئ ثم يلقمنيه، و ما وجدلي كذبة في قول ولا خطلة في فعل، و لقد قرن الله به (ص) من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت أتبعه اتباع الفصيل اثر امه، يرفع في كل يوم من اخلاقه علما و يأمرني بالاقتداء به . و لقد كان يجاور في كل سنة بحراء فأراه و لايراه غيري، و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الاسلام غير رسول الله (ص) و خديجة و انا ثالثهما، اري نور الوحي و الرسالة و اشم ريح النبوة، و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحي عليه (ص) فقلت : يا رسول الله، ما هذه الرنة ؟ فقال : هذا الشيطان ايس من عبادته، انك تسمع ما اسمع وتري ما اري الاانك لست بنبي و لكنك وزير، و انك لعلي خير. (نهج البلاغه، فيض 811/، خطبه 234، لح 300/، خطبه 192)
[17] سوره نساء /آيه 58
[18] همان/آيه59
[19] همان/آيه60
[20] احزاب/آيه 6
[21] هرگز خداوند براي كافران بر مؤمنان راهي (حاكميتي) قرار نداده است ./ نساء (4)141
[22] نبايد اهل ايمان، مؤمنان را واگذاشته و از كافران براي خود ولي و سرپرست گيرند; و هر كس چنين كند هيچ جايگاهي در پيشگاه خداوند نخواهد داشت، مگر اينكه (براي حفظ خويش) از آنان تقيه نمايد; و خداوند شما را از عذاب خود بر حذر ميدارد و بازگشت به نزد خداوند است ./ آل عمران (3)28
[23] ي مؤمنان هرگز يهود و نصاري را به عنوان ولي و سرپرست خود برنگزينيد، زيرابرخي از آنها ولي برخي ديگرند، و هر كس از شما آنان را ولي و سرپرست خود برگزيند بي ترديد از آنان است . همانا خداوند مردمان ستمگر را هدايت نمي كند./ مائده (5)51
[24] اي مؤمنان اگر فرقه و دسته اي از اهل كتاب را اطاعت كنيد، شما را پس از آنكه ايمان آورده ايد به كفر باز ميگردانند./ آل عمران (3)100
[25] و هر كس از پيامبر(ص) پس از آنكه راه هدايت برايش روشن گرديد جدايي گزيند و راهي بجز راه مؤمنين پيمايد، آنچه را خود به عنوان ولي برگزيده است بر او مسلط خواهيم كرد و او را به جهنم واصل خواهيم نمود; و چه بدجايگاه و مقامي است/نساء (4)115
[26] آنچه از جانب خدا به شما نازل گرديده پيروي داريد و بجز او هرگز كساني را به سرپرستي برنگزينيد; و چه كم پندپذيريد./ اعراف (7)3
[27] خداوند ولي و سرپرست كساني است كه ايمان آورده اند، آنان را از تاريكيها به نور ميراند و آنان كه كفر ورزيدند رهبرانشان طاغوتها هستند كه آنان را از نور به تاريكيها ميرانند; هم اينان اهل دوزخند و در آن جاودانه خواهند ماند./ بقره (2)257/
[28] آيا نمي نگري به آنان كه ميپندارند به آنچه به تو و به پيامبران پيش از تو فرود آمده ايمان آورده اند چگونه ميخواهند طاغوت را حاكم خود در امور قرار دهند با اينكه مأمور شده اند به آن كفر بورزند و شيطان درصدد است آنان را به گمراهي كشاند، گمراهي بسيار دور؟!./نساء (4)60
[29] و هرگز از كافران و منافقان پيروي مكن و از آزارهايشان چشم فرو نه، و توكل بر خدا دار و تنها خداوند براي وكالت كافي است ./ احزاب (33)48/
[30] پس به حكم خداي خويش پايداري كن و از بين آنان هيچ گناهكار و كافري را پيروي مكن/انسان (76)24
[31] و گويند خدايا ما بي گمان سروران و بزرگان خويش را پيروي كرديم پس آنان ما را به راه كژي و گمراهي كشاندند./ احزاب (33)67
[32] و هرگز دستور اسرافكاران را پيروي مكنيد. آنها كه در زمين فساد به پا ميكنند و كارها را به درستي و صلاح نمي آورند./ شعراء (26)151_152
[33] و هرگز آنكه دلش را از يادمان غافل كرديم و از هواي نفس خويش پيروي نموده و به تبهكاري پرداخته، پيروي مكن ./ كهف (18)28
[34] و هرگز به ستمگران تكيه نكنيد كه آتش شما را فراخواهد گرفت و بجز خداي سرپرستي نخواهيد داشت ; آنگاه ياري نخواهيد شد./ هود (11)113
[35] (بلقيس) گفت : پادشاهان هنگامي كه به قريه اي وارد شوند فاسدش ميكنند و افراد عزيزش را خوار ميگردانند، و همواره چنين ميكنند./ نمل (27)34/
[36] پس آيا انتظار نمي بريد كه اگر شما (منافقان) حكومت بيابيد در زمين فساد به پا نموده و پيوسته از رحمهايتان ميگسليد؟ همينانند آنان كه خدا لعنتشان كرده پس آنگاه كر و كورشان نموده است ./ محمد (47)22/_23.
[37] و البته ما بني اسرائيل را از عذاب خوار كننده نجات بخشيديم از فرعون كه بي گمان او از سران اسرافكاران بود./ دخان (44)30/_31.
[38] آيا ما تسليم شدگان به خدا را همانند مجرمين خطاكار قرار ميدهيم ؟ شما را چه ميرسد، چگونه داوري ميكنيد؟/ قلم (68)35/_36.
[39] آيا آن كس كه مؤمن است همانند كسي است كه فاسق است ؟ نه هرگز برابر نخواهند بود./ سجده (32)18
[40] و آنگاه كه پروردگار ابراهيم، او را به كلماتي (اموري) چند آزمود و او همه را تمام و كمال به جاي آورد خداوند به او گفت : من تو را امام و پيشواي مردم قرار ميدهم . (ابراهيم) گفت : و از ذريه و فرزندان من هم ؟ گفت : عهد من هرگز به ستمكاران نخواهد رسيد./ بقره (2)124/
[41] و سرافرازي و عزت تنها از آن خدا و پيامبر او و مؤمنان است، لكن منافقان (اين حقيقت را) در نمي يابند./ منافقون (63)8/
[42] خداوند مثل ميزند بنده اي را كه خود ملك ديگري است و قدرت بر چيزي ندارد و كسي را كه ما به او نعمت هاي فراوان داده و او در ظاهر و در خفا از آنها برديگران انفاق ميكند; آيا اين دو مساوي و برابرند؟ حمد خداي را و اكثر مردم نادانند و خداوند مثل ميزند دو مردي را كه يكي از آنها لال است و توانايي به انجام هيچ كاري ندارد و همواره سربار سرپرست خويش است و به هر جا او را بفرستند هيچ بهره اي نمي آورد; آيا او با كسي كه مردم را به عدالت فرامي خواند و خود نيز در راه راست قرار دارد برابر است ؟/ نحل (16)75_76.
[43] اي پيامبر بگو: نمي گويم خزانه هاي خدا نزد من است، و نمي گويم كه غيب ميدانم و نيز نمي گويم كه من فرشته هستم، من فقط آنچه را كه به من وحي رسيده پيروي ميكنم . بگو: آيا كور و بينا با هم برابرند؟ آيا نمي انديشيد؟/ انعام (6)50/
[44] آيا آن كس كه از جانب پروردگارش به دليلي روشن دست يافت با آن كس كه كردار زشتش نزد او زينت يافته همانند است ؟/ محمد (47)14
[45] و بي گمان آنان كه خدا را ياري دهند خدا نيز آنان را ياري خواهد داد، البته كه خداوند توانا و عزتمند است ; همانان كه اگر به آنها در زمين حاكميت بخشيم نماز به پاي داشته و زكات پرداخته و امر به معروف و نهي از منكر ميكنند، و عاقبت كارها همه از آن خداوند است ./ حج (22)40/_41
[46] و اموالتان را كه خداوند قوام و قيام شما را در آن قرار داده در اختيار سفيهان قرار ندهيد./ نساء (4)5/.
[47] آيا آن كس كه راه به سوي حق برده براي پيروي سزاوارتر است يا آن كس كه راه هدايت را نيافته است مگر اينكه هدايت شود؟ شما را چه ميشود؟ چگونه داوري ميكنيد؟/ يونس (10)35/
[48] و35و پيامبرشان (اشموئيل) به آنان گفت : بي ترديد خداوند طالوت را به عنوان پادشاه شما برانگيخته، گفتند: چگونه او را بر ما حكومت است و ما از او به سلطنت سزاوارتريم، كه او هرگز گشايشي در مال نيافته ؟ گفت : بي شك خداوند او را به حكومت شما برگزيده و گستره علم و جسم او را افزونتر قرار داده ; و خداوند سلطنتش را به هر كه خواست عطا ميكند و خداوند گشايش بخش داناست ./ بقره (2)247
[50] بگو: آيا آنانكه ميدانند با آنكه نمي دانند برابرند؟ تنها خردمندان در مييابند./ زمر (39)9
[51] يكي از آن دو دختران (حضرت شعيب) گفت : اي پدر، او (موسي) را به كار گمار كه بهترين كسي كه به خدمت توان گرفت فردي است نيرومند و امين ./ قصص (28)26
[52] عفريتي از جن (به سليمان) گفت : پيش از آنكه از جايگاهت برخيزي من تخت او(بلقيس ملكه سبا) را خواهم آورد و من بر اين كار توانمند و امينم ./ نمل (27)39/
[53] مردان را بر زنان تسلط و حق نگهباني است بدانچه خداوند برخي از آنان را بر برخي ديگر برتري بخشيده و بدان جهت كه مردان از اموال خود بر آنان انفاق ميكنند./ نساء (4)34/
[54] آيا آن را كه در زينت و زيور پرورش يافته و در مخاصمه و جدال غير آشكار است ؟/ زخرف (43)18
[55] و زنان را بر شوهران حقوق مشروعي است چنانچه شوهران را بر زنان، لكن مردان را بر زنان افزوني و برتري است و خداوند داراي عزت و حكمت است ./ بقره (2)228
[56] و شما (همسران پيامبر(ص" در خانه هاي خود بمانيد و همانند جاهليت نخستين در خارج از منزل به خودنمايي نپردازيد./ احزاب (33)33/
[57] (يوسف به حاكم مصر) گفت : مرا سرپرست گنجينه ها و اندوخته هاي زمين (كشور) قرار ده كه من نگهبان و دانا هستم ./ يوسف (12)55/
[58] ضمن اينكه اصل پنجم، ولايت امر و امامت امت را «بر عهده فقيه عادل و با تقوي،
آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر» دانسته است، اصل يكصد و نهم شرايط و صفات
رهبر را بدين ترتيب دسته بندي نموده است:
«1 صلاحيت علمي لازم براي افتاء در ابواب مختلف فقهي،
2 عدالت و تقواي لازم براي رهبري امت اسلام،
3 بينش صحيح سياسي و اجتماعي، تدبير، شجاعت، مديريت و قدرت كافي براي
رهبري.
در صورت تعدد واجدين شرايط فوق شخصي كه داراي بينش فقهي و سياسي بيشتر
باشد مقدم است» .
[59] سوره نساء /آيه 58
[60] همان/آيه59
[61] همان/آيه60
[62] احزاب/آيه 6
[63] و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا (نهج البلاغه، نامه 31، فيض 929، لح 401/)
[64] ايها الناس ان آدم لم يلد عبدا و لا امة و ان الناس كلهم احرار، ولكن الله خول بعضكم بعضا. (روضه كافي ج 69/8، حديث 26
[65] و قد علمتم موضعي من رسول الله (ص) بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعني في حجره و انا ولد يضمني الي صدره، و يكنفني في فراشه، و يمسني جسده، و يشمني عرفه، و كان يمضغ الشئ ثم يلقمنيه، و ما وجدلي كذبة في قول ولا خطلة في فعل، و لقد قرن الله به (ص) من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت أتبعه اتباع الفصيل اثر امه، يرفع في كل يوم من اخلاقه علما و يأمرني بالاقتداء به . و لقد كان يجاور في كل سنة بحراء فأراه و لايراه غيري، و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الاسلام غير رسول الله (ص) و خديجة و انا ثالثهما، اري نور الوحي و الرسالة و اشم ريح النبوة، و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحي عليه (ص) فقلت : يا رسول الله، ما هذه الرنة ؟ فقال : هذا الشيطان ايس من عبادته، انك تسمع ما اسمع وتري ما اري الاانك لست بنبي و لكنك وزير، و انك لعلي خير. (نهج البلاغه، فيض 811/، خطبه 234، لح 300/، خطبه 192)
[66] فقبحا لكم و ترحا حين صرتم غرضا يرمي، يغار عليكم و لا تغيرون، و تغزون و لا تغزون، و يعصي الله و ترضون . (نهج البلاغه، فيض / 95، لح / 70)
[67] سيري در مباني ولايت فقيه . آيت الله جوادي آملي/صفحه60و61
[68] وبلاگ http://www.vf110.blogfa.com/
[69] وبلاگ http://kalamenuor.mihanblog.com
[70] ولايت فقيه ( حكومت اسلامى ) - امام خمينى (رحمه الله عليه)
[71] روزنامه جمهوري اسلامي 03/04/82 شهيد مظلوم آيت الله بهشتي /به نقل از وبلاگ http://pishro63.persianblog.ir
[72] http://www.m-nasr.com/
[73] به نقل از http://www.m-nasr.com/
بسم رب الحسين عليه السلام
موضوع:بررسي خطبه 1
چكيده:در اين پژوهش سعي شده تا با بهره گيري از كلام امير المومنين در خطبه 1 ،موضوعات مطروحه در اين خطبه مورد توجه قرار گرفته و جايگاه اجتماعي اين سخنان از نظر اعتقادي مورد دقت نظر قرار گيرد. پرداختن به سخنان حضرت بدونه توجه به معاني لغات و شرايطي كه ايشان اين جملات را ايراد نموده اند امكان پذير نيست ،لذا سعي شده در حد بضاعت به اين دو مورد پرداخته شود تا شايد بتوانيم بهره بيشتري از كلام ايشان ببريم، در ضمن پرداختن به اثرات سخنان ايشان در افراد و جامعه مي تواند ما را در عمليلتي نمودن سخنان ايشان ياري رساند كه با رعايت برخي موارد خاص اين مورد نيز مورد توجه قرار گرفته و در اين اثر منعكس شده و اميد است تا مورد تائيد خداوند قرار گرفته و مورد بهره برداري براي اهلش قرار گيرد.
كليد واژه:نهج البلاغه، لغات، احاديث مرتبط، آيات مرتبط، سخنان بزرگان
مقدمه:براي پرداختن به يك موضوع ابتدا نياز است تا از آنچه ساير پژوهشگران به آن پرداخته اند اطلاع حاصل گردد، تا از موازي كاري پرهيز شده و اگر از نگاه محقق نياز به اضافاتي بر مطالب و موضوعات منعكسه در آثار مطروحه لازم است اين مورد لحاظ گردد،حاشيه زدن بر سخنان بزرگان از روي بي ادبي نيست بلكه براي فهميدن بهتر ساده نمودن مصالب بزرگان در حد فهم نا چيز نويسنده مورد نظر است ، لذا در مواردي از اين شيوه براي ساده نويسي مطالب بلند ساير محققان بهره گرفته شده است.در اين تحقيق سعي گرديد از شرو ح متعدد بهره گرفته شود تا ذائقه هاي گوناگون تا حد امكان مورد توجه قرار گيرند ،همچنين از لحلظ لغوي نيز سعي شده از كتب مصدر لغت بهره گيري شود تا بر غناي مطلب افزوده گردد.در ارتباط با آيات قرآن نيز سعي شد تا در حد امكان از تفسير مختلف بهرهگيري شود ولي محور تفسير شريف الميزان است.
برخي از بزرگان خطبه 1 را با سوره حمد مقايسه كرده اند و علت اين قياس را جامعيت اين خطبه دانسته اند.در خطبه 1 تقريبا تمامي موضوعاتي كه انسان در زندگي خود به آن نيازمند است بصورت موجز آمده است ،شروع اين خطبه با حمد خداوند آغاز شده كه خود نشان از اهميت اين موضوع است تا جايي كه عده ايي غايت خواست شيطان را آن دانسته اند كه مانع ازحمد الهي توسط بشر گردد، كه خود نشانگر تاثير فوق العاده حمد در سعادت بشر دارد .در مواردي از معصومين نقل شده است كه اگر فلان خواسته ايشان اجابت گردد ، ايشان حق خداوند را در سپاسگذاري رعايت خواهند كرد، و زماني كه آن خواسته اجابت شده ايشان به گفتن لفظ الحمد لله كفايت كرده اند كه نشان از جامعيت اين لفظ الهي دارد[1] .در جايي امير المومنين عليه السلام فرموده اند : الحمد لله رب العالمين معناه الحمد لله رب العالمين كه نشان از آن دارد كه ايه نياز به هيچ توضيح و شرحي و يا اضافه ايي براي بيان خود ندارد، حتي توسط وجود مقدس شخصيتي مانند حضرت امام علي عليه السلام كه قرآن ناطق و مفسر واقعي آيات الهي هستند.پرداختن به صفات جمال و جلال الهي و بيان كمال هريك از محورهايست كه حضرت به آن پرداخته اند.دقت در اين شيوه ايي كه حضرت براي سخنان خويش انتخحاب نموده اند ما را متوجه اهميت تفكر در اين ويژگيهاي خداوند مي نمايد.صفات الهي به عنوان سمبل و نمونه ايست از بيان قدرت و توان معبودي كه اسلام و تشيع به عنوان خالق و مربي خود به آن اعتقاد دارند بيان اين صفات توسط حضرت علي عليه السلام نشان از شناخت كامل ايشان از معبودي دارد كه حضرت در تمامي اعمال و رفتار طبعيت محض از حضرتش را در زندگي بدونه كوچكترين انحراف و زاويه ايي و يا حتي كوچكترين اغماضي نسبت به رعايت فرامين الهي در طول حيات شريفشان حتي در مواردي كه ديگران اين اغماض را براي بقاي حكومتشان به ايشان سفارش مي كردند، رعايت نمودند و با بر جا گذاشتن الگويي موفق از انسان كامل حجت را براي پيروان خويش تمام كردند.حضرت علي عليه السلام شناخت خداوند را هرچند ناممكن مي دانند ،اما تفكر در صفات حضرتش را موجب غرب بندگان الهي و اطاعت پذيري ايشان بر مي شمارند.مسئله آفرينش و دقت در آن نشان از اهميت اين موضوع در نگاه حضرت علي عليه السلام دارد و داراي ابعاد گوناگوني است؛ يكي از دستاوردهاي پرداختن حضرت به اين موضوع ،رهايي شيعيان از داستانهاي بي سرو ته و افسانه هايي است كه يهوديان در اين زمينه در اذهان مردم رسوخ داده اند ،( دردي كه بايد به آن اشاره كنيم،دوري از معارف آل الله و خاصتا نهج البلاغه است كه باعث ادامه يافتن اسرائليات در اذهان مردم است )،مسئله آفرينش آنگونه كه حضرت تبين مي نمايند حاكي از عظمت خالق و بيان ويژگيهاي خود مخلوق است كه دقت در آن انسان را به وجد مي آورد.خالق همه مخلوقات را از روي حكمت و رعايت تمام نياز هاي مخلوق آفريده است كه بيان آنها جدا از عهده غير از امام خارج است.پرداختن به مسئله خلقت حضرت آدم عليه السلام و مسئله سجده فرشتگان و موضوع عدم اطاعت پذيري شيطان انصافا بصورت موجز و مستوفي بيان گرديده تا همگان فرق بين عبادت و اطاعت را متوجه شوند موجودي كه ششهزار سال اخروي عبادت خداوند نمود ولي دستور خداوند را تمكين نكرد،نمونه هاي بسبري از اين عملكرد را مي توان از ميان كساني شاهد آورد كه حافظقرآن بودند و بر سجاده هايشان بيهوش مي شدند از شدت عبادت اما جلوي امام ايستادند و همه را به آني تباه كردند چون از شيطان پيروي نموده و اطاعت از امام را براي خود واجب نمي دانستن وبه راحتي از جمله زيان كنندگان قرار گرفتند.و بودن كساني از ايشان كه براي به شهادت رساندن امام حسين عليه السلام در كعبه هم قسم شدند و آن فجايع را به بار آوردند.پرداختن به موضوع بعثت انبيائ الهي و نبوت حضرت محمد از ديگر مواردي است كه خط اعتقادي شيعه را در اين زمينه معين مي سازد،چراكه نبوت يعني پذيرش روش خداوند در بيان مواضع حضرت حق و نحوه ابلغ مورد تائيد او و فاصل شدن بين دين واقعي با خواب و خيال و كشف شهود و طريقت و امثالهم كه تعدادي را به نفس يك نفر مشغول مي سازد، و در انتها بي هدف رها نموده و ايشان سرگردان مي شوند كه نمونه بارز آن عرفانهاي دروغين اديان ساختگي مي باشد.پرداختن حضرت به مسئله حج نيز نكات بساري را در باره اين فريضه عظيم الهي براي ما مكشوف مي نمايد كه بايد به آنها به طور دقيق و مستوفي پرداخت.مسئله حج و تاثير آن در ترويج فرهنگ الهي قطعا از جمله مواردي است كه مبلغين براي آن برنامه ريزي نموده و سعي در ترويج عقيده خود دارند ،در اين ميان شيعيان از دير باز از نشر عقايد خود در حجاز منع شده اند كه نشان از شناخت دشمن از حقانيت اين معارف دارد و در اين راه هميشه شاگردان دست آموز خود را در حجاز مستقر نموده كه چند صد سالي است كه اين رويه را با فرقه ضاله وهابيت پيگيري مي نمايد.
خطبه شماره 1:
اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِى لا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقائِلُونَ
حمد[2]:
ستايش. ثنا گوئى.
ستودن. وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا ... آل عمران: 188 و دوست دارند براى كاريكه نكردهاند ستوده و مدح شوند. در نهج البلاغه خطبه 220 آمده: «اطَّلَعَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فيهِ فَرَضِىَ سَعْيَهُمْ وَ حَمِدَ مَقامَهُمْ» خدا بآنها توجّه كرد. از سعىشان خشنود شد و مقامشان را ستود. و در حكمت 131 در باره دنيا فرموده: «فَذَمَّها رِجالٌ غَداةَ النَّدامَةِ وَ حَمِدَها آخَروُنَ يَوْمَ الْقِيمَةِ» دنيا را مردانى در صباح پشيمانى ذمّ كردند و مردان ديگرى روز قيامت آنرا ستودند. زيرا كه ديدند بوسيله آن صاحب بهشت شدهاند.
تدبّر در موارد استعمال نشان ميدهد كه: حمد بمعناى ستودن، ستايش، ثنا گوئى، مدح، و تعريف كردن است.
راغب در مفردات گويد:
حمد خدا بمعنى ثنا گوئى اوست در مقابل فضيلت. حمد از مدح اخصّ و از شكر اعمّ است، زيرا مدح در مقابل اختيارى و غير اختيارى ميشود مثلا شخص را در مقابل طول قامت و زيبائى اندام كه غير اختيارى است و همچنين در مقابل بذل مال و سخاوت و علم مدح ميكنند ولى حمد فقط در مقابل اختيارى است.
و شكر تنها در مقابل نعمت و بذل بكار ميرود پس هر شكر حمد است ولى هر حمد شكر نيست و هر حمد مدح است ولى هر مدح حمد نيست.
(الْحَمْدُ لِلَّهِ) رَبِّ الْعالَمِينَ فاتحه: 2 اين تعبير شش بار در قرآن مجيد آمده است يونس: 10 صافّات 182، زمر 75، غافر 65 انعام 45 و هيجده بار «الْحَمْدُ لِلَّهِ» و چندين بار «لَهُ الْحَمْدُ» ذكر شده است.
الف و لام در «الحمد» براى استغراق يا براى جنس است و لام در «للّه» براى اختصاص و ملك است معنى آيه چنين ميشود: جنس حمد يا هر حمد مخصوص خداست خدائيكه پروردگار همه مخلوقات است.
يعنى هر حمد و ستايش از هر كس در باره هر كس و هر چيز كه بوده باشد مخصوص خدا و از براى خداست مردم خواه خدا را حمد كنند، خواه شخص ديگر و شىء ديگر را، همه آنها مال خدا و از آن خداست.
الميزان در توضيح جنس و استغراق چنين گويد: خداوند ميفرمايد: ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ غافر: 62 با اين روشن ميكند كه هر چيز مخلوق خداست و نيز فرمايد الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ سجده: 7 و با اين ثابت ميكند هر چيز از لحاظ خلقت و از لحاظ نسبت بخدا خوب است ... اينها از جهت فعل و امّا از جهت اسم، فرموده اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى طه: 8 ... پس خدا از حيث افعال و اسماء جميل و نيك است ... و هر جميلى كه در مقابل آن حمد ميشود از اوست پس جنس حمد و هر حمد براى خداى سبحان است (باختصار).
وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ بقره: 30 وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ ...
رعد: 13 وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ ... اسراء: 44 باء در «بحمده» در اين آيات و غيره چه بائى است و چه معنى دارد؟
طبرسى ذيل آيه 52 سوره اسراء گويد: با «بحمد» براى حال است. ايضا در كشاف ذيل آيه 30 بقره گويد: بحمدك در موضع حال است. بنا بر اين معنى نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ آنست كه تو را تسبيح ميگوئيم در حاليكه حامديم .. وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ يعنى: هر چيز خدا را در حال حمد تسبيح ميگويد.
بعيد نيست: باء بمعنى مع و مصاحبت باشد چنانكه در ادْخُلُوها بِسَلامٍ حجر: 46 يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا هود: 48 گفتهاند.
گر چه با حال از لحاظ معنى يكى است.
اين معنى كاملا ساده و روان است و معنى آيات چنين ميشود:
ما تو را تسبيح و حمد ميگوئيم، رعد خدا را تسبيح ميگويد و مىستايد- و هر چيز تسبيح خوان و حمد گوى خداست نا گفته نماند: تسبيح راجع بتنزيه خداوند و پاك دانستن او از نقائص است و حمد راجع به نعمتهاى خداوندى است پس يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ راجع بهر دو مطلب است و اينكه بعضى گفتهاند حمد خدا تسبيح است و خدا را با حمد تسبيح كن درست نيست.
يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا اسراء: 52 آيه شريفه مىفهماند كه روز قيامت بشر چون زنده شد اعاده و بعث را فعل جميل شمرده و خدا را در اين باره حمد خواهد كرد چون حقائق بر وى منكشف گشته و قيامت را از لحاظ حكمت خدائى واجب خواهد ديد (از الميزان) يعنى: روزى شما را ميخواند شما او را حمد گويان اجابت ميكنيد.
(محمود:) ستوده. عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً اسراء: 79 (حميد:) ممكن است بمعنى فاعل باشد يعنى ستاينده و ممكن است بمعنى مفعول باشد يعنى ستوده.
و آن از اسماء حسنى است و هفده بار در قرآن مجيد آمده است وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ بقره: 267 بدانيد خدا بىنياز و ستوده است. يا بدانيد خدا بىنياز و ستاينده است و اعمال بنده را مىستايد. چنانكه در مجمع نقل شده است. ولى معناى اوّل بهتر بنظر ميرسد.
(محمّد:) راغب گويد محمود آنست كه ستوده شود، محمّد آنست كه خصال پسنديدهاش بسيار باشد. جوهرى گويد: «المحمّد: الَّذى كثرت خصاله المحمودة» اقرب الموارد نيز عين اين جمله را دارد. در مجمع ذيل آيه 144 آل عمران گويد: محمّد يعنى جامع تمام محامد زيرا تمحيد در باره كمال محامد بكار ميرود.
على هذا كلمه محمّد بعنوان وصف بكسى اطلاق ميشود كه داراى محامد بوده باشد و تفعيل در آن بمعنى كثرت است و اين كلمه كه نام مبارك حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است چهار بار در قرآن مجيد آمده است وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ آل عمران: 144 ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ احزاب: 40 وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّدٍ ... محمّد: 2 مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ... فتح: 29.
محمّد هر چند اسم و علم آنحضرت است ولى بنا بر صفاتيكه حقّ تعالى براى آنحضرت در قرآن مىشمارد و از جمله وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ و غيره، روشن ميشود كه در ذكر نام مبارك آنحضرت، صفات محمودهاش ملحوظ است.
گر چه اين نام بوسيله خانوادهاش در كودكى بوى نامگذارى شده است اللّه اعلم.
احمد
وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ صفّ: 6 آيه شريفه صريح است در اينكه حضرت عيسى آمدن حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را خبر داده است در آيات ديگر نظير آيه الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ ... اعراف: 157 ببودن خبر آنحضرت در تورات و انجيل تصريح شده است.
نا گفته نماند روزيكه اين آيات نازل شد يهود و نصارى آنها را شنيدند و دم نزدند و اگر در تورات و انجيل اين مطالب و خبر آمدن آنحضرت نبود هرگز ساكت نمىشدند و فريادشان باعتراض بلند ميشد آنها هميشه در پى ايراد باسلام بودند.
محمد صادق فخر الاسلام رحمه اللّه كه از دانشمندان نصارى بود و بشرف اسلام نايل گرديد و كتابهاى متعددى در باره اسلام نوشت در كتاب انيس الاعلام علت اسلام آوردن خود را چنين مينويسد ...
در سنّ دوازده سالگى خواستم عقايد ملل و مذاهب مختلفه نصارى را تحصيل نموده باشم بعد از تجسّس بسيار خدمت يكى از قسّيسين عظام از فرقه كاتوليك رسيدم كه در علم و زهد و تقوى در ميان اهل ملّت خود شهرت تمام داشت. و مردم در سئوالات دينى بدو مراجعه ميكردند من از او استفاده علم ميكردم هر روز در حدود چهار صد يا پانصد نفر در پاى درس او حاضر ميشدند عدهاى از زنان تارك دنيا نيز در درسها گرد ميامدند. از ميان همه بحقير محبّت خاصّى داشت، كليدهاى مسكن و خزائن مأكل و شرب خود را بحقير سپرده بود مگر كليد يك خانه كوچكى را كه بمنزله صندوقخانه بود، حقير خيال ميكردم كه آنجا خزانه اموال اوست و از اين جهت با خود ميگفتم كه او اهل دنياست. روزى وى را عارضهاى روى داده از مجلس درس تخلّف نمود و بحقير گفت: اى فرزند روحانى تلامذه را بگوى كه من امروز حالت تدريس ندارم. حقير از نزد او بيرون آمده ديدم شاگردان مذاكره ميكنند صحبت ايشان بمعنى كلمه فارقليط در سريانى و پرگلوطوس در يونانى كه يوحنّا صاحب انجيل چهارم آمدن او را در باب 14 و 15 و 16 از جناب عيسى عليه السّلام نقل نموده است كه آنجناب فرمودند بعد از من فارقليط خواهد آمد، پس جدالشان بطول انجاميد هر كسى در اين باب رأى بخصوصى داشت و چون متفرّق گشتند حقير بنزد قسيّس برگشتم گفت: اى فرزند روحانى امروز در غيبت من چه مباحثهاى رخ داد؟ ماجرى را بيان كردم. گفت: حق واقع، خلاف همه اين اقوال است. من خودم را بقدمهاى او انداخته و گفتم:
اى پدر روحانى تو از همه كس بهتر ميدانى كه سعى من در تحصيل علم و تعصّبم در باره نصرانيّت تا چه حدّ است. چه ميشود اگر احسانى كرده معنى اين اسم شريف را بيان فرمائى؟ شيخ مدرّس بشدت گريست بعد گفت اى فرزند روحانى بخدا تو در نزد من اعزّ ناسى اگر چه در تحصيل معنى اين اسم شريف فائده بزرگى است و ليكن بمجرد انتشار اين اسم متابعان مسيح مرا و تو را خواهند كشت. مگر اينكه عهد نمائى در حال حيات و ممات من اين معنى را اظهار نكنى يعنى اسم مرا نبرى. كه موجب صدمه كلّى است در حال حيات از براى من و بعد از من براى اقارب من.
سوگند اكيد ياد كردم كه هرگز نام شما را اظهار نخواهم كرد.
پس از اطمينان گفت: اى فرزند روحانى اين اسم از اسماء مباركه پيغمبر مسلمين ميباشد يعنى بمعنى محمد و احمد است پس كليد آن خانه كوچك سابق الذكر را بمن داد و گفت:
در فلان صندوق را باز كن فلان و فلان كتاب را نزد من بياور من كتابها را آوردم اين دو كتاب قبل از ظهور حضرت ختمى مرتبت بخط يونانى و سريانى با قلم بر پوست نوشته شده بود و در دو كتاب لفظ فارقليط را بمعنى احمد و محمد ترجمه نموده بودند بعد گفت: اى فرزند روحانى بدانكه علماء و مفسّرين و مترجمين مسيحيّه قبل از ظهور حضرت محمد، اختلافى نداشتند كه بمعنى احمد و محمد است.
بعد از ظهور آنجناب، قسّيسين و خلفاء تمامى تفاسير و كتب لغت و ترجمهها را از براى بقاء رياست خود در تحصيل اموال و جلب منفعت دنيويّه و عناد و حسد و ساير اغراض نفسانيه تحريف و خراب نمودند و معنى ديگر از براى اين اسم شريف اختراع كردند كه آن معنى اصلا و قطعا مقصود صاحب انجيل نبوده و نيست. زيرا كه جناب عيسى آمدن فارقليط را مشروط و مقيّد مىنمايد برفتن خود و ميفرمايد: تا من نروم فارقليط نخواهد آمد و اينكه ميگويند: مقصود روح- القدس است درست نيست كه او با بودن جناب عيسى و حواريون از براى آنجناب و حواريون نازل شده بود. پس نزول روح القدس مشروط برفتن مسيح نبود. پس منظور از لفظ فارقليط نيست و نبود مگر احمد و محمد و معنى اين لفظ همين است.
گفتم: در باره دين نصارى چه ميگوئيد؟ گفت دين نصارى منسوخ است بسبب ظهور شرع شريف محمد (ص) و اين لفظ را سه مرتبه تكرار نمود.
آنگاه مرحوم فخر الاسلام بقيه ماجرى را شرح ميدهد كه احتياج بنقل آن نيست و روشن ميكند كه سبب اسلام آوردن وى همين قضيّه و كلمه فارقليط بوده است. طالبين تفصيل به انيس الاعلام و مقدمه رساله خلاصة الكلام آنمرحوم كه بقلم حاج ميرزا ابو الفضل زاهدى قمى نوشته شده رجوع كنند.
بهتر است چند جمله از انجيل يوحنّا كه فعلا در دست است در اين باره نقل نمائيم:
باب 14 بند 17: و من از پدر سئوال ميكنم و تسلّى دهنده ديگر بشما عطا خواهد كرد تا هميشه با شما بماند.
بند 26: ليكن تسلّى دهنده كه پدر او را باسم من مىفرستد او همه چيز را بشما تعليم خواهد داد و آنچه بشما گفتم بياد شما خواهد آورد.
بند 30: بعد از اين بسيار با شما نخواهم گفت زيرا كه رئيس اين جهان ميايد و در من چيزى ندارد.
باب 15 بند 26: ليكن چون تسلّى دهنده كه او را از جانب پدر نزد شما ميفرستم آيد او بر من شهادت خواهد داد.
باب 16 بند 7: رفتن من براى شما مفيد است زيرا اگر نروم تسلّى دهنده نزد شما نخواهد آمد.
بند 13: و ليكن چون او آيد شما را بجميع راستى هدايت خواهد كرد زيرا كه از خود تكلّم نميكند بلكه بآنچه شنيده است سخن خواهد گفت و از امور آينده بشما خبر خواهد داد او مرا جلال خواهد داد.
پيداست كه اين سخنان از پيغمبر آينده خبر ميدهد جيمز هاكس در قاموس كتاب مقدس ذيل كلمه تسلّى دهنده گويد: تسلّى دهنده كه در يونانى فارقليط گويند بمعنى آموزگار و شفيع و راحت آور است.
ترجمه كنندگان انجيل چون بكلمه تسلّى دهنده ميرسند از جانب خود ميگويند يعنى روح راستى، يعنى روح القدس. پر روشن است كه اين يعنىها تفسير از جانب خودشان و براى اغفال كردن مردم و وارونه نشان دادن حقيقت است و الّا چنانكه از مدرّس فخر الاسلام نقل شد و از كلمات بالا روشن گرديد حمل تسلّى دهنده بر روح القدس غلط است مثلا آنجا كه ميگويد «اگر نروم تسلّى دهنده نزد شما نخواهد آمد» چطور حمل بر روح القدس ميشود؟!!.
آيا بتصديق انجيل چنانكه از مدرّس فخر الاسلام نقل شد روح- القدس (جبرئيل) در زمان آنحضرت نيامده و نازل نشده بود؟ وانگهى جملاتى كه از باب 14 و 15 و 16 انجيل يوحنّا نقل شد بچيزى جز بر آينده قابل حمل است؟
و اينكه در بند 17 باب 14 گويد: تا هميشه با شما بماند اشاره بخاتميّت حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و ابدى بودن شريعت آنحضرت است.
در خاتمه نا گفته نماند ممكن است مراد از احمد در آيه يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ ... معناى وصفى باشد يعنى كسيكه در ستودن خدا از ديگران برتر است و يا كسيكه در ستوده بودن از ديگران بالاتر است. در اين صورت حضرت عيسى از صفت آنحضرت نيز خبر داده است چنانكه آيه 157 سوره اعراف وصف آنحضرت را از تورات و انجيل نقل ميكند الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ ....
و ممكن است مراد فقط اسم آنحضرت باشد چنانكه «اسْمُهُ أَحْمَدُ» قرينه آن است در اين صورت بايد دانست كه محمد و احمد هر دو از نامهاى مشهور آنحضرت است حضرت ابو طالب صلوات اللّه و سلامه عليه در اشعار خود در باره آنحضرت ميگويد:
ا لم تعلموا انّا وجدنا محمّدا رسولا كموسى خطّ فى اوّل الكتب و لقد علمت بانّ دين محمّد من خير اديان البريّة دينا لقد اكرم اللَّه النّبىّ محمّدا فاكرم خلق اللّه فى النّاس احمد و شق له من اسمه ليجلّه فذو العرش محمود و هذا محمّد لعمرى لقد كلّفت وجدا باحمد و احببته حبّ الخليل المواصل (الغدير ج 7 ص 332- 340) چنانكه مىبينيم هر دو نام را در اشعار خود آورده است.
در مجمع البيان ذيل آيه ما نحن فيه از يك شاعر نقل ميكند.
صلّى الا له و من يحفّ بعرشه و الطّيّبون على المبارك احمد طبرسى و ابن كثير در تفسير خود از صحيح بخارى از حضرت رسول (ص) نقل ميكنند كه فرمود: براى من نامهائى است منم محمد، منم احمد، منم ماحى ... در تفسير صافى از كافى از امام صادق عليه السّلام نقل است كه عيسى بامّت خود فرمود: بزودى بعد از من پيغمبرى از اولاد اسمعيل ميايد كه نامش احمد است او مرا و شما را تصديق ميكند
أَبْلَغَ[3]-
إِبْلاغاً [بلغ] هُ اليه: پيام را به او رسانيد و ابلاغ كرد،- هُ الشّيءَ: آن چيز را به او رسانيد و ابلاغ كرد،- ألشُّرْطَة بِالأمْرِ: پليس را از موضوع با خبر كرد.
الأَبْلَغ-
آنكه در او مبالغه شود.
بالَغَ-
مُبَالَغَةً و بِلَاغاً [بلغ] في الأمرِ: در آن كار بسيار كوشيد و كوتاهى نكرد.
البالِغ-
نافذ «امْرٌ بالِغٌ»: كارى كه بحد كمال رسيده، دَرْك كننده «غُلَامٌ بَالِغٌ»:
جوانى كه به سن بلوغ رسيده «جَارِيَةُ بَالِغٌ و بَالِغَةٌ»: دخترى كه به حد بلوغ رسيده.
البالُّو-
پيست، جاى رقص، جشن رقص- اين واژه ايتاليائى است-
البالُوعَة-
ج بَوَالِيع و بَلَالِيع: چاهك يا اگو كه آبهاى آلوده و چرك در آن ريخته شده و يا از آن مىگذرد.
البالُون-
بالن، توپ بازى- اين واژه فرانسه است-
تَبَالَغ-
تَبَالُغاً [بلغ] الرجلُ في كلامِهِ: در سخن خود اظهار بلاغت كرد در حاليكه بليغ نبود،- فيهِ المرضُ: بيمارى در او شدت يافت.
تَبَلَّغَ-
تَبَلُّغاً [بلغ] بالشيءِ: به آن چيز بسنده كرد و قانع شد.
التَّبْلِيغ-
[بلغ]: خبر دادن، اعلام، اخطار، انذار، ابلاغ.
تَبَنَ-
- تَبْناً الدابَّةَ: به ستور كاه خورانيد.
تَبَّنَ-
تَتْبِيناً: كاه را در كاهدان ريخت.
التِّبْن-
كاه.
المُبَالَغَة-
ج مُبَالَغَات [بلغ]: افراط، غلو كردن.
المَبْلَغ-
ج مَبَالِغ [بلغ]: مقدار چيزى، مقدارى پول «الْمَبْلَغُ الْمُودَع»: وديعه نقدى.
: پيام آور، مأمور تبليغ، سخن چين ..
(مدح)[4] المدح بسكون الدال بعد ميم مفتوحة: الثناء الحسن. و مدحه و امتدحه بمعنى، و كذا المدحة بكسر الميم. و مدحته من باب نفع: أثنيت عليه بما فيه من الصفات الجميلة خلقية كانت أو اختياريه، و لهذا كان المدح أعم من الحمد
قول[5]: القَوْل: الكلام على الترتيب، و هو عند المحقِّق كل لفظ قال به اللسان، تامّاً كان أَو ناقصاً، تقول: قَالَ يَقُولُ قَولًا، و الفاعل قَائِل، و المفعول مَقُول قال سيبويه: و اعلم أَن قلت في كلام العرب إِنما وقعت على أَن تحكي بها ما كان كلاماً لا قَوْلًا، يعني بالكلام الجُمَل كقولك زيد منطلق و قام زيد، و يعني بالقَوْل الأَلفاظ المفردة التي يبنى الكلام منها كزيد من قولك زيد منطلق، و عمرو من قولك قام عمرو، فأَما تَجوُّزهم في تسميتهم الاعتقادات و الآراء قَوْلًا فلأَن الاعتقاد يخفَى فلا يعرف إِلَّا بالقول، أَو بما يقوم مقام القَوْل من شاهد الحال، فلما كانت لا تظهر إِلا بالقَوْل سميت قولًا إِذ كانت سبباً له، و كان القَوْل دليلًا عليها، كما يسمَّى الشيء باسم غيره إِذا كان ملابساً له و كان القول دليلًا عليه، فإِن قيل: فكيف عبَّروا عن الاعتقادات و الآراء بالقَوْل و لم يعبروا عنها بالكلام، و لو سَوَّوْا بينهما أَو قلبوا الاستعمال فيهما كان ما ذا؟ فالجواب: أَنهم إِنما فعلوا ذلك من حيث كان القَوْل بالاعتقاد أَشبه من الكلام، و ذلك أن الاعتقاد لا يُفْهَم إِلَّا بغيره و هو العبارة عنه كما أَن القَوْل قد لا يتمُّ معناه إِلَّا بغيره، أَ لا ترى أَنك إِذا قلت قام و أَخليته من ضمير فإِنه لا يتم معناه الذي وضع في الكلام عليه و له؟ لأَنه إِنما وُضِع على أَن يُفاد معناه مقترِناً بما يسند إِليه من الفاعل، و قام هذه نفسها قَوْل، و هي ناقصة محتاجة إِلى الفاعل كاحتياج الاعتقاد إِلى العبارة عنه، فلما اشتبها من هنا عُبِّرَ عن أَحدهما بصاحبه، و ليس كذلك الكلام لأَنه وضع على الاستقلال و الاستغناء عما سواه، و القَوْل قد يكون من المفتقِر إِلى غيره على ما قدَّمْناه، فكان بالاعتقاد المحتاج إِلى البيان أَقرب و بأَنْ يعبَّر عنه أَليق، فاعلمه. و قد يستعمل القَوْل في غير الإِنسان قال أَبو النجم:
قَالَتْ له الطيرُ: تقدَّم راشدا، إِنك لا ترجِعُ إِلا حامِدا
و قال آخر:
قَالَتْ له العينانِ: سمعاً و طاعةً، و حدَّرتا كالدُّرِّ لمَّا يُثَقَّب
و قال آخر:
امتلأَ الحوض و قَالَ: قَطْني
و قال الآخر:
بينما نحن مُرْتعُون بفَلْج، قَالَتِ الدُّلَّح الرِّواءُ: إِنِيهِ
إِنِيهِ: صَوْت رَزَمة السحاب و حَنِين الرَّعْد و مثله أَيضاً:
قد قَالَتِ الأَنْساعُ للبَطْن الحَقِي
و إِذا جاز أَن يسمَّى الرأْي و الاعتقاد قَوْلًا، و إِن لم يكن صوتاً، كان تسميتهم ما هو أَصوات قولًا أَجْدَر بالجواز، أَ لا ترى أَن الطير لها هَدِير، و الحوض له غَطِيط، و الأَنْساع لها أَطِيط، و السحاب له دَوِيّ؟ فأَما قوله:
قَالَتْ له العَيْنان: سَمْعاً و طاعة
فإِنه و إِن لم يكن منهما صوت، فإِن الحال آذَنَتْ بأَن لو كان لهما جارحة نطق لقالتا سمعاً و طاعة قال ابن جني: و قد حرَّر هذا الموضع و أَوضحه عنترة بقوله:
لو كان يَدْرِي ما المُحَاورة اشْتَكى، أَو كان يَدْرِي ما جوابُ تَكَلُّمي «2»
و الجمع أَقْوال، و أَقاوِيل جمع الجمع قَالَ يَقُولُ قَوْلًا و قِيلًا و قَوْلةً و مَقالًا و مَقالةً و أَنشد ابن بري للحطيئة يخاطب عمر، رضي الله عنه:
تحنّنْ علَيَّ، هَداكَ المَلِيك فإِنَّ لكلِّ مَقام مَقالا
و قيل: القَوْل في الخير و الشر، و القَال و القِيل في الشرِّ خاصة، و رجل قَائِلٌ من قوم قُوَّل و قُيَّل و قالةٍ. حكى ثعلب: إِنهم لَقالةٌ بالحق، و كذلك قَؤول و قَوُول، و الجمع قُوُل و قُوْل الأَخيرة عن سيبويه، و كذلك قَوَّال و قَوَّالةٌ من قوم قَوَّالين و قَوَلةٍ و تِقْوَلةٌ و تِقْوَالةٌ و حكى سيبويه مِقْوَل، و كذلك الأُنثى بغير هاء، قال: و لا يجمع بالواو و النون لأَن مؤَنثه لا تدخله الهاء. و مِقْوَال: كمِقْوَل قال سيبويه: هو على النسَب، كل ذلك حسَن القَوْل لسِن، و في الصحاح: كثير القَوْل. الجوهري: رجل قَؤُول و قوم قُوُل مثل صَبور و صُبُر، و إِن شئت سكنت الواو. قال ابن بري: المعروف عند أَهل العربية قَؤُول و قُوْل، بإِسكان الواو، تقول: عَوان و عُوْن الأَصل عُوُن و لا يحرك إِلا في الشعر كقول الشاعر:
تَمْنَحُه سُوُكَ الإِسْحِل «3»
. قال: و شاهد قوله رجل قَؤُول قول كعب بن سعد الغَنَوي:
و عَوراء قد قِيلَتْ فلم أَلْتَفِتْ لها، و ما الكَلِمُ العُورانُ لي بِقَبيل
و أُعرِضُ عن مولاي، لو شئت سَبَّني، و ما كلّ حين حلمه بأَصِيل
و ما أَنا، للشيء الذي ليس نافِعِي و يَغْضَب منه صاحبي، بِقَؤُول
و لستُ بِلاقي المَرْء أَزْعُم أَنه خليلٌ، و ما قَلْبي له بخَلِيل
و امرأَة قَوَّالَة: كثيرة القَوْل، و الاسم القَالَةُ و القَالُ و القِيل. ابن شميل: يقال للرجل إِنه لَمِقْوَل إِذا كان بَيِّناً ظَرِيفَ اللسان. و التِّقْولةُ، الكثيرُ الكلام البليغ في حاجته. و امرأَة و رجل تِقْوالةٌ: مِنْطِيقٌ. و يقال: كثُر القالُ و القِيلُ. الجوهري: القُوَّل جمع قَائِل مثل راكِع و رُكَّع قال رؤبة:
فاليوم قد نَهْنَهَني تنَهْنُهِي، أَوَّل حلم ليس بالمُسَفَّهِ،
و قُوَّل إِلَّا دَهٍ فَلا دَهِ
و هو ابنُ أَقوالٍ و ابنُ قَوَّالٍ أَي جيدُ الكلام فصيح. التهذيب: العرب تقول للرجل إِذا كان ذا لسانٍ طَلِق إِنه لابنُ قَوْلٍ و ابن أَقْوالٍ. و روي
عن النبي، صلى الله عليه و سلم: أَنه نهى عن قِيل و قَالٍ و إِضاعةِ المال
قال أَبو عبيد في قوله قيل و قال نحوٌ و عربيَّة، و ذلك أَنه جعل القَال مصدراً، أَ لا تراه يقول عن قِيلٍ و قالٍ كأَنه قال عن قيلٍ و قَوْلٍ؟ يقال على هذا: قلتُ قَوْلًا و قِيلًا و قالًا، قال: و سمعت الكسائي يقول في قراءة
عبد الله: ذلك عيسى بنُ مريم قالَ الحقِّ الذي فيه يَمْتَرُونَ
فهذا من هذا كأَنه
__________________________________________________
(2). و في رواية أخرى:
و لكان لو علمَ الكلامَ مُكَلمي
(3). قوله [تمنحه إلخ] صدره كما في مادة سوك:
أغر الثنايا أحم اللثات تمنحه سوك الإِسحل
قال: قالَ قَوْلَ الحق و قال الفراء: القالُ في معنى القَوْل مثل العَيْب و العابِ، قال: و الحق في هذا الموضع يراد به الله تعالى ذِكرُه كأَنه قال قَوْلَ اللهِ. الجوهري: و كذلك القَالَةُ. يقال: كثرتْ قَالَةُ الناس، قال: و أَصْل قُلْتُ قَوَلْتُ، بالفتح، و لا يجوز أَن يكون بالضم لأَنه يتعدّى. الفراء في
قوله، صلى الله عليه و سلم: و نهيِه عن قِيلٍ و قَالٍ و كثرة السؤَال
، قال: فكانتا كالاسمين، و هما منصوبتان و لو خُفِضتا على أَنهما أُخرجتا من نية الفعل إِلى نية الأَسماء كان صواباً كقولهم: أَعْيَيْتني من شُبٍّ إِلى دُبٍّ قال ابن الأَثير: معنى الحديث أَنه نهَى عن فُضُول ما يتحدَّث به المُتجالِسون من قولهم قِيلَ كذا و قَالَ كذا، قال: و بناؤهما على كونهما فعلين ماضيين محكيَّيْن متضمِّنين للضمير، و الإِعراب على إِجرائهما مجرى الأَسماء خِلْوَيْن من الضمير و إِدخال حرف التعريف عليهما لذلك في قولهم القِيل و القَال، و قيل: القالُ الابتداء، و القِيلُ الجواب، قال: و هذا إِنما يصح إِذا كانت الرواية قِيل و قال على أَنهما فِعْلان، فيكون النهي عن القَوْل بما لا يصح و لا تُعلم حقيقتُه، و هو كحديثه الآخر:
بئس مَطِيَّةُ الرجل زعموا
و أَما مَنْ حكَى ما يصح و تُعْرَف حقيقتُه و أَسنده إِلى ثِقةٍ صادق فلا وجه للنهي عنه و لا ذَمَّ، و قال أَبو عبيد: إِنه جعل القال مصدراً كأَنه قال: نهى عن قيلٍ و قوْلٍ، و هذا التأْويل على أَنهما اسمان، و قيل: أَراد النهي عن كثرة الكلام مُبتدئاً و مُجيباً، و قيل: أَراد به حكاية أَقوال الناس و البحث عما لا يجدي عليه خيراً و لا يَعْنيه أَمرُه و منه الحديث:
أَ لا أُنَبِّئُكم ما العَضْهُ؟ هي النميمةُ القَالَةُ بين الناس
أَي كثرة القَوْلِ و إِيقاع الخصومة بين الناس بما يحكي البعضُ عن البعض و منه الحديث:
فَفَشَتِ القَالَةُ بين الناس
، قال: و يجوز أَن يريد به القَوْل و الحديثَ. الليث: تقول العرب كثر فيه القالُ و القِيلُ، و يقال إِن اشتِقاقَهما من كثرة ما يقولون قال و قيل له، و يقال: بل هما اسمان مشتقان من القَوْل، و يقال: قِيلَ على بناء فِعْل، و قُيِل على بناء فُعِل، كلاهما من الواو و لكن الكسرة غلبت فقلبت الواو ياء، و كذلك قوله تعالى: وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ. الفراء: بنو أَسد يقولون قُولَ و قِيلَ بمعنى واحد و أَنشد:
و ابتدأَتْ غَضْبى و أُمَّ الرِّحالْ، و قُولَ لا أَهلَ له و لا مالْ
بمعنى و قِيلَ: و أَقْوَلَهُ ما لم يَقُلْ و قَوَّلَه ما لم يَقُل، كِلاهما: ادّعى عليه، و كذلك أَقَالَهُ ما لم يقُل عن اللحياني. قَوْل مَقُولٌ و مَقْؤول عن اللحياني أَيضاً، قال: و الإِتمام لغة أَبي الجراح. و آكَلْتَني و أَكَّلْتَني ما لم آكُل أَي ادّعَيْته عَليَّ. قال شمر: تقول قَوَّلَني فُلان حتى قلتُ أَي علمني و أَمرني أَن أَقول، قال: قَوَّلْتَني و أَقْوَلْتَني أَي علَّمتني ما أَقول و أَنطقتني و حَمَلْتني على القَوْل. و في حديث
سعيد بن المسيب حين قيل له: ما تقول في عثمان و علي، رضي الله عنهما؟ فقال: أَقول فيهما ما قَوَّلَنِيَ الله تعالى ثم قرأَ: وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ (الآية).
و في حديث
علي، عليه السلام: سمع امرأَة تندُب عمَر فقال: أَما و الله ما قالتْه و لكن قُوِّلَتْه
أَي لُقِّنَته و عُلِّمَته و أُلْقِيَ على لسانها يعني من جانب الإِلْهام أَي أَنه حقيق بما قالت فيه. و تَقَوَّلَ قَوْلًا: ابتدَعه كذِباً. و تَقَوَّلَ فلان عليَّ باطلًا أَي قال عَليَّ ما لم أَكن قلتُ و كذب عليَّ و منه قوله تعالى: وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ. و كلمة مُقَوَّلَة: قِيلتْ مرَّة بعد مرَّة. و المِقْوَل: اللسان، و يقال: إِنَّ لي مِقْوَلًا، و ما يسُرُّني به مِقْوَل، و هو لسانه. التهذيب: أَبو الهيثم في قوله تعالى: زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ لَنْ يُبْعَثُوا، قال: اعلم أَن العرب تقول: قَالَ إِنه و زعم أَنه، فكسروا الأَلف في قال على الابتداء و فتحوها في زعم، لأَن زعم فِعْل واقع بها متعدٍّ إِليها، تقول زعمت عبدَ الله قائماً، و لا تقول قلت زيداً خارجاً إِلَّا أَن تدخل حرفاً من حروف الاستفهام في أَوله فتقول: هل تَقُولُه خارجاً، و متى تَقُولُه فعَل كذا، و كيف تَقُولُه صنع، و عَلامَ تَقُولُه فاعلًا، فيصير عند دخول حروف الاستفهام عليه بمنزلة الظن، و كذلك تقول: متى تَقُولُني خارجاً، و كيف تَقُولُك صانعاً؟ و أَنشد:
فمتى تَقُولُ الدارَ تَجْمَعُنا
قال الكميت:
عَلامَ تَقُولُ هَمْدانَ احْتَذَتْنا و كِنْدَة، بالقوارِصِ، مُجْلِبينا؟
و العرب تُجْري تَقُولُ وحدها في الاستفهام مجرى تظنُّ في العمل قال هدبة بن خَشْرم:
متى تَقُولُ القُلُصَ الرَّواسِما يُدْنِين أُمَّ قاسِمٍ و قاسِما؟
فنصب القُلُص كما ينصب بالظنِّ و قال عمرو بن معديكرب:
عَلامَ تَقُولُ الرُّمْحَ يُثْقِلُ عاتِقي، إِذا أَنا لم أَطْعُنْ، إِذا الخيلُ كَرَّتِ؟
و قال عمر بن أَبي ربيعة:
أَمَّا الرَّحِيل فدُون بعدَ غدٍ، فمتى تَقُولُ الدارَ تَجْمَعُنا؟
قال: و بنو سليم يُجْرون متصرِّف قلت في غير الاستفهام أَيضاً مُجْرى الظنِّ فيُعدُّونه إِلى مفعولين، فعلى مذهبهم يجوز فتح أنَّ بعد القَول. و في الحديث:
أَنه سَمِعَ صوْت رجل يقرأُ بالليل فقال أَ تَقُولُه مُرائياً
أَي أَ تظنُّه؟ و هو مختصٌّ بالاستفهام و منه الحديث:
لمَّا أَراد أَن يعتَكِف و رأَى الأَخْبية في المسجد فقال: البِرَّ تَقُولون بهنَ
أَي تظنُّون و تَرَوْن أَنهنَّ أَردْنَ البِرَّ، قال: و فِعْلُ القَوْلِ إِذا كان بمعنى الكلام لا يعمَل فيما بعده، تقول: قلْت زيد قائم، و أَقول عمرو منطلق، و بعض العرب يُعمله فيقول قلْت زيداً قائماً، فإِن جعلتَ القَوْلَ بمعنى الظنّ أَعملته مع الاستفهام كقولك: متى تَقُولُ عمراً ذاهباً، و أَ تَقُولُ زيداً منطلقاً؟ أَبو زيد: يقال ما أَحسن قِيلَك و قَوْلَك و مَقالَتَكَ و مَقالَك و قالَك، خمسة أَوجُه. الليث: يقال انتشَرَت لفلان في الناس قالةٌ حسنة أَو قالةٌ سيئة، و القَالَةُ تكون بمعنى قائلةٍ، و القَالُ في موضع قائل قال بعضهم لقصيدة: أَنا قالُها أَي قائلُها. قال: و القَالَةُ القَوْلُ الفاشي في الناس. و المِقْوَل: القَيْل بلغة أَهل اليمن قال ابن سيدة: المِقْوَل و القَيْل الملك من مُلوك حِمْير يَقُول ما شاء، و أَصله قَيِّل و قِيلَ: هو دون الملك الأَعلى، و الجمع أَقْوال. قال سيبويه: كسَّروه على أَفْعال تشبيهاً بفاعل، و هو المِقْوَل و الجمع مَقاوِل و مَقاوِلة، دخلت الهاء فيه على حدِّ دخولها في القَشاعِمة قال لبيد:
لها غَلَلٌ من رازِقيٍّ و كُرْسُفٍ بأَيمان عُجْمٍ، يَنْصُفُون المَقاوِلا
و المرأَة قَيْلةٌ. قال الجوهري: أَصل قَيْل قَيِّل، بالتشديد، مثل سَيِّد من ساد يَسُود كأَنه الذي له قَوْل أَي ينفُذ قولُه، و الجمع أَقْوال و أَقْيال أَيضاً، و من جمَعه على أَقْيال لم يجعل الواحد منه مشدَّداً التهذيب: و هم الأَقْوال و الأَقْيَال، الواحد قَيْل، فمن قال أَقْيال بناه على لفظ قَيْل، و من قال أَقْوال بناه على الأَصل، و أَصله من ذوات الواو و روي
عن النبي، صلى الله عليه و سلم، أَنه كتب لوائل بن حُجْر و لقومه: من محمدٍ رسول الله إِلى الأَقْوالِ العَباهِلة
، و في رواية:
إِلى الأَقْيال العَباهِلة
قال أَبو عبيدة: الأَقْيال ملوك باليمن دون الملك الأَعظم، واحدُهم قَيْل يكون ملكاً على قومه و مِخْلافِه و مَحْجَره، و قال غيره: سمي الملك قَيْلًا لأَنه إِذا قال قولًا نفَذ قولُه و قال الأَعشى فجعلهم أَقْوالًا:
ثم دانَتْ، بَعْدُ، الرِّبابُ، و كانت كعَذابٍ عقوبةُ الأَقْوالِ
ابن الأَثير في تفسير الحديث قال: الأَقْوال جمع قَيْل، و هو الملك النافذ القَوْل و الأَمرِ، و أَصله قَيْوِل فَيْعِل من القَوْل، حذفت عينه، قال: و مثله أَموات في جمع ميْت مخفف ميّت، قال: و أَما أَقْيال فمحمول على لفظ قَيْل كما قيل أَرْياح في جمع ريح، و الشائع المَقِيس أَرْواح. و في الحديث:
سبحان مَنْ تَعَطَّف العِزَّ و قال بِه
: تعطَّف العِزَّ أَي اشتمل بالعِزِّ فغلب بالعز كلَّ عزيز، و أَصله من القَيْل ينفُذ قولُه فيما يريد قال ابن الأَثير: معنى و قال به أَي أَحبَّه و اختصَّه لنفسه، كما يُقال: فلان يَقُول بفلان أَي بمحبَّته و اختصاصِه، و قيل: معناه حَكَم به، فإِن القَوْل يستعمل في معنى الحُكْم. و في الحديث:
قولوا بقَوْلكم أَو بعض قَوْلِكم و لا يَسْتَجْرِيَنَّكم الشيطان
أَي قُولوا بقَوْل أَهل دِينكم و مِلَّتكم، يعني ادعوني رسولًا و نبيّاً كما سمَّاني الله، و لا تسموني سيِّداً كما تسمُّون رؤساءكم، لأَنهم كانوا يحسَبون أَن السيادة بالنبوة كالسيادة بأَسباب الدنيا، و قوله بعض قولِكم يعني الاقتصادَ في المقال و تركَ الإِسراف فيه، قال: و ذلك أَنهم كانوا مدحوه فكره لهم المبالغة في المدح فنهاهم عنه، يريد تكلَّموا بما يحضُركم من القَوْلِ و لا تتكلَّفوه كأَنكم وُكلاءُ الشيطان و رُسُلُه تنطِقون عن لسانه. و اقْتال قَوْلًا: اجْتَرَّه إِلى نفسِه من خير أَو شر. و اقْتَالَ عليهم: احْتَكَم و أَنشد ابن بري للغَطَمَّش من بني شَقِرة:
فبالخَيْر لا بالشرِّ فارْجُ مَوَدَّتي، و إِنِّي امرُؤٌ يَقْتَالُ مني التَّرَهُّبُ
قال أَبو عبيد: سمعت الهيثم بن عدي يقول: سمعت عبد العزيز بن عمر بن عبد العزيز يقول في رُقْية النَّمْلة: العَرُوس تَحْتَفِل، و تَقْتالُ و تَكْتَحِل، و كلَّ شيء تَفْتَعِلْ، غير أَن لا تَعْصِي الرجل قال: تَقْتَال تَحْتَكِم على زوجها. الجوهري: اقْتال عليه أَي تحكَّم و قال كعب بن سعد الغَنَويّ:
و منزلَةٍ في دار صِدْق و غِبْطةٍ، و ما اقْتَال من حُكْمٍ عَليَّ طَبيبُ
قال ابن بري: صواب إِنشاده بالرفع و منزلةٌ لأَن قبله:
و خَبَّرْتُماني أَنَّما الموتُ في القُرَى، فكيف و هاتا هَضْبَةٌ و كَثِيبُ
و ماءُ سماء كان غير مَحَمَّة بِبَرِّيَّةٍ، تَجْري عليه جَنُوبُ
و أَنشد ابن بري للأَعشى:
و لمِثْلِ الذي جَمَعْتَ لِرَيْبِ الدهر تَأْبى حكومة المُقْتالِ
و قاوَلْته في أَمره و تَقاوَلْنا أَي تَفاوَضْنا و قول لبيد:
و إِنَّ الله نافِلةٌ تقاه، و لا يَقْتالُها إِلا السَّعِيدُ
أَي و لا يقولها قال ابن بري: صوابه فإِنَّ الله، بالفاء و قبله:
حَمِدْتُ اللهَ و اللهُ الحميدُ
و القالُ: القُلَةُ، مقلوب مغيَّر، و هو العُود الصغير، و جمعه قِيلان قال:
و أَنا في ضُرَّاب قِيلانِ القُلَهْ
الجوهري: القالُ الخشبة التي يضرَب بها القُلَة و أَنشد:
كأَنَّ نَزْوَ فِراخِ الهامِ، بينَهُم، نَزْوُ القُلاة، قلاها قالُ قالِينا
قال ابن بري: هذا البيت يروى لابن مقبل، قال: و لم أَجده في شعره. ابن بري: يقال اقْتَالَ بالبعير بعيراً و بالثوب ثوباً أَي استبدله به، و يقال: اقْتَالَ باللَّوْن لَوْناً آخر إِذا تغير من سفرٍ أَو كِبَر قال الراجز:
فاقْتَلْتُ بالجِدّة لَوْناً أَطْحَلا، و كان هُدَّابُ الشَّباب أَجْملا
ابن الأَعرابي: العرب تقول قالوا بزيدٍ أَي قَتَلُوه، و قُلْنا به أَي قَتَلْناه و أَنشد:
نحن ضربناه على نِطَابه، قُلْنا به قُلْنا به قُلْنا به
أَي قَتَلْناه، و النَّطابُ: حَبْل العاتِقِ. و قوله في الحديث:
فقَالَ بالماء على يَده
و في الحديث الآخر:
فقَالَ بِثَوبه هكذا
، قال ابن الأَثير: العرب تجعل القول عبارةً عن جميع الأَفعال و تطلِقه على غير الكلام و اللسان فتقول قَالَ بِيَده أَي أَخذ، و قَالَ برِجْله أَي مشى و قد تقدَّم قول الشاعر:
و قَالَتْ له العَيْنانِ: سمعاً و طاعة
أَي أَوْمَأَتْ، و قَالَ بالماء على يدِه أَي قَلب، و قَالَ بثوب أَي رفَعَه، و كل ذلك على المجاز و الاتساع كما روي في حديث السَّهْوِ
قال: ما يَقُولُ ذو اليدين؟ قالوا: صدَق
، روي
أَنهم أَوْمَؤُوا برؤوسِهم
أَي نعم و لم يتكلَّموا قال: و يقال قَالَ بمعنى أَقْبَلَ، و بمعنى مال و استراحَ و ضرَب و غلَب و غير ذلك. و في حديث
جريج: فأَسْرَعَت القَوْلِيَّةُ إِلى صَوْمَعَتِه
همُ الغَوْغاءُ و قَتَلَةُ الأَنبياء و اليهودُ، و تُسمَّى الغَوْغاءُ قَوْلِيَّةً
حضرت در اين عبارت تصريح مي نماين كه حمد مخصوص خدايست كه هيچ مدح كننده ايي در هر مرتبه ايي كه باشد و صاحب هر ميزان از بيان و توانايي در ابراد كلام كه باشد نمي تواند حق حمد خداوند را رعايت كند .
، وَ لا يُحْصِى نَعْماءَهُ الْعادُّونَ،
حصي[6]: الحَصَى: صِغارُ الحجارة، الواحدةُ منه حَصاة.
ابن سيده: الحَصَاة من الحجارة معروفة، و جمعها حَصَياتٌ و حَصىً و حُصِيٌّ و حِصِيٌّ؛ و قول أَبي ذؤَيب يصف طَعْنَةً:
مُصَحْصِحَة تَنْفِي الحَصَى عن طَرِيقِها، يُطَيِّر أَحْشاء الرَّعيبِ انْثِرَارُها
يقول: هي شديدة السَّيَلان حتى إنه لو كان هنالك حَصىً لدفعته.
و حَصَيْتُه بالحَصَى أَحْصِيه أَي رميته.
و حَصَيْتُه ضربته بالحَصَى.
ابن شميل: الحَصَى ما حَذَفْتَ به حَذْفاً، و هو ما كان مثلَ بعر الغنم.
و قال أَبو أَسلم: العظيمُ مثلُ بَعَرِ البعير من الحَصَى، قال: و قال أَبو زيد حَصَاةٌ و حُصِيّ و حِصِيّ مثل قَناة و قُنِيّ و قِنِيّ و نَواة و نُوِيّ و دَواة و دُوِيّ، قال: هكذا قيده شمر بخطه، قال: و قال غيره تقول حَصَاة و حَصىً بفتح أَوله، و كذلك قَناةٌ و قَنىً و نَواةٌ و نَوىً مثل ثَمَرة و ثَمَر؛ قال: و قال غيره تقول نَهَرٌ حَصَوِيٌّ أَي كثير الحَصَى، و أَرض مَحْصَاة و حَصِيَةٌ كثيرة الحَصَى، و قد حَصِيَتْ تَحْصَى.
و في الحديث: نَهَى عن بَيْعِ الحَصَاة، قال: هو أَن يقول المشتري أَو البائع إذا نَبَذْتُ الحَصاةَ إليك فقد وَجَب البيعُ، و قيل: هو أَن يقول بِعْتُك من السِّلَع ما تَقَعُ عليه حَصاتُك إذا رميت بها، أَو بِعْتُك من الأَرض إلى حيثُ تَنْتَهي حَصاتُك، و الكُلُّ فاسد لأَنه من بيوع الجاهلية، و كلها غَرَرٌ لما فيها من الجَهالة.
و الحَصَاةُ: داءٌ يَقع بالمَثانة و هو أَن يَخْثُرَ البولُ فيشتدَّ حتى يصير كالحَصاة، و قد حُصِيَ الرجلُ فهو مَحْصِيٌّ.
و حَصاةُ القَسْمِ: الحِجارةُ التي يَتَصافَنُون عليها الماء.
و الحَصَى: العددُ الكثير، تشبيهاً بالحَصَى من الحجارة في الكثرة؛ قال الأَعشى يُفَضِّلُ عامراً على عَلْقمة:
و لَسْتَ بالأَكثرِ منهم حصىً، و إنما العِزَّةُ للْكَاثِرِ
و أَنشد ابن بري:
و قد عَلِمَ الأَقْوامُ أَنك سَيِّدٌ، و أَنك منْ دارٍ شَديدٍ حَصاتُها
و قولهم: نحن أَكثر منهم حَصىً أَي عَدَداً.
و الحَصْوُ: المَنْع؛ قال بَشِيرٌ الفَرِيرِيُّ:
أَ لا تَخافُ اللهَ إذ حَصَوْتَنِي حَقِّي بلا ذَنْبٍ، و إذْ عَنَّيْتَنِي؟
ابن الأَعرابي: الحَصْوُ هو المَغَسُ في البَطْن.
و الحَصَاةُ: العَقْل و الرَّزانَةُ.
يقال: هو ثابت الحَصاةِ إذا كان عاقلًا.
و فلان ذو حَصاةٍ و أَصاةٍ أَي عقلٍ و رَأْيٍ؛ قال كعب بن سَعْد الغَنَوي:
و أَعْلَم عِلْماً، ليس بالظَّنِّ، أَنَّه إذا ذَلَّ مَوْلَى المَرْءِ، فهُوَ ذَلِيلُ
و أَنَّ لِسانَ المَرْءِ، ما لم يَكُنْ له
حَصَاةٌ، على عَوْراتِهِ، لَدَلِيلُ
و نسبه الأَزهري إلى طَرَفة، يقول: إذا لم يكن مع اللسان عقل يحجُزه عن بَسْطِه فيما لا يُحَبُّ دلَّ اللسان على عيبه بما يَلْفِظ به من عُورِ الكلام.
و ما له حَصَاة و لا أَصَاة أَي رأْي يُرْجَع إليه.
و قال الأَصمعي في معناه: هو إذا كان حازماً كَتُوماً على نفسه يحفَظ سرَّه، قال: و الحَصَاة العَقْل، و هي فَعَلة من أَحْصَيْت.
و فلان حَصِيٌّ و حَصِيفٌ و مُسْتَحْصٍ إذا كان شديد العقل.
و فلان ذو حَصىً أَي ذو عدَدٍ، بغير هاءٍ؛ قال: و هو من الإِحْصاء لا من حَصَى الحجارة.
و حَصاةُ اللِّسانِ: ذَرابَتُه.
و في الحديث: و هل يَكُبُّ الناسَ على مَناخِرِهِم في جَهَنَّم إلَّا حَصَا أَلْسِنَتِهِمْ؟ قال الأَزهري: المعروف في الحديث و الرواية الصحيحة إلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِم، و قد ذكر في موضعه، و أَما الحَصَاة فهو العقل نفسهُ.
قال ابن الأَثير: حَصَا أَلْسِنَتِهِم جمعُ حَصاةِ اللِّسانِ و هي ذَرابَتُه.
و الحَصَاةُ: القِطْعة من المِسْك.
الجوهري: حَصاةُ المِسْك قطعة صُلْبة توجد في فأْرة المِسْك.
قال الليث: يقال لكل قطعة من المِسْك حَصاة.
و في أَسماء الله تعالى: المُحْصِي؛ هو الذي أَحْصَى كلَّ شيءٍ بِعِلْمِه فلا يَفُوته دَقيق منها و لا جَليل.
و الإِحْصاءُ: العَدُّ و الحِفْظ.
و أَحْصَى الشيءَ: أَحاطَ به.
و في التنزيل: و أَحْصَى كلَّ شيءٍ عدداً؛ الأَزهري: أي أَحاط علمه سبحانه باستيفاء عدد كلِّ شيء.
و أَحْصَيْت الشيءَ: عَدَدته؛ قال ساعدة بن جؤية:
فَوَرَّك لَيْثاً أَخْلَصَ القَيْنُ أَثْرَه، حاشِكةً يُحْصِي الشِّمالَ نَذيرُها
قيل: يُحْصِي في الشِّمال يؤثِّر فيها.
الأَزهري: و قال الفراءُ في قوله: علم أَنْ لَنْ تُحْصُوه فتاب عليكم، قال: علم أَن لَنْ تَحفَظوا مواقيت الليل، و قال غيره: علم أَن لَنْ تُحْصوه أَي لن تُطيقوه.
قال الأَزهري: و أَما قول النبي، صلى الله عليه و سلم: إنَّ لله تعالى تسعة و تسعين اسماً من أَحصاها دخَل الجنةَ، فمعناه عندي، و الله أَعلم، من أَحصاها علْماً و إيماناً بها و يقيناً بأَنها صفات الله عزَّ و جل، و لم يُرِد الإِحْصاءَ الذي هو العَدُّ.
قال: و الحصاةُ العَدُّ اسم من الإِحصاء؛ قال أَبو زُبَيْد:
يَبْلُغُ الجُهْد ذا الحَصاة من القَوْمِ، و منْ يُلْفَ واهِناً فهَو مُودِ
و قال ابن الأَثير في قوله من أَحصاها دخل الجنة: قيل من أَحصاها من حَفِظَها عن ظَهْرِ قلبه، و قيل: من استخرجها من كتاب الله تعالى و أَحاديث رسوله، صلى الله عليه و سلم، لأَن النبي، صلى الله عليه و سلم، لم يعدّها لهم إلَّا ما جاء في رواية عن أَبي هريرة و تكلموا فيها، و قيل: أَراد من أَطاقَ العمل بمقتضاها مثلُ من يعلَمُ أنه سميع بصير فيَكُفُّ سَمْعَه و لسَانَه عمَّا لا يجوزُ له، و كذلك في باقي الأَسماء، و قيل: أَراد من أَخْطَرَ بِباله عند ذكرها معناها و تفكر في مدلولها معظِّماً لمسمَّاها، و مقدساً معتبراً بمعانيها و متدبراً راغباً فيها و راهباً، قال: و بالجملة ففي كل اسم يُجْريه على لسانه يُخْطِر بباله الوصف الدالَّ عليه.
و في الحديث: لا أُحْصِي ثَناءً عليك أي لا أُحْصِي نِعَمَك و الثناءَ بها عليك و لا أَبْلغُ الواجِب منه.
و في الحديث: أَ كُلَّ القرآن أَحْصَيْتَ أَي حَفِظْت.
و قوله للمرأَة: أَحْصِيها أَي احْفَظِيها.
و في الحديث: اسْتَقِيمُوا و لَنْ تُحْصُوا و اعْلَموا أَنَّ خيرَ أَعمالِكُم الصَّلاةُ أَي اسْتَقِيموا في كلّ شيء حتى لا تَمِيلوا و لن تُطِيقوا الاسْتقامة من قوله تعالى: علم أَنْ لَنْ تُحْصُوه؛ أَي لن تُطِيقوا عَدَّه و ضَبْطَه.
لسانالعرب، جلد 12، صفحهى 579
نعم: النَّعِيمُ و النُّعْمى و النَّعْماء و النِّعْمة، كله: الخَفْض و الدَّعةُ و المالُ، و هو ضد البَأْساء و البُؤْسى.
و قوله عز و جل: و مَنْ يُبَدِّلْ نِعْمَةَ الله من بَعْدِ ما جاءته؛ يعني في هذا الموضع حُجَجَ الله الدالَّةَ على أَمر النبي، صلى الله عليه و سلم.
و قوله تعالى: ثم لَتُسْأَلُنَّ يومئذ عن النعيم؛ أي تُسْأَلون يوم القيامة عن كل ما استمتعتم به في الدنيا، و جمعُ النِّعْمةِ نِعَمٌ و أَنْعُمٌ كشِدَّةٍ و أَشُدّ؛ حكاه سيبويه؛ و قال النابغة:
فلن أَذْكُرَ النُّعْمان إلا بصالحٍ، فإنَّ له عندي يُدِيّاً و أَنْعُما
و النُّعْم، بالضم: خلافُ البُؤْس.
يقال: يومٌ نُعْمٌ و يومٌ بؤْسٌ، و الجمع أَنْعُمٌ و أَبْؤُسٌ.
و نَعُم الشيءُ نُعومةً أي صار ناعِما لَيِّناً، و كذلك نَعِمَ يَنْعَم مثل حَذِرَ يَحْذَر، و فيه لغة ثالثة مركبة بينهما: نَعِمَ يَنْعُمُ مثل فَضِلَ يَفْضُلُ، و لغة رابعة: نَعِمَ يَنْعِم، بالكسر فيهما، و هو شاذ.
و التنَعُّم: الترفُّه، و الاسم النِّعْمة.
و نَعِمَ الرجل يَنْعَم نَعْمةً، فهو نَعِمٌ بيّن المَنْعَم، و يجوز تَنَعَّم، فهو ناعِمٌ، و نَعِمَ يَنْعُم؛ قال ابن جني: نَعِمَ في الأَصل ماضي يَنْعَمُ، و يَنْعُم في الأَصل مضارعُ نَعُم، ثم تداخلت اللغتان فاستضاف من يقول نَعِمَ لغة من يقول يَنْعُم، فحدث هنالك لغةٌ ثالثة، فإن قلت: فكان يجب، على هذا، أَن يستضيف من يقول نَعُم مضارعَ من يقول نَعِم فيتركب من هذا لغةٌ ثالثة و هي نَعُم يَنْعَم، قيل: منع من هذا أَن فَعُل لا يختلف مضارعُه أَبداً، و ليس كذلك نَعِمَ، فإن نَعِمَ قد يأْتي فيه يَنْعِمُ و يَنعَم، فاحتمل خِلاف مضارعِه، و فَعُل لا يحتمل مضارعُه الخلافَ، فإن قلت: فما بالهُم كسروا عينَ يَنْعِم و ليس في ماضيه إلا نَعِمَ و نَعُم و كلُّ واحدٍ مِنْ فَعِل و فَعُل ليس له حَظٌّ في باب يَفْعِل؟ قيل: هذا طريقُه غير طريق ما قبله، فإما أن يكون يَنْعِم، بكسر العين، جاء على ماضٍ وزنه فعَل غير أَنهم لم يَنْطِقوا به استغناءٍ عنه بنَعِم و نَعُم، كما اسْتَغْنَوْا بتَرَك عن وَذَرَ و وَدَعَ، و كما استغنَوْا بمَلامِحَ عن تكسير لَمْحةٍ، أَو يكون فَعِل في هذا داخلًا على فَعُل، أَعني أَن تُكسَر عينُ مضارع نَعُم كما ضُمَّت عينُ مضارع فَعِل، و كذلك تَنَعَّم و تَناعَم و ناعَم و نَعَّمه و ناعَمَه.
و نَعَّمَ أَولادَه: رَفَّهَهم.
و النَّعْمةُ، بالفتح: التَّنْعِيمُ.
يقال: نَعَّمَه الله و ناعَمه فتَنَعَّم.
و في الحديث: كيف أَنْعَمُ و صاحبُ القَرْنِ قد الْتَقَمه؟ أي كيف أَتَنَعَّم، من النَّعْمة، بالفتح، و هي المسرّة و الفرح و الترفُّه.
و في حديث أَبي مريم: دخلتُ على معاوية فقال: ما أَنْعَمَنا بك؟ أَي ما الذي أَعْمَلَكَ إلينا و أَقْدَمَك علينا، و إنما يقال ذلك لمن يُفرَح بلقائه، كأنه قال: ما الذي أَسرّنا و أَفرَحَنا و أَقَرَّ أَعيُنَنا بلقائك و رؤيتك.
و الناعِمةُ و المُناعِمةُ و المُنَعَّمةُ: الحَسنةُ العيشِ و الغِذاءِ المُتْرَفةُ؛ و منه الحديث: إنها لَطَيْرٌ ناعِمةٌ أي سِمانٌ مُتْرَفةٌ؛ قال و قوله:
ما أَنْعَمَ العَيْشَ، لو أَنَّ الفَتى حَجَرٌ، تنْبُو الحوادِثُ عنه، و هو مَلْمومُ
إنما هو على النسب لأَنا لم نسمعهم قالوا نَعِم العيشُ، و نظيره ما حكاه سيبويه من قولهم: هو أَحْنكُ الشاتين و أَحْنَكُ البَعيرين في أَنه استعمل منه فعل التعجب، و إن لم يك منه فِعْلٌ، فتَفهَّمْ.
و رجل مِنْعامٌ أي مِفْضالٌ.
و نَبْتٌ ناعِمٌ و مُناعِمٌ و مُتناعِمٌ سواء؛ قال الأَعشى:
و تَضْحَك عن غُرِّ الثَّنايا، كأَنه ذرى أُقْحُوانٍ، نَبْتُه مُتناعِمُ
و التَّنْعيمةُ: شجرةٌ ناعمةُ الورَق ورقُها كوَرَق السِّلْق، و لا تنبت إلى على ماء، و لا ثمرَ لها و هي خضراء غليظةُ الساقِ.
و ثوبٌ ناعِمٌ: ليِّنٌ؛ و منه قول بعض الوُصَّاف: و عليهم الثيابُ الناعمةُ؛ و قال:
و نَحْمي بها حَوْماً رُكاماً و نِسْوَةً، عليهنَّ قَزٌّ ناعِمٌ و حَريرُ
و كلامٌ مُنَعَّمٌ كذلك.
و النِّعْمةُ: اليدُ البَيْضاء الصاحلة و الصَّنيعةُ و المِنَّة و ما أُنْعِم به عليك.
و نِعْمةُ الله، بكسر النون: مَنُّه و ما أَعطاه الله العبدَ مما لا يُمْكن غيره أَن يُعْطيَه إياه كالسَّمْع و البصَر، و الجمعُ منهما نِعَمٌ و أَنْعُمٌ؛ قال ابن جني: جاء ذلك على حذف التاء فصار كقولهم ذِئْبٌ و أَذْؤب و نِطْع و أَنْطُع، و مثله كثير، و نِعِماتٌ و نِعَماتٌ، الإِتباعُ لأَهل الحجاز، و حكاه اللحياني قال: و قرأَ بعضهم: أَن الفُلْكَ تجرِي في البَحْرِ بنِعَمات الله، بفتح العين و كسرِها، قال: و يجوز بِنِعْمات الله، بإسكان العين، فأَما الكسرُ«» فعلى مَنْ جمعَ كِسْرَةً كِسِرات، و مَنْ قرأَ بِنِعَمات فإن الفتح أخفُّ الحركات، و هو أَكثر في الكلام من نِعِمات الله، بالكسر.
و قوله عز و جل: و أَسْبَغَ عليكم نِعَمَه ظاهرةً و باطنةً«».
قال الجوهري: و النُّعْمى كالنِّعْمة، فإن فتحتَ النون مددتَ فقلت النَّعْماء، و النَّعيمُ مثلُه.
و فلانٌ واسعُ النِّعْمةِ أي واسعُ المالِ.
و قرأَ بعضهم: و أَسْبَغَ عليكم نِعْمَةً، فمن قرأَ نِعَمَه أَراد جميعَ ما أَنعم به عليهم؛ قال الفراء: قرأَها ابن عباس«» نِعَمَه، و هو وَجْهٌ جيِّد لأَنه قد قال شاكراً لأَنعُمِه، فهذا جمع النِّعْم و هو دليل على أَن نِعَمَه جائز، و مَنْ قرأَ نِعْمةً أَراد ما أُعطوه من توحيده؛ هذا قول الزجاج، و أَنْعَمها اللهُ عليه و أَنْعَم بها عليه؛ قال ابن عباس: النِّعمةُ الظاهرةُ الإِسلامُ، و الباطنةُ سَتْرُ الذنوب.
و قوله تعالى: و إذْ تقولُ للذي أَنْعَم اللهُ عليه و أَنْعَمْت عليه أَمْسِكْ عليكَ زوْجَك؛ قال الزجاج: معنى إنْعامِ الله عليه هِدايتُه إلى الإِسلام، و معنى إنْعام النبي، صلى الله عليه و سلم، عليه إعْتاقُه إياه من الرِّقِّ.
و قوله تعالى: و أَمّا بِنِعْمةِ ربِّك فحدِّثْ؛ فسره ثعلب فقال: اذْكُر الإِسلامَ و اذكر ما أَبْلاكَ به ربُّك.
و قوله تعالى: ما أَنتَ بِنِعْمةِ ربِّك بمَجْنونٍ؛ يقول: ما أَنت بإنْعامِ الله عليك و حَمْدِكَ إياه على نِعْمتِه بمجنون.
و قوله تعالى: يَعْرِفون نِعمةَ الله ثم يُنْكِرونها؛ قال الزجاج: معناه يعرفون أَن أمرَ النبي، صلى الله عليه و سلم، حقٌّ ثم يُنْكِرون ذلك.
و النِّعمةُ، بالكسر: اسمٌ من أَنْعَم اللهُ عليه يُنْعِمُ إنعاماً و نِعْمةً، أُقيم الاسمُ مُقامَ الإِنْعام، كقولك: أَنْفَقْتُ عليه إنْفاقاً و نَفَقَةً بمعنى واحد.
و أَنْعَم: أَفْضل و زاد.
و في الحديث: إن أَهلِ الجنة ليَتراءوْنَ أَهلِ عِلِّيِّين كما تَرَوْنَ الكوكبَ الدُّرِّيَّ في أُفُقِ السماء، و إنَّ أبا بكر و عُمَر منهم و أَنْعَما أي زادا و فَضَلا، رضي الله عنهما.
و يقال: قد أَحْسَنْتَ إليَّ و أَنْعَمْتَ أي زدت عليَّ الإِحسانَ، و قيل: معناه صارا إلى النعيم و دخَلا فيه كما يقال أَشْمَلَ إذا ذخل في الشِّمالِ، و معنى قولهم: أَنْعَمْتَ على فلانٍ أي أَصَرْتَ إليه نِعْمةً.
و تقول: أَنْعَم اللهُ عليك، من النِّعْمة.
و أَنْعَمَ اللهُ صَباحَك، من النُّعُومةِ.
و قولهُم: عِمْ صباحاً كلمةُ تحيّةٍ، كأَنه محذوف من نَعِم يَنْعِم، بالكسر، كما تقول: كُلْ من أَكلَ يأْكلُ، فحذف منه الأَلف و النونَ استخفافاً.
و نَعِمَ اللهُ بك عَيْناً، و نَعَم، و نَعِمَك اللهُ عَيْناً، و أَنْعَم اللهُ بك عَيْناً: أَقرَّ بك عينَ من تحبّه، و في الصحاح: أي أَقرَّ اللهُ عينَك بمن تحبُّه؛ أَنشد ثعلب:
أَنْعَم اللهُ بالرسولِ و بالمُرْسِلِ، و الحاملِ الرسالَة عَيْنا
الرسولُ هنا: الرسالةُ، و لا يكون الرسولَ لأَنه قد قال و الحامل الرسالة، و حاملُ الرسالةِ هو الرسولُ، فإن لم يُقَل هذا دخل في القسمة تداخُلٌ، و هو عيب.
قال الجوهري: و نَعِمَ اللهُ بكَ عَيْناً نُعْمةً مثل نَزِهَ نُزْهةً.
و في حديث مطرّف: لا تقُلْ نَعِمَ اللهُ بكَ عَيْناً فإن الله لا يَنْعَم بأَحدٍ عَيْناً، و لكن قال أَنْعَمَ اللهُ بك عَيْناً؛ قال الزمخشري: الذي منَع منه مُطرّفٌ صحيحٌ فصيحٌ في كلامهم، و عَيْناً نصبٌ على التمييز من الكاف، و الباء للتعدية، و المعنى نَعَّمَكَ اللهُ عَيْناً أي نَعَّم عينَك و أَقَرَّها، و قد يحذفون الجارّ و يُوصِلون الفعل فيقولون نَعِمَك اللهُ عَيْناً، و أَمَّا أَنْعَمَ اللهُ بك عَيْناً فالباء فيه زائدة لأَن الهمزة كافية في التعدية، تقول: نَعِمَ زيدٌ عيناً و أَنْعَمه اللهُ عيناً، و يجوز أَن يكون من أَنْعَمَ إذا دخل في النَّعيم فيُعدَّى بالباء، قال: و لعل مُطرِّفاً خُيِّلَ إليه أَنَّ انتصاب المميِّز في هذا الكلام عن الفاعل فاستعظمه، تعالى اللهُ أن يوصف بالحواس علوّاً كبيراً، كما يقولون نَعِمْتُ بهذا الأَمرِ عَيْناً، و الباء للتعدية، فحَسِبَ أن الأَمر في نَعِمَ اللهُ بك عيناً كذلك، و نزلوا منزلًا يَنْعِمُهم و يَنْعَمُهم بمعنى واحد؛ عن ثعلب، أي يُقِرُّ أَعْيُنَهم و يَحْمَدونه، و زاد اللحياني: و يَنْعُمُهم عيناً، و زاد الأَزهري: و يُنْعمُهم، و قال أَربع لغات.
و نُعْمةُ العين: قُرَّتُها، و العرب تقول: نَعْمَ و نُعْمَ عينٍ و نُعْمةَ عينٍ و نَعْمةَ عينٍ و نِعْمةَ عينٍ و نُعْمى عينٍ و نَعامَ عينٍ و نُعامَ عينٍ و نَعامةَ عينٍ و نَعِيمَ عينٍ و نُعامى عينٍ أي أفعلُ ذلك كرامةً لك و إنْعاماً بعَينِك و ما أَشبهه؛ قال سيبويه: نصبوا كلَّ ذلك على إضمار الفعل المتروك إظهارهُ.
و في الحديث: إذا سَمِعتَ قولًا حسَناً فَرُوَيْداً بصاحبه، فإن وافقَ قولٌ عَملًا فنَعْمَ و نُعْمةَ عينٍ آخِه و أَوْدِدْه أي إذا سمعت رجُلًا يتكلّم في العلم بما تستحسنه فهو كالداعي لك إلى مودّتِه و إخائه، فلا تَعْجَلْ حتى تختبر فعلَه، فإن رأَيته حسنَ العمل فأَجِبْه إلى إخائه و مودّتهِ، و قل له نَعْمَ و نُعْمة عين أَي قُرَّةَ عينٍ، يعني أُقِرُّ عينَك بطاعتك و اتّباع أمرك.
و نَعِمَ العُودُ: اخضرَّ و نَضَرَ؛ أنشد سيبويه:
و اعْوَجَّ عُودُك من لَحْوٍ و من قِدَمٍ، لا يَنْعَمُ العُودُ حتى يَنْعَم الورَقُ«»
و قال الفرزدق:
و كُوم تَنْعَمُ الأَضيْاف عَيْناً، و تُصْبِحُ في مَبارِكِها ثِقالا
يُرْوَى الأَضيافُ و الأَضيافَ، فمن قال الأَضيافُ، بالرفع، أراد تَنْعَم الأَضيافُ عيناً بهن لأَنهم يشربون من أَلبانِها، و من قال تَنْعَم الأَضيافَ، فمعناه تَنْعَم هذه الكُومُ بالأَضيافِ عيناً، فحذفَ و أَوصل فنَصب الأَضيافَ أي أن هذه الكومَ تُسَرُّ بالأَضيافِ كسُرورِ الأَضيافِ بها، لأَنها قد جرت منهم على عادة مأَلوفة معروفة فهي تأْنَسُ بالعادة، و قيل: إنما تأْنس بهم لكثرة الأَلبان، فهي لذلك لا تخاف أن تُعْقَر و لا تُنْحَر، و لو كانت قليلة الأَلبان لما نَعِمَت بهم عيناً لأَنها كانت تخاف العَقْرَ و النحر.
و حكى اللحياني: يا نُعْمَ عَيْني أَي يا قُرَّة عيني؛ و أَنشد عن الكسائي:
صَبَّحكَ اللهُ بخَيْرٍ باكرِ، بنُعْمِ عينٍ و شَبابٍ فاخِرِ
قال: و نَعْمةُ العيش حُسْنُه و غَضارَتُه، و المذكر منه نَعْمٌ، و يجمع أَنْعُماً.
و النَّعامةُ: معروفةٌ، هذا الطائرُ، تكون للذكر و الأُنثى، و الجمع نَعاماتٌ و نَعائمُ و نَعامٌ، و قد يقع النَّعامُ على الواحد؛ قال أبو كَثْوة:
ولَّى نَعامُ بني صَفْوانَ زَوْزَأَةً، لَمَّا رأَى أَسَداً بالغابِ قد وَثَبَا
و النَّعامُ أَيضاً، بغير هاء، الذكرُ منها الظليمُ، و النعامةُ الأُنثى.
قال الأَزهري: و جائز أَن يقال للذكر نَعامة بالهاء، و قيل النَّعام اسمُ جنس مثل حَمامٍ و حَمامةٍ و جرادٍ و جرادةٍ، و العرب تقول: أَصَمُّ مِن نَعامةٍ، و ذلك أنها لا تَلْوي على شيء إذا جفَلت، و يقولون: أَشمُّ مِن هَيْق لأَنه يَشُمّ الريح؛ قال الراجز:
أَشمُّ من هَيْقٍ و أَهْدَى من جَمَلْ
و يقولون: أَمْوَقُ من نعامةٍ و أَشْرَدُ من نَعامةٍ؛ و مُوقها: تركُها بيضَها و حَضْنُها بيضَ غيرها، و يقولون: أَجبن من نَعامةٍ و أَعْدى من نَعامةٍ.
و يقال: ركب فلانٌ جَناحَيْ نَعامةٍ إذا جدَّ في أَمره.
و يقال للمُنْهزِمين: أَضْحَوْا نَعاماً؛ و منه قول بشر:
فأَما بنو عامرٍ بالنِّسار فكانوا، غَداةَ لَقُونا، نَعامَا
و تقول العرب للقوم إذا ظَعَنوا مسرعين: خَفَّتْ نَعامَتُهم و شالَتْ نَعامَتُهم، و خَفَّتْ نَعامَتُهم أَي استَمر بهم السيرُ.
و يقال للعَذارَى: كأنهن بَيْضُ نَعامٍ.
و يقال للفَرَس: له ساقا نَعامةٍ لِقِصَرِ ساقَيْه، وله جُؤجُؤُ نَعامةٍ لارتفاع جُؤْجُؤها.
و من أَمثالهم: مَن يَجْمع بين الأَرْوَى و النَّعام؟ و ذلك أن مَساكنَ الأَرْوَى شَعَفُ الجبال و مساكن النعام السُّهولةُ، فهما لا يجتمعان أَبداً.
و يقال لمن يُكْثِرُ عِلَلَه عليك: ما أَنت إلا نَعامةٌ؛ يَعْنون قوله:
و مِثْلُ نَعامةٍ تُدْعَى بعيراً، تُعاظِمُه إذا ما قيل: طِيري
و إنْ قيل: احْمِلي، قالت: فإنِّي
من الطَّيْر المُرِبَّة بالوُكور
و يقولون للذي يَرْجِع خائباً: جاء كالنَّعامة، لأَن الأَعراب يقولون إن النعامة ذهَبَتْ تَطْلُبُ قَرْنَينِ فقطعوا أُذُنيها فجاءت بلا أُذُنين؛ و في ذلك يقول بعضهم:
أو كالنَّعامةِ، إذ غَدَتْ من بَيْتِها لتُصاغَ أُذْناها بغير أَذِينِ
فاجْتُثَّتِ الأُذُنان منها، فانْتَهَتْ
هَيْماءَ لَيْسَتْ من ذوات قُرونِ
و من أَمثالهم: أنْتَ كصاحبة النَّعامة، و كان من قصتها أَنها وجَدتْ نَعامةً قد غَصَّتْ بصُعْرورٍ فأَخذتْها و ربَطتْها بخِمارِها إلى شجرة، ثم دنَتْ من الحيّ فهتَفَتْ: من كان يحُفُّنا و يَرُفُّنا فلْيَتَّرِكْ و قَوَّضَتْ بَيْتَها لتَحْمِل على النَّعامةِ، فانتَهتْ إليها و قد أَساغَتْ غُصَّتَها و أَفْلَتَتْ، و بَقِيَت المرأَةُ لا صَيْدَها أَحْرَزَتْ و لا نصيبَها من الحيّ حَفِظتْ؛ يقال ذلك عند المَزْريَةِ على من يَثق بغير الثِّقةِ.
و النَّعامة: الخشبة المعترضة على الزُّرنُوقَيْنِ تُعَلَّق منهما القامة، و هي البَكَرة، فإن كان الزَّرانيق من خَشَبٍ فهي دِعَمٌ؛ و قال أَبو الوليد الكِلابي: إذا كانتا من خَشَب فهما النَّعامتان، قال: و المعترضة عليهما هي العَجَلة و الغَرْب مُعَلَّقٌ بها، قال الأَزهري: و تكون النَّعامتانِ خَشَبتين يُضَمُّ طرَفاهما الأَعْليان و يُرْكَز طرفاهما الأَسفلان في الأَرض، أحدهما من هذا الجانب، و الآخر من ذاك الجنب، يُصْقَعان بحَبْل يُمدّ طرفا الحبل إلى وتِدَيْنِ مُثْبَتيْنِ في الأَرض أو حجرين ضخمين، و تُعَلَّقُ القامة بين شُعْبتي النَّعامتين، و النَّعامتانِ: المَنارتانِ اللتان عليهما الخشبة المعترِضة؛ و قال اللحياني: النَّعامتان الخشبتان اللتان على زُرْنوقَي البئر، الواحدة نَعامة، و قيل: النَّعامة خشبة تجعل على فم البئر تَقوم عليها السَّواقي.
و النَّعامة: صخرة ناشزة في البئر.
و النَّعامة: كلُّ بناء كالظُّلَّة، أو عَلَم يُهْتَدَى به من أَعلام المفاوز، و قيل: كل بناء على الجبل كالظُّلَّة و العَلَم، و الجمع نَعامٌ؛ قال أَبو ذؤيب يصف طرق المفازة:
بِهنَّ نَعامٌ بَناها الرجالُ، تَحْسَب آرامَهُن الصُّروحا«»
و روى الجوهري عجزه:
تُلْقِي النَّقائِضُ فيه السَّريحا
قال: و النَّفائضُ من الإِبل؛ و قال آخر:
لا شيءَ في رَيْدِها إلا نَعامَتُها، منها هَزِيمٌ و منها قائمٌ باقِي
و المشهور من شعره:
لا ظِلَّ في رَيْدِها
و شرحه ابن بري فقال: النَّعامة ما نُصب من خشب يَسْتَظِلُّ به الربيئة، و الهَزيم: المتكسر؛ و بعد هذا البيت:
بادَرْتُ قُلَّتَها صَحْبي، و ما كَسِلوا حتى نَمَيْتُ إليها قَبْلَ إشْراق
و النَّعامة: الجِلْدة التي تغطي الدماغ، و النَّعامة من الفرس: دماغُه.
و النَّعامة: باطن القدم.
و النَّعامة: الطريق.
و النَّعامة: جماعة القوم.
و شالَتْ نَعامَتُهم: تفرقت كَلِمَتُهم و ذهب عزُّهم و دَرَسَتْ طريقتُهم و ولَّوْا، و قيل: تَحَوَّلوا عن دارهم، و قيل: قَلَّ خَيْرُهم و ولَّتْ أُمورُهم؛ قال ذو الإِصْبَع العَدْوانيّ:
أَزْرَى بنا أَننا شالَتْ نَعامتُنا، فخالني دونه بل خِلْتُه دوني
و يقال للقوم إذا ارْتَحَلوا عن منزلهم أو تَفَرَّقوا: قد شالت نعامتهم.
و في حديث ابن ذي يَزَنَ: أتى هِرَقْلًا و قد شالَتْ نَعامَتُهم: النعامة الجماعة أَي تفرقوا؛ و أَنشد ابن بري لأَبي الصَّلْت الثَّقَفِيِّ:
اشْرَبْ هنِيئاً فقد شالَتْ نَعامتُهم، و أَسْبِلِ اليَوْمَ في بُرْدَيْكَ إسْبالا
و أَنشد لآخر:
إني قَضَيْتُ قضاءً غيرَ ذي جَنَفٍ، لَمَّا سَمِعْتُ و لمّا جاءَني الخَبَرُ
أَنَّ الفَرَزْدَق قد شالَتْ نعامَتُه،
و عَضَّه حَيَّةٌ من قَومِهِ ذَكَرُ
و النَّعامة: الظُّلْمة.
و النَّعامة: الجهل، يقال: سكَنَتْ نَعامتُه؛ قال المَرّار الفَقْعَسِيّ:
و لو أَنيّ حَدَوْتُ به ارْفَأَنَّتْ نَعامتُه، و أَبْغَضَ ما أَقولُ
اللحياني: يقال للإِنسان إنه لخَفيفُ النعامة إذا كان ضعيف العقل.
و أَراكةٌ نَعامةٌ: طويلة.
و ابن النعامة: الطريق، و قيل: عِرْقٌ في الرِّجْل؛ قال الأَزهري: قال الفراء سمعته من العرب، و قيل: ابن النَّعامة عَظْم الساق، و قيل: صدر القدم، و قيل: ما تحت القدم؛ قال عنترة:
فيكونُ مَرْكبَكِ القَعودُ و رَحْلُه، و ابنُ النَّعامةِ، عند ذلك، مَرْكَبِي
فُسِّر بكل ذلك، و قيل: ابن النَّعامة فَرَسُه، و قيل: رِجْلاه؛ قال الأَزهري: زعموا أَن ابن النعامة من الطرق كأَنه مركب النَّعامة من قوله:
و ابن النعامة، يوم ذلك، مَرْكَبي
و ابن النَعامة: الساقي الذي يكون على البئر.
و النعامة: الرجْل.
و النعامة: الساق.
و النَّعامة: الفَيْجُ المستعجِل.
و النَّعامة: الفَرَح.
و النَّعامة: الإِكرام.
و النَّعامة: المحَجَّة الواضحة.
قال أَبو عبيدة في قوله:
و ابن النعامة، عند ذلك، مركبي
قال: هو اسم لشدة الحَرْب و ليس ثَمَّ امرأَة، و إنما ذلك كقولهم: به داء الظَّبْي، و جاؤوا على بَكْرة أَبيهم، و ليس ثم داء و لا بَكرة.
قال ابن بري: و هذا البيت، أَعني فيكون مركبكِ، لِخُزَزَ بن لَوْذان السَّدوسيّ؛ و قبله:
كذَبَ العَتيقُ و ماءُ شَنّ بارِدٍ، إنْ كنتِ شائلَتي غَبُوقاً فاذْهَبي
لا تَذْكُرِي مُهْرِي و ما أَطعَمْتُه،
فيكونَ لَوْنُكِ مِثلَ لَوْنِ الأَجْرَبِ
إني لأَخْشَى أن تقولَ حَليلَتي: هذا غُبارٌ ساطِعٌ فَتَلَبَّبِ
إن الرجالَ لَهمْ إلَيْكِ وسيلَةٌ،
إنْ يأْخذوكِ تَكَحِّلي و تَخَضِّبي
و يكون مَرْكَبَكِ القَلوصُ و رَحلهُ، و ابنُ النَّعامة، يوم ذلك، مَرْكَبِي
و قال: هكذا ذكره ابن خالويه و أَبو محمد الأَسود، و قال: ابنُ النَّعامة فرس خُزَزَ بن لَوْذان السَّدوسي، و النعامة أُمُّه فرس الحرث بن عَبَّاد، قال: و تروى الأَبيات أَيضا لعنترة، قال: و النَّعامة خَطٌّ في باطن الرِّجْل، و رأَيت أبا الفرج الأَصبهاني قد شرح هذا البيت في كتابه«»، و إن لم يكن الغرض في هذا الكتاب النقل عنه لكنه أَقرب إلى الصحة لأَنه قال: إن نهاية غرض الرجال منكِ إذا أَخذوك الكُحْل و الخِضابُ للتمتع بك، و متى أَخذوك أَنت حملوك على الرحل و القَعود و أَسَروني أَنا، فيكون القَعود مَرْكَبك و يكون ابن النعامة مَرْكَبي أَنا، و قال: ابنُ النَّعامة رِجْلاه أو ظلُّه الذي يمشي فيه، و هذا أَقرب إلى التفسير من كونه يصف المرأَة برُكوب القَعود و يصف نفسه بركوب الفرس، اللهم إلا أَن يكون راكب الفرس منهزماً مولياً هارباً، و ليس في ذلك من الفخر ما يقوله عن نفسه، فأَيُّ حالة أَسوأُ من إسلام حليلته و هرَبه عنها راكباً أو راجلًا؟ فكونُه يَسْتَهوِل أَخْذَها و حملَها و أَسْرَه هو و مشيَه هو الأَمر الذي يَحْذَرُه و يَسْتهوِله.
و النَّعَم: واحد الأَنعْام و هي المال الراعية؛ قال ابن سيده: النَّعَم الإِبل و الشاء، يذكر و يؤنث، و النَّعْم لغة فيه؛ عن ثعلب؛ و أَنشد:
و أَشْطانُ النَّعامِ مُرَكَّزاتٌ، و حَوْمُ النَّعْمِ و الحَلَقُ الحُلول
و الجمع أَنعامٌ، و أَناعيمُ جمع الجمع؛ قال ذو الرمة:
دانى له القيدُ في دَيْمومةٍ قُذُفٍ قَيْنَيْهِ، و انْحَسَرَتْ عنه الأَناعِيمُ
و قال ابن الأَعرابي: النعم الإِبل خاصة، و الأَنعام الإِبل و البقر و الغنم.
و قوله تعالى: فجَزاءٌ مثْلُ ما قَتَلَ من النَّعَم يحكم به ذَوَا عَدْلٍ منكم؛ قال: ينظر إلى الذي قُتل ما هو فتؤخذ قيمته دارهم فيُتصدق بها؛ قال الأَزهري: دخل في النعم ههنا الإِبلُ و البقرُ و الغنم.
و قوله عز و جل: و الذين كفروا يتمتعون و يأْكلون كما تأْكل الأَنْعامُ؛ قال ثعلب: لا يذكرون الله تعالى على طعامهم و لا يُسمُّون كما أَن الأَنْعام لا تفعل ذلك، و أما قول الله عز و جَل: و إنَّ لكم في الأَنعام لَعِبْرةً نُسْقِيكم مما في بطونه؛ فإن الفراء قال: الأَنْعام ههنا بمعنى النَّعَم، و النَّعَم تذكر و تؤنث، و لذلك قال الله عز و جل: مما في بطونه، و قال في موضع آخر: مما في بطونها، و قال الفراء: النَّعَم ذكر لا يؤَنث، و يجمع على نُعْمانٍ مثل حَمَل و حُمْلانٍ، و العرب إذا أَفردت النَّعَم لم يريدوا بها إلا الإِبل، فإذا قالوا الأَنعام أَرادوا بها الإِبل و البقر و الغنم، قال الله عز و جل: و من الأَنْعام حَمولةً و فَرْشاً كلوا مما رزقكم الله«» ثم قال: ثمانية أَزواج؛ أي خلق منها ثمانية أَزواج، و كان الكسائي يقول في قوله تعالى: نسقيكم مما في بطونه؛ قال: أَراد في بطون ما ذكرنا؛ و مثله قوله:
مِثْل الفراخ نُتِفَتْ حَواصِلُهْ
أي حواصل ما ذكرنا؛ و قال آخر في تذكير النَّعَم:
في كلّ عامٍ نَعَمٌ يَحْوونَهُ، يُلْقِحُه قَوْمٌ و يَنْتِجونَهُ
و من العرب من يقول للإِبل إذا ذُكِرت«» الأَنعام و الأَناعيم.
و النُّعامى، بالضم على فُعالى: من أَسماء ريح الجنوب لأَنها أَبلُّ الرياح و أَرْطَبُها؛ قال أَبو ذؤيب:
مَرَتْه النُّعامى فلم يَعْتَرِفْ، خِلافَ النُّعامى من الشَّأْمِ، ريحا
و روى اللحياني عن أَبي صَفْوان قال: هي ريح تجيء بين الجنوب و الصَّبا.
و النَّعامُ و النَّعائمُ: من منازل القمر ثمانيةُ كواكبَ: أَربعة صادرٌ، و أَربعة واردٌ؛ قال الجوهري: كأنها سرير مُعْوجّ؛ قال ابن سيده: أَربعةٌ في المجرّة و تسمى الواردةَ و أَربعة خارجة تسمَّى الصادرةَ.
قال الأَزهري: النعائمُ منزلةٌ من منازل القمر، و العرب تسمّيها النَّعامَ الصادرَ، و هي أَربعة كواكب مُربَّعة في طرف المَجَرَّة و هي شاميّة، و يقال لها النَّعام؛ أَنشد ثعلب:
باضَ النَّعامُ به فنَفَّر أَهلَه، إلا المُقِيمَ على الدّوَى المُتَأَفِّنِ
النَّعامُ ههنا: النَّعائمُ من النجوم، و قد ذكر مستوفى في ترجمة بيض.
و نُعاماكَ: بمعنى قُصاراكَ.
و أَنْعَم أن يُحْسِنَ أَو يُسِيءَ: زاد.
و أَنْعَم فيه: بالَغ؛ قال:
سَمِين الضَّواحي لم تَؤَرِّقْه، لَيْلةً، و أَنْعَمَ، أبكارُ الهُمومِ و عُونُها
الضَّواحي: ما بدا من جَسدِه، لم تُؤرّقْه ليلةً أَبكارُ الهموم و عُونُها، و أَنْعَمَ أي و زاد على هذه الصفة، و أَبكار الهموم: ما فجَأَك، و عُونُها: ما كان هَمّاً بعدَ هَمّ، و حَرْبٌ عَوانٌ إذا كانت بعد حَرْب كانت قبلها.
و فَعَل كذا و أَنْعَمَ أي زاد.
و في حديث صلاة الظهر: فأَبردَ بالظُّهْرِ و أَنْعَمَ أي أَطال الإِبْرادَ و أَخَّر الصلاة؛ و منه قولهم: أَنْعَمَ النظرَ في الشيءِ إذا أَطالَ الفِكْرةَ فيه؛ و قوله:
فوَرَدَتْ و الشمسُ لمَّا تُنْعِمِ
من ذلك أَيضاً أَي لم تُبالِغْ في الطلوع.
و نِعْمَ: ضدُّ بِئْسَ و لا تَعْمَل من الأَسماء إلا فيما فيه الأَلفُ و اللام أو ما أُضيف إلى ما فيه الأَلف و اللام، و هو مع ذلك دالٌّ على معنى الجنس.
قال أَبو إسحق: إذا قلت نِعْمَ الرجلُ زيدٌ أو نِعْمَ رجلًا زيدٌ، فقد قلتَ: استحقّ زيدٌ المدحَ الذي يكون في سائر جنسه، فلم يجُزْ إذا كانت تَسْتَوْفي مَدْحَ الأَجْناسِ أن تعمل في غير لفظ جنسٍ.
و حكى
نعم[7]: النَّعِيمُ و النُّعْمى و النَّعْماء و النِّعْمة، كله: الخَفْض و الدَّعةُ و المالُ، و هو ضد البَأْساء و البُؤْسى.
و قوله عز و جل: و مَنْ يُبَدِّلْ نِعْمَةَ الله من بَعْدِ ما جاءته؛ يعني في هذا الموضع حُجَجَ الله الدالَّةَ على أَمر النبي، صلى الله عليه و سلم.
و قوله تعالى: ثم لَتُسْأَلُنَّ يومئذ عن النعيم؛ أي تُسْأَلون يوم القيامة عن كل ما استمتعتم به في الدنيا، و جمعُ النِّعْمةِ نِعَمٌ و أَنْعُمٌ كشِدَّةٍ و أَشُدّ؛ حكاه سيبويه؛ و قال النابغة:
فلن أَذْكُرَ النُّعْمان إلا بصالحٍ، فإنَّ له عندي يُدِيّاً و أَنْعُما
و النُّعْم، بالضم: خلافُ البُؤْس.
يقال: يومٌ نُعْمٌ و يومٌ بؤْسٌ، و الجمع أَنْعُمٌ و أَبْؤُسٌ.
و نَعُم الشيءُ نُعومةً أي صار ناعِما لَيِّناً، و كذلك نَعِمَ يَنْعَم مثل حَذِرَ يَحْذَر، و فيه لغة ثالثة مركبة بينهما: نَعِمَ يَنْعُمُ مثل فَضِلَ يَفْضُلُ، و لغة رابعة: نَعِمَ يَنْعِم، بالكسر فيهما، و هو شاذ.
و التنَعُّم: الترفُّه، و الاسم النِّعْمة.
و نَعِمَ الرجل يَنْعَم نَعْمةً، فهو نَعِمٌ بيّن المَنْعَم، و يجوز تَنَعَّم، فهو ناعِمٌ، و نَعِمَ يَنْعُم؛ قال ابن جني: نَعِمَ في الأَصل ماضي يَنْعَمُ، و يَنْعُم في الأَصل مضارعُ نَعُم، ثم تداخلت اللغتان فاستضاف من يقول نَعِمَ لغة من يقول يَنْعُم، فحدث هنالك لغةٌ ثالثة، فإن قلت: فكان يجب، على هذا، أَن يستضيف من يقول نَعُم مضارعَ من يقول نَعِم فيتركب من هذا لغةٌ ثالثة و هي نَعُم يَنْعَم، قيل: منع من هذا أَن فَعُل لا يختلف مضارعُه أَبداً، و ليس كذلك نَعِمَ، فإن نَعِمَ قد يأْتي فيه يَنْعِمُ و يَنعَم، فاحتمل خِلاف مضارعِه، و فَعُل لا يحتمل مضارعُه الخلافَ، فإن قلت: فما بالهُم كسروا عينَ يَنْعِم و ليس في ماضيه إلا نَعِمَ و نَعُم و كلُّ واحدٍ مِنْ فَعِل و فَعُل ليس له حَظٌّ في باب يَفْعِل؟ قيل: هذا طريقُه غير طريق ما قبله، فإما أن يكون يَنْعِم، بكسر العين، جاء على ماضٍ وزنه فعَل غير أَنهم لم يَنْطِقوا به استغناءٍ عنه بنَعِم و نَعُم، كما اسْتَغْنَوْا بتَرَك عن وَذَرَ و وَدَعَ، و كما استغنَوْا بمَلامِحَ عن تكسير لَمْحةٍ، أَو يكون فَعِل في هذا داخلًا على فَعُل، أَعني أَن تُكسَر عينُ مضارع نَعُم كما ضُمَّت عينُ مضارع فَعِل، و كذلك تَنَعَّم و تَناعَم و ناعَم و نَعَّمه و ناعَمَه.
و نَعَّمَ أَولادَه: رَفَّهَهم.
و النَّعْمةُ، بالفتح: التَّنْعِيمُ.
يقال: نَعَّمَه الله و ناعَمه فتَنَعَّم.
و في الحديث: كيف أَنْعَمُ و صاحبُ القَرْنِ قد الْتَقَمه؟ أي كيف أَتَنَعَّم، من النَّعْمة، بالفتح، و هي المسرّة و الفرح و الترفُّه.
و في حديث أَبي مريم: دخلتُ على معاوية فقال: ما أَنْعَمَنا بك؟ أَي ما الذي أَعْمَلَكَ إلينا و أَقْدَمَك علينا، و إنما يقال ذلك لمن يُفرَح بلقائه، كأنه قال: ما الذي أَسرّنا و أَفرَحَنا و أَقَرَّ أَعيُنَنا بلقائك و رؤيتك.
و الناعِمةُ و المُناعِمةُ و المُنَعَّمةُ: الحَسنةُ العيشِ و الغِذاءِ المُتْرَفةُ؛ و منه الحديث: إنها لَطَيْرٌ ناعِمةٌ أي سِمانٌ مُتْرَفةٌ؛ قال و قوله:
ما أَنْعَمَ العَيْشَ، لو أَنَّ الفَتى حَجَرٌ، تنْبُو الحوادِثُ عنه، و هو مَلْمومُ
إنما هو على النسب لأَنا لم نسمعهم قالوا نَعِم العيشُ، و نظيره ما حكاه سيبويه من قولهم: هو أَحْنكُ الشاتين و أَحْنَكُ البَعيرين في أَنه استعمل منه فعل التعجب، و إن لم يك منه فِعْلٌ، فتَفهَّمْ.
و رجل مِنْعامٌ أي مِفْضالٌ.
و نَبْتٌ ناعِمٌ و مُناعِمٌ و مُتناعِمٌ سواء؛ قال الأَعشى:
و تَضْحَك عن غُرِّ الثَّنايا، كأَنه ذرى أُقْحُوانٍ، نَبْتُه مُتناعِمُ
و التَّنْعيمةُ: شجرةٌ ناعمةُ الورَق ورقُها كوَرَق السِّلْق، و لا تنبت إلى على ماء، و لا ثمرَ لها و هي خضراء غليظةُ الساقِ.
و ثوبٌ ناعِمٌ: ليِّنٌ؛ و منه قول بعض الوُصَّاف: و عليهم الثيابُ الناعمةُ؛ و قال:
و نَحْمي بها حَوْماً رُكاماً و نِسْوَةً، عليهنَّ قَزٌّ ناعِمٌ و حَريرُ
و كلامٌ مُنَعَّمٌ كذلك.
و النِّعْمةُ: اليدُ البَيْضاء الصاحلة و الصَّنيعةُ و المِنَّة و ما أُنْعِم به عليك.
و نِعْمةُ الله، بكسر النون: مَنُّه و ما أَعطاه الله العبدَ مما لا يُمْكن غيره أَن يُعْطيَه إياه كالسَّمْع و البصَر، و الجمعُ منهما نِعَمٌ و أَنْعُمٌ؛ قال ابن جني: جاء ذلك على حذف التاء فصار كقولهم ذِئْبٌ و أَذْؤب و نِطْع و أَنْطُع، و مثله كثير، و نِعِماتٌ و نِعَماتٌ، الإِتباعُ لأَهل الحجاز، و حكاه اللحياني قال: و قرأَ بعضهم: أَن الفُلْكَ تجرِي في البَحْرِ بنِعَمات الله، بفتح العين و كسرِها، قال: و يجوز بِنِعْمات الله، بإسكان العين، فأَما الكسرُ«» فعلى مَنْ جمعَ كِسْرَةً كِسِرات، و مَنْ قرأَ بِنِعَمات فإن الفتح أخفُّ الحركات، و هو أَكثر في الكلام من نِعِمات الله، بالكسر.
و قوله عز و جل: و أَسْبَغَ عليكم نِعَمَه ظاهرةً و باطنةً«».
قال الجوهري: و النُّعْمى كالنِّعْمة، فإن فتحتَ النون مددتَ فقلت النَّعْماء، و النَّعيمُ مثلُه.
و فلانٌ واسعُ النِّعْمةِ أي واسعُ المالِ.
و قرأَ بعضهم: و أَسْبَغَ عليكم نِعْمَةً، فمن قرأَ نِعَمَه أَراد جميعَ ما أَنعم به عليهم؛ قال الفراء: قرأَها ابن عباس«» نِعَمَه، و هو وَجْهٌ جيِّد لأَنه قد قال شاكراً لأَنعُمِه، فهذا جمع النِّعْم و هو دليل على أَن نِعَمَه جائز، و مَنْ قرأَ نِعْمةً أَراد ما أُعطوه من توحيده؛ هذا قول الزجاج، و أَنْعَمها اللهُ عليه و أَنْعَم بها عليه؛ قال ابن عباس: النِّعمةُ الظاهرةُ الإِسلامُ، و الباطنةُ سَتْرُ الذنوب.
و قوله تعالى: و إذْ تقولُ للذي أَنْعَم اللهُ عليه و أَنْعَمْت عليه أَمْسِكْ عليكَ زوْجَك؛ قال الزجاج: معنى إنْعامِ الله عليه هِدايتُه إلى الإِسلام، و معنى إنْعام النبي، صلى الله عليه و سلم، عليه إعْتاقُه إياه من الرِّقِّ.
و قوله تعالى: و أَمّا بِنِعْمةِ ربِّك فحدِّثْ؛ فسره ثعلب فقال: اذْكُر الإِسلامَ و اذكر ما أَبْلاكَ به ربُّك.
و قوله تعالى: ما أَنتَ بِنِعْمةِ ربِّك بمَجْنونٍ؛ يقول: ما أَنت بإنْعامِ الله عليك و حَمْدِكَ إياه على نِعْمتِه بمجنون.
و قوله تعالى: يَعْرِفون نِعمةَ الله ثم يُنْكِرونها؛ قال الزجاج: معناه يعرفون أَن أمرَ النبي، صلى الله عليه و سلم، حقٌّ ثم يُنْكِرون ذلك.
و النِّعمةُ، بالكسر: اسمٌ من أَنْعَم اللهُ عليه يُنْعِمُ إنعاماً و نِعْمةً، أُقيم الاسمُ مُقامَ الإِنْعام، كقولك: أَنْفَقْتُ عليه إنْفاقاً و نَفَقَةً بمعنى واحد.
و أَنْعَم: أَفْضل و زاد.
و في الحديث: إن أَهلِ الجنة ليَتراءوْنَ أَهلِ عِلِّيِّين كما تَرَوْنَ الكوكبَ الدُّرِّيَّ في أُفُقِ السماء، و إنَّ أبا بكر و عُمَر منهم و أَنْعَما أي زادا و فَضَلا، رضي الله عنهما.
و يقال: قد أَحْسَنْتَ إليَّ و أَنْعَمْتَ أي زدت عليَّ الإِحسانَ، و قيل: معناه صارا إلى النعيم و دخَلا فيه كما يقال أَشْمَلَ إذا ذخل في الشِّمالِ، و معنى قولهم: أَنْعَمْتَ على فلانٍ أي أَصَرْتَ إليه نِعْمةً.
و تقول: أَنْعَم اللهُ عليك، من النِّعْمة.
و أَنْعَمَ اللهُ صَباحَك، من النُّعُومةِ.
و قولهُم: عِمْ صباحاً كلمةُ تحيّةٍ، كأَنه محذوف من نَعِم يَنْعِم، بالكسر، كما تقول: كُلْ من أَكلَ يأْكلُ، فحذف منه الأَلف و النونَ استخفافاً.
و نَعِمَ اللهُ بك عَيْناً، و نَعَم، و نَعِمَك اللهُ عَيْناً، و أَنْعَم اللهُ بك عَيْناً: أَقرَّ بك عينَ من تحبّه، و في الصحاح: أي أَقرَّ اللهُ عينَك بمن تحبُّه؛ أَنشد ثعلب:
أَنْعَم اللهُ بالرسولِ و بالمُرْسِلِ، و الحاملِ الرسالَة عَيْنا
الرسولُ هنا: الرسالةُ، و لا يكون الرسولَ لأَنه قد قال و الحامل الرسالة، و حاملُ الرسالةِ هو الرسولُ، فإن لم يُقَل هذا دخل في القسمة تداخُلٌ، و هو عيب.
قال الجوهري: و نَعِمَ اللهُ بكَ عَيْناً نُعْمةً مثل نَزِهَ نُزْهةً.
و في حديث مطرّف: لا تقُلْ نَعِمَ اللهُ بكَ عَيْناً فإن الله لا يَنْعَم بأَحدٍ عَيْناً، و لكن قال أَنْعَمَ اللهُ بك عَيْناً؛ قال الزمخشري: الذي منَع منه مُطرّفٌ صحيحٌ فصيحٌ في كلامهم، و عَيْناً نصبٌ على التمييز من الكاف، و الباء للتعدية، و المعنى نَعَّمَكَ اللهُ عَيْناً أي نَعَّم عينَك و أَقَرَّها، و قد يحذفون الجارّ و يُوصِلون الفعل فيقولون نَعِمَك اللهُ عَيْناً، و أَمَّا أَنْعَمَ اللهُ بك عَيْناً فالباء فيه زائدة لأَن الهمزة كافية في التعدية، تقول: نَعِمَ زيدٌ عيناً و أَنْعَمه اللهُ عيناً، و يجوز أَن يكون من أَنْعَمَ إذا دخل في النَّعيم فيُعدَّى بالباء، قال: و لعل مُطرِّفاً خُيِّلَ إليه أَنَّ انتصاب المميِّز في هذا الكلام عن الفاعل فاستعظمه، تعالى اللهُ أن يوصف بالحواس علوّاً كبيراً، كما يقولون نَعِمْتُ بهذا الأَمرِ عَيْناً، و الباء للتعدية، فحَسِبَ أن الأَمر في نَعِمَ اللهُ بك عيناً كذلك، و نزلوا منزلًا يَنْعِمُهم و يَنْعَمُهم بمعنى واحد؛ عن ثعلب، أي يُقِرُّ أَعْيُنَهم و يَحْمَدونه، و زاد اللحياني: و يَنْعُمُهم عيناً، و زاد الأَزهري: و يُنْعمُهم، و قال أَربع لغات.
و نُعْمةُ العين: قُرَّتُها، و العرب تقول: نَعْمَ و نُعْمَ عينٍ و نُعْمةَ عينٍ و نَعْمةَ عينٍ و نِعْمةَ عينٍ و نُعْمى عينٍ و نَعامَ عينٍ و نُعامَ عينٍ و نَعامةَ عينٍ و نَعِيمَ عينٍ و نُعامى عينٍ أي أفعلُ ذلك كرامةً لك و إنْعاماً بعَينِك و ما أَشبهه؛ قال سيبويه: نصبوا كلَّ ذلك على إضمار الفعل المتروك إظهارهُ.
و في الحديث: إذا سَمِعتَ قولًا حسَناً فَرُوَيْداً بصاحبه، فإن وافقَ قولٌ عَملًا فنَعْمَ و نُعْمةَ عينٍ آخِه و أَوْدِدْه أي إذا سمعت رجُلًا يتكلّم في العلم بما تستحسنه فهو كالداعي لك إلى مودّتِه و إخائه، فلا تَعْجَلْ حتى تختبر فعلَه، فإن رأَيته حسنَ العمل فأَجِبْه إلى إخائه و مودّتهِ، و قل له نَعْمَ و نُعْمة عين أَي قُرَّةَ عينٍ، يعني أُقِرُّ عينَك بطاعتك و اتّباع أمرك.
و نَعِمَ العُودُ: اخضرَّ و نَضَرَ؛ أنشد سيبويه:
و اعْوَجَّ عُودُك من لَحْوٍ و من قِدَمٍ، لا يَنْعَمُ العُودُ حتى يَنْعَم الورَقُ«»
و قال الفرزدق:
و كُوم تَنْعَمُ الأَضيْاف عَيْناً، و تُصْبِحُ في مَبارِكِها ثِقالا
يُرْوَى الأَضيافُ و الأَضيافَ، فمن قال الأَضيافُ، بالرفع، أراد تَنْعَم الأَضيافُ عيناً بهن لأَنهم يشربون من أَلبانِها، و من قال تَنْعَم الأَضيافَ، فمعناه تَنْعَم هذه الكُومُ بالأَضيافِ عيناً، فحذفَ و أَوصل فنَصب الأَضيافَ أي أن هذه الكومَ تُسَرُّ بالأَضيافِ كسُرورِ الأَضيافِ بها، لأَنها قد جرت منهم على عادة مأَلوفة معروفة فهي تأْنَسُ بالعادة، و قيل: إنما تأْنس بهم لكثرة الأَلبان، فهي لذلك لا تخاف أن تُعْقَر و لا تُنْحَر، و لو كانت قليلة الأَلبان لما نَعِمَت بهم عيناً لأَنها كانت تخاف العَقْرَ و النحر.
و حكى اللحياني: يا نُعْمَ عَيْني أَي يا قُرَّة عيني؛ و أَنشد عن الكسائي:
صَبَّحكَ اللهُ بخَيْرٍ باكرِ، بنُعْمِ عينٍ و شَبابٍ فاخِرِ
قال: و نَعْمةُ العيش حُسْنُه و غَضارَتُه، و المذكر منه نَعْمٌ، و يجمع أَنْعُماً.
و النَّعامةُ: معروفةٌ، هذا الطائرُ، تكون للذكر و الأُنثى، و الجمع نَعاماتٌ و نَعائمُ و نَعامٌ، و قد يقع النَّعامُ على الواحد؛ قال أبو كَثْوة:
ولَّى نَعامُ بني صَفْوانَ زَوْزَأَةً، لَمَّا رأَى أَسَداً بالغابِ قد وَثَبَا
و النَّعامُ أَيضاً، بغير هاء، الذكرُ منها الظليمُ، و النعامةُ الأُنثى.
قال الأَزهري: و جائز أَن يقال للذكر نَعامة بالهاء، و قيل النَّعام اسمُ جنس مثل حَمامٍ و حَمامةٍ و جرادٍ و جرادةٍ، و العرب تقول: أَصَمُّ مِن نَعامةٍ، و ذلك أنها لا تَلْوي على شيء إذا جفَلت، و يقولون: أَشمُّ مِن هَيْق لأَنه يَشُمّ الريح؛ قال الراجز:
أَشمُّ من هَيْقٍ و أَهْدَى من جَمَلْ
و يقولون: أَمْوَقُ من نعامةٍ و أَشْرَدُ من نَعامةٍ؛ و مُوقها: تركُها بيضَها و حَضْنُها بيضَ غيرها، و يقولون: أَجبن من نَعامةٍ و أَعْدى من نَعامةٍ.
و يقال: ركب فلانٌ جَناحَيْ نَعامةٍ إذا جدَّ في أَمره.
و يقال للمُنْهزِمين: أَضْحَوْا نَعاماً؛ و منه قول بشر:
فأَما بنو عامرٍ بالنِّسار فكانوا، غَداةَ لَقُونا، نَعامَا
و تقول العرب للقوم إذا ظَعَنوا مسرعين: خَفَّتْ نَعامَتُهم و شالَتْ نَعامَتُهم، و خَفَّتْ نَعامَتُهم أَي استَمر بهم السيرُ.
و يقال للعَذارَى: كأنهن بَيْضُ نَعامٍ.
و يقال للفَرَس: له ساقا نَعامةٍ لِقِصَرِ ساقَيْه، وله جُؤجُؤُ نَعامةٍ لارتفاع جُؤْجُؤها.
و من أَمثالهم: مَن يَجْمع بين الأَرْوَى و النَّعام؟ و ذلك أن مَساكنَ الأَرْوَى شَعَفُ الجبال و مساكن النعام السُّهولةُ، فهما لا يجتمعان أَبداً.
و يقال لمن يُكْثِرُ عِلَلَه عليك: ما أَنت إلا نَعامةٌ؛ يَعْنون قوله:
و مِثْلُ نَعامةٍ تُدْعَى بعيراً، تُعاظِمُه إذا ما قيل: طِيري
و إنْ قيل: احْمِلي، قالت: فإنِّي
من الطَّيْر المُرِبَّة بالوُكور
و يقولون للذي يَرْجِع خائباً: جاء كالنَّعامة، لأَن الأَعراب يقولون إن النعامة ذهَبَتْ تَطْلُبُ قَرْنَينِ فقطعوا أُذُنيها فجاءت بلا أُذُنين؛ و في ذلك يقول بعضهم:
أو كالنَّعامةِ، إذ غَدَتْ من بَيْتِها لتُصاغَ أُذْناها بغير أَذِينِ
فاجْتُثَّتِ الأُذُنان منها، فانْتَهَتْ
هَيْماءَ لَيْسَتْ من ذوات قُرونِ
و من أَمثالهم: أنْتَ كصاحبة النَّعامة، و كان من قصتها أَنها وجَدتْ نَعامةً قد غَصَّتْ بصُعْرورٍ فأَخذتْها و ربَطتْها بخِمارِها إلى شجرة، ثم دنَتْ من الحيّ فهتَفَتْ: من كان يحُفُّنا و يَرُفُّنا فلْيَتَّرِكْ و قَوَّضَتْ بَيْتَها لتَحْمِل على النَّعامةِ، فانتَهتْ إليها و قد أَساغَتْ غُصَّتَها و أَفْلَتَتْ، و بَقِيَت المرأَةُ لا صَيْدَها أَحْرَزَتْ و لا نصيبَها من الحيّ حَفِظتْ؛ يقال ذلك عند المَزْريَةِ على من يَثق بغير الثِّقةِ.
و النَّعامةُ: معروفةٌ، هذا الطائرُ، تكون للذكر و الأُنثى، و الجمع نَعاماتٌ و نَعائمُ و نَعامٌ، و قد يقع النَّعامُ على الواحد؛ قال أبو كَثْوة:
ولَّى نَعامُ بني صَفْوانَ زَوْزَأَةً، لَمَّا رأَى أَسَداً بالغابِ قد وَثَبَا
و النَّعامُ أَيضاً، بغير هاء، الذكرُ منها الظليمُ، و النعامةُ الأُنثى.
قال الأَزهري: و جائز أَن يقال للذكر نَعامة بالهاء، و قيل النَّعام اسمُ جنس مثل حَمامٍ و حَمامةٍ و جرادٍ و جرادةٍ، و العرب تقول: أَصَمُّ مِن نَعامةٍ، و ذلك أنها لا تَلْوي على شيء إذا جفَلت، و يقولون: أَشمُّ مِن هَيْق لأَنه يَشُمّ الريح؛ قال الراجز:
أَشمُّ من هَيْقٍ و أَهْدَى من جَمَلْ
و يقولون: أَمْوَقُ من نعامةٍ و أَشْرَدُ من نَعامةٍ؛ و مُوقها: تركُها بيضَها و حَضْنُها بيضَ غيرها، و يقولون: أَجبن من نَعامةٍ و أَعْدى من نَعامةٍ.
و يقال: ركب فلانٌ جَناحَيْ نَعامةٍ إذا جدَّ في أَمره.
و يقال للمُنْهزِمين: أَضْحَوْا نَعاماً؛ و منه قول بشر:
فأَما بنو عامرٍ بالنِّسار فكانوا، غَداةَ لَقُونا، نَعامَا
و تقول العرب للقوم إذا ظَعَنوا مسرعين: خَفَّتْ نَعامَتُهم و شالَتْ نَعامَتُهم، و خَفَّتْ نَعامَتُهم أَي استَمر بهم السيرُ.
و يقال للعَذارَى: كأنهن بَيْضُ نَعامٍ.
و يقال للفَرَس: له ساقا نَعامةٍ لِقِصَرِ ساقَيْه، وله جُؤجُؤُ نَعامةٍ لارتفاع جُؤْجُؤها.
و من أَمثالهم: مَن يَجْمع بين الأَرْوَى و النَّعام؟ و ذلك أن مَساكنَ الأَرْوَى شَعَفُ الجبال و مساكن النعام السُّهولةُ، فهما لا يجتمعان أَبداً.
و يقال لمن يُكْثِرُ عِلَلَه عليك: ما أَنت إلا نَعامةٌ؛ يَعْنون قوله:
و مِثْلُ نَعامةٍ تُدْعَى بعيراً، تُعاظِمُه إذا ما قيل: طِيري
و إنْ قيل: احْمِلي، قالت: فإنِّي
من الطَّيْر المُرِبَّة بالوُكور
و يقولون للذي يَرْجِع خائباً: جاء كالنَّعامة، لأَن الأَعراب يقولون إن النعامة ذهَبَتْ تَطْلُبُ قَرْنَينِ فقطعوا أُذُنيها فجاءت بلا أُذُنين؛ و في ذلك يقول بعضهم:
أو كالنَّعامةِ، إذ غَدَتْ من بَيْتِها لتُصاغَ أُذْناها بغير أَذِينِ
فاجْتُثَّتِ الأُذُنان منها، فانْتَهَتْ
هَيْماءَ لَيْسَتْ من ذوات قُرونِ
و من أَمثالهم: أنْتَ كصاحبة النَّعامة، و كان من قصتها أَنها وجَدتْ نَعامةً قد غَصَّتْ بصُعْرورٍ فأَخذتْها و ربَطتْها بخِمارِها إلى شجرة، ثم دنَتْ من الحيّ فهتَفَتْ: من كان يحُفُّنا و يَرُفُّنا فلْيَتَّرِكْ و قَوَّضَتْ بَيْتَها لتَحْمِل على النَّعامةِ، فانتَهتْ إليها و قد أَساغَتْ غُصَّتَها و أَفْلَتَتْ، و بَقِيَت المرأَةُ لا صَيْدَها أَحْرَزَتْ و لا نصيبَها من الحيّ حَفِظتْ؛ يقال ذلك عند المَزْريَةِ على من يَثق بغير الثِّقةِ.
و النَّعامة: الخشبة المعترضة على الزُّرنُوقَيْنِ تُعَلَّق منهما القامة، و هي البَكَرة، فإن كان الزَّرانيق من خَشَبٍ فهي دِعَمٌ؛ و قال أَبو الوليد الكِلابي: إذا كانتا من خَشَب فهما النَّعامتان، قال: و المعترضة عليهما هي العَجَلة و الغَرْب مُعَلَّقٌ بها، قال الأَزهري: و تكون النَّعامتانِ خَشَبتين يُضَمُّ طرَفاهما الأَعْليان و يُرْكَز طرفاهما الأَسفلان في الأَرض، أحدهما من هذا الجانب، و الآخر من ذاك الجنب، يُصْقَعان بحَبْل يُمدّ طرفا الحبل إلى وتِدَيْنِ مُثْبَتيْنِ في الأَرض أو حجرين ضخمين، و تُعَلَّقُ القامة بين شُعْبتي النَّعامتين، و النَّعامتانِ: المَنارتانِ اللتان عليهما الخشبة المعترِضة؛ و قال اللحياني: النَّعامتان الخشبتان اللتان على زُرْنوقَي البئر، الواحدة نَعامة، و قيل: النَّعامة خشبة تجعل على فم البئر تَقوم عليها السَّواقي.
و النَّعامة: صخرة ناشزة في البئر.
و النَّعامة: كلُّ بناء كالظُّلَّة، أو عَلَم يُهْتَدَى به من أَعلام المفاوز، و قيل: كل بناء على الجبل كالظُّلَّة و العَلَم، و الجمع نَعامٌ؛ قال أَبو ذؤيب يصف طرق المفازة:
بِهنَّ نَعامٌ بَناها الرجالُ، تَحْسَب آرامَهُن الصُّروحا«»
و روى الجوهري عجزه:
تُلْقِي النَّقائِضُ فيه السَّريحا
قال: و النَّفائضُ من الإِبل؛ و قال آخر:
لا شيءَ في رَيْدِها إلا نَعامَتُها، منها هَزِيمٌ و منها قائمٌ باقِي
و المشهور من شعره:
لا ظِلَّ في رَيْدِها
و شرحه ابن بري فقال: النَّعامة ما نُصب من خشب يَسْتَظِلُّ به الربيئة، و الهَزيم: المتكسر؛ و بعد هذا البيت:
بادَرْتُ قُلَّتَها صَحْبي، و ما كَسِلوا حتى نَمَيْتُ إليها قَبْلَ إشْراق
و النَّعامة: الجِلْدة التي تغطي الدماغ، و النَّعامة من الفرس: دماغُه.
و النَّعامة: باطن القدم.
و النَّعامة: الطريق.
و النَّعامة: جماعة القوم.
و شالَتْ نَعامَتُهم: تفرقت كَلِمَتُهم و ذهب عزُّهم و دَرَسَتْ طريقتُهم و ولَّوْا، و قيل: تَحَوَّلوا عن دارهم، و قيل: قَلَّ خَيْرُهم و ولَّتْ أُمورُهم؛ قال ذو الإِصْبَع العَدْوانيّ:
أَزْرَى بنا أَننا شالَتْ نَعامتُنا، فخالني دونه بل خِلْتُه دوني
و يقال للقوم إذا ارْتَحَلوا عن منزلهم أو تَفَرَّقوا: قد شالت نعامتهم.
و في حديث ابن ذي يَزَنَ: أتى هِرَقْلًا و قد شالَتْ نَعامَتُهم: النعامة الجماعة أَي تفرقوا؛ و أَنشد ابن بري لأَبي الصَّلْت الثَّقَفِيِّ:
اشْرَبْ هنِيئاً فقد شالَتْ نَعامتُهم، و أَسْبِلِ اليَوْمَ في بُرْدَيْكَ إسْبالا
و أَنشد لآخر:
إني قَضَيْتُ قضاءً غيرَ ذي جَنَفٍ، لَمَّا سَمِعْتُ و لمّا جاءَني الخَبَرُ
أَنَّ الفَرَزْدَق قد شالَتْ نعامَتُه،
و عَضَّه حَيَّةٌ من قَومِهِ ذَكَرُ
و النَّعامة: الظُّلْمة.
و النَّعامة: الجهل، يقال: سكَنَتْ نَعامتُه؛ قال المَرّار الفَقْعَسِيّ:
و لو أَنيّ حَدَوْتُ به ارْفَأَنَّتْ نَعامتُه، و أَبْغَضَ ما أَقولُ
اللحياني: يقال للإِنسان إنه لخَفيفُ النعامة إذا كان ضعيف العقل.
و أَراكةٌ نَعامةٌ: طويلة.
و ابن النعامة: الطريق، و قيل: عِرْقٌ في الرِّجْل؛ قال الأَزهري: قال الفراء سمعته من العرب، و قيل: ابن النَّعامة عَظْم الساق، و قيل: صدر القدم، و قيل: ما تحت القدم؛ قال عنترة:
فيكونُ مَرْكبَكِ القَعودُ و رَحْلُه، و ابنُ النَّعامةِ، عند ذلك، مَرْكَبِي
فُسِّر بكل ذلك، و قيل: ابن النَّعامة فَرَسُه، و قيل: رِجْلاه؛ قال الأَزهري: زعموا أَن ابن النعامة من الطرق كأَنه مركب النَّعامة من قوله:
و ابن النعامة، يوم ذلك، مَرْكَبي
و ابن النَعامة: الساقي الذي يكون على البئر.
و النعامة: الرجْل.
و النعامة: الساق.
و النَّعامة: الفَيْجُ المستعجِل.
و النَّعامة: الفَرَح.
و النَّعامة: الإِكرام.
و النَّعامة: المحَجَّة الواضحة.
قال أَبو عبيدة في قوله:
و ابن النعامة، عند ذلك، مركبي
قال: هو اسم لشدة الحَرْب و ليس ثَمَّ امرأَة، و إنما ذلك كقولهم: به داء الظَّبْي، و جاؤوا على بَكْرة أَبيهم، و ليس ثم داء و لا بَكرة.
قال ابن بري: و هذا البيت، أَعني فيكون مركبكِ، لِخُزَزَ بن لَوْذان السَّدوسيّ؛ و قبله:
كذَبَ العَتيقُ و ماءُ شَنّ بارِدٍ، إنْ كنتِ شائلَتي غَبُوقاً فاذْهَبي
لا تَذْكُرِي مُهْرِي و ما أَطعَمْتُه،
فيكونَ لَوْنُكِ مِثلَ لَوْنِ الأَجْرَبِ
إني لأَخْشَى أن تقولَ حَليلَتي: هذا غُبارٌ ساطِعٌ فَتَلَبَّبِ
إن الرجالَ لَهمْ إلَيْكِ وسيلَةٌ،
إنْ يأْخذوكِ تَكَحِّلي و تَخَضِّبي
و يكون مَرْكَبَكِ القَلوصُ و رَحلهُ، و ابنُ النَّعامة، يوم ذلك، مَرْكَبِي
و قال: هكذا ذكره ابن خالويه و أَبو محمد الأَسود، و قال: ابنُ النَّعامة فرس خُزَزَ بن لَوْذان السَّدوسي، و النعامة أُمُّه فرس الحرث بن عَبَّاد، قال: و تروى الأَبيات أَيضا لعنترة، قال: و النَّعامة خَطٌّ في باطن الرِّجْل، و رأَيت أبا الفرج الأَصبهاني قد شرح هذا البيت في كتابه«»، و إن لم يكن الغرض في هذا الكتاب النقل عنه لكنه أَقرب إلى الصحة لأَنه قال: إن نهاية غرض الرجال منكِ إذا أَخذوك الكُحْل و الخِضابُ للتمتع بك، و متى أَخذوك أَنت حملوك على الرحل و القَعود و أَسَروني أَنا، فيكون القَعود مَرْكَبك و يكون ابن النعامة مَرْكَبي أَنا، و قال: ابنُ النَّعامة رِجْلاه أو ظلُّه الذي يمشي فيه، و هذا أَقرب إلى التفسير من كونه يصف المرأَة برُكوب القَعود و يصف نفسه بركوب الفرس، اللهم إلا أَن يكون راكب الفرس منهزماً مولياً هارباً، و ليس في ذلك من الفخر ما يقوله عن نفسه، فأَيُّ حالة أَسوأُ من إسلام حليلته و هرَبه عنها راكباً أو راجلًا؟ فكونُه يَسْتَهوِل أَخْذَها و حملَها و أَسْرَه هو و مشيَه هو الأَمر الذي يَحْذَرُه و يَسْتهوِله.
و النَّعَم: واحد الأَنعْام و هي المال الراعية؛ قال ابن سيده: النَّعَم الإِبل و الشاء، يذكر و يؤنث، و النَّعْم لغة فيه؛ عن ثعلب؛ و أَنشد:
و أَشْطانُ النَّعامِ مُرَكَّزاتٌ، و حَوْمُ النَّعْمِ و الحَلَقُ الحُلول
و الجمع أَنعامٌ، و أَناعيمُ جمع الجمع؛ قال ذو الرمة:
دانى له القيدُ في دَيْمومةٍ قُذُفٍ قَيْنَيْهِ، و انْحَسَرَتْ عنه الأَناعِيمُ
و قال ابن الأَعرابي: النعم الإِبل خاصة، و الأَنعام الإِبل و البقر و الغنم.
و قوله تعالى: فجَزاءٌ مثْلُ ما قَتَلَ من النَّعَم يحكم به ذَوَا عَدْلٍ منكم؛ قال: ينظر إلى الذي قُتل ما هو فتؤخذ قيمته دارهم فيُتصدق بها؛ قال الأَزهري: دخل في النعم ههنا الإِبلُ و البقرُ و الغنم.
و قوله عز و جل: و الذين كفروا يتمتعون و يأْكلون كما تأْكل الأَنْعامُ؛ قال ثعلب: لا يذكرون الله تعالى على طعامهم و لا يُسمُّون كما أَن الأَنْعام لا تفعل ذلك، و أما قول الله عز و جَل: و إنَّ لكم في الأَنعام لَعِبْرةً نُسْقِيكم مما في بطونه؛ فإن الفراء قال: الأَنْعام ههنا بمعنى النَّعَم، و النَّعَم تذكر و تؤنث، و لذلك قال الله عز و جل: مما في بطونه، و قال في موضع آخر: مما في بطونها، و قال الفراء: النَّعَم ذكر لا يؤَنث، و يجمع على نُعْمانٍ مثل حَمَل و حُمْلانٍ، و العرب إذا أَفردت النَّعَم لم يريدوا بها إلا الإِبل، فإذا قالوا الأَنعام أَرادوا بها الإِبل و البقر و الغنم، قال الله عز و جل: و من الأَنْعام حَمولةً و فَرْشاً كلوا مما رزقكم الله«» ثم قال: ثمانية أَزواج؛ أي خلق منها ثمانية أَزواج، و كان الكسائي يقول في قوله تعالى: نسقيكم مما في بطونه؛ قال: أَراد في بطون ما ذكرنا؛ و مثله قوله:
مِثْل الفراخ نُتِفَتْ حَواصِلُهْ
أي حواصل ما ذكرنا؛ و قال آخر في تذكير النَّعَم:
في كلّ عامٍ نَعَمٌ يَحْوونَهُ، يُلْقِحُه قَوْمٌ و يَنْتِجونَهُ
و من العرب من يقول للإِبل إذا ذُكِرت«» الأَنعام و الأَناعيم.
و النُّعامى، بالضم على فُعالى: من أَسماء ريح الجنوب لأَنها أَبلُّ الرياح و أَرْطَبُها؛ قال أَبو ذؤيب:
مَرَتْه النُّعامى فلم يَعْتَرِفْ، خِلافَ النُّعامى من الشَّأْمِ، ريحا
و روى اللحياني عن أَبي صَفْوان قال: هي ريح تجيء بين الجنوب و الصَّبا.
و النَّعامُ و النَّعائمُ: من منازل القمر ثمانيةُ كواكبَ: أَربعة صادرٌ، و أَربعة واردٌ؛ قال الجوهري: كأنها سرير مُعْوجّ؛ قال ابن سيده: أَربعةٌ في المجرّة و تسمى الواردةَ و أَربعة خارجة تسمَّى الصادرةَ.
قال الأَزهري: النعائمُ منزلةٌ من منازل القمر، و العرب تسمّيها النَّعامَ الصادرَ، و هي أَربعة كواكب مُربَّعة في طرف المَجَرَّة و هي شاميّة، و يقال لها النَّعام؛ أَنشد ثعلب:
باضَ النَّعامُ به فنَفَّر أَهلَه، إلا المُقِيمَ على الدّوَى المُتَأَفِّنِ
النَّعامُ ههنا: النَّعائمُ من النجوم، و قد ذكر مستوفى في ترجمة بيض.
و نُعاماكَ: بمعنى قُصاراكَ.
و أَنْعَم أن يُحْسِنَ أَو يُسِيءَ: زاد.
و أَنْعَم فيه: بالَغ؛ قال:
سَمِين الضَّواحي لم تَؤَرِّقْه، لَيْلةً، و أَنْعَمَ، أبكارُ الهُمومِ و عُونُها
الضَّواحي: ما بدا من جَسدِه، لم تُؤرّقْه ليلةً أَبكارُ الهموم و عُونُها، و أَنْعَمَ أي و زاد على هذه الصفة، و أَبكار الهموم: ما فجَأَك، و عُونُها: ما كان هَمّاً بعدَ هَمّ، و حَرْبٌ عَوانٌ إذا كانت بعد حَرْب كانت قبلها.
و فَعَل كذا و أَنْعَمَ أي زاد.
و في حديث صلاة الظهر: فأَبردَ بالظُّهْرِ و أَنْعَمَ أي أَطال الإِبْرادَ و أَخَّر الصلاة؛ و منه قولهم: أَنْعَمَ النظرَ في الشيءِ إذا أَطالَ الفِكْرةَ فيه؛ و قوله:
فوَرَدَتْ و الشمسُ لمَّا تُنْعِمِ
من ذلك أَيضاً أَي لم تُبالِغْ في الطلوع.
و نِعْمَ: ضدُّ بِئْسَ و لا تَعْمَل من الأَسماء إلا فيما فيه الأَلفُ و اللام أو ما أُضيف إلى ما فيه الأَلف و اللام، و هو مع ذلك دالٌّ على معنى الجنس.
قال أَبو إسحق: إذا قلت نِعْمَ الرجلُ زيدٌ أو نِعْمَ رجلًا زيدٌ، فقد قلتَ: استحقّ زيدٌ المدحَ الذي يكون في سائر جنسه، فلم يجُزْ إذا كانت تَسْتَوْفي مَدْحَ الأَجْناسِ أن تعمل في غير لفظ جنسٍ.
و حكى سيبويه: أَن من العرب من يقول نَعْمَ الرجلُ في نِعْمَ، كان أصله نَعِم ثم خفَّف بإسكان الكسرة على لغة بكر من وائل، و لا تدخل عند سيبويه إلا على ما فيه الأَلف و اللام مُظَهَراً أو مضمراً، كقولك نِعْم الرجل زيد فهذا هو المُظهَر، و نِعْمَ رجلًا زيدٌ فهذا هو المضمر.
و قال ثعلب حكايةً عن العرب: نِعْم بزيدٍ رجلًا و نِعْمَ زيدٌ رجلًا، و حكى أَيضاً: مررْت بقومٍ نِعْم قوماً، و نِعْمَ بهم قوماً، و نَعِمُوا قوماً، و لا يتصل بها الضمير عند سيبويه أَعني أَنَّك لا تقول الزيدان نِعْما رجلين، و لا الزيدون نِعْموا رجالًا؛ قال الأَزهري: إذا كان مع نِعْم و بِئْسَ اسمُ جنس بغير أَلف و لام فهو نصبٌ أَبداً، و إن كانت فيه الأَلفُ و اللامُ فهو رفعٌ أَبداً، و ذلك قولك نِعْم رجلًا زيدٌ و نِعْم الرجلُ زيدٌ، و نَصَبتَ رجلًا على التمييز، و لا تَعْملُ نِعْم و بئْس في اسمٍ علمٍ، إنما تَعْمَلانِ في اسم منكورٍ دالّ على جنس، أو اسم فيه أَلف و لامٌ تدلّ على جنس.
الجوهري: نِعْم و بئس فِعْلان ماضيان لا يتصرَّفان تصرُّفَ سائر الأَفعال لأَنهما استُعملا للحال بمعنى الماضي، فنِعْم مدحٌ و بئسَ ذمٌّ، و فيهما أَربع لغات: نَعِمَ بفتح أَوله و كسر ثانيه، ثم تقول: نِعِمَ فتُتْبع الكسرة الكسرةَ، ثم تطرح الكسرة الثانية فتقول: نِعْمَ بكسر النون و سكون العين، و لك أَن تطرح الكسرة من الثاني و تترك الأَوَّل مفتوحاً فتقول: نَعْم الرجلُ بفتح النون و سكون العين، و تقول: نِعْمَ الرجلُ زيدٌ و نِعم المرأَةُ هندٌ، و إن شئت قلت: نِعْمتِ المرأَةُ هند، فالرجل فاعلُ نِعْمَ، و زيدٌ يرتفع من وجهين: أَحدهما أَن يكون مبتدأ قدِّم عليه خبرُه، و الثاني أن يكون خبر مبتدإِ محذوفٍ، و ذلك أَنَّك لمّا قلت نِعْم الرجل، قيل لك: مَنْ هو؟ أو قدَّرت أَنه قيل لك ذلك فقلت: هو زيد و حذفت هو على عادة العرب في حذف المبتدإ، و الخبر إذا عرف المحذوف هو زيد، و إذا قلت نِعْم رجلًا فقد أَضمرت في نِعْمَ الرجلَ بالأَلف و اللام مرفوعاً و فسّرته بقولك رجلًا، لأَن فاعِلَ نِعْم و بِئْسَ لا يكون إلا معرفة بالأَلف و اللام أو ما يضاف إلى ما فيه الأَلف و اللام، و يراد به تعريف الجنس لا تعريفُ العهد، أو نكرةً منصوبة و لا يليها علَمٌ و لا غيره و لا يتصل بهما الضميرُ، لا تقول نِعْمَ زيدٌ و لا الزيدون نِعْموا، و إن أَدخلت على نِعْم ما قلت: نِعْمَّا يَعِظكم به، تجمع بين الساكنين، و إن شئت حركت العين بالكسر، و إن شئت فتحت النون مع كسر العين، و تقول غَسَلْت غَسْلًا نِعِمّا، تكتفي بما مع نِعْم عن صلته أي نِعْم ما غَسَلْته، و قالوا: إن فعلتَ ذلك فَبِها و نِعْمَتْ بتاءٍ ساكنة في الوقف و الوصل لأَنها تاء تأْنيث، كأَنَّهم أَرادوا نِعْمَت الفَعْلةُ أو الخَصْلة.
و في الحديث: مَن توضَّأَ يومَ الجمعة فبها و نِعْمَت، و مَن اغْتَسل فالغُسْل أَفضل؛ قال ابن الأَثير: أَي و نِعْمَت الفَعْلةُ و الخَصْلةُ هي، فحذف المخصوص بالمدح، و الباء في فبها متعلقة بفعل مضمر أي فبهذه الخَصْلةِ أو الفَعْلة، يعني الوضوءَ، يُنالُ الفضلُ، و قيل: هو راجع إلى السُّنَّة أي فبالسَّنَّة أَخَذ فأَضمر ذلك.
قال الجوهري: تاءُ نِعْمَت ثابتةٌ في الوقف؛ قال ذو الرمة:
أَو حُرَّة عَيْطَل ثَبْجاء مُجْفَرة دَعائمَ الزَّوْرِ، نِعْمَت زَوْرَقُ البَلدِ
و قالوا: نَعِم القومُ، كقولك نِعْم القومُ؛ قال طرفة:
ما أَقَلَّتْ قَدَمايَ إنَّهُمُ نَعِمَ السَّاعون في الأَمْرِ المُبِرْ
هكذا أَنشدوه نَعِمَ، بفتم النون و كسر العين، جاؤوا به على الأَصل و لم يكثر استعماله عليه، و قد روي نِعِمَ، بكسرتين على الإِتباع.
و دقَقْتُه دَقّاً نِعِمّا أي نِعْمَ الدقُّ.
قال الأَزهري: و دقَقْت دواءً فأَنْعَمْت دَقَّه أي بالَغْت و زِدت.
و يقال: ناعِمْ حَبْلَك و غيرهَ أَي أَحكمِه.
و يقال: إنه رجل نِعِمّا الرجلُ و إنه لَنَعِيمٌ.
و تَنَعَّمَه بالمكان: طلَبه.
و يقال: أَتيتُ أَرضاً فتَنَعَّمَتْني أي وافقتني و أَقمتُ بها.
و تَنَعَّمَ: مَشَى حافياً، قيل: هو مشتق من النَّعامة التي هي الطريق و ليس بقويّ.
و قال اللحياني: تَنَعَّمَ الرجلُ قدميه أي ابتذَلَهما.
و أَنْعَمَ القومَ و نَعَّمهم: أتاهم مُتَنَعِّماً على قدميه حافياً على غير دابّة؛ قال:
تَنَعَّمها من بَعْدِ يومٍ و ليلةٍ، فأَصْبَحَ بَعْدَ الأُنْسِ و هو بَطِينُ
و أَنْعَمَ الرجلُ إذا شيَّع صَديقَه حافياً خطوات.
و قوله تعالى: إن تُبْدوا الصَّدَقاتِ فنِعِمَّا هي، و مثلُه: إنَّ الله نِعِمّا يَعِظكم به؛ قرأَ أَبو جعفر و شيبة و نافع و عاصم و أَبو عمرو فنِعْمّا، بكسر النون و جزم العين و تشديد الميم، و قرأَ حمزة و الكسائي فنَعِمّا، بفتح النون و كسر العين، و ذكر أَبو عبيدة«» حديث النبي، صلى عليه و سلم، حين قال لعمرو بن العاص: نِعْمّا بالمالِ الصالح للرجل الصالِح، و أَنه يختار هذه القراءة لأَجل هذه الرواية؛ قال ابن الأَثير: أَصله نِعْمَ ما فأَدْغم و شدَّد، و ما غيرُ موصوفةٍ و لا موصولةٍ كأَنه قال نِعْمَ شيئاً المالُ، و الباء زائدة مثل زيادتها في: كَفَى بالله حسِبياً حسِيباً و منه الحديث: نِعْمَ المالُ الصالحُ للرجل الصالِح؛ قال ابن الأَثير: و في نِعْمَ لغاتٌ، أَشهرُها كسرُ النون و سكون العين، ثم فتح النون و كسر العين، ثم كسرُهما؛ و قال الزجاج: النحويون لا يجيزون مع إدغام الميم تسكينَ العين و يقولون إن هذه الرواية في نِعْمّا ليست بمضبوطة، و روي عن عاصم أَنه قرأَ فنِعِمَّا، بكسر النون و العين، و أَما أَبو عمرو فكأَنَّ مذهَبه في هذا كسرةٌ خفيفةٌ مُخْتَلَسة، و الأَصل في نِعْمَ نَعِمَ نِعِمَ ثلاث لغات، و ما في تأْويل الشيء في نِعِمّا، المعنى نِعْمَ الشيءُ؛ قال الأَزهري: إذا قلت نِعْمَ ما فَعل أو بئس ما فَعل، فالمعنى نِعْمَ شيئاً و بئس شيئاً فعَل، و كذلك قوله: إنَّ اللهَ نِعِمّا يَعِظُكم به؛ معناه نِعْمَ شيئاً يَعِظكم به.
و النُّعْمان: الدم، و لذلك قيل للشَّقِر شَقائق النُّعْمان.
و شقائقُ النُّعْمانِ: نباتٌ أَحمرُ يُشبَّه بالدم.
و نُعْمانُ بنُ المنذر: مَلكُ العرب نُسب إِليه الشَّقيق لأَنه حَماه؛ قال أَبو عبيدة: إن العرب كانت تُسَمِّي مُلوكَ الحيرة النُّعْمانَ لأَنه كان آخِرَهم.
أَبو عمرو: من أَسماء الروضةِ الناعِمةُ و الواضِعةُ و الناصِفةُ و الغَلْباء و اللَّفّاءُ.
الفراء: قالت الدُّبَيْرِيّة حُقْتُ المَشْرَبةَ و نَعَمْتُها«» و مَصَلْتها«» أي كَنسْتها، و هي المِحْوَقةُ.
و المِنْعَمُ و المِصْوَلُ: المِكْنَسة.
و أُنَيْعِمُ و الأُنَيْعِمُ و ناعِمةُ و نَعْمانُ، كلها: مواضع؛ قال ابن بري: و قول الراعي:
صبا صَبْوةً مَن لَجَّ و هو لَجُوجُ، و زايَلَه بالأَنْعَمينِ حُدوجُ
الأَنْعَمين: اسم موضع.
قال ابن سيده: و الأَنْعمان موضعٌ؛ قال أَبو ذؤيب، و أَنشد ما نسبه ابن بري إلى الراعي:
صبا صبوةً بَلْ لجَّ، و هو لجوجُ، و زالت له بالأَنعمين حدوجُ
و هما نَعْمانانِ: نَعْمانُ الأَراكِ بمكة و هو نَعْمانُ الأَكبرُ و هو وادي عرفة، و نَعْمانُ الغَرْقَد بالمدينة و هو نَعْمانُ الأَصغرُ.
و نَعْمانُ: اسم جبل بين مكة و الطائف.
و في حديث ابن جبير: خلقَ اللهُ آدمَ مِن دَحْنا و مَسحَ ظهرَ آدمَ، عليه السلام، بِنَعْمان السَّحابِ؛ نَعْمانُ: جبل بقرب عرفة و أَضافه إلى السحاب لأَنه رَكَد فوقه لعُلُوِّه.
و نَعْمانُ، بالفتح: وادٍ في طريق الطائف يخرج إلى عرفات؛ قال عبد الله ابن نُمَير الثَّقَفِيّ:
تضَوَّعَ مِسْكاً بَطْنُ نَعْمانَ، أنْ مَشَتْ به زَيْنَبٌ في نِسْوةٍ عَطرات
و يقال له نَعْمانُ الأَراكِ؛ و قال خُلَيْد:
أَمَا و الرَّاقِصاتِ بذاتِ عِرْقٍ، و مَن صَلَّى بِنَعْمانِ الأَراكِ
و التَّنْعيمُ: مكانٌ بين مكة و المدينة، و في التهذيب: بقرب من مكة.
و مُسافِر بن نِعْمة بن كُرَير: من شُعرائهم؛ حكاه ابن الأَعرابي.
و ناعِمٌ و نُعَيْمٌ و مُنَعَّم و أَنْعُمُ و نُعْمِيّ«» و نُعْمانُ و نُعَيمانُ و تَنْعُمُ، كلهن: أَسماءٌ.
و التَّناعِمُ: بَطْنٌ من العرب ينسبون إلى تَنْعُم بن عَتِيك.
و بَنو نَعامٍ: بطنٌ.
و نَعامٌ: موضع.
يقال: فلانٌ من أَهل بِرْكٍ و نَعامٍ، و هما موضعان من أطراف اليَمن.
و النَّعامةُ: فرسٌ مشهورة فارسُها الحرث بن عبّاد؛ و فيها يقول:
قَرِّبا مَرْبِطِ النَّعامةِ مِنّي، لَقِحَتْ حَرْبُ وائلٍ عن حِيالِ
أي بَعْدَ حِيالٍ.
و النَّعامةُ أَيضاً: فرسُ مُسافِع ابن عبد العُزّى.
و ناعِمةُ: اسمُ امرأَةٍ طَبَخَت عُشْباً يقال له العُقّارُ رَجاءَ أَن يذهب الطبخ بِغائلتِه فأَكلته فقَتلَها، فسمي العُقّارُ لذلك عُقّار ناعِمةَ؛ رواه ابن سيده عن أبي حنيفة.
و يَنْعَمُ: حَيٌّ من اليمن.
و نَعَمْ و نَعِمْ: كقولك بَلى، إلا أن نَعَمْ في جواب الواجب، و هي موقوفة الآخِر لأَنها حرف جاء لمعنى، و في التنزيل: هلْ وجَدْتُمْ ما وعَدَ ربُّكم حَقّاً قالوا نَعَمْ؛ قال الأَزهري: إنما يُجاب به الاستفهامُ الذي لا جَحْدَ فيه، قال: و قد يكون نَعَمْ تَصْديقاً و يكون عِدَةً، و ربما ناقَضَ بَلى إذا قال: ليس لك عندي ودِيعةٌ، فتقول: نَعَمْ تَصْديقٌ له و بَلى تكذيبٌ.
و في حديث قتادة عن رجل من خثْعَم قال: دَفَعتُ إلى النبي، صلى الله عليه و سلم، و هو بِمِنىً فقلت: أنتَ الذي تزعُم أنك نَبيٌّ؟ فقال: نَعِمْ، و كسر العين؛ هي لغة في نَعَمْ، و كسر العين؛ و هي لغة في نَغَمْ بالفتح التي للجواب، و قد قرئَ بهما.
و قال أَبو عثمان النَّهْديّ: أمرَنا أميرُ المؤمنين عمرُ، رضي الله عنه، بأمر فقلنا: نَعَمْ، فقال: لا تقولوا نَعَمْ و قولوا نَعِمْ، بكسر العين.
و قال بعضُ ولد الزبير: ما كنت أَسمع أشياخَ قرَيش يقولون إلَّا نَعِمْ، بكسر العين.
و في حديث أبي سُفيان حين أَراد الخروج إلى أُحد: كتبَ على سَهمٍ نَعَمْ، و على آخر لا، و أَجالهما عند هُبَل، فخرج سهمُ نَعَمْ فخرج إلى أُحُد، فلما قال لِعُمر: أُعْلُ هُبَلُ، و قال عمر: اللهُ أَعلى و أَجلُّ، قال أَبو سفيان: أنعَمتْ فَعالِ عنها أي اترك ذِكرَها فقد صدقت في فَتْواها، و أَنعَمَتْ أَي أَجابت بنَعَمْ؛ و قول الطائي:
تقول إنْ قلتُمُ لا: لا مُسَلِّمةً لأَمرِكُمْ، و نَعَمْ إن قلتُمُ نَعَما
قال ابن جني: لا عيب فيه كما يَظنُّ قومٌ لأَنه لم يُقِرَّ نَعَمْ على مكانها من الحرفية، لكنه نقَلها فجعلها اسماً فنصَبها، فيكون على حد قولك قلتُ خَيراً أو قلت ضَيراً، و يجوز أن يكون قلتم نَعَما على موضعه من الحرفية، فيفتح للإِطلاق، كما حرَّك بعضُهم لالتقاء الساكنين بالفتح، فقال: قُمَ الليلَ و بِعَ الثوبَ؛ و اشتقَّ ابنُ جني نَعَمْ من النِّعْمة، و ذلك أن نعَمْ أَشرفُ الجوابين و أَسرُّهما للنفْس و أَجلَبُهما للحَمْد، و لا بضِدِّها؛ أ لا ترى إلى قوله:
و إذا قلتَ نَعَمْ، فاصْبِرْ لها بنَجاحِ الوَعْد، إنَّ الخُلْف ذَمْ
و قول الآخر أَنشده الفارسي:
أبى جُودُه لا البُخْلِ و اسْتَعْجَلتْ به نَعَمْ من فَتىً لا يَمْنَع الجُوع قاتِله«»
يروى بنصب البخلو النَّعامة: الخشبة المعترضة على الزُّرنُوقَيْنِ تُعَلَّق منهما القامة، و هي البَكَرة، فإن كان الزَّرانيق من خَشَبٍ فهي دِعَمٌ؛ و قال أَبو الوليد الكِلابي: إذا كانتا من خَشَب فهما النَّعامتان، قال: و المعترضة عليهما هي العَجَلة و الغَرْب مُعَلَّقٌ بها، قال الأَزهري: و تكون النَّعامتانِ خَشَبتين يُضَمُّ طرَفاهما الأَعْليان و يُرْكَز طرفاهما الأَسفلان في الأَرض، أحدهما من هذا الجانب، و الآخر من ذاك الجنب، يُصْقَعان بحَبْل يُمدّ طرفا الحبل إلى وتِدَيْنِ مُثْبَتيْنِ في الأَرض أو حجرين ضخمين، و تُعَلَّقُ القامة بين شُعْبتي النَّعامتين، و النَّعامتانِ: المَنارتانِ اللتان عليهما الخشبة المعترِضة؛ و قال اللحياني: النَّعامتان الخشبتان اللتان على زُرْنوقَي البئر، الواحدة نَعامة، و قيل: النَّعامة خشبة تجعل على فم البئر تَقوم عليها السَّواقي.
و النَّعامة: صخرة ناشزة في البئر.
و النَّعامة: كلُّ بناء كالظُّلَّة، أو عَلَم يُهْتَدَى به من أَعلام المفاوز، و قيل: كل بناء على الجبل كالظُّلَّة و العَلَم، و الجمع نَعامٌ؛ قال أَبو ذؤيب يصف طرق المفازة:
بِهنَّ نَعامٌ بَناها الرجالُ، تَحْسَب آرامَهُن الصُّروحا«»
و روى الجوهري عجزه:
تُلْقِي النَّقائِضُ فيه السَّريحا
قال: و النَّفائضُ من الإِبل؛ و قال آخر:
لا شيءَ في رَيْدِها إلا نَعامَتُها، منها هَزِيمٌ و منها قائمٌ باقِي
و المشهور من شعره:
لا ظِلَّ في رَيْدِها
و شرحه ابن بري فقال: النَّعامة ما نُصب من خشب يَسْتَظِلُّ به الربيئة، و الهَزيم: المتكسر؛ و بعد هذا البيت:
بادَرْتُ قُلَّتَها صَحْبي، و ما كَسِلوا حتى نَمَيْتُ إليها قَبْلَ إشْراق
و النَّعامة: الجِلْدة التي تغطي الدماغ، و النَّعامة من الفرس: دماغُه.
و النَّعامة: باطن القدم.
و النَّعامة: الطريق.
و النَّعامة: جماعة القوم.
و شالَتْ نَعامَتُهم: تفرقت كَلِمَتُهم و ذهب عزُّهم و دَرَسَتْ طريقتُهم و ولَّوْا، و قيل: تَحَوَّلوا عن دارهم، و قيل: قَلَّ خَيْرُهم و ولَّتْ أُمورُهم؛ قال ذو الإِصْبَع العَدْوانيّ:
أَزْرَى بنا أَننا شالَتْ نَعامتُنا، فخالني دونه بل خِلْتُه دوني
و يقال للقوم إذا ارْتَحَلوا عن منزلهم أو تَفَرَّقوا: قد شالت نعامتهم.
و في حديث ابن ذي يَزَنَ: أتى هِرَقْلًا و قد شالَتْ نَعامَتُهم: النعامة الجماعة أَي تفرقوا؛ و أَنشد ابن بري لأَبي الصَّلْت الثَّقَفِيِّ:
اشْرَبْ هنِيئاً فقد شالَتْ نَعامتُهم، و أَسْبِلِ اليَوْمَ في بُرْدَيْكَ إسْبالا
و أَنشد لآخر:
إني قَضَيْتُ قضاءً غيرَ ذي جَنَفٍ، لَمَّا سَمِعْتُ و لمّا جاءَني الخَبَرُ
أَنَّ الفَرَزْدَق قد شالَتْ نعامَتُه،
و عَضَّه حَيَّةٌ من قَومِهِ ذَكَرُ
و النَّعامة: الظُّلْمة.
و النَّعامة: الجهل، يقال: سكَنَتْ نَعامتُه؛ قال المَرّار الفَقْعَسِيّ:
و لو أَنيّ حَدَوْتُ به ارْفَأَنَّتْ نَعامتُه، و أَبْغَضَ ما أَقولُ
اللحياني: يقال للإِنسان إنه لخَفيفُ النعامة إذا كان ضعيف العقل.
و أَراكةٌ نَعامةٌ: طويلة.
و ابن النعامة: الطريق، و قيل: عِرْقٌ في الرِّجْل؛ قال الأَزهري: قال الفراء سمعته من العرب، و قيل: ابن النَّعامة عَظْم الساق، و قيل: صدر القدم، و قيل: ما تحت القدم؛ قال عنترة:
فيكونُ مَرْكبَكِ القَعودُ و رَحْلُه، و ابنُ النَّعامةِ، عند ذلك، مَرْكَبِي
فُسِّر بكل ذلك، و قيل: ابن النَّعامة فَرَسُه، و قيل: رِجْلاه؛ قال الأَزهري: زعموا أَن ابن النعامة من الطرق كأَنه مركب النَّعامة من قوله:
و ابن النعامة، يوم ذلك، مَرْكَبي
و ابن النَعامة: الساقي الذي يكون على البئر.
و النعامة: الرجْل.
و النعامة: الساق.
و النَّعامة: الفَيْجُ المستعجِل.
و النَّعامة: الفَرَح.
و النَّعامة: الإِكرام.
و النَّعامة: المحَجَّة الواضحة.
قال أَبو عبيدة في قوله:
و ابن النعامة، عند ذلك، مركبي
قال: هو اسم لشدة الحَرْب و ليس ثَمَّ امرأَة، و إنما ذلك كقولهم: به داء الظَّبْي، و جاؤوا على بَكْرة أَبيهم، و ليس ثم داء و لا بَكرة.
قال ابن بري: و هذا البيت، أَعني فيكون مركبكِ، لِخُزَزَ بن لَوْذان السَّدوسيّ؛ و قبله:
كذَبَ العَتيقُ و ماءُ شَنّ بارِدٍ، إنْ كنتِ شائلَتي غَبُوقاً فاذْهَبي
لا تَذْكُرِي مُهْرِي و ما أَطعَمْتُه،
فيكونَ لَوْنُكِ مِثلَ لَوْنِ الأَجْرَبِ
إني لأَخْشَى أن تقولَ حَليلَتي: هذا غُبارٌ ساطِعٌ فَتَلَبَّبِ
إن الرجالَ لَهمْ إلَيْكِ وسيلَةٌ،
إنْ يأْخذوكِ تَكَحِّلي و تَخَضِّبي
و يكون مَرْكَبَكِ القَلوصُ و رَحلهُ، و ابنُ النَّعامة، يوم ذلك، مَرْكَبِي
و قال: هكذا ذكره ابن خالويه و أَبو محمد الأَسود، و قال: ابنُ النَّعامة فرس خُزَزَ بن لَوْذان السَّدوسي، و النعامة أُمُّه فرس الحرث بن عَبَّاد، قال: و تروى الأَبيات أَيضا لعنترة، قال: و النَّعامة خَطٌّ في باطن الرِّجْل، و رأَيت أبا الفرج الأَصبهاني قد شرح هذا البيت في كتابه«»، و إن لم يكن الغرض في هذا الكتاب النقل عنه لكنه أَقرب إلى الصحة لأَنه قال: إن نهاية غرض الرجال منكِ إذا أَخذوك الكُحْل و الخِضابُ للتمتع بك، و متى أَخذوك أَنت حملوك على الرحل و القَعود و أَسَروني أَنا، فيكون القَعود مَرْكَبك و يكون ابن النعامة مَرْكَبي أَنا، و قال: ابنُ النَّعامة رِجْلاه أو ظلُّه الذي يمشي فيه، و هذا أَقرب إلى التفسير من كونه يصف المرأَة برُكوب القَعود و يصف نفسه بركوب الفرس، اللهم إلا أَن يكون راكب الفرس منهزماً مولياً هارباً، و ليس في ذلك من الفخر ما يقوله عن نفسه، فأَيُّ حالة أَسوأُ من إسلام حليلته و هرَبه عنها راكباً أو راجلًا؟ فكونُه يَسْتَهوِل أَخْذَها و حملَها و أَسْرَه هو و مشيَه هو الأَمر الذي يَحْذَرُه و يَسْتهوِله.
و النَّعَم: واحد الأَنعْام و هي المال الراعية؛ قال ابن سيده: النَّعَم الإِبل و الشاء، يذكر و يؤنث، و النَّعْم لغة فيه؛ عن ثعلب؛ و أَنشد:
و أَشْطانُ النَّعامِ مُرَكَّزاتٌ، و حَوْمُ النَّعْمِ و الحَلَقُ الحُلول
و الجمع أَنعامٌ، و أَناعيمُ جمع الجمع؛ قال ذو الرمة:
دانى له القيدُ في دَيْمومةٍ قُذُفٍ قَيْنَيْهِ، و انْحَسَرَتْ عنه الأَناعِيمُ
و قال ابن الأَعرابي: النعم الإِبل خاصة، و الأَنعام الإِبل و البقر و الغنم.
و قوله تعالى: فجَزاءٌ مثْلُ ما قَتَلَ من النَّعَم يحكم به ذَوَا عَدْلٍ منكم؛ قال: ينظر إلى الذي قُتل ما هو فتؤخذ قيمته دارهم فيُتصدق بها؛ قال الأَزهري: دخل في النعم ههنا الإِبلُ و البقرُ و الغنم.
و قوله عز و جل: و الذين كفروا يتمتعون و يأْكلون كما تأْكل الأَنْعامُ؛ قال ثعلب: لا يذكرون الله تعالى على طعامهم و لا يُسمُّون كما أَن الأَنْعام لا تفعل ذلك، و أما قول الله عز و جَل: و إنَّ لكم في الأَنعام لَعِبْرةً نُسْقِيكم مما في بطونه؛ فإن الفراء قال: الأَنْعام ههنا بمعنى النَّعَم، و النَّعَم تذكر و تؤنث، و لذلك قال الله عز و جل: مما في بطونه، و قال في موضع آخر: مما في بطونها، و قال الفراء: النَّعَم ذكر لا يؤَنث، و يجمع على نُعْمانٍ مثل حَمَل و حُمْلانٍ، و العرب إذا أَفردت النَّعَم لم يريدوا بها إلا الإِبل، فإذا قالوا الأَنعام أَرادوا بها الإِبل و البقر و الغنم، قال الله عز و جل: و من الأَنْعام حَمولةً و فَرْشاً كلوا مما رزقكم الله«» ثم قال: ثمانية أَزواج؛ أي خلق منها ثمانية أَزواج، و كان الكسائي يقول في قوله تعالى: نسقيكم مما في بطونه؛ قال: أَراد في بطون ما ذكرنا؛ و مثله قوله:
مِثْل الفراخ نُتِفَتْ حَواصِلُهْ
أي حواصل ما ذكرنا؛ و قال آخر في تذكير النَّعَم:
في كلّ عامٍ نَعَمٌ يَحْوونَهُ، يُلْقِحُه قَوْمٌ و يَنْتِجونَهُ
و من العرب من يقول للإِبل إذا ذُكِرت«» الأَنعام و الأَناعيم.
و النُّعامى، بالضم على فُعالى: من أَسماء ريح الجنوب لأَنها أَبلُّ الرياح و أَرْطَبُها؛ قال أَبو ذؤيب:
مَرَتْه النُّعامى فلم يَعْتَرِفْ، خِلافَ النُّعامى من الشَّأْمِ، ريحا
و روى اللحياني عن أَبي صَفْوان قال: هي ريح تجيء بين الجنوب و الصَّبا.
و النَّعامُ و النَّعائمُ: من منازل القمر ثمانيةُ كواكبَ: أَربعة صادرٌ، و أَربعة واردٌ؛ قال الجوهري: كأنها سرير مُعْوجّ؛ قال ابن سيده: أَربعةٌ في المجرّة و تسمى الواردةَ و أَربعة خارجة تسمَّى الصادرةَ.
قال الأَزهري: النعائمُ منزلةٌ من منازل القمر، و العرب تسمّيها النَّعامَ الصادرَ، و هي أَربعة كواكب مُربَّعة في طرف المَجَرَّة و هي شاميّة، و يقال لها النَّعام؛ أَنشد ثعلب:
باضَ النَّعامُ به فنَفَّر أَهلَه، إلا المُقِيمَ على الدّوَى المُتَأَفِّنِ
النَّعامُ ههنا: النَّعائمُ من النجوم، و قد ذكر مستوفى في ترجمة بيض.
و نُعاماكَ: بمعنى قُصاراكَ.
و أَنْعَم أن يُحْسِنَ أَو يُسِيءَ: زاد.
و أَنْعَم فيه: بالَغ؛ قال:
سَمِين الضَّواحي لم تَؤَرِّقْه، لَيْلةً، و أَنْعَمَ، أبكارُ الهُمومِ و عُونُها
الضَّواحي: ما بدا من جَسدِه، لم تُؤرّقْه ليلةً أَبكارُ الهموم و عُونُها، و أَنْعَمَ أي و زاد على هذه الصفة، و أَبكار الهموم: ما فجَأَك، و عُونُها: ما كان هَمّاً بعدَ هَمّ، و حَرْبٌ عَوانٌ إذا كانت بعد حَرْب كانت قبلها.
و فَعَل كذا و أَنْعَمَ أي زاد.
و في حديث صلاة الظهر: فأَبردَ بالظُّهْرِ و أَنْعَمَ أي أَطال الإِبْرادَ و أَخَّر الصلاة؛ و منه قولهم: أَنْعَمَ النظرَ في الشيءِ إذا أَطالَ الفِكْرةَ فيه؛ و قوله:
فوَرَدَتْ و الشمسُ لمَّا تُنْعِمِ
من ذلك أَيضاً أَي لم تُبالِغْ في الطلوع.
و نِعْمَ: ضدُّ بِئْسَ و لا تَعْمَل من الأَسماء إلا فيما فيه الأَلفُ و اللام أو ما أُضيف إلى ما فيه الأَلف و اللام، و هو مع ذلك دالٌّ على معنى الجنس.
قال أَبو إسحق: إذا قلت نِعْمَ الرجلُ زيدٌ أو نِعْمَ رجلًا زيدٌ، فقد قلتَ: استحقّ زيدٌ المدحَ الذي يكون في سائر جنسه، فلم يجُزْ إذا كانت تَسْتَوْفي مَدْحَ الأَجْناسِ أن تعمل في غير لفظ جنسٍ.
و حكى سيبويه: أَن من العرب من يقول نَعْمَ الرجلُ في نِعْمَ، كان أصله نَعِم ثم خفَّف بإسكان الكسرة على لغة بكر من وائل، و لا تدخل عند سيبويه إلا على ما فيه الأَلف و اللام مُظَهَراً أو مضمراً، كقولك نِعْم الرجل زيد فهذا هو المُظهَر، و نِعْمَ رجلًا زيدٌ فهذا هو المضمر.
و قال ثعلب حكايةً عن العرب: نِعْم بزيدٍ رجلًا و نِعْمَ زيدٌ رجلًا، و حكى أَيضاً: مررْت بقومٍ نِعْم قوماً، و نِعْمَ بهم قوماً، و نَعِمُوا قوماً، و لا يتصل بها الضمير عند سيبويه أَعني أَنَّك لا تقول الزيدان نِعْما رجلين، و لا الزيدون نِعْموا رجالًا؛ قال الأَزهري: إذا كان مع نِعْم و بِئْسَ اسمُ جنس بغير أَلف و لام فهو نصبٌ أَبداً، و إن كانت فيه الأَلفُ و اللامُ فهو رفعٌ أَبداً، و ذلك قولك نِعْم رجلًا زيدٌ و نِعْم الرجلُ زيدٌ، و نَصَبتَ رجلًا على التمييز، و لا تَعْملُ نِعْم و بئْس في اسمٍ علمٍ، إنما تَعْمَلانِ في اسم منكورٍ دالّ على جنس، أو اسم فيه أَلف و لامٌ تدلّ على جنس.
الجوهري: نِعْم و بئس فِعْلان ماضيان لا يتصرَّفان تصرُّفَ سائر الأَفعال لأَنهما استُعملا للحال بمعنى الماضي، فنِعْم مدحٌ و بئسَ ذمٌّ، و فيهما أَربع لغات: نَعِمَ بفتح أَوله و كسر ثانيه، ثم تقول: نِعِمَ فتُتْبع الكسرة الكسرةَ، ثم تطرح الكسرة الثانية فتقول: نِعْمَ بكسر النون و سكون العين، و لك أَن تطرح الكسرة من الثاني و تترك الأَوَّل مفتوحاً فتقول: نَعْم الرجلُ بفتح النون و سكون العين، و تقول: نِعْمَ الرجلُ زيدٌ و نِعم المرأَةُ هندٌ، و إن شئت قلت: نِعْمتِ المرأَةُ هند، فالرجل فاعلُ نِعْمَ، و زيدٌ يرتفع من وجهين: أَحدهما أَن يكون مبتدأ قدِّم عليه خبرُه، و الثاني أن يكون خبر مبتدإِ محذوفٍ، و ذلك أَنَّك لمّا قلت نِعْم الرجل، قيل لك: مَنْ هو؟ أو قدَّرت أَنه قيل لك ذلك فقلت: هو زيد و حذفت هو على عادة العرب في حذف المبتدإ، و الخبر إذا عرف المحذوف هو زيد، و إذا قلت نِعْم رجلًا فقد أَضمرت في نِعْمَ الرجلَ بالأَلف و اللام مرفوعاً و فسّرته بقولك رجلًا، لأَن فاعِلَ نِعْم و بِئْسَ لا يكون إلا معرفة بالأَلف و اللام أو ما يضاف إلى ما فيه الأَلف و اللام، و يراد به تعريف الجنس لا تعريفُ العهد، أو نكرةً منصوبة و لا يليها علَمٌ و لا غيره و لا يتصل بهما الضميرُ، لا تقول نِعْمَ زيدٌ و لا الزيدون نِعْموا، و إن أَدخلت على نِعْم ما قلت: نِعْمَّا يَعِظكم به، تجمع بين الساكنين، و إن شئت حركت العين بالكسر، و إن شئت فتحت النون مع كسر العين، و تقول غَسَلْت غَسْلًا نِعِمّا، تكتفي بما مع نِعْم عن صلته أي نِعْم ما غَسَلْته، و قالوا: إن فعلتَ ذلك فَبِها و نِعْمَتْ بتاءٍ ساكنة في الوقف و الوصل لأَنها تاء تأْنيث، كأَنَّهم أَرادوا نِعْمَت الفَعْلةُ أو الخَصْلة.
و في الحديث: مَن توضَّأَ يومَ الجمعة فبها و نِعْمَت، و مَن اغْتَسل فالغُسْل أَفضل؛ قال ابن الأَثير: أَي و نِعْمَت الفَعْلةُ و الخَصْلةُ هي، فحذف المخصوص بالمدح، و الباء في فبها متعلقة بفعل مضمر أي فبهذه الخَصْلةِ أو الفَعْلة، يعني الوضوءَ، يُنالُ الفضلُ، و قيل: هو راجع إلى السُّنَّة أي فبالسَّنَّة أَخَذ فأَضمر ذلك.
قال الجوهري: تاءُ نِعْمَت ثابتةٌ في الوقف؛ قال ذو الرمة:
أَو حُرَّة عَيْطَل ثَبْجاء مُجْفَرة دَعائمَ الزَّوْرِ، نِعْمَت زَوْرَقُ البَلدِ
و قالوا: نَعِم القومُ، كقولك نِعْم القومُ؛ قال طرفة:
ما أَقَلَّتْ قَدَمايَ إنَّهُمُ نَعِمَ السَّاعون في الأَمْرِ المُبِرْ
هكذا أَنشدوه نَعِمَ، بفتم النون و كسر العين، جاؤوا به على الأَصل و لم يكثر استعماله عليه، و قد روي نِعِمَ، بكسرتين على الإِتباع.
و دقَقْتُه دَقّاً نِعِمّا أي نِعْمَ الدقُّ.
قال الأَزهري: و دقَقْت دواءً فأَنْعَمْت دَقَّه أي بالَغْت و زِدت.
و يقال: ناعِمْ حَبْلَك و غيرهَ أَي أَحكمِه.
و يقال: إنه رجل نِعِمّا الرجلُ و إنه لَنَعِيمٌ.
و تَنَعَّمَه بالمكان: طلَبه.
و يقال: أَتيتُ أَرضاً فتَنَعَّمَتْني أي وافقتني و أَقمتُ بها.
و تَنَعَّمَ: مَشَى حافياً، قيل: هو مشتق من النَّعامة التي هي الطريق و ليس بقويّ.
و قال اللحياني: تَنَعَّمَ الرجلُ قدميه أي ابتذَلَهما.
و أَنْعَمَ القومَ و نَعَّمهم: أتاهم مُتَنَعِّماً على قدميه حافياً على غير دابّة؛ قال:
تَنَعَّمها من بَعْدِ يومٍ و ليلةٍ، فأَصْبَحَ بَعْدَ الأُنْسِ و هو بَطِينُ
و أَنْعَمَ الرجلُ إذا شيَّع صَديقَه حافياً خطوات.
و قوله تعالى: إن تُبْدوا الصَّدَقاتِ فنِعِمَّا هي، و مثلُه: إنَّ الله نِعِمّا يَعِظكم به؛ قرأَ أَبو جعفر و شيبة و نافع و عاصم و أَبو عمرو فنِعْمّا، بكسر النون و جزم العين و تشديد الميم، و قرأَ حمزة و الكسائي فنَعِمّا، بفتح النون و كسر العين، و ذكر أَبو عبيدة«» حديث النبي، صلى عليه و سلم، حين قال لعمرو بن العاص: نِعْمّا بالمالِ الصالح للرجل الصالِح، و أَنه يختار هذه القراءة لأَجل هذه الرواية؛ قال ابن الأَثير: أَصله نِعْمَ ما فأَدْغم و شدَّد، و ما غيرُ موصوفةٍ و لا موصولةٍ كأَنه قال نِعْمَ شيئاً المالُ، و الباء زائدة مثل زيادتها في: كَفَى بالله حسِبياً حسِيباً و منه الحديث: نِعْمَ المالُ الصالحُ للرجل الصالِح؛ قال ابن الأَثير: و في نِعْمَ لغاتٌ، أَشهرُها كسرُ النون و سكون العين، ثم فتح النون و كسر العين، ثم كسرُهما؛ و قال الزجاج: النحويون لا يجيزون مع إدغام الميم تسكينَ العين و يقولون إن هذه الرواية في نِعْمّا ليست بمضبوطة، و روي عن عاصم أَنه قرأَ فنِعِمَّا، بكسر النون و العين، و أَما أَبو عمرو فكأَنَّ مذهَبه في هذا كسرةٌ خفيفةٌ مُخْتَلَسة، و الأَصل في نِعْمَ نَعِمَ نِعِمَ ثلاث لغات، و ما في تأْويل الشيء في نِعِمّا، المعنى نِعْمَ الشيءُ؛ قال الأَزهري: إذا قلت نِعْمَ ما فَعل أو بئس ما فَعل، فالمعنى نِعْمَ شيئاً و بئس شيئاً فعَل، و كذلك قوله: إنَّ اللهَ نِعِمّا يَعِظُكم به؛ معناه نِعْمَ شيئاً يَعِظكم به.
و النُّعْمان: الدم، و لذلك قيل للشَّقِر شَقائق النُّعْمان.
و شقائقُ النُّعْمانِ: نباتٌ أَحمرُ يُشبَّه بالدم.
و نُعْمانُ بنُ المنذر: مَلكُ العرب نُسب إِليه الشَّقيق لأَنه حَماه؛ قال أَبو عبيدة: إن العرب كانت تُسَمِّي مُلوكَ الحيرة النُّعْمانَ لأَنه كان آخِرَهم.
أَبو عمرو: من أَسماء الروضةِ الناعِمةُ و الواضِعةُ و الناصِفةُ و الغَلْباء و اللَّفّاءُ.
الفراء: قالت الدُّبَيْرِيّة حُقْتُ المَشْرَبةَ و نَعَمْتُها«» و مَصَلْتها«» أي كَنسْتها، و هي المِحْوَقةُ.
و المِنْعَمُ و المِصْوَلُ: المِكْنَسة.
و أُنَيْعِمُ و الأُنَيْعِمُ و ناعِمةُ و نَعْمانُ، كلها: مواضع؛ قال ابن بري: و قول الراعي:
صبا صَبْوةً مَن لَجَّ و هو لَجُوجُ، و زايَلَه بالأَنْعَمينِ حُدوجُ
الأَنْعَمين: اسم موضع.
قال ابن سيده: و الأَنْعمان موضعٌ؛ قال أَبو ذؤيب، و أَنشد ما نسبه ابن بري إلى الراعي:
صبا صبوةً بَلْ لجَّ، و هو لجوجُ، و زالت له بالأَنعمين حدوجُ
و هما نَعْمانانِ: نَعْمانُ الأَراكِ بمكة و هو نَعْمانُ الأَكبرُ و هو وادي عرفة، و نَعْمانُ الغَرْقَد بالمدينة و هو نَعْمانُ الأَصغرُ.
و نَعْمانُ: اسم جبل بين مكة و الطائف.
و في حديث ابن جبير: خلقَ اللهُ آدمَ مِن دَحْنا و مَسحَ ظهرَ آدمَ، عليه السلام، بِنَعْمان السَّحابِ؛ نَعْمانُ: جبل بقرب عرفة و أَضافه إلى السحاب لأَنه رَكَد فوقه لعُلُوِّه.
و نَعْمانُ، بالفتح: وادٍ في طريق الطائف يخرج إلى عرفات؛ قال عبد الله ابن نُمَير الثَّقَفِيّ:
تضَوَّعَ مِسْكاً بَطْنُ نَعْمانَ، أنْ مَشَتْ به زَيْنَبٌ في نِسْوةٍ عَطرات
و يقال له نَعْمانُ الأَراكِ؛ و قال خُلَيْد:
أَمَا و الرَّاقِصاتِ بذاتِ عِرْقٍ، و مَن صَلَّى بِنَعْمانِ الأَراكِ
و التَّنْعيمُ: مكانٌ بين مكة و المدينة، و في التهذيب: بقرب من مكة.
و مُسافِر بن نِعْمة بن كُرَير: من شُعرائهم؛ حكاه ابن الأَعرابي.
و ناعِمٌ و نُعَيْمٌ و مُنَعَّم و أَنْعُمُ و نُعْمِيّ«» و نُعْمانُ و نُعَيمانُ و تَنْعُمُ، كلهن: أَسماءٌ.
و التَّناعِمُ: بَطْنٌ من العرب ينسبون إلى تَنْعُم بن عَتِيك.
و بَنو نَعامٍ: بطنٌ.
و نَعامٌ: موضع.
يقال: فلانٌ من أَهل بِرْكٍ و نَعامٍ، و هما موضعان من أطراف اليَمن.
و النَّعامةُ: فرسٌ مشهورة فارسُها الحرث بن عبّاد؛ و فيها يقول:
قَرِّبا مَرْبِطِ النَّعامةِ مِنّي، لَقِحَتْ حَرْبُ وائلٍ عن حِيالِ
أي بَعْدَ حِيالٍ.
و النَّعامةُ أَيضاً: فرسُ مُسافِع ابن عبد العُزّى.
و ناعِمةُ: اسمُ امرأَةٍ طَبَخَت عُشْباً يقال له العُقّارُ رَجاءَ أَن يذهب الطبخ بِغائلتِه فأَكلته فقَتلَها، فسمي العُقّارُ لذلك عُقّار ناعِمةَ؛ رواه ابن سيده عن أبي حنيفة.
و يَنْعَمُ: حَيٌّ من اليمن.
و نَعَمْ و نَعِمْ: كقولك بَلى، إلا أن نَعَمْ في جواب الواجب، و هي موقوفة الآخِر لأَنها حرف جاء لمعنى، و في التنزيل: هلْ وجَدْتُمْ ما وعَدَ ربُّكم حَقّاً قالوا نَعَمْ؛ قال الأَزهري: إنما يُجاب به الاستفهامُ الذي لا جَحْدَ فيه، قال: و قد يكون نَعَمْ تَصْديقاً و يكون عِدَةً، و ربما ناقَضَ بَلى إذا قال: ليس لك عندي ودِيعةٌ، فتقول: نَعَمْ تَصْديقٌ له و بَلى تكذيبٌ.
و في حديث قتادة عن رجل من خثْعَم قال: دَفَعتُ إلى النبي، صلى الله عليه و سلم، و هو بِمِنىً فقلت: أنتَ الذي تزعُم أنك نَبيٌّ؟ فقال: نَعِمْ، و كسر العين؛ هي لغة في نَعَمْ، و كسر العين؛ و هي لغة في نَغَمْ بالفتح التي للجواب، و قد قرئَ بهما.
و قال أَبو عثمان النَّهْديّ: أمرَنا أميرُ المؤمنين عمرُ، رضي الله عنه، بأمر فقلنا: نَعَمْ، فقال: لا تقولوا نَعَمْ و قولوا نَعِمْ، بكسر العين.
و قال بعضُ ولد الزبير: ما كنت أَسمع أشياخَ قرَيش يقولون إلَّا نَعِمْ، بكسر العين.
و في حديث أبي سُفيان حين أَراد الخروج إلى أُحد: كتبَ على سَهمٍ نَعَمْ، و على آخر لا، و أَجالهما عند هُبَل، فخرج سهمُ نَعَمْ فخرج إلى أُحُد، فلما قال لِعُمر: أُعْلُ هُبَلُ، و قال عمر: اللهُ أَعلى و أَجلُّ، قال أَبو سفيان: أنعَمتْ فَعالِ عنها أي اترك ذِكرَها فقد صدقت في فَتْواها، و أَنعَمَتْ أَي أَجابت بنَعَمْ؛ و قول الطائي:
تقول إنْ قلتُمُ لا: لا مُسَلِّمةً لأَمرِكُمْ، و نَعَمْ إن قلتُمُ نَعَما
قال ابن جني: لا عيب فيه كما يَظنُّ قومٌ لأَنه لم يُقِرَّ نَعَمْ على مكانها من الحرفية، لكنه نقَلها فجعلها اسماً فنصَبها، فيكون على حد قولك قلتُ خَيراً أو قلت ضَيراً، و يجوز أن يكون قلتم نَعَما على موضعه من الحرفية، فيفتح للإِطلاق، كما حرَّك بعضُهم لالتقاء الساكنين بالفتح، فقال: قُمَ الليلَ و بِعَ الثوبَ؛ و اشتقَّ ابنُ جني نَعَمْ من النِّعْمة، و ذلك أن نعَمْ أَشرفُ الجوابين و أَسرُّهما للنفْس و أَجلَبُهما للحَمْد، و لا بضِدِّها؛ أ لا ترى إلى قوله:
و إذا قلتَ نَعَمْ، فاصْبِرْ لها بنَجاحِ الوَعْد، إنَّ الخُلْف ذَمْ
و قول الآخر أَنشده الفارسي:
أبى جُودُه لا البُخْلِ و اسْتَعْجَلتْ به نَعَمْ من فَتىً لا يَمْنَع الجُوع قاتِله«»
يروى بنصب البخل و جرِّه، فمن نصبه فعلى ضربين: أحدهما أن يكون بدلًا من لا لأَن لا موضوعُها للبخل فكأَنه قال أَبى جودُه البخلَ، و الآخر أن تكون لا زائدة، و الوجه الأَول أعني البدلَ أَحْسَن، لأَنه قد ذكر بعدها نَعَمْ، و نَعمْ لا تزاد، فكذلك ينبغي أَن تكون لا ههنا غير زائدة، و الوجه الآخر على الزيادة صحيح، و مَن جرَّه فقال لا البُخْلِ فبإضافة لا إليه، لأَنَّ لا كما تكون للبُخْل فقد تكون للجُود أَيضاً، أ لا ترى أَنه لو قال لك الإِنسان: لا تُطْعِمْ و لا تأْتِ المَكارمَ و لا تَقْرِ الضَّيْفَ، فقلتَ أَنت: لا لكانت هذه اللفظة هنا للجُود، فلما كانت لا قد تصلح للأَمرين جميعاً أُضيفَت إلى البُخْل لما في ذلك من التخصيص الفاصل بين الضدّين.
و نَعَّم الرجلَ: قال له نعَمْ فنَعِمَ بذلك بالًا، كما قالوا بَجَّلْتُه أي قلت له بَجَلْ أي حَسْبُك؛ حكاه ابن جني.
و أَنعَم له أي قال له نعَمْ.
و نَعامة: لَقَبُ بَيْهَسٍ؛ و النعامةُ: اسم فرس في قول لبيد:
تَكاثرَ قُرْزُلٌ و الجَوْنُ فيها، و تَحْجُل و النَّعامةُ و الخَبالُ«»
و أَبو نَعامة: كنية قَطَريّ بن الفُجاءةِ، و يكنى أَبا محمد أَيضاً؛ قال ابن بري: أَبو نَعامة كُنْيَتُه في الحرب، و أَبو محمد كُنيته في السِّلم.
و نُعْم، بالضم: اسم امرأَة.
فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 150
الانْعَام-
ج إنْعَامَات [نعم]: مص. انعام، مژدگانى.
الإنْعَامَة-
[نعم]: مژدگانى، عطا، بخشش.
الشيءَ: آن چيز را نرم كرد،- فى الأَمْرِ: در آن كار مبالغه كرد و كوشيد،- النَّظَرَ فى الْمَسْأَلَةِ: در آن مسأله تحقيق و دقت كرد،- فلاناً: فلانى را در رفاه قرار داد «انْعَمَ اللّهُ صَبَاحَكَ»: خداوند روز شما را خوش و فراخ كند «انْعِم صَبَاحاً»:
صبح شما به خير باشد. در موارد بسيارى همزه و نون را حذف كنند و گويند: «عِمْ صباحاً» يا «عِمْ مساءً»،- اللّهُ النِّعْمَةَ عَلَيه،- هُ بِالنعْمَة: خداوند به او روزى رساند، به او روزى و نعمت رسانيد،- اللّهُ بكَ عينا:
خداوند چشم آنكه را كه دوست دارى بتو روشن كند،- الرَّجُلُ: بخشيد و افزود، به ناز و نعمت درآمد،- لهُ: به او (نَعَمْ) بله گفت،- القَوْمَ: با پاى برهنه نزد آن قوم آمد،- صَديقَهُ: دوست خود را با پاى برهنه بدرقه كرد.
تَنَاعَمَ-
تَنَاعُماً [نعم]: آن مرد در رفاه و آسايش قرار گرفت.
تَنَعَّمَ-
تَنَعُّماً [نعم] الرجُلُ: آن مرد از نعمتها و فراخ زندگى برخوردار شد، پاى برهنه راه رفت،- كفش دمپائى پوشيد،- الدَّابَّةَ:
ستور را پياپى راند،- فُلاناً بِالْمَكَانِ: فلانى را به آن مكان دعوت كرد.
المُتَنَاعِم-
[نعم]: مرادف (المُتَنَعِّم) است،- مِنَ النّبَات: گياه نرم.
المُتَنَعِّم-
[نعم]: كسى كه در رفاه و نعت باشد، دارنده مال بسيار.
المُنَاعَم-
[نعم]: مرد آسوده حال، دارنده مال و ثروتمند.
المُنَاعِم-
[نعم] من النبات: گياه بلند و هموار.
المِنْعَام-
[نعم]: مرد بسيار بخشنده.
المِنْعَم-
[نعم]: جاروب.
المُنَعَّم-
[نعم]: مرد فراخ روزى و متنعّم «كَلامٌ مُنَعَّمٌ»: سخن نرم و آرام.
ناعَمَ-
مُنَاعَمَةً [نعم] الرجُلُ: در رفاه و آسايش بسر برد،- الرجُلَ: او را در رفاه و آسايش قرار داد،- الحبلَ و غيرَهُ: ريسمان را محكم و استوار كرد.
النَّاعمِ-
فا، آنچه كه نرم كوبيده شده باشد- «بُن ناعِمٌ و ترابٌ ناعِمٌ»: قهوه نرم و كوبيده شده، خاك نرم،- من العيش: زندگى فراخ و پر نعمت،- من الثياب: جامه نرم و نازك،- من النَّبات: گياه راست و رسيده.
النَّاعِمَة-
مؤنث (النَّاعِم) است، زنى كه در رفاه و آسايش باشد، باغچه، و بمعناى گياهى است كه آنرا (القُوَيْسَة) نامند.
نَعَّمَ-
تَنْعِيماً [نعم] الشيءَ: آنرا نرم كرد،- الرَّجُلَ: او را در رفاه قرار داد، به او (نَعَمْ) گفت،- القومَ: با پاى برهنه بسوى قوم آمد.
النُّعْم-
ج أَنْعُم: خوشى و رفاه در زندگى.
نِعْمَ: فعل غير منصرفى است كه براى ستايش بكار برده مىشود «نعم الرَّجُلُ زَيْدٌ» زيد مرد خوبى است «نِعْمَ رَجُلا زَيْدٌ»: زيد چه مردى خوب است و بندرت در مثنّى و جمع بكار برده مىشود و گاهى (ما) به آخر آن افزوده مىشود مانند (دَقَّقْتُهُ دَقّاً نِعَمّاً) با كسر عين و يا فتح آن و معناى آن چنين (چه بسيار خوب است آنچه را كه كوبيدهام) و فاعل (نِعْمَ) در آن مستتر است و (ما) بمعناى (شَيْئاً) عنصر فاعل است و نصب آن بنا بر تميز است يعنى (نِعْمَ الشيءُ شيئاً). و اما در اين جمله: «انْ فَعَلْتَ فَبِها و نِعْمَتْ»: اين تاء ساكنه بتقدير (نِعْمَتِ الفِعْلَةُ) علامت تأنيث است.
نَعَمْ: بله، آرى. اين كلمه حرف جواب است و چهار معنى دارد. هرگاه بعد از خبر قرار گيرد حرف تصديق است مانند «قامَ زَيْدٌ» كه جواب آن «نَعَمْ» است. و اگر بعد از امر يا نهى قرار گيرد بر آن حرف (وَعْد) اطلاق مىشود، مانند «اضْرِبْ زيداً» كه جواب آن (نَعَمْ) است يعنى قول ميدهم كه زيد را بزنم، و هرگاه بعد از استفهام بيايد حرف (اعلام) است. مانند «أَقامَ زَيْدٌ» كه جواب آن (نَعَمْ) است يعنى بله زيد برخاسته است، و هرگاه در ابتداى كلام قرار گيرد معناى تأكيد را ميرساند مانند «نَعَمْ انَّ رَبِّي قادرٌ».
النَّعَم-
ج أَنْعَام و جج أَنَاعِيم: شتر، و بر گاو و گوسفند نيز اطلاق مىشود.
نَعِمْ: مرادف (نَعَمْ) است.
نِعِمْ: مرادف (نَعَمْ) است.
النُّعْمَى: دست سفيد و نيكو، وقار و آرامش، زندگى سخت، ثروت و دارائى.
النَّعْمَاء-
ج أَنْعُم: دست سفيد و نيكو.
النُّعْمان: لقب پادشاهان حيره قبل از اسلام، خون «شَقَائِقُ النعْمانِ: درخت گل سرخ رنگ شقايق «شَقِيقَةُ النُّعْمان»: يك دانه گل شقايق.
النُّعْمَة: خوشحالى «نُعْمَةُ العينِ»: آنچه كه باعث خوشحالى باشد.
النَّعْمَة-
مص، اسم مرّه، خوشگذرانى و برخوردارى «نَعْمَةُ الْعَيْشِ»: زندگى خوش و آسوده.
النِّعْمَة-
ج نِعَم و أَنْعُم و نِعْمَات و نِعَمَات و نِعِمَات:
دست نرم و سفيد، نعمت و روزى و غيره، خوشحالى حالتى كه انسان از آن لذّت برد «فلانٌ وَاسِعُ النِّعْمة»: فلانى دارا و توانگر و ثروتمند است «وَلِيُّ نِعْمَتِهِ»: ولى نعمت او، بخشنده به او.
المفردات في غريب القرآن، ص: 814
نعم
النِّعْمَةُ: الحالةُ الحسنةُ، و بِنَاء النِّعْمَة بِناء الحالةِ التي يكون عليها الإنسان كالجِلْسَة و الرِّكْبَة، و النَّعْمَةُ: التَّنَعُّمُ، و بِنَاؤُها بِنَاءُ المَرَّة من الفِعْلِ كالضَّرْبَة و الشَّتْمَة، و النِّعْمَةُ للجِنْسِ تقال للقليلِ و الكثيرِ. قال تعالى: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها
__________________________________________________
(1) الحديث تقدّم في مادة (رأى). [.....]
(2) شطر بيت، و عجزه:
[و لو صدقوا قالوا به نظرة الإنس]
و هو في الغيث المسجم 1/ 263 دون نسبة.
(3) هذا من حديث عليّ رضي اللّه عنه لا من حديث النبي صلّى اللّه عليه و سلم، فإنه قال: (تعلموا العلم تعرفوا به، و اعملوا به تكونوا من أهله، فإنه سيأتي بعد هذا زمان لا يعرف فيه تسعة عشرائهم المعروف، و لا ينجو منه إلا كلّ نومة، فأولئك أئمة الهدى، و مصابيح العلم، ليسوا بالمصابيح و لا المذاييع البذر) راجع الفائق 3/ 135، و غريب الحديث 3/ 463، و مسند علي رقم 1609، و نهج البلاغة ص 248.
[النحل/ 18]، اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ
[البقرة/ 40]، وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي [المائدة/ 3]، فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ
[آل عمران/ 174] إلى غير ذلك من الآيات. و الإِنْعَامُ: إيصالُ الإحسانِ إلى الغَيْرِ، و لا يقال إلّا إذا كان المُوصَلُ إليه من جِنْسِ النَّاطِقِينَ، فإنه لا يقال أَنْعَمَ فلانٌ على فَرَسِهِ. قال تعالى: أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ [الفاتحة/ 7]، وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ
[الأحزاب/ 37] و النَّعْمَاءُ بإِزَاءِ الضَّرَّاءِ. قال تعالى: وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ
[هود/ 10] و النُّعْمَى نقيضُ البُؤْسَى، قال: إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ
[الزخرف/ 59] و النَّعِيمُ: النِّعْمَةُ الكثيرةُ، قال:
فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ
[يونس/ 9]، و قال:
جَنَّاتِ النَّعِيمِ [لقمان/ 8] وَ تَنَعَّمَ: تَنَاوَلَ ما فيه النِّعْمَةُ و طِيبُ العَيْشِ، يقال: نَعَّمَهُ تَنْعِيماً فَتَنَعَّمَ. أي: جَعَلَهُ في نِعْمَةٍ. أي: لِينِ عَيْشٍ و خَصْبٍ، قال: فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ
[الفجر/ 15] و طعامٌ نَاعِمٌ، و جارية نَاعِمَةٌ. [و النَّعَمُ مختصٌّ بالإبل]، و جمْعُه: أَنْعَامٌ، [و تسميتُهُ بذلك لكون الإبل عندهم أَعْظَمَ نِعْمةٍ، لكِنِ الأَنْعَامُ تقال للإبل و البقر و الغنم، و لا يقال لها أَنْعَامٌ حتى يكون في جملتها الإبل] «1». قال: وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعامِ ما تَرْكَبُونَ
[الزخرف/ 12]، وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً [الأنعام/ 142]، و قوله: فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ [يونس/ 24] فَالْأَنْعَامُ هاهنا عامٌّ في الإبل و غيرها. و النُّعَامَى: الرِّيحُ الجَنُوبُ النَّاعِمَةُ الهبُوبِ، و النَّعَامَةُ: سُمِّيَتْ تشبيهاٍ بِالنَّعَمِ في الخِلْقة، و النَّعَامَةُ: المَظَلَّةُ في الجَبَلِ، و على رأس البئر تشبيهاً بالنَّعَامَةِ في الهَيْئَة مِنَ البُعْدِ، و النَّعَائِمُ: من مَنَازِلِ القَمَرِ تشبيهاً بِالنَّعَامَةِ و قول الشاعر:
449-
و ابْنُ النَّعَامَةِ عِنْدَ ذَلِكَ مَرْكَبِي
«2» فقد قيل: أراد رِجْلَهُ، و جعلها ابنَ النَّعَامَةِ تشبيهاً بها في السُّرْعَة. و قيل: النَّعَامَةُ بَاطِنُ القَدَمِ، و ما أرَى قال ذلك من قال إلّا من قولهم:
ابْنُ النَّعَامَةِ. و قولهم تَنَعَّمَ فُلَانٌ: إذا مَشَى مشياً خَفِيفاً فَمِنَ النِّعْمَةِ.
و «نِعْمَ» كلمةٌ تُسْتَعْمَلُ في المَدْحِ بإِزَاءِ بِئْسَ في
__________________________________________________
(1) ما بين [] نقله البغدادي في الخزانة 1/ 408.
(2) هذا عجز بيت، و شطره:
و يكون مركبك القعود و رحله
و هو لعنترة في ديوانه ص 33، و المجمل 3/ 874. و قيل: هو لخرز بن لوذان.
الذَّمّ، قال تعالى: نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ [ص/ 44]، فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ
[الزمر/ 74]، نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ [الأنفال/ 40]، وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ [الذاريات/ 48]، إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ
[البقرة/ 271] و تقول: إن فَعَلْتَ كَذَا فَبِهَا وَ نِعْمَتْ. أي: نِعْمَتِ الخَصْلَةُ هِيَ، و غَسَّلْتُهُ غَسْلًا نِعمَّا، يقال: فَعَلَ كذا و أَنْعَمَ. أي: زَادَ، و أصله من الإِنْعَامِ، و نَعَّمَ اللَّهُ بِكَ عَيْناً.
و «نَعَمْ» كلمةٌ للإيجابِ من لفظ النِّعْمَة، تقول: نَعَمْ و نُعْمَةُ عَيْنٍ و نُعْمَى عَيْنٍ و نُعَامُ عَيْنٍ، و يصحُّ أن يكون من لفظ أَنْعَمَ منه، أي: أَلْيَنَ و أَسْهَلَ.
قاموس قرآن، ج7، ص: 84
نعم:
فعل غير متصرّفى است براى انشاء مدح. وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ آل عمران: 136. بهتر است پاداش عاملان أَنَّ اللَّهَ مَوْلاكُمْ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ انفال: 40. خدا سرپرست شماست خوب سرپرست و خوب يار است.
(نعمّا): همان نعم است و «ما» تمييز آن و بمعنى شىء ميباشد إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ بقره:
271. تقدير آن «نعم شيئا» است يعنى اگر صدقات را آشكارا بدهيد خوب كارى است آن. إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ نساء: 58. در مجمع فرموده تقدير آن «نعم شيئا شىء يعظكم به» است.
(نعم): (بر وزن فرس) حرف جواب و تصديق است فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قالُوا نَعَمْ ... اعراف:
44. آيا آنچه خدا وعده داده بود حق يافتيد؟ گويند آرى. اين لفظ جمعا چهار بار در قرآن مجيد آمده است:
اعراف: 44 و 114 شعراء: 42- صافات: 18.
نعمة:
(بكسر- ن) آنچه خدا بانسان داده در صحاح از جمله معانى آن گفته: «النّعمة: ما أنعم به عليك» بنظر نگارنده: اصل آن از نعم (فعل مدح) است و نعمت را بجهت خوب و دلچسب بودن نعمت گفتهاند لذا در اقرب از كليّات ابو البقا نقل شده: آن در اصل حالتى است كه انسان از آن لذّت ببرد و در مفردات گفته: «النّعمة الحالة الحسنة». در مجمع ذيل صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ فاتحه: 7. فرموده اصل آن مبالغه و زيادت است گويند «دققت الدواء فانعمت دقه» دوا را كوبيدم و زياد كوبيدم.
وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ بقره:
231. اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ بقره: 40.
(نعمة): (بفتح- ن) بمعنى تنعم است. در قاموس گويد: تنعّم بمعنى ترفّه و وسعت عيش و اسم آن نعمة بفتح نون است. راغب ميگويد:
«النّعمة: التنعّم» كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ. وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ. وَ نَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ دخان:
25- 27. چقدر از دست دادند از باغات، چشمهها، كشتها، مقام دلپسند و وسعت عيشيكه در آن متمتّع بودند. وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَلِيلًا مزمل: 11. بگذار مرا با تكذيب كنندگانيكه صاحبان تنعّماند و اندكى مهلتشان بده.
(انعام:) (از باب افعال) بمعنى نعمت دادن ميباشد وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ احزاب: 37. آنگاه بشخصيكه خدا باو نعمت داده و تو هم باو نعمت داده بودى ميگفتى: زنت را براى خودت نگاهدار و از خدا بترس راغب گويد: اطلاق انعام در صورتى است كه نعمت داده شده از جنس انسان باشد زيرا در حيوان نميگويند:
«أنعم على فرسه».
(تنعيم): نعمت دادن و مرفّه كردن.
فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ فجر: 15. امّا انسان آنگاه كه خدايش او را امتحان كرد و محترم نمود و مرفّه فرمود گويد: خدايم محترمم داشته. ناعم: صاحب نعمت وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ. لِسَعْيِها راضِيَةٌ غاشيه:
8 و 9. چهرههائى (مردمانى) در آنروز در نعمتند و از تلاشيكه در دنيا كردهاند راضىاند. ناعم بمعنى نرم و صاف نيز آمده است.
(نعماء): (بفتح- ن) مفرد است بمعنى نعمت چنانكه در صحاح گفته.
در مجمع فرموده: نعمتى است كه اثر آن در صاحبش آشكار است مقابل ضرّاء وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّئاتُ عَنِّي هود: 10. و اگر پس از ضرريكه باو رسيده نعمتى بر او بچشانيم گويد بديها از من رفت.
(نعيم): نعمت وسيع و كثير. راغب گويد: «النعيم: النّعمة الكثيرة» قاموس و اقرب مال و صحاح مطلق نعمت گفته است از طبرسى ظاهر ميشود كه قيد كثرت را لازم نشمرده، المنار نيز قيد كثرة را دارد وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنَّاتِ النَّعِيمِ مائده: 65. آنها را بجنّات پر نعمت داخل ميكنيم. لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ توبه: 21. براى آنها در بهشت نعمت فراوانى است پيوسته.
اين لفظ هفده بار در قرآن مجيد بكار رفته، همه درباره نعمت بهشت است مگر ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ تكاثر: 8. كه درباره نعمت دنيا است.
ظاهرا الف و لام در آن براى استغراق باشد يعنى از تمام نعمتها مسئول ميشويد. مسئول شدن از نعمتها مسئول شدن از دين است كه آيا از آنها مطابق دين استفاده كرديد يا نه؟.
در برهان از امام صادق عليه السلام نقل شده: «قال نحن النّعيم» و در روايت ديگرى از آنحضرت «قالَ تُسْئَلُ هذِهِ الامَّةِ عَمَّا انْعَمَ اللَّهُ عَلَيْها بِرَسُولِهِ ثُمَّ بِالائِمَّةِ» و در روايت سوم از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود: «انّما يسئلكم عمّا انتم عليه من الحقّ» و در روايت چهارم از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود «و الله ما هو الطّعام و الشراب و لكن ولايتنا اهل البيت».
الميزان تمام نعمتها را داخل در نعمت دين دانسته و منافاتى ميان عموم آيه و روايات نميداند.
جمع نعمت در قرآن مجيد نعم (بر وزن عنب) و انعم (بفتح اول و سكون دوم و ضمّ سوم) آمده است مثل وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً لقمان: 20. نعمتهاى ظاهرى و باطنى خويش را بر شما فراوان كرد. و نحو فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ نحل: 112.
أنعام:
انعام جمع نعم (بر وزن فرس) گفتهاند عبارت است از گاو، گوسفند و شتر (انعام ثلثه) در «بهم» گفتهايم كه ميشود آنرا از آيات قرآن استفاده كرد گفتهاند: شتر را بتنهائى نعم گويند ولى گاو و گوسفند را، نه.
وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعامِ لَعِبْرَةً نحل:
66. براى تمام سخن رجوع كنيد به «بهم».
نعم (بر وزن فرس) گاهى بر انعام ثلثه اطلاق ميشود چنانكه در مجمع و جوامع الجامع فرموده در اينصورت نعم جمع است كه مفرد ندارد چنانكه در مصباح گفته و در اقرب از آن نقل كرده است وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ مائده: 95.
يعنى هر كه صيدى را عمدا بكشد بر او است كفّارهاى از گاو و گوسفند و شتر، مانند آن حيوانى كه كشته است.
مثلا اگر شتر مرغ صيد كرده بايد شترى كفّاره بدهد كه در بزرگى مثل آن باشد
وَ لا يُودِّى حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ،
احْتَقّ[8]َ-
احْتِقَاقاً [حقّ] القومُ: آن قوم حق خود را خواستند و هر يك از آنها گفت «الحقُّ بيدى»: حق با من است،- ت الطعنة بِهِ:
ضربه نيزه او را جابجا كشت،- الفرسُ: آن اسب لاغر شد،- تِ النّاقة: ماده شتر فربه شد.
أَحَقَّ-
إِحْقَاقاً [حقّ]: حقيقت را گفت،- هُ:
حق بر او چيره شد و غلبه يافت،- الأمرَ: آن كار را واجب و بر حق كرد كه در آن شكّى وجود نداشته باشد،- الرَّمِيّةَ: شكار را بهنگام تيراندازى كشت.
الأَحَقّ-
[حقّ]: افعل التفضيل است «هو احقُّ من فلانٍ»: هر دو حق دارند ولى اوّلى ترجيح دارد،- بمعناى اختصاص بدون مشاركت است مانند «زيدٌ أَحَقُّ بِمَالِه»:
ديگرى در مال زيد حقى ندارد و فقط ويژه اوست.
اسْتَحَقَّ-
اسْتِحْقَاقاً [حقّ] هُ: شايسته آن چيز شد «لا يستحقّ عليه الرَّسم»: از پرداخت ماليات معاف است، مستحق آن كار شد «إنّه يَسْتحقُّ الذّكر»: او شايسته نام بردن است،- الرّجُلُ: آن مرد گناهى كرد كه سزاوار كيفر شد،- الدَّينُ: موقع پرداخت بدهى رسيد،- تِ الناقَةُ: ماده شتر فربه شد.
: سررسيد پرداخت وام «تأريخُ الاسْتِحْقَاقِ»: سررسيد پرداخت وام، سزاوار بودن، آنچه كه انسان را شايسته قدردانى و پاداش كند «عَنِ استحاق»: شايستگى «بِدُون اسْتِحقاق»:
نداشتن حق «وِسَامُ الاسْتحقاق»: نشان لياقت كه از طرف دولت بعنوان قدردانى از خدمات به شخص داده مىشود.
انْحَقَّ-
انْحِقَاقاً [حقّ] الرباطُ: ريسمان سخت بسته شد، گره خورد.
تَحَاقَّ-
تَحَاقّاً [حقّ] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم نزاع و دشمنى كردند.
تَحَقَّقَ-
تَحَقُّقاً [حقّ] الخبرُ: آن خبر ثابت شد،- الرجُلُ الأمرَ: آن مرد خبر را درست دانست.
التَّحْقِيق-
[حقّ]: مص، تحقيق، بحث، رسيدگى، بررسى و انجام، بررسيهاى مقامات قضائى يا ادارى كشور «قاضي التَّحْقِيق»: بازپرس دادگسترى.
حاقَّ-
مُحَاقَّةً و حِقَاقاً [حقّ] هُ في الأمر: بر او در آن كار خصومت ورزيد و ادعا كرد از وى به حق مقدمتر است.
الحَاقّ-
[حقّ]: فا ميان، وسط.
الحَاقَّة-
[حقّ]: مؤنث (الحَاقَّ) است، بلاى رسيده، قيامت.
حَقَّ-
- حَقّاً [حقّ] الأمْرَ: آن امر را ثابت و لازم كرد،- العقدةَ: گره را بست،- الخبرَ:
بر حقيقت خبر آگاه شد،- هُ: بر فلانى دربارهى حقى كه مورد اختلاف بود چيره شد،- حَقاً عليه ان يَفعلَ كذا: بر او لازم شد كه آن كار را انجام دهد،-- حَقاً و حَقَّةً الأَمْرُ: آن امر ثابت و واجب شد،- تِ الحَاجَةُ: نيازمندى سخت شد،-- حَقَقاً الفرسُ: اسب سم پاى خود را بر جاى سم دست خود نهاد.
الحُقّ-
ج حِقَاق [حقّ]: خانهى عنكبوت،- (ع ا): سر استخوان ران،- (ع ا): سر باز و،- (ع ا): حفرهى سر شانه، زمين گرد و هموار «حُقُّ الطِّيب»: عطردان.
الحَقّ-
[حقّ]: مص،- ج حُقوق: حقيقت.
اين واژه ضد (الباطل) است، موجود ثابت كه از نامهاى خداوند متعال است، حزم و دور انديشى، يقين، امر مقرر، مال و ملك، مرگ، بخت و اقبال، عدل، سزاوار، شايسته «هو حَق بكذا»: او شايستهى به آن چيز است «الحَقُّ المَدَنِي»:
مجموعهى قوانين مدنى «الحَقُّ القانوني»:
در نزد مسيحيان به معناى قوانين كليسا است «حق الاستعمال»: حق استفاده از چيزهائى كه در مالكيت ديگرى است «حَق الانتفاع»: حق بهرهبردارى از ملك يا ميوهى ديگرى «حَق المُرُور»:
حق عبور و مرور از داخل ملك ديگرى «بِالْحَقّ»: بدرستى، در واقع، در حقيقت «بحَقّ»: به عدل و انصاف «هو على حقٍّ»: او بر حق است «الحَقُّ مَعَكَ»: حق با تو است «الحَقُّ عليك»: تو در اشتباهى «هذا حَقّي عليكم»: حقى كه من بر شما دارم «كان مِن حَقِّهِ أن»: بر او لازم بود كه ... «لهُ الحَق في»: در آن كار حق با او است «وَ الحَقُّ يُقَال»: بتحقيق و در حقيقت «عرفَ حَقّ المَعْرِفَة»: بطور كامل دانست و يا شناخت همچنانكه گويند (فَهِمَ حَقَّ الفهم): كاملًا فهميد «حَقّاً»: در واقع و حقيقت، از حيث عدل و انصاف «حُقوقُ الدّار»: چيزهاى وابسته و مرافق خانه «الحقوق السِّيَاسِيَّة»: حقوق سياسى كه بمقتضاى آن حق شركت شهروندان در اداره امور كشور داده مىشود.
الحِقّ-
[حقّ]: ماده شترى كه از فرط پيرى دندانهايش ريخته شده باشد،،- مِن الإبِل:
شتر چهار ساله. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مىشود.
الحَقَّانِيّ-
[حقّ]: منسوب به (الحقّ) است مانند (الرَّبَّانِي) كه منسوب به (الرَّبَّ) است- «رجُلٌ حَقَّانِيّ»: مرد عادل.
حقبَ-
حَقَباً المطرُ: باران بند آمد،- العامُ:
در آن سال باران نيامد،- الأَمرُ: آن كار تباه شد،- المعدنُ: معدن به ته كشيد و چيزى در آن نماند،- نائلُ فلانٍ: كرم و بخشندگى فلانى كم شد و قطع گرديد.
الحُقْب-
ج حِقَاب: هشتاد سال يا بيشتر، سال يا سالها، روزگار.
الحُقُب-
ج أَحْقَاب و أَحْقُب: مترادف (الحُقْب) است.
الحَقَبَ-
ج حُقُب: كمربند زن كه بر آن زيور آويزد، كمربند كه بر تنگ شتر بندند.
الحَقْبَاء-
مؤنَّث (الأحقَب).
الحِقْبَة-
ج حِقَب و حُقُوب: سال، مدتى از زمان.
الحُقَّة-
ج حُقّ و حُقَق و حِقَاق [حقّ]: زن، بلا، ظرف كوچك.
الحَقَّة-
[حقّ]: حقّ ويژه «هذه حَقَّتِي»:
اين حق ويژهى من است، حقيقت امر، بلا «الرَّاحَة الحَقَّة»: راحت حقيقى بمعناى صحيح آن «السَّعادَةُ الحَقَّة»: سعادت حقيقى، واقعى.
الحِقَّة-
حق و آنچه كه لازم و واجب باشد.
حَقَدَ-
- حِقْداً و حَقْداً عليهِ: كينهى او را به دل گرفت و منتظر فرصت شد تا وى را آزار دهد،- المطرُ: باران نيامد،- المعدنُ: معدن به ته رسيد و چيزى از آن بيرون نيامد،- تِ الناقَةُ: ماده شتر فربه شد.
الحِقْد-
ج أَحْقَاد و حُقُود: كينهى پنهانى در دل.
حَقَرَ-
- حَقْراً و حُقْرِيَّةً الشيءُ أو الرجُلُ: قدر و منزلت آن چيز يا آن مرد كم شد،- هُ: او را تحقير كرد و خوار نمود.
حَقِرَ-
- حَقَراً: خوار و زبون شد.
حَقُرَ-
- حَقَارَةً: خوار و زبون شد.
حَقَّرَ-
تَحْقِيراً هُ: او را خوار و تحقير كرد.
حَقَّقَ-
تَحْقِيقاً [حقّ] هُ: آن را تأكيد كرد، واجب كرد،- القولَ او الظنَّ: آن گفتار يا گمان را تصديق كرد،- معه: از او بازپرسى كرد، استنطاق كرد.
حَقِلَ-
- حَقَلًا و حَقْلَةً البعيرُ أو الفرسُ: شتر يا اسب بعلت خوردن خاك به بيمارى دل درد دچار شد.
الحَقْل-
ج حُقُول: كشتزار تا زمانيكه سر سبز باشد، سرزمين حاصلخيز كه در آن كشت كنند،- من صَفحة الكتَاب: پاورقى يا شرح و تعليق در حاشيهى صفحهى كتاب «حَقْلُ الزَّيتِ» يا «حَقْلُ النَّفْطِ»: چاه زيرزمينى نفت يا پترول، منطقهاى از زمين كه در آن نفت اكتشاف شود «حُقول التّجارِب»: اماكن و جايگاههاى آزمايش «حُقُول البترولِ»: منابع زير زمينى نفت.
الحِقْل-
(طب): دردى است كه در شكم شتر يا اسب بر اثر خوردن گياه خاك آلوده پديد مىآيد.
الحَقْلَة-
واحد (الحَقْل) براى كِشت است تا زمانيكه سرسبز باشد،- (طب): مترادف (الحِقْل) است.
حَقَنَ-
- حَقْناً هُ: او را بازداشت كرد،- دمَ فلان: از ريخته شدن خون فلانى جلوگيرى كرد،- اللَّبَنَ: شير را در مشك قرار داد تا از آن كره گيرد،- ماءَ وجههِ:
آبروى او را حفظ كرد،- المريضَ: بيمار را با حُقنه درمان كرد.
الحَقْن-
مصّ «حَقْناً لِدِمائِهم»: براى جلوگيرى از ريخته شدن خون آنها.
الحُقْنَة-
ج حُقَن (طب): داروئى كه با آن بيمار را حُقنه يا تنقيه كنند، ابزار تنقيه.
الحَقْنَة-
- ج أَحْقَان: درد شكم.
الحَقِيق-
ج أَحِقَّاء [حقّ]: شايسته و لايق،- على الشَّيءِ: آزمند و حريص بر چيزى.
الحَقِيقة-
ج حَقَائِق [حقّ]: مترادف (الحقّ) است، ضِدّ (المجاز) است، آنچه كه حمايت آن بر انسان واجب است «حَقِيقةُ الشيءِ»: حقيقت آن چيز «رأيته على حقيقتِهِ»: حقيقت وى را ديدم، طبيعت و حقيقت آن چيز را دانستم «فى حَقيقةِ الأمرِ»: در حقيقت امر، در واقع «حَقيقةً»:
بى شك و ترديد.
الحَقِين-
ج حَقْنَى: مترادف (المَحْقُون) است.
المُحِقّ-
[حقّ]: حقدار، باحق.
المُحَقَّق-
[حقّ]: بتحقيق، واضح و روشن «مِن المُحَقَّق أن»: بطور ثابت و روشن، محكم «كَلامٌ مُحَقَّق»: گفتارى نافذ و منظم «ثوبُ مُحَقَّق»: جامهاى كه محكم بافته شده است.
المُحَقَّق-
[حقّ]: فا، باز پرس دادگسترى، پژوهش كننده.
المَحْقُوق-
[حقّ]: اسم مفعول است، شايسته و در زبان متداول به كسيكه حق او ثابت شده است مىباشد.
مَحَكَ-
- مَحْكاً الرجُلُ: با او جدال و ستيزهگرى بيهوده نمود.
مَحِكَ-
- مَحَكاً الرجُلُ: مرادف (مَحَكَ) مىباشد.
المَحِك-
من الرجال: آنكه جدال و نزاع بيمورد در سخن نمايد.
المُسْتَحِقّ-
[حقّ]: فا «المُسْتَحِقُّ الدَّفْعِ»:
آنچه بايد پرداخت شود
جهد[9]: الجَهْدُ و الجُهْدُ: الطاقة، تقول: اجْهَد جَهْدَك و قيل: الجَهْد المشقة و الجُهْد الطاقة. الليث: الجَهْدُ ما جَهَد الإِنسان من مرض أَو أَمر شاق، فهو مجهود قال: و الجُهْد لغة بهذا المعنى. و في حديث
أُمِّ معبد: شاة خَلَّفها الجَهْد عن الغنم
قال ابن الأَثير: قد تكرر لفظ الجَهْد و الجُهْد في الحديث، و هو بالفتح، المشقة، و قيل: المبالغة و الغاية، و بالضم، الوسع و الطاقة و قيل: هما لغتان في الوسع و الطاقة، فأَما في المشقة و الغاية فالفتح لا غير و يريد به في حديث أُم معبد في الشاة الهُزال و من المضموم حديث الصدقة
أَيُّ الصدقة أَفضل، قال: جُهْدُ المُقِلِ
أَيْ قدر ما يحتمله حال القليل المال. و جُهِدَ الرجل إِذا هُزِلَ قال سيبويه: و قالوا طلبتَه جُهْدَك، أَضافوا المصدر و إِن كان في موضع الحال، كما أَدخلوا فيه الأَلف و اللام حين قالوا: أَرسَلَها العِراكَ قال: و ليس كل مصدر مضافاً كما أَنه ليس كل مصدر تدخله الأَلف و اللام. و جَهَدَ يَجْهَدُ جَهْداً و اجْتَهَد، كلاهما: جدَّ. و جَهَدَ دابته جَهْداً و أَجْهَدَها: بلغ جَهْدها و حمل عليها في السير فوق طاقتها. الجوهري: جَهَدْته و أَجْهَدْته بمعنى قال الأَعشى:
فجالتْ و جالَ لها أَرْبعٌ، جَهَدْنا لها مَعَ إِجهادها
و جَهْدٌ جاهد: يريدون المبالغة، كما قالوا: شِعْرٌ شَاعر و لَيْل لائل قال سيبويه: و تقول جَهْدواي أَنك ذاهب تجعل جَهْد «2» ظرفاً و ترفع أَن به على ما ذهبوا إِليه في قولهم حقاً أَنك ذاهب. و جُهِد الرجل: بلغ جُهْده، و قيل: غُمَّ. و في خبر
قيس بن ذريح: أَنه لما طلق لُبْنَى اشتدّ عليه و جُهِدَ و ضَمِنَ.
و جَهَد بالرجل: امتحنه عن الخير و غيره. الأَزهري: الجَهْد بلوغك غاية الأَمر الذي لا تأْلو على الجهد فيه تقول: جَهَدْت جَهْدي و اجْتَهَدتُ رأْيي و نفسي حتى بلغت مَجهودي. قال: و جهدت فلاناً إِذا بلغت مشقته و أَجهدته على أَن يفعل كذا و كذا. ابن السكيت: الجَهْد الغاية. قال الفراء: بلغت به الجَهْد أَي الغاية. و جَهَدَ الرجل في كذا أَي جدَّ فيه و بالغ. و في حديث الغسل:
إِذا جلس بين شعبها الأَربع ثم جَهَدَها
أَي دفعها و حفزها و قيل: الجَهْد من أَسماء النكاح. و جَهَده المرض و التعب و الحب يَجْهَدُه جَهْداً: هزله. و أَجْهَدَ الشيبُ: كثر و أَسرع قال عدي بن زيد:
لا تؤاتيكَ إِنْ صَحَوْتَ، و إِنْ أَجهَدَ في العارِضَيْن منك القَتِيرُ
و أَجْهَدَ فيه الشيب إِجْهاداً إِذا بدا فيه و كثر. و الجُهْدُ: الشيء القليل يعيش به المُقِلُّ على جهد العيش. و في التنزيل العزيز: وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ
__________________________________________________
(2). قوله [تجعل جهد إلخ] كذا بالأَصل و لم يتكلم على بقية الكلمة.
على هذا المعنى. و قال الفراء: الجُهْدُ في هذه الآية الطاقة تقول: هذا جهدي أَي طاقتي و قرئ: و الذين لا يجدون إِلا جُهدهم و جَهدَهم، بالضم و الفتح الجُهْد، بالضم: الطاقة، و الجَهْد، بالفتح: من قولك اجْهَد جَهْدك في هذا الأَمر أَي ابلغ غايتك، و لا يقال اجْهَد جُهْدك. و الجَهاد: الأَرض المستوية، و قيل: الغليظة و توصف به فيقال أَرض جَهاد. ابن شميل: الجَهاد أَظهر الأَرض و أَسواها أَي أَشدّها استواء، نَبَتَتْ أَو لم تَنْبُتْ، ليس قربه جبل و لا أَكمة. و الصحراء جَهاد و أَنشد:
يَعُودُ ثَرَى الأَرضِ الجَهادَ، و يَنْبُتُ الجَهادُ بها، و العُودُ رَيَّانُ أَخضر
أَبو عمرو: الجَماد و الجَهاد الأَرض الجدبة التي لا شيء فيها، و الجماعة جُهُد و جُمُد قال الكميت:
أَمْرَعَتْ في نداه إِذ قَحَطَ القطرُ، فأَمْسى جَهادُها ممطورا
قال الفراء: أَرض جَهاد و فَضاء و بَراز بمعنى واحد. و في الحديث:
أَنه، عليه الصلاة و السلام، نزل بأَرضٍ جَهادٍ
الجَهاد، بالفتح، الأَرض الصلبة، و قيل: هي التي لا نبات بها و قول الطرمَّاح:
ذاك أَمْ حَقْباءُ بَيْدانة، غَرْبَةُ العَيْنِ جَهادُ السَّنام
جعل الجهاد صفة للأَتان في اللفظ و إِنما هي في الحقيقة للأَرض، أَ لا ترى أَنه لو قال غربة العين جهاد لم يجز، لأَن الأَتان لا تكون أَرضاً صلبة و لا أَرضاً غليظة؟ و أَجْهَدَتْ لك الأَرض: برزت. و فلان مُجهِد لك: محتاط. و قد أَجْهَد إِذا احتاط قال:
نازَعْتُها بالهَيْنُمانِ و غَرَّها قِيلِي: و مَنْ لكِ بالنَّصِيح المُجْهِدِ؟
و يقال: أَجْهَدَ لك الطريقُ و أَجهَدَ لك الحق أَي برز و ظهر و وضح. و قال أَبو عمرو بن العلاء: حلف بالله فَأَجْهد و سار فَأَجْهَد، و لا يكون فَجَهَد. و قال أَبو سعيد: أَجْهَدَ لك الأَمر أَي أَمكنك و أَعرض لك. أَبو عمرو: أَجْهَدَ القوم لي أَي أَشرفوا قال الشاعر:
لما رأَيتُ القومَ قد أَجهَدوا، ثُرْت إِليهم بالحُسامِ الصَّقِيلْ
الأَزهري عن الشعبي قال: الجُهْدُ في الغُنْيَة و الجَهْدُ في العمل. ابن عرفة: الجُهد، بضم الجيم، الوُسع و الطاقة، و الجَهْدُ المبالغة و الغاية و منه قوله عزّ و جل: جَهْدَ أَيْمانِهِمْ
أَي بالغوا في اليمين و اجتهدوا فيها. و في الحديث:
أَعوذ بالله من جَهْد البلاء
قيل: إِنها الحالة الشاقة التي تأْتي على الرجل يختار عليها الموت. و يقال: جَهْد البلاء كثرة العيال و قلة الشيء. و في حديث
عثمان: و الناس في جيش العسرة مُجْهِدون
أَي معسرون. يقال: جُهِدَ الرجل فهو مجهود إِذا وجد مشقة، و جُهِدَ الناس فهم مَجْهودون إِذا أَجدبوا فأَما أَجْهَدَ فهو مُجْهِدٌ، بالكسر، فمعناه ذو جَهْد و مشقة، أَو هو من أَجهَد دابته إِذا حمل عليها في السير فوق طاقتها. و رجل مُجْهِد إِذا كان ذا دابة ضعيفة من التعب، فاستعاره للحال في قلة المال. و أُجْهِد فهو مُجْهَد، بالفتح، أَي أَنه أُوقع في الجهد المشقة. و في حديث الأَقرع و الأَبرص:
فوالله لا أُجْهَدُ اليومَ بشيء أَخذته لله، لا أَشُقُّ عليك و أَرُدُّك في شيء تأْخذه من مالي لله عز و جل.
و المجهود: المشتهَى من الطعام و اللبن قال الشماخ يصف إِبلًا بالغزارة:
تَضْحَى، و قد ضَمِنَتْ ضَرَّاتُها غُرَفاً من ناصِعِ اللون، حُلْوِ الطَّعْمِ، مَجْهودِ
فمن رواه حلو الطعم مجهود أَراد بالمجهود: المشتهى الذي يلح عليه في شربه لطيبه و حلاوته، و من رواه حلو غير مجهود فمعناه: أَنها غزار لا يجهدها الحلب فينهك لبنها و في المحكم: معناه غير قليل يجهد حلبه أَو تجهد الناقة عند حلبه و قال الأَصمعي في قوله غير مجهود: أَي أَنه لا يمذق لأَنه كثير. قال الأَصمعي: كل لبن شُدَّ مَذْقُهُ بالماء فهو مجهود. و جَهَدت اللبن فهو مجهود أَي أَخرجت زبده كله. و جَهدْتُ الطعامَ: اشتهيته. و الجاهد: الشهوان. و جُهِدَ الطعام و أُجْهِد أَي اشتُهِيَ. و جَهَدْتُ الطعامَ: أَكثرت من أَكله. و مرعى جَهِيد: جَهَدَه المال. و جُهِدَ الرجل فهو مجهود من المشقة. يقال: أَصابهم قحوط من المطر فجُهِدُوا جَهْداً شديداً. و جَهِدَ عيشهم، بالكسر، أَي نكد و اشتد. و الاجتهاد و التجاهد: بذل الوسع و المجهود. و في حديث
معاذ: اجْتَهَدَ رَأْيَ الاجْتِهادِ
بذل الوسع في طلب الأَمر، و هو افتعال من الجهد الطاقة، و المراد به رد القضية التي تعرض للحاكم من طريق القياس إِلى الكتاب و السنة، و لم يرد الرأْي الذي رآه من قبل نفسه من غير حمل على كتاب أَو سنة. أَبو عمرو: هذه بقلة لا يَجْهَدُها المال أَي لا يكثر منها، و هذا كَلأٌ يَجْهَدُه المال إِذا كان يلح على رعيته. و أَجْهَدوا علينا العداوة: جدُّوا. و جاهَدَ العدوَّ مُجاهَدة و جِهاداً: قاتله و جاهَد في سبيل الله. و في الحديث:
لا هِجرة بعد الفتح و لكن جِهاد و نِيَّةٌ
الجهاد محاربة الأَعداء، و هو المبالغة و استفراغ ما في الوسع و الطاقة من قول أَو فعل، و المراد بالنية إِخلاص العمل لله أَي أَنه لم يبق بعد فتح مكة هجرة لأَنها قد صارت دار إِسلام، و إِنما هو الإِخلاص في الجهاد و قتال الكفار. و الجهاد: المبالغة و استفراغ الوسع في الحرب أَو اللسان أَو ما أَطاق من شيء. و في حديث
الحسن: لا يَجْهَدُ الرجلُ مالَهُ ثم يقعد يسأَل الناس
قال النضر: قوله لا يجهد ماله أَي يعطيه و يفرقه جميعه هاهنا و هاهنا قال الحسن ذلك في قوله عز و جل: يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ. ابن الأَعرابي: الجَهاض و الجَهاد ثمر الأَراك. و بنو جُهادة: حيّ، و الله أَعلم.
التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج2، ص: 127
جهد
مصبا- الجهد بالضمّ في الحجاز و بالفتح في غيرهم: الوسع و الطاقة، و قيل المضموم الطاقة، و المفتوح المشقّة. و الجهد بالفتح لا غير: النهاية و الغاية، و هو مصدر من جهد في الأمر جهدا من باب نفع: إذا طلب حتّى بلغ غايته في الطلب. و جهده الأمر و المرض: إذا بلغ منه المشقّة، و منه جهد البلاء. و جاهد في سبيل اللّه جهادا، و اجتهد في الأمر: بذل وسعه و طاقته في طلبه ليبلغ مجهوده و يصل الى نهايته.
مقا- جهد: أصله المشقّة، ثمّ يحمل عليه ما يقاربه، يقال جهدت نفسي و أجهدت، و الجهد: الطاقة، قال اللّه تعالى:. وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ. و يقال إنّ المَجْهود اللبنُ الّذي اخرج زُبُده، و لا يَكاد ذلك إلّا بمَشقّة و نَصَب. و ممّا يُقاربُ البابَ الجَهاد و هي الأرض الصُلبة. و فلان يَجهدُ الطعامَ إذا حملَ عليه بالأكل الشديد الكثير، و الجاهد: الشهوان.
صحا- جهد: الجهد و الجهد: الطاقة، و قرئ- و الّذين لا يجدون إلّا جهدهم و جهدهم. قال الفرّاء: الجهد بالضمّ الطاقة، و الجهد بالفتح من قولك- اجهد جهدك في هذا الأمر، أي أبلغ غايتك و لا يقال اجهد جهدك. و الجهد: المشقّة، يقال جهد دابّته و أجهدها إذا حمل عليها في السير فوق طاقتها، و جهد الرجل في كذا أي جدّ فيه و بالغ. و جهدت اللبن فهو مجهود: إذا أخرجت زبده كلّه، و جهدت الطعام:
اشتهيته، و الجاهد: الشهوان. و جهد الرجل فهو مجهود من المشقّة، و جهد عيشهم بالكسر: نكد و اشتدّ.
مفر- الجهد بالفتح: المشقّة. و الجهد: الوسع. و قيل الجهد للإنسان- و الّذين لا يجدون إلّا جهدهم. و قال تعالى:. وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ، أي حَلفوا و اجتهدوا في الحلف أن يأتوا به على أبلغ ما في وسعهم. و الاجتهاد: أخذ النفس ببذل الطاقة و تحمّل المشقّة، يقال جهدت رأيي و أجهدته: أتعبته بالفكر.
و التحقيق
أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو بذل الطاقة و السعي البليغ الى أن ينتهي النهاية الممكنة و يبلغ غاية وسعه.
ثمّ إنّ الاجتهاد إمّا بالمال أو بالبدن و الأعضاء أو بالفكر، و كلّ منها إمّا في سبيل اللّه تعالى أو في طرق دنيويّة و أغراض شخصيّة.
فالمجاهدة هو إدامة الجهد، و الاجتهاد هو الجهد بالطوع و الرغبة.
. يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ...،. وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ ...،. فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ ...،. وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ.
و المفعول في هذه الأفعال محذوف، أي يجاهدون العدوّ، و يبذلون طاقتهم و وسعهم في مقابل عدوّهم، فهم أشدّاء على الأعداء بأموالهم و أنفسهم.
. وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي- 31/ 15.
أي يبذلا وسعهم في مقابلك و يتعباك على أن تشرك بي.
و بهذا المعنى-. يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ .... وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبِيراً- أي بأيّ وسيلة ممكنة.
. وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ- 6/ 109.
أي بمنتهى سعيهم و جدّهم في اليمين.
. وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ- 9/ 79.
و الظاهر أنّ الجهد بالضمّ اسم مصدر من الجهد، كالغسل من الغسل- أي لا يبقى عندهم و لا ينفع من أعمالهم و عيشهم إلّا ما حصل من اجتهادهم في اللّه تعالى.
فظهر أنّ تفسير هذه المادّة بالوسع أو الطاقة أو المشقّة أو النهاية أو الغاية أو الاشتهاء أو غيرها: تفسير باللوازم و خروج عن الحقيقة.
جهد[10]:
(بفتح اوّل و ضمّ آن) صعوبت و مشقّت. چنانكه در قاموس و مفردات گفته است در اقرب الموارد آنرا تلاش توأم با رنج معنى ميكند. صحاح طاقت (سختى) گفته است در مجمع البيان ذيل آيه 217 بقره فرمايد: «جاهدت العدوّ» يعنى در جنگ با دشمن مشقّت را بر خود هموار كردم و در ذيل آيه 79 توبه فرموده: جهد بضمّ اوّل و فتح آن هر دو بيك معنى و آن وادار كردن خود بر مشقّت است و از شعبى نقل شده كه جهد (بفتح اوّل) در عمل و جهد (بضمّ اوّل) در قوت و طعام است و از قتيبى نقل است كه جهد (بفتح) مشقّت و بضمّ طاعت است.
بنا بر اقوال گذشته معناى:
فلانى جهاد كرد آنست كه قدرت خود را بكار انداخت، متحمّل مشقّت گرديد، تلاش توأم با رنج كرد. جامع همه اقوال قول اقرب الموارد است پس جهد و جهاد يعنى: تلاش توأم با رنج.
وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما يُجاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ عنكبوت:
6 هر كه تلاش كند و خود را بزحمت اندازد، فقط براى خويش تلاش ميكند خدا از مردم بىنياز است وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ مائده: 35 بسوى خدا وسيله جوئيد و در راه او تلاش كنيد.
(جهاد) (بكسر اوّل) مصدر است بمعنى تلاش و نيز اسم است بمعنى جنگ (اقرب الموارد) و جنگ را از آن جهاد گويند كه تلاش توأم با رنج است فَلا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبِيراً فرقان: 52 (مجاهد): تلاش كننده جنگ كننده وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً نساء:
95.
وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ ...
انعام: 109 قسم ياد كردند بخدا قسم مؤكّد و محكم، يعنى آنچه ميتوانستند آنرا محكم كردند راغب گويد: سوگند ياد كردند و در آن آنچه قدرت داشتند كوشيدند طبرسى گفته: تقدير اين است «جهدوا جهد ايمانهم». اين تعبير پنج بار در قرآن مجيد آمده و همه در باره بد كاران است.
بايد دانست: افعال اين مادّه در قرآن همه از باب مفاعله آمده است و آن بمعناى تكثير است نه بين الاثنين و تكثير يكى از معانى مفاعله است على هذا مثلا از وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ حجّ: 78 سه تلاش استفاده ميشود يكى از مادّه يكى از هيئت و يكى از «حَقَّ جِهادِهِ» يعنى در راه خدا تلاش كنيد تلاش بسيار شديد.
الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقاتِ وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ ... توبه: 79 آنانكه راغبين از مؤمنين در صدقات را خرده ميگيرند و نيز بكسانيكه جز باندازه طاقت و تلاش خود پيدا نميكنند عيب ميگيرند.
آيه در باره منافقان است كه هم ثروتمندان را در دادن زكوة مسخره ميكردند و هم دستتنگانرا، اينكه فرموده لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ يعنى جز تلاش خود چيزى پيدا نميكنند قهرا كمك مالى آنها در راه اسلام كم است.
جهد[11]
الجَهْدُ و الجُهْد: الطاقة و المشقة، و قيل:
الجَهْد بالفتح: المشقة، و الجُهْد: الوسع.
و قيل: الجهد للإنسان، و قال تعالى: وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ [التوبة/ 79]، و قال تعالى: وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ [النور/ 53]، أي: حلفوا و اجتهدوا في الحلف أن يأتوا به على أبلغ ما في وسعهم. و الاجتهاد: أخذ النفس ببذل الطاقة و تحمّل المشقة، يقال:
جَهَدْتُ رأيي و أَجْهَدْتُهُ: أتعبته بالفكر، و الجِهادُ و المجاهدة: استفراغ الوسع في مدافعة العدو، و الجِهَاد ثلاثة أضرب:
- مجاهدة العدو الظاهر.- و مجاهدة الشيطان.
- و مجاهدة النفس.
و تدخل ثلاثتها في قوله تعالى: وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ [الحج/ 78]، وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ [التوبة/ 41]، إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ [الأنفال/ 72]، و قال صلّى اللّه عليه و سلم: «جاهدوا أهواءكم كما تجاهدون أعداءكم» «1». و المجاهدة تكون باليد و اللسان، قال صلّى اللّه عليه و سلم «جاهدوا الكفار بأيديكم و ألسنتكم» «2».
اينجا حضرت تصريح مي نمايند كه هيچ فرد ي هرچند صاحب جهد و كوشش بسيار باشد نمي تواند حق خداوند را ادا نمايد.
اَلَّذِى لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ،
درك[12]:
مقا- درك: أصل واحد و هو لحوق الشيء- بالشيء و وصوله اليه، يقال أدركت الشيء أدركه إدراكا. و يقال فرس درك الطريدة: إذا كانت لا تفوته طريدة. و يقال أدرك الغلام و الجارية إذا بلغا. و تدارك القوم. لحق آخرهم أوّلهم. و تدارك الثريان، إذا أدرك الثرى الثاني المطر الأوّل. فأمّا- بل ادّراك علمهم في الآخرة: فهو من هذا، لأنّ علمهم أدركهم في الآخرة حين لم ينفعهم. و الدرك القطعة من الحبل تشدّ في طرف الرشاء الى عرقوة الدلو لئلّا يأكل الماء الرشاء و هو و ان كان لهذا فيه تدرك الدلو. و من ذلك الدرك و هي منازل أهل النار، و ذلك أنّ الجنّة درجات، و النار دركات- إنّ المنافقين في الدرك الأسفل من النار- و هي منازلهم الّتى يدركونها و يلحقون بها مصبا- أدركته: إذا طلبته فلحقته. و أدرك الغلام: بلغ الحلم و أدركت الثمار: نضجت. و أدرك الشيء: بلغ وقته. و أدرك الثمن المشترى: لزمه، و هو لحوق معنوىّ. و الدرك بفتحتين و قد يسكن الثاني: اسم من أدركت الشيء. و منه ضمان الدرك. و المدرك يكون مصدرا و اسم مكان و زمان. و مدارك الشرع: مواضع طلب الأحكام و هي حيث يستدلّ بالنصوص. و الفقهاء يقولون في الواحد مدرك و ليس لتخريجه وجه، و قد نصّ الأئمّة على طرد الباب فيقال مفعل بضمّ الميم من أفعل، و استثنيت كلمات مسموعة خرجت عن القياس، قالوا المأوى من أويت و لم يسمع فيه الضمّ، و قالوا المصبح و الممسى لموضع الإصباح و الإمساء و لوقته، و المخدع من أخدعت الشيء. و أجزات عنك مجزء فلان بالضمّ في هذه على القياس و بالفتح شذوذا. و لم يذكر و المدرك فيما خرج عن القياس، فالوجه الأخذ بالأصول القياسيّة حتّى يصحّ سماع. و قد قالوا الخارج عن القياس لا يقاس عليه لأنّه غير مؤصّل في بابه. و تدارك القوم: لحق آخرهم أوّلهم. و استدركت ما فات و تداركته. و أصل التدارك اللحوق يقال أدركت جماعة من العلماء: إذا لحقتهم.
مفر- الدرك كالدرج لكن الدرج يقال اعتبارا بالصعود، و الدرك اعتبارا بالحدور، و لهذا قيل درجات الجنّة و دركات النار و الدرك: أقصى قعر البحر. و لتصوّر الحدور في النار سمّيت هاوية. و التدارك في الاغاثة و النعمة اكثر-. لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ-. حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها- أى لحق كل بالآخر-. بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ- أى تدارك. قال الحسن: معناه جهلوا أمر الآخرة، و حقيقته انتهى علمهم في لحوق الآخرة فجهلوها. و قيل معناه: بل يدرك علمهم ذلك في الآخرة، أى إذا حصلوا في الآخرة، لأنّ ما يكون ظنونا في الدنيا فهو في الآخرة يقين.
و التحقيق
أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الوصول و الاحاطة سواء كان المحيط امرا مادّيا أو معنويّا و كذلك فيما يحاط و يسلّط عليه.
فيقال لا الشمس ينبغي لها أن تدرك القمر، لا تدركه الأبصار و هو يدرك الأبصار، أينما تكونوا يدرككم الموت.
و قد سبق في الحسّ: أنّ المحيط فيه أمر معقول. و في الحوط: أنّ الرعاية و الحفظ مأخوذان في معنى الاحاطة.
و أمّا مفاهيم اللحوق و البلوغ و الحدور: فمن لوازم الأصل، فانّ- التسلّط و الاحاطة و الوصول تلازم تلك المفاهيم.
و الفعل المجرّد من هذه المادّة لم يستعمل. و التدارك تفاعل: يدلّ على الاستدامة و المطاوعة و الاختيار، و كذلك الإدّارك فانّ أصله التدارك كالاشّاعر و الاثّاقل في التشاعر و التثاقل، و لعلّ صيغة الإدّارك بمناسبة التشديد في حروفه تدلّ على شدّة و تأكّد.
. حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعاً قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ- 7/ 38- أى إذا وصلوا و استولى كلّ منهم بالآخر و أحاط كلّ فريق بآخرين و اجتمعوا فيها: قالت أخراهم.. قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ وَ ما يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْها بَلْ هُمْ مِنْها عَمُونَ- 27/ 66- نفى علم الغيب المطلق عمّن في السماوات و الأرض، ثمّ اكّد جهلهم ذلك بنفي شعورهم زمان بعثهم، و هذا واحد من المصاديق الضعيفة للغيب المناسب لهم أن يتوجّهوا اليه و يعلموه، لأنّه اوّل مرحلة من مراحل الغيب و أوّل قدم في السير الى مسيره، ثمّ أشار تعالى الى أنّ غاية توجّههم و آخر نظرهم الوصول و الاحاطة و المعرفة في عالم الآخرة، و لا يتجاوز اجتهادهم في تحصيل العلم بالغيب عن وصوله بالنسبة الى عالم الآخرة لهم، ثمّ قال سبحانه في مقام محجوبيّتهم و تساهلهم بأنّهم في تلك المرحلة أيضا غير مجتهدين، فانّهم شاكّون فيها بل انّهم عمون بالكليّة.
و التعبير بقوله تعالى- في الآخرة- لا بالآخرة: اشارة الى أنّ متعلّق علمهم الّذى يجتهدون في تحصيله هو مطلق ما يتعلّق بها بنحو الإجمال، و ليس لطلبتهم مورد معيّن مخصوص. فكيف يتصوّر لهم أن يعرفوا الغيب المطلق.
و قد اضطربت تفاسير القوم في هذه الآية الكريمة، فاصفح عنها.
. فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً لا تَخافُ دَرَكاً- 20/ 77،. إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ- 4/ 145- الدرك فعل يدلّ على ما يتحصّل و يتحقّق من الفعل في الخارج، كالكرم و الشرف من الإكرام و الاشراف. فالدرك هو المتحصّل في الخارج في اثر الإدراك اى ما يتراءى بعد الوصول و الاستيلاء من الفعل.
فظهر انّ الدرك ليس بمعنى المنزل الأسفل، و إلّا لم يجز تقييده بالأسفل في الآية الثانية، و أمّا في الآية الاولى فلا يدلّ على هوىّ و سفل. بل المنظور فيهما المقام الحاصل بعد الوصول و الإدراك و الاستيلاء من مقام ظاهرىّ أو حالة حاصلة
(درك[13]) قوله تعالى إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ [4/ 144] الدرك بالتحريك: الطبق الأسفل. و ذلك لأن للنار سبع دركات سميت بذلك لأنها متداركة متتابعة بعضها فوق بعض. و يقال الدرك الأسفل: توابيت من حديد مبهمة عليهم لا أبواب لها. قال الشيخ أبو علي رحمه الله: أصل الدرك: الحبل الذي يوصل بها الرشا و يعلق به الدلو. ثم لما كان في النار سفال من جهة الصورة و المعنى قيل له ذلك. و المعنى أن النار طبقات و دركات كما أن الجنة درجات. فيكون المنافق في أسفل طبقة منها لقبح فعله. و الدرك بالتحريك و قد يسكن: واحد الأدراك و هو منازل في النار. قوله بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ
[27/ 66] أي تدارك أي انتهى و تكامل. و يقال ادارك علمهم في الآخرة أي فني فلا علم لهم في الآخرة. و يقال ادارك علمهم في الآخرة أي تتابع و استحكم يعني أسباب استحكام علمهم في الآخرة و تكامله بأن القيامة كائنة لا ريب فيها قد حصلت لهم و مكثوا فيها و في معرفتها. قوله ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعاً
[7/ 38] أي اجتمعوا فيها. قوله لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ
[6/ 103] أي لا تراه الأبصار و هو يراها وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ [6/ 103]. و الدرك بالتحريك و يسكن أيضا: اللحاق و التبعة. و منه
الدعاء" و أعوذ بك من درك الشقاء"
و الشقاء بالفتح و المد: الشقاوة التي هي خلاف السعادة. و منه قوله" ما لحقك من درك فعلي خلاصه" أي تبعة. و الإدراك: اللحوق. يقال: مشيت حتى أدركته أي لحقته. و منه
الحديث" أدركت خيرا مني و منك لا يختضب".
و منه
" لو أدركت عكرمة لنفعته".
و فيه
" قد يكون اليأس إدراكا و الطمع هلاكا".
و" عشت حتى أدركت الإجابة" أي لحقتها. و استدركت ما فات و تداركته بمعنى. و الدراك: كثير الإدراك. و طعن دراك أي بالغ في النهاية. و المدرك بضم الميم يكون مصدرا و اسم زمان و مكان- قاله في المصباح. تقول أدركته مدركا أي إدراكا. و هذا مدركة أي موضع إدراكه. و مدارك الشرع: مواضع طلب الأحكام و هي حيث يستدل بالنصوص و نحوها من مدارك الشرع. و الله تعالى مدرك أي عالم بالمدركات. و الإدراك هو اطلاع الحيوان على الأمور الخارجية بواسطة الحواس. و هو زائد على العلم في حقنا لا في حق الحق تعالى. لأنا نعلم قطعا بحرارة النار و نحس بأمر زائد عند المباشرة. و ذلك إنما هو بواسطة الحواس. و الباري تعالى لما كان منزها عن الحواس التي هي من صفات الأجسام لم يبق من معناه إلا علمه بالمدركات كعلمه بالصوت الذي يدركه السمع و نحو ذلك
درك[14]
الدَّرْكُ كالدّرج، لكن الدّرج يقال اعتبارا بالصّعود، و الدّرك اعتبارا بالحدور، و لهذا قيل:
درجات الجنّة، و دَرَكَات النار، و لتصوّر الحدور في النار سمّيت هاوية، و قال تعالى: إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ [النساء/ 145]، و الدّرك «3» أقصى قعر البحر.
و يقال للحبل الذي يوصل به حبل
__________________________________________________
(1) الحياء: رحم الناقة، و إنما سمّي حياء باسم الحياء، من الاستحياء، لأنه يستر من الآدمي و يكنى عنه من الحيوان، و يستفحش التصريح بذكره و اسمه الموضوع له. راجع: اللسان (حيا) 14/ 219. [.....]
(2) و بها قرأ ابن كثير و أبو عمرو. راجع: الإتحاف ص 214.
(3) بفتح الراء، و هو أشهر، و تسكينها. القاموس.
آخر ليدرك الماء دَرَكٌ، و لما يلحق الإنسان من تبعة دَرَكٌ «1» كالدّرك في البيع «2». قال تعالى: لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشى [طه/ 77]، أي:
تبعة. و أَدْرَكَ: بلغ أقصى الشيء، و أَدْرَكَ الصّبيّ:
بلغ غاية الصّبا، و ذلك حين البلوغ، قال:
حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ [يونس/ 90]، و قوله: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ [الأنعام/ 103]، فمنهم من حمل ذلك على البصر الذي هو الجارحة، و منهم من حمله على البصيرة، و ذكر أنه قد نبّه به على ما روي عن أبي بكر رضي اللّه عنه في قوله: (يا من غاية معرفته القصور عن معرفته) إذ كان غاية معرفته تعالى أن تعرف الأشياء فتعلم أنه ليس بشيء منها، و لا بمثلها بل هو موجد كلّ ما أدركته. و التَّدَارُكُ في الإغاثة و النّعمة أكثر، نحو قوله تعالى: لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ [القلم/ 49]، و قوله:
حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعاً
[الأعراف/ 38]، أي: لحق كلّ بالآخر. و قال: بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ [النمل/ 66]، أي:
تدارك، فأدغمت التاء في الدال، و توصّل إلى السكون بألف الوصل، و على ذلك قوله تعالى:
حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها [الأعراف/ 38]، و نحوه: اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ [التوبة/ 38]، و اطَّيَّرْنا بِكَ [النمل/ 47]، و قرئ:
بل أدرك علمهم في الآخرة «3»، و قال الحسن: معناه جهلوا أمر الآخرة «4»، و حقيقته انتهى علمهم في لحوق الآخرة فجهلوها. و قيل معناه:
بل يدرك علمهم ذلك في الآخرة، أي: إذا حصلوا في الآخرة، لأنّ ما يكون ظنونا في الدّنيا، فهو في الآخرة يقين.
.
أَدْرَكَ[15]-
إِدْرَاكاً [درك] الشيءُ: هنگام آن چيز رسيد،- الولدُ: آن پسر بالغ شد،- الثمرُ: ميوه رسيده شد،- الشيءَ: به آن چيز پيوست،- المسألةَ: آن مسأله را دانست و به آن پى برد،- الشيءَ ببصره: آن چيز را با چشم خود ديد،- بثأرِه: خونبهاى او را گرفت.
ادَّرَكَ-
ادِّرَاكاً [درك] هُ: به او پيوست و ملحق شد.
الإدْرَاك-
مص، نيروى درك كردن، فهميدن و تشخيص دادن «سِنُّ الإدراكِ»:
سن بلوغ.
الاسْتِدْرَاك-
[درك]: مص، رفع پوشيدگى يا ابهام سخنى كه قبلا گفته شده باشد، تصحيح يا اصلاح.
اسْتَدْرَكَ-
اسْتِدْرَاكاً [درك] ما فاتَ: جبران گذشته را كرد،- الأمرَ: جلوى آن كار را گرفت،- الكلامَ: سخن را برگردانيد،- الشيءَ بالشيءِ: به چيزى از چيز ديگرى پى برد «استدركَ النجاةَ بالفرار»:
با گريختن كوشش كرد تا خود را رهائى دهد،- الخطأ بالصواب: خطاى او را اصلاح كرد،- عليهِ القولَ: اشتباه سخن او را به وى گوشزد كرد.
تَدَارَكَ-
تَدَارُكاً [درك] القومُ: آن قوم بهم پيوستند،- ما فاتَ: طلب آنچه را كه گذشته و از دست رفته كرد،- الخَطَأَ بِالصّوابِ: خطا را با صواب جبران كرد.
دارَكَ-
مُدَارَكَةً و دِرَاكاً [درك] هُ: به او ملحق شد، به وى رسيد،- الشَّيءَ: چيزى را به چيزى پيوست كرد يا ضميمه نمود.
الدَّارِم-
«عُضْوٌ دارِمٌ»: عضوى نرم و جدا شده از جاى خود.
دَرَّكَ-
تَدْرِيكاً [درك] المَطَرُ: ريزش باران ادامه يافت،- فُلاناً بِالشَيءِ: فلانى را زير نظر و وابسته به چيزى قرار داد.
الدَّرْك-
مترادف (الدرَك) است.
الدَّرَك-
ملحق شدن، پيوست، تبعيت، انتهاى گودى چيزى «بَلَغَ الغوَّاصُ دَرَكَ البحرِ»: غواص به تهِ دريا رسيد «رجالُ الدَّرَك»: نيروى نظامى موسوم به ژاندارمرى، ژاندارمها.
الدَّرِيكَة-
[درك]: شكار.
المُتَدَارَك-
[درك]: نام بحرى از بحور شعر است، و شعر در آن به هشت فَعِلُنْ تمام مىشود.
المَدَارِك-
[درك]: حواس پنجگانه «مَدَارِكُ الشرع»: اسناد و احكام شرعي.
المُدْرِكَات-
[درك]: حواس پنجگانه.
المُدْرِكَة-
[درك]: «رجلٌ مُدْركةٌ»:
كسيكه داراى نيروى درك كننده بسيار باشد.
وَ لا يَنالُهُ غَوْصُ الْفَطِنِ،
لسان العرب، ج11، ص: 639
نأل: النَّأَلانُ: ضرب من المشي كأَنه يَنْهَض برأْسه إِلى فَوْقُ. نأَلَ يَنْأَلُ نَأْلًا و نَئِيلًا و نَأَلاناً: مشَى و نَهَض برأْسه يحركه إِلى فوق مثل الذي يَعْدُو و عليه حِمْل ينهَض به، و قد صحَّف الليث النَّأَلان فقال: التَّأَلان قال الأَزهري: و هذا تصحيف فاضح. و نَأَلَ الفرسُ يَنْأَلُ نَأْلًا، فهو نَؤُول: اهتزَّ في مِشْيَته، و ضَبُع نَؤُول كذلك قال ساعدة بن جؤية:
لها خُفَّان قد ثُلِبا، و رأْس كرأْس العُود، شَهْرَبةٌ نَؤُولُ
و نَأَلَ أَن يفعل أَي ينبغي
كتاب العين، ج8، ص: 333
نأل: و يقال: نأل ينأل نألا إذا نهض بحمله، و يقال: إذا تحرك. و النألان: ضرب من المشي كأنه ينهض برأسه إلى فوق
فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 894
نَأَلَ-
- نَأْلًا و نَئِيلًا و نَأَلَاناً [نأل] الرجُلُ: راه رفت و سر خود را به طرف بالا حركت داد مانند كسى كه ميدود و بر پشت خود بار حمل مىكند،- الفرسُ: اسب در راه رفتن تكان خورد،- فلاناً: بر او حسد ورزيد.
النَّؤُول-
[نأل]: اسبى كه در راه رفتن تكان مىخورد
لسان العرب، ج13، ص: 324
فطن: الفِطْنَةُ: كالفهم. و الفِطْنَة: ضِدُّ الغَباوة. و رجل فَطِنٌ بَيِّنُ الفِطْنة و الفَطَنِ و قد فَطَنَ لهذا الأَمر، بالفتح، يَفْطُنُ فِطْنَة و فَطُنَ فَطْناً و فَطَناً، و فُطُناً و فُطُونة و فَطانة و فَطَانية، فهو فاطِنٌ له و فَطُون و فَطِين و فَطِنٌ و فَطُنٌ و فَطْنٌ و فَطُونة، و قد فَطِنَ، بالكسر، فِطْنة و فَطَانة و فَطَانيةً، و الجمع فُطْنٌ، و الأُنثى فَطِنَة قال القطامي:
إِلى خِدَبٍّ سَبِطٍ ستِّيني، طَبٍّ بذاتِ قَرْعِها فَطُونِ
و قال الآخر:
قالتْ، و كنتُ رَجُلًا فَطِينَا: هذا لَعَمْرُ اللهِ إِسْرائينا
و قال قَيْسُ بنُ عاصمٍ في الجمع
لا يَفْطُنُونَ لعَيْبِ جارِهِمِ، و هُمُ لِحِفْظِ جِوارِه فُطْنُ
و المُفاطَنَةُ: مُفَاعلة منه. الليث: و أَما الفَطِنُ فذو فِطْنَةٍ للأَشياء، قال: و لا يمتنع كل فعل من النعوت من أَن يقال قد فَعُلَ و فَطُنَ أَي صار فَطِناً إلا القليل. و فَطَّنه لهذا الأَمر تَفْطِيناً: فَهَّمَه. و في المثل: لا يُفطِّنُ القارَةَ إِلا الحِجارة القارةُ: أُنثى الذِّئبَةِ. و فاطَنَةُ في الحديث: راجَعَه قال الراعي:
إِذا فاطَنَتْنا في الحديثِ تَهَزْهَزَتْ إِليها قلوبٌ، دونهن الجَوانِحُ
و يقال: فَطِنْتُ إِليه و له و به فِطْنَةً و فَطانة. و يقال: ليس له فُطْنٌ أَي فِطْنةٌ
مجمع البحرين، ج6، ص: 294
(فطن) فطن للأمر يفطن من باب تعب و قتل فطنا و فطنة و فطانة بالكسر في الكل، فهو فطن، و الجمع فطن بضمتين. و فطن بالضم إذا صارت الفطنة سجية له فهو فطن أيضا. و الفطن كالفهم
كتاب العين، ج7، ص: 436
فطن: رجل فطن بين الفطنة و الفطن. و قد فطن لهذا الشيء يفطن فطنة فهو فاطن. و أما الفطن فذو فطنة بين الفطنة. و لا يمتنع كل فعل من النعوت من أن يقال: قد فعل، و فطن، أي: صار فطنا إلا القليل. و فطنته لهذا الأمر تفطينا ففطن، قال رؤبة «72»:
و قد أعاصي في الشباب الميال موعظة الأدنى و تفطين الوال
يعني بالتفطين: تأديبه إياه، و بيانه له الشر
فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 245
تَفَطَّنَ-
تَفَطُّناً [فطن] لكلامهِ: سخن او را دريافت و فهميد.
فاطَنَ-
مُفَاطَنَةً [فطنَ] هُ بالكلام: با او در سخن مشورت كرد.
الفاطِن-
ج فُطْن و فُطُن: زيرك و باهوش.
فَطَّنَ-
تَفْطِيناً [فطن] هُ بالأَمر و لهُ و إليهِ: او را فهمانيد و دانا كرد،- التلميذَ: دانش آموز را باهوش و دانا كرد.
الفَطْن-
ج فُطْن و فُطُن: به معناى (الفاطِن) است.
الفَطُن-
ج فُطْن و فُطُن: مترادف (الفَاطِن) است.
الفَطِن-
ج فُطْن و فُطُن: مترادف (الفَاطِن) است.
الفِطْنَة-
ج فِطَن: مهارت و فهميدن.
الفُطُور-
آنچه از غذا كه در آغاز و يا نيمه روز خورند. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
الفَطُور-
غذاى صبحانه.
الفَطُورِيّ-
مرادف (الفَطُور) است.
الفَطُون-
ج فُطْن و فُطُن: مرادف (الفَاطِنَ) است.
الفَطِير-
شير به هنگام دوشيدن از پستانِ دام، آنچه كه براى بدست آوردن آن شتاب شود «رأيٌ فَطيرٌ»: امرى بديهى كه نياز بديدن ندارد «عَجينٌ فَطيرٌ»: خميرى كه هنوز جا نيفتاده باشد «خُبْزٌ فطيرٌ»: نان تازه «عيدُ الفَطير»: يكى از اعياد يهود است.
الفَطِيرَة-
ج فَطَائِر (ط): نان لقمهاى، خمير آغشته به چربى يا روغن زيتون.
الفَطِيم-
ج فُطُم: مرادف (المَفْطُوم) است.
الفَطِين-
ج فُطُن: مرادف (الفاطِنَ) است.
در اينجا حضرت تصريح مي نمايند كه افكار بلند و ژرف اندييش به كنه ذاتش نمي رسند،تصريح حضرت به اين موضوع كه اگر هرچقدر فردي داراي فكر قوي باشد در قوس صعودي به اوجي كه در ذات خداوند هست نمي تواند برسد و همچنينين هرچقدر زرف انديش و عميق نگر باشد در قوس نزولي به كنه ذات او نمي رسد.
اَلَّذِى لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدُّ مَحْدُوْدٌ،
لسان العرب، ج2، ص: 53
صفت: رجل صِفْتِيتٌ و صِفْتاتٌ: قويٌّ جسيم. ابن سيدة: الصِّفْتاتُ من الرجال التارُّ اللَّحْمِ، المجتَمِع الخَلْق، الشديدُ المُكْتَنِز، و الأُنثى: صِفْتاتٌ و صِفْتاتةٌ. و قيل: لا تُنْعَتُ المرأَة بالصِّفْتاتِ، و اختلفوا في ذلك. و الصِّفِتَّانُ: كالصِّفْتاتِ. و رجل صِفِتَّان عِفِتَّان: يكثر الكلام، و الجمع صِفْتانٌ و عِفْتانٌ. و في حديث
الحسن، قال المُفَضَّلُ بنُ دالانَ: سأَلته عن الذي يستيقظ فيَجِدُ بَلَّة، فقال: أَما أَنت فاغْتَسِلْ، و رآني صِفْتاتاً
و هو الكثير اللحم، المُكْتَنِزُه
صفت[16]: الصفتات: المجتمع من الناس الشديد. و امرأة صفتاتة، و يقال: بلا هاء. و قال بعضهم: لا تنعت المرأة بذلك
تاكيد حضرت بر اينكه هيچ حدي براي صفات خداوند وجود ندارد ،جمله قبلي را تفسير مي نمايد كه چون مامحدود هستيم،امكان ندارد صفاتي را بشناسيم كه هيچ محدوديتي براي آنها قابل تصور نيستو نه آغازي دارد و نه پاياني دارد.
وَ لا نَعْتٌ مَوْجُودٌ،
كتاب العين، ج2، ص: 72
نعت: النعت: وصفك الشيء بما فيه. و يقال: النعت وصف الشيء بما فيه إلى الحسن مذهبه، إلا أن يتكلف متكلف، فيقول: هذا نعت سوء. فأما العرب العاربة فإنما تقول لشيء إذا كان على استكمال النعت: هو نعت كما ترى، يريد التتمة. قال:
أما القطاة فإني سوف أنعتها نعتا يوافق نعتي بعض ما فيها
__________________________________________________
(1) (رؤبة) ديوانه- أرجوزة 89 ب 14، 15 ص 184.
سكاء مخطومة في ريشها طرق حمر قوادمها سود خوافيها «2»
البيتان لامرىء القيس «3». و يقال: صلماء «4» أصح من سكاء، لأن السكك قصر في الأذن. فلو قال: صلماء لأصاب. و [النعت] «5»: كل شيء كان بالغا. تقول: هو نعت، أي: جيد بالغ. و النعت: الفرس «6» الذي هو غاية في العتق و الروع إنه لنعت و نعيت. و فرس نعتة، بينة النعاتة و ما كان نعتا، و لقد نعت، أي: تكلف فعله. يقال: نعت نعاتة. و استنعته، أي استوصفته. و النعوت: جماعة النعت، كقولك: نعت كذا و نعت كذا. و أهل النحو يقولون: النعت خلف من الاسم يقوم مقامه. نعته أنعته نعتا، فهو منعوت.
لسان العرب، ج2، ص: 100
نعت: النَّعْتُ: وَصْفُكَ الشيءَ، تَنْعَتُه بما فيه و تُبالِغُ في وَصْفه و النَّعْتُ: ما نُعِتَ به. نَعَته يَنْعَتُه نَعْتاً: وصفه. و رجل ناعِتٌ مِن قَوم نُعَّاتٍ قال الشاعر:
أَنْعَتُها، إِنِّيَ من نُعَّاتِها
و نَعَتُّ الشيءَ و تَنَعَّتُّه إِذا وصَفْته. قال: و اسْتَنْعَتُّه أَي اسْتَوْصَفْتُه. و اسْتَنْعَتَه: اسْتَوْصَفه. و جمعُ النَّعْتِ: نُعُوت قال ابن سيدة: لا يُكَسَّر على غير ذلك. و النَّعْتُ من كل شيء: جَيِّدُه و كل شيء كان بالغاً تقول: هذا نَعْتٌ أَي جَيِّدٌ. قال: و الفَرَسُ النَّعْتُ هو الذي يكون غايةً في العِتْقِ. و ما كان نَعْتاً و لقد نَعُتَ يَنْعُتُ نَعاتةً فإِذا أَرَدْتَ أَنه تَكَلَّف فِعْلَه، قلت: نَعِتَ. يقال: فرس نَعْتٌ و نَعْتة، و نَعِيتة و نَعِيتٌ: عَتيقةٌ، و قد نَعُتَتْ نَعاتَةً. و فرس نَعْتٌ و مُنْتَعِتٌ إِذا كان موصوفاً بالعِتْقِ و الجَوْدَةِ و السَّبْقِ قال الأَخْطل:
إِذا غَرَّقَ الآلُ الإِكامَ عَلَوْنَهُ بمُنْتَعِتاتٍ، لا بِغالٍ و لا حُمُرْ
و المُنْتَعِتُ من الدواب و الناس: الموصوفُ بما يَفْضَلُه على غيره من جنسه، و هو مُفْتَعِل، من النَّعْتِ. يقال: نَعَتُّه فانْتَعَتَ، كما يقال: وَصَفْتُه فاتَّصَفَ و منه قول أَبي دُوادٍ الإِيادِيّ:
جارٌ كجارِ الحُذاقِيِّ الذي اتَّصَفا
قال ابن الأَعرابي: أَنْعَتَ إِذا حَسُنَ وَجْهُه حتى يُنْعَتَ. و في صفته، صلى الله عليه و سلم، يقول ناعتُه:
لم أَرَ قبله و لا بعده مثله.
قال ابن الأَثير: النَّعْتُ وَصْفُ الشيء بما فيه من حُسْن، و لا يقال في القبيح إِلا أَن يَتَكَلَّف مُتَكَلِّف، فيقول نَعْتَ سَوْءٍ و الوَصْفُ يقال في الحَسَن و القَبيح. و ناعِتون و ناعِتينَ، جميعاً: موضع و قول الراعي:
حَيِّ الدِّيارَ، دِيارَ أُمِّ بَشِيرِ، بِنُوَيْعِتِينَ، فَشاطِئِ التَّسْريرِ
إِنما أَراد ناعِتينَ «2»، فَصَغَّره.
فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 68
اسْتَنْعَتَ-
اسْتِنْعَاتاً [نعت] هُ الشيءَ: از او خواست تا آن چيز را برايش توصيف كند.
انْتَعَتَ-
انْتِعَاتاً [نعت] هُ: او را ستايش كرد،- تِ المرأة بِالجَمَال: آن زن به زيبائى توصيف شد.
أَنْعَتَ-
إنْعَاتاً [نعت] الرجُلُ: آن مرد زيباروى شد، آن مرد داراى سيرتى نيكو شد.
تَنَاعَتَ-
تَنَاعُتاً [نعت] هُ الناسُ: مردم او را به خوبى توصيف كردند.
المُنْتَعِت-
[نعت] من الخيل: اسبى كه برنده شده و همواره نام آن بر سر زبانها باشد.
مجمع البحرين، ج2، ص: 226
(نعت)
في الحديث:" الرجل ينعت له المرأة"
أي توصف له، من النعت: وصف الشيء بما هو فيه من حسن و قبيح، و لا يقال في القبيح إلا أن يتكلف، و الوصف يقال في الحسن و القبيح. و" كان ينعت الزيت و الورس لذات الجنب" أي يمدح التداوي بهما لتلك العلة. و يقال نعت شيء و أنعته: إذا وصفه و نعت الرجل صاحبه- من باب نفع-: وصفه. و أنعت لك كذا و كذا: أصفه لك.
وَ لا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لا اَجَلٌ مَمْدُودٌ،
كتاب العين، ج5، ص: 199
وقت: الوقت: مقدار من الزمان، و كل ما قدرت له غاية أو حينا فهو موقت. و الميقات: مصدر الوقت، و الآخرة ميقات الخلق. و مواضع الإحرام مواقيت الحاج. و الهلال ميقات الشهر. و قوله تعالى: وَ إِذَا الرُّسُلُ أُقِّتَتْ
«2»، إنما هو وقتت من الواو فهمز.
__________________________________________________
(1) من مطولة (عمرو بن كلثوم) المشهورة.
(2) سورة المرسلات، الآية 11
و تقول: وقت موقت
فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 882
المُوَقَّت-
[وقت]: بطور موقت «حكومةٌ مُوَقَّتَةَ»: دولت موقت.
المُوَقِّت-
[وقت]: آنكه بر تقويم و گاهنامه اشراف داشته باشد.
المَوْقُوت-
[وقت]: «وَقْتٌ مَوْقُوتٌ»: وقت معين و محدود.
المِيقَات-
ج مَوَاقِيت [وقت]: وقت، قرار قبلى، وعدهگاه.
وَقَّتَ-
تَوْقِيتاً [وقت] الأَمْرَ: براى آن كار وقتى معين كرد، زمان كار خود را تعيين كرد.
الوَقْت-
مص،،- ج: اوقات: وقت، زمان «مع الوَقْت»: بتدريج «لِوَقْتِهِ»: بى درنگ، فوراً «اوْقَاتُ السنة»: فصلهاى سال.
وَقَحَ-
- قِحَةً وقَحَةً: بى شرم و حيا شد و به كارهاى زشت و قبيح مبادرت كرد،- حافِرُ الدابَّةِ: سم ستور سخت شد.
وَقِحَ-
يَوْقَحُ وَقَحاً: مرادف (وَقَحَ) است.
وَقُحَ-
يَوْقُحُ وَقَاحَةً و وُقُوحَةً: مرادف (وَقَحَ) است.
كتاب العين، ج5، ص: 199
وقت: الوقت: مقدار من الزمان، و كل ما قدرت له غاية أو حينا فهو موقت. و الميقات: مصدر الوقت، و الآخرة ميقات الخلق. و مواضع الإحرام مواقيت الحاج. و الهلال ميقات الشهر. و قوله تعالى: وَ إِذَا الرُّسُلُ أُقِّتَتْ
«2»، إنما هو وقتت من الواو فهمز.
__________________________________________________
(1) من مطولة (عمرو بن كلثوم) المشهورة.
(2) سورة المرسلات، الآية 11
و تقول: وقت موقت.
المفردات في غريب القرآن، ص: 879
وقت
الوَقْتُ: نهاية الزمان المفروض للعمل، و لهذا لا يكاد يقال إلّا مقدّرا نحو قولهم: وَقَّتُّ كذا: جعلت له وَقْتاً. قال تعالى: إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً
[النساء/ 103]. و قوله: وَ إِذَا الرُّسُلُ أُقِّتَتْ
[المرسلات/ 11]. و المِيقَاتُ: الوقتُ المضروبُ للشيء، و الوعد الذي جعل له وَقْتٌ.
قال عزّ و جلّ: إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ مِيقاتُهُمْ
[الدخان/ 40]، إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً
[النبأ/ 17]، إِلى مِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ
[الواقعة/ 50]، و قد يقال المِيقَاتُ للمكان الذي يجعل وَقْتاً للشيء، كمِيقَاتِ الحجّ
قاموس قرآن، ج7، ص: 232
وقت:
مقدارى از زمان كه براى كارى معين شده است. فيومى در مصباح گويد: «الوقت: مقدار من الزّمان مفروض لامر ما»- قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ. إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ حجر: 37 و 38. گفت تو از مهلت شدگانى تا روز وقت معلوم كه قيامت باشد.
وَ إِذَا الرُّسُلُ أُقِّتَتْ. لِأَيِّ يَوْمٍ أُجِّلَتْ. لِيَوْمِ الْفَصْلِ مرسلات: 11- 13. «أُقِّتَتْ» در اصل با واو است بجاى الف. و آن بمعنى تعيين وقت و بيان وقت است در «رسل» آيه فوق بررسى شده و گفتهايم ظاهرا مراد از «رسل» رها شدهها و فرستادههاى عالم است نه پيامبران و آمدن قيامت وقت ايستادن و متوقف شدن آنهاست يعنى: آنگاه كه فرستادهها و رها شدهها موقوت و معيّن الوقت گردند براى متوقّف شدن. براى چه روزى آنها با مدّت رها شدهاند؟ براى روز فصل و جدائى.
(موقوت:) إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً نساء: 103. كتاب كنايه از وجوب و موقوت بمعنى وقتدار است يعنى نماز براى مؤمنان واجبى است محدود الوقت كه بايد در اوقاتش خوانده شود.
(ميقات:) وقت معين براى كارى. و وعده وقتدار و نيز مكانيكه معين شده براى عملى مثل مواقيت حجّ كه مكانهائى است براى احرام بستن چنانكه طبرسى فرموده است. عبارت راغب در بيان معنى اخير گنگ است.
وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً اعراف: 142. ميقات در آيه بمعنى وعده معين است چنانكه در صدر آيه فرموده وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً ... يعنى: بموسى سى شب را وعده كرديم و آنرا با ده شب از اتمام نموديم پس وعده وقتدار خدا چهل شب گرديد. ايضا در آيه وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقاتِنا اعراف: 155. و نيز در آيه فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِمِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ شعراء: 38.
در آيه إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً نباء: 17. ظاهرا بمعنى وقت است يعنى: روز فصل وقت رسيدن بحساب است. يا وقت از هم پاشيدگى اين عالم است.
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ بقره: 189.
از تو از هلالها پرسند بگو آنها (براى روشن شدن) وقتها است براى مردم و حجّ.
المفردات في غريب القرآن، ص: 550
عد
العَدَدُ: آحاد مركّبة، و قيل: تركيب الآحاد، و هما واحد. قال تعالى: عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ
[يونس/ 5]، و قوله تعالى:
فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً
[الكهف/ 11]، فَذِكْرُهُ للعَدَدِ تنبيه على كثرتها.
و العَدُّ ضمُّ الأَعْدَادِ بعضها إلى بعض. قال تعالى: لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا
[مريم/ 94]، فَسْئَلِ الْعادِّينَ
[المؤمنون/ 113]، أي: أصحاب العَدَدِ و الحساب. و قال تعالى:
كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ [المؤمنون/ 112]، وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ
[الحج/ 47]، و يتجوّز بِالعَدِّ على أوجه، يقال: شيءٌ مَعْدُودٌ و محصور، للقليل مقابلة لما لا يحصى كثرة، نحو المشار إليه بقوله: بِغَيْرِ حِسابٍ [البقرة/ 212]، و على ذلك: إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً
[البقرة/ 80]، أي: قليلة، لأنّهم قالوا: نعذّب الأيّام التي فيها عبدنا العجل، و يقال على الضّدّ من ذلك، نحو: جيشٌ عَدِيدٌ: كثيرٌ، و إنهم لذو عَدَدٍ، أي: هم بحيث يجب أن يُعَدُّوا كثرةً، فيقال في القليل: هو شيء غير مَعْدُودٍ، و قوله: فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً
[الكهف/ 11]، يحتمل الأمرين، و منه قولهم: هذا غير مُعْتَدٍّ به، و له عُدَّةٌ، أي: شيء كثير يُعَدُّ من مال و سلاح و غيرهما، قال: لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً
[التوبة/ 46]، و ماءٌ عِدٌّ «2»، وَ العِدَّةُ: هي الشيء المَعْدُودُ. قال تعالى: وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ
[المدثر/ 31]، أي: عَدَدَهُمْ، و قوله: فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ
[البقرة/ 184]، أي: عليه أيّام بِعَدَدِ ما فاته من زمان آخر غير زمان شهر رمضان، إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ
[التوبة/ 36]، و العِدَّةُ:
عِدَّةُ المرأةِ: و هي الأيّام التي بانقضائها يحلّ لها التّزوّج. قال تعالى: فَما لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها
[الأحزاب/ 49]، فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ
[الطلاق/ 1]، و الإِعْدادُ مِنَ العَدِّ كالإسقاء من السَّقْيِ، فإذا قيل: أَعْدَدْتُ هذا لك، أي: جعلته بحيث تَعُدُّهُ و تتناوله بحسب حاجتك إليه. قال تعالى:
__________________________________________________
(1) انظر: المجمل 3/ 650.
(2) العدّ: الماء الذي لا ينقطع، كماء العين و البئر. انظر: المجمل 3/ 612.
وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ
[الأنفال/ 60]، و قوله: أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً
[النساء/ 18]، وَ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ [الفرقان/ 11]، و قوله: وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً
[يوسف/ 31]، قيل: هو منه، و قوله: فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ
[البقرة/ 184]، أي: عدد ما قد فاته، و قوله: وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ
[البقرة/ 185]، أي: عِدَّةَ الشّهر، و قوله: أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ
[البقرة/ 184]، فإشارة إلى شهر رمضان. و قوله: وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ [البقرة/ 203]، فهي ثلاثة أيّام بعد النّحر، و المعلومات عشر ذي الحجّة. و عند بعض الفقهاء: المَعْدُودَاتُ يومُ النّحر و يومان بعده «1»، فعلى هذا يوم النّحر يكون من المَعْدُودَاتِ و المعلومات، و العِدَادُ: الوقت الذي يُعَدُّ لمعاودة الوجع، و قال عليه الصلاة و السلام:
«ما زالت أكلة خيبر تُعَادُّنِي» «2» و عِدَّانُ الشيءِ: عهده و زمانه
مجمع البحرين، ج3، ص: 98
. (عدد) قوله تعالى: أَحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً
[72/ 28] قيل يجوز أن يكون بمعنى معدودا، فيكون حالا. قوله: عَدَدَ سِنِينَ
[23/ 112] أي سنين معدودة، و هو نعت للسنين، و عن الزجاج العدد هنا بمعنى المصدر. قوله: جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ
[104/ 2] قال الشيخ أبو علي: أحصاه و قيل عدده للدهر فيكون من العدة، و عن الزجاج أعددت الشيء و عددته إذا أمسكته، و قيل جمع مالا من غير حله و منعه من حقه و أعده ذخر النوائب الدهر- انتهى «2» و هذا على معنى التشديد، و بالتخفيف
__________________________________________________
(1). و زاد الجوهري: و ربما قالوا عبقسي.
(2). مجمع البيان ج 5 ص 538.
جمع مالا و قوما ذوي عدد. قوله: فَسْئَلِ الْعادِّينَ
[22/ 113] بتشديد الدال، أي الحساب و المراد بهم الملائكة تعد الأنفاس. و مثله قوله نَعُدُّ لَهُمْ
[19/ 84] يريد به عد الأنفاس كما جاءت به الرواية عن الصادقين ع «1». قوله: أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ
[30/ 113] يعني الجنة، أي هيئت لهم. قوله: فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ
[2/ 24] قال بعض الأعلام: يجوز أن تكون جملة أعدت صلة ثانية للتي. قوله: فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَ
[65/ 1] أي لزمان عدتهن، و المراد أن يطلقن في طهر لم يجامعوهن فيه و هو الطلاق للعدة لأنها تعتد بذلك من عدتها، و المعنى لطهرهن الذي يحصينه من عدتهن، و هو مذهب أهل البيت ع، و قال النحاة: اللام هنا بمعنى في، أي طلقوهن في عدتهن. قوله: وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ
[2/ 185] قال بعضهم: معناه أي شهر رمضان لا ينقص أبدا، و قيل معناه و لتكملوا عدة الشهر تاما كان أو ناقصا. قوله: إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً
[9/ 36] أي من غير زيادة و لا نقصان. قوله: لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ
قيل أي موقتات بعدد معلوم على قدر عبادة العجل و هي أربعون يوما. و" الأيام المعدودات" هي أيام التشريق. قوله: أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ [2/ 184] قال بعض الأفاضل أياما منصوب على أنه ظرف لفعل مقدر يدل عليه الصيام، أي صوموا أياما، لا أنه منصوب بالصيام كما قاله الزمخشري، لأن المصدر إعماله مع اللام ضعيف و الإضمار من محاسن الكلام. و مَعْدُوداتٍ
قلائل فإن الشيء إذا كان قليلا يعد و إذا كان كثيرا يهال هيلا. و اختلف فيها فعن ابن عباس و جماعة هي هاهنا ثلاثة أيام من كل شهر
__________________________________________________
(1). البرهان ج 3 ص 22.
و يوم عاشوراء ثم نسخ بشهر رمضان، و عنه أيضا أنها شهر رمضان، و به قال الأكثر. قوله: دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ
[12/ 20] أي قليلة، فإنهم كانوا يزنون ما بلغ الأوقية و يعدون ما دونها، قيل كانت عشرين درهما، و قيل اثنين و عشرين درهما.
و في الخبر أنه سئل عن القيامة متى تكون؟ قال: إذا تكاملت العدتان.
قال القتيبي معناه قاله عدة أهل الجنة و عدة أهل النار إذا تكاملت عند الله تعالى لرجوعهم إليه، فحينئذ قامت القيامة. قال الفارسي: و يحتمل أنه أراد بالعدتين عدة حياة الأحياء من الحيوانات ثم مدة موتهم التي هي العدة في علم الله تعالى.
و في الحديث" لا عبرة في العدد"
يعني في ثبوت الهلال في شهر رمضان، و معناه عدد شعبان ناقصا أبدا و شهر رمضان تاما أبدا، و قيل هو عد خمسة من هلال الماضي و جعل الخامس أو الحاضر و قيل عد شهر تاما و شهر ناقصا. و فيه
" من عد عدا من أجله فقد أساء صحبة الموت"
أي من جعله من عمره. و العدة: ما أعددته لحوادث الدهر من المال و السلاح و نحو ذلك، و الجمع عدد مثل غرفة و غرف. و أعددته إعدادا: أي هيأته و أحضرته و استعد له: تهيأ، و منه الاستعداد. و استعدوا للموت: أي أعدوا، من استفعل بمعنى فعل، كما يقال استجاب بمعنى أجاب، و تكون للطلب أي اطلبوا العدة للموت. و في الحديث ذكر طلاق العدة و هو أن يطلق ثم يراجع في العدة و يطأ ثم يطلق و هكذا، و طلاق السنة و هو أن يطلق ثم يراجع و لا يطأ. و في التهذيب ذكر تفسيرهما في أول باب أحكام الطلاق «1» و عددت الشيء- من باب قتل-: أحصيته، و الاسم العدد و العديد. و العدد: هو الكمية المتألفة من الواحد فيختص بالمتعدد في ذاته. قال في المصباح: و على هذا فالواحد ليس بعدد لأنه غير متعدد. و قال النحاة الواحد من العدد
__________________________________________________
(1). التهذيب ج 8 ص 25- 28.
لأنه الأصل المبني منه، و يبعد أن يكون أصل الشيء ليس منه. (تنبيه) قال بعض الأفاضل العدد قد يجعل كناية عن القلة و الكثرة، فالأول مثل
" و نهى ص أن تتكلم المرأة عند غير زوجها و غير ذي محرم منها أكثر من خمس كلمات"
فإنه ربما جعل كناية عن القلة كما جعلت السبعون في قوله تعالى إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً كناية عن الكثرة و هو القسم الثاني. و أنفدت عدة كتبي: أي جماعة كتبي و" العدة" مصدر عددت الشيء عدا و عدة و العدة: جماعة قلت أو كثرت.
و في حديث علي ع مع من أخره عن الخلافة" لو كان لي عدة أصحاب طالوت أو عدة أهل بدر لضربتكم بالسيف".
و عدة أصحاب بدر ثلاثمائة. و عدة المرأة بالأقراء و الأشهر.
و في حديث المسترابة" تنتظر عدة ما كانت تحيض"
أي عدد أيام الحيض. و" فلان في عدد أهل الخير" بالكسر: أي معهم. و فلان يحثو المال و لا يعده: أي يقسمه من غير عدد. و" معد" بالفتح و التشديد أبو العرب، و هو معد بن عدنان، و الميم من نفس الكلمة نقلا عن سيبويه. و قولهم في المثل المشهور" أن تسمع بالمعيدي خير من أن تراه" هو تصغير معدي منسوب إلى معد و لكن خفف- قاله الجوهري «1
قاموس قرآن، ج4، ص: 299
عدد:
عدّ بمعنى شمردن و عدد اسم مصدر است بمعنى شمرده. در قاموس گويد: «العدّ: الاحصاء و الاسم العد و العديد».
«لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا» مريم:
94. يعنى آنها را تا آخر حساب كرده و بطرز مخصوصى شمرده است در «حصا» گفتهايم كه احصاء تمام كردن شمارش است مثل: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها» ابراهيم: 34.
«فَلا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ إِنَّما نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا» مريم: 84. يعنى با طرز دقيقى عمرشان و مهلتشان را مىشماريم تا با آخر رسد.
(تعديد): ذخيره كردن «الَّذِي جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ» همزه: 2. «عدّد المال:
جعله عدّة للدهر» اعداد: آماده كردن كه نوعى شمردن است «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ ...» انفال: 60.
براى مقابله با دشمنان آنچه بتوانيد نيرو آماده كنيد. «أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً» احزاب: 35. عدّة:
(بضمّ اول) ذخيره شده و آماده شده «الْعُدَّةُ ما اعْدَدْتَهُ لِحَوادِثِ الدَّهْرِ مِنَ الْمالِ وَ السِّلاحِ» «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً» توبه: 46. اگر خروج بجنگ اراده ميكردند حتما براى آن وسيله آماده شده فراهم ميكردند.
(عِدَّة): (بكسر اول) شىء معدود است: «العدة هى الشىء المعدود» «فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ» بقره: 184. هر كه از شما مريض باشد براى اوست معدودى از روزهاى ديگر. گاهى بمعنى عدد است مثل «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً» توبه: 36.
عدّه زن مطلقه مدت معدود است كه بايد در آن از ازدواج خوددارى كند. «إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ» طلاق: 1.
«فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً» كهف: 11. عدد ظاهرا بمعنى معدود است و شايد تقدير آن «ذات عدد» باشد.
«قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّينَ» مؤمنون: 113. گفتهاند:
مراد از عادّين ملائكه حسابگر اعمال يا حسابگر اعمار يا هر كه قدرت حساب دارد، است.
(ايّام معدودات) «وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ» بقره: 203. آيه در بيان اعمال حجّ است مراد از ايّام معدودات ايّام تشريق است يعنى روز 11 و 12 و 13 ذو الحجة، و مراد از ذكر خدا تكبيرات مخصوصى است كه بعد از پانزده نماز خوانده ميشود براى كسانيكه در «منى» هستند و بعد از ده نماز براى ديگران در تفسير عياشى چند روايت نقل شده كه ايّام معدودات ايام تشريق و ذكر عبارت است از تكبير بعد از نماز.
تكبير آنروزها بنقل مجمع بدين قرار است: «اللّه اكبر. اللّه اكبر. لا اله الّا اللّه و اللّه اكبر. و للّه الحمد. اللّه اكبر على ما هدانا. و الحمد للّه على ما اولانا و اللّه اكبر على ما رزقنا من بهيمة الانعام».
«قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ» آل عمران: 24. اين ادّعاى يهود است راجع بعذاب آخرت. و مرادشان كم بودن مدت آنست بقولى مراد از ايام معدودات چهل روز است بقدر مدّت عبادت گوساله و بقولى مدت آن هفت روز بود و همان هفت روز مراد است و از جبائى نقل شده كه: غرض قطع شدن عذاب است يعنى پيوسته در عذاب نخواهيم بود. قول جبائى و هفت روز از قول اول اقوى است كه بنى اسرائيل همه چهل روز مدّت ميعاد موسى را عبادت گوساله نكردند بلكه بعد از گذشتن يكماه آن زمزمه پيدا شد و اللّه العالم.
هيچ وقت و زماني براي صفات خداوند نيست.او هستي مطلق است و هيچ قيد و شرطي ندارد ،چراكه اگر داراي قيد و شرطي باشد مركب خواهد بود و هر مركبي ممكن الوجود است نه واجب الوجود.
فَطَرَ الْخَلائِقَ بِقَدْرَتِهِ،
لسان العرب، ج5، ص: 55
فطر: فطَرَ الشيءَ يَفْطُرُه فَطْراً فانْفَطَر و فطَّرَه: شقه. و تَفَطَّرَ الشيءُ: تشقق. و الفَطْر: الشق، و جمعه فُطُور. و في التنزيل العزيز: هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ و أَنشد ثعلب:
شَقَقْتِ القلبَ ثم ذَرَرْتِ فيه هواكِ، فَلِيمَ، فالتَأَمَ الفُطُورُ
و أَصل الفَطْر: الشق و منه قوله تعالى: إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ أَي انشقت. و في الحديث:
قام رسول الله، صلى الله عليه و سلم، حتى تَفَطَّرَتْ قدماه
أَي انشقتا. يقال: تَفَطَّرَتْ و انْفَطَرتْ بمعنى، منه أُخذ فِطْرُ الصائم لأَنه يفتح فاه. ابن سيدة: تَفَطَّرَ الشيءُ و فَطَر و انْفَطَر. و في التنزيل العزيز: السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ ذكّر على النسب كما قالوا دجاجة مُعْضِلٌ. و سيف فُطَار: فيه صدوع و شقوق قال عنترة:
و سيفي كالعَقِيقَةِ، و هو كِمْعِي، سلاحي لا أَفَلَّ و لا فُطارا
ابن الأَعرابي: الفُطَارِيّ من الرجال الفَدْم الذي لا خير عنده و لا شر، مأْخوذ من السيف الفُطارِ الذي لا يَقْطع. و فَطَر نابُ البعير يَفْطُر فَطْراً: شَقّ و طلع، فهو بعير فاطِر و قول هميان:
آمُلُ أن يَحْمِلَني أَمِيري على عَلاةٍ لأْمَةِ الفُطُور
يجوز أَن يكون الفُطُور فيه الشُّقوق أَي أَنها مُلْتَئِمةُ ما تباين من غيرها فلم يَلْتَئِم، و قيل: معناه شديدة عند فُطورِ نابها موَثَّقة. و فَطَر الناقة «1». و الشاة يَفْطِرُها فَطْراً: حلبها بأَطراف أَصابعه، و قيل: هو أَن يحلبها كما تَعْقِد ثلاثين بالإِبهامين و السبابتين. الجوهري: الفَطْر حلب الناقة بالسبابة و الإِبهام، و الفُطْر: القليل من اللبن حين يُحْلب. التهذيب: و الفُطْر شيء قليل من اللبن يحلب ساعتئذٍ تقول: ما حلبنا إلا فُطْراً قال المرَّار:
عاقرٌ لم يُحْتلب منها فُطُرْ
أَبو عمرو: الفَطِيرُ اللبن ساعة يحلب. و الفَطْر: المَذْي شُبِّه بالفَطْر في الحلب. يقال: فَطَرْتُ الناقة أَفْطُرُها أَفْطِرُها فَطْراً، و هو الحلب بأَطراف الأَصابع. ابن سيدة: الفَطْر المذي، شبه بالحَلْب لأَنه لا يكون إِلا بأَطراف الأَصابع فلا يخرج اللبن إِلا قليلًا، و كذلك المذي يخرج قليلًا، و ليس المنيّ كذلك
__________________________________________________
(1). قوله [و فطر الناقة] من باب نصر و ضرب،. عن الفراء. و ما سواه من باب نصر فقط أَفاده شرح القاموس
و قيل: الفَطْر مأْخوذ من تَفَطَّرَتْ قدماه دماً أَي سالَتا، و قيل: سمي فَطْراً لأَنه شبّه بفَطْرِ ناب البعير لأَنه يقال: فَطَرَ نابُه طلع، فشبّه طلوع هذا من الإِحْليلِ بطلوع ذلك. و
سئل عمر، رضي الله عنه، عن المذي فقال: ذلك الفَطْرُ
كذا رواه أَبو عبيد بالفتح، و رواه ابن شميل: ذلك الفُطْر، بضم الفاء قال ابن الأَثير: يروى بالفتح و الضم، فالفتح من مصدر فَطَرَ نابُ البعير فَطْراً إذا شَقّ اللحم و طلع فشُبِّه به خروج المذي في قلته، أَو هو مصدر فَطَرْتُ الناقة أَفْطُرُها إذا حلبتها بأَطراف الأَصابع، و أَما الضم فهو اسم ما يظهر من اللبن على حَلَمة الضَّرْع. و فَطَرَ نابُه إِذا بَزَل قال الشاعر:
حتى نَهَى رائِضَه عن فَرِّهِ أَنيابُ عاسٍ شَاقِئٍ عن فَطْرِهِ
و انْفَطر الثوب إِذا انشق، و كذلك تَفَطَّر. و تَفَطَّرَت الأَرض بالنبات إِذا تصدعت. و في حديث
عبد الملك: كيف تحلبها مَصْراً أَم فَطْراً
؟ هو أَن تحلبها بإصبعين بطرف الإِبهام. و الفُطْر: ما تَفَطَّر من النبات، و الفُطْر أَيضاً: جنس من الكَمْءِ أَبيض عظام لأَن الأَرض تَنْفطر عنه، واحدته فُطْرةٌ. و الفِطْرُ الفُطْرُ: العنب إِذا بدت رؤوسه لأَن القُضْبان تتَفَطَّر. و التَّفاطِيرُ: أَول نبات الوَسْمِيّ، و نظيره التَّعاشِيب و التَّعاجيب و تَباشيرُ الصبحِ و لا واحد لشيء من هذه الأَربعة. و التَّفاطير و النَّفاطير: بُثَر تخرج في وجه الغلام و الجارية قال:
نَفاطيرُ الجنونِ بوجه سَلْمَى، قديماً، لا تفاطيرُ الشبابِ
واحدتها نُفْطور. و فَطَر أَصابعَه فَطْراً: غمزها. و فَطَرَ الله الخلق يَفْطُرُهم: خلقهم و بدأَهم. و الفِطْرةُ: الابتداء و الاختراع. و في التنزيل العزيز: الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
قال ابن عباس، رضي الله عنهما: ما كنت أَدري ما فاطِرُ السموات و الأَرض حتى أَتاني أَعرابيّان يختصمان في بئر فقال أَحدهما: أَنا فَطَرْتُها
أَي أَنا ابتدأْت حَفْرها. و ذكر أَبو العباس أَنه سمع ابن الأَعرابي يقول: أَنا أَول من فَطَرَ هذا أَي ابتدأَه. و الفِطْرةُ، بالكسر: الخِلْقة أَنشد ثعلب:
هَوِّنْ عليكَ فقد نال الغِنَى رجلٌ، في فِطْرةِ الكَلْب، لا بالدِّينِ و الحَسَب
و الفِطْرةُ: ما فَطَرَ الله عليه الخلقَ من المعرفة به. و قد فَطَرهُ يَفْطُرُه، بالضم، فَطْراً أَي خلقه. الفراء في قوله تعالى: فِطْرَةَ اللهِ التي فَطَرَ الناسَ عليها، لا تبديل لخلق الله قال: نصبه على الفعل، و قال أَبو الهيثم: الفِطْرةُ الخلقة التي يُخْلقُ عليها المولود في بطن أُمه قال و قوله تعالى: الَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ أَي خلقني و كذلك قوله تعالى: وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي. قال:
و قول النبي، صلى الله عليه و سلم: كلُّ مولودٍ يُولَدُ على الفِطْرةِ
يعني الخِلْقة التي فُطِرَ عليها في الرحم من سعادةٍ أَو شقاوة، فإِذا ولَدَهُ يهوديان هَوَّداه في حُكْم الدنيا، أَو نصرانيان نَصَّرَاه في الحكم، أَو مجوسيان مَجَّساه في الحُكم، و كان حُكْمُه حُكْمَ أَبويه حتى يُعَبِّر عنه لسانُه، فإِن مات قبل بلوغه مات على ما سبق له من الفِطْرةِ التي فُطرَ عليها فهذه فِطْرةُ المولود قال: و فِطْرةٌ ثانية و هي الكلمة التي يصير بها العبد مسلماً و هي شهادةُ أَن لا إله إلا الله و أَن محمداً رسوله جاء بالحق من عنده فتلك الفِطْرةُ للدين و الدليل على ذلك حديث
البَرَاءِ بن عازِب، رضي الله عنه، عن النبي، صلى الله عليه و سلم: أَنه علَّم رجلًا أَن يقول إذا نام و قال: فإِنك إن مُتَّ من ليلتك مُتَّ على الفِطْرةِ.
قال: و قوله فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها فهذه فِطْرَة فُطِرَ عليها المؤمن. قال: و قيل فُطِرَ كلُّ إنسان على معرفته بأَن الله ربُّ كلِّ شيء و خالقه، و الله أَعلم. قال: و قد يقال كل مولود يُولَدُ على الفِطْرة التي فَطَرَ الله عليها بني آدم حين أَخرجهم من صُلْب آدم كما قال تعالى: و إذ أَخذ ربُّكَ من بني آدم من ظهورهم ذُرّياتهم وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى. و قال أَبو عبيد: بلغني عن ابن المبارك أَنه سئل عن تأْويل هذا الحديث، فقال: تأْويله الحديث الآخر:
أَن النبي، صلى الله عليه و سلم، سُئِل عن أَطفال المشركين فقال: الله أَعلم بما كانوا عاملين
يَذْهَبُ إلى أَنهم إنما يُولدون على ما يَصيرون إليه من إسلامٍ أَو كفرٍ. قال أَبو عبيد: و سأَلت محمد بن الحسن عن تفسير هذا الحديث فقال: كان هذا في أول الإِسلام قبل نزول الفرائض يذهب إلى أَنه لو كان يُولدُ على الفِطْرَةِ ثم مات قبل أَن يُهَوِّدَه أَبوان ما وَرِثَهُما و لا وَرِثَاه لأَنه مسلم و هما كافران قال أَبو منصور: غَبَا على محمد بن الحسن معنى قوله الحديث فذهب إلى أَنَ
قول رسول الله، صلى الله عليه و سلم: كلُّ مولود يُولد على الفِطْرةِ
، حُكْم من النبي، صلى الله عليه و سلم، قبل نزول الفرائض ثم نسخ ذلك الحُكْم من بَعْدُ قال: و ليس الأَمرُ على ما ذهب إليه لأَن معنى قوله
كلُّ مولود يُولد على الفِطْرةِ
خبر أَخبر به النبي، صلى الله عليه و سلم، عن قضاءٍ سبقَ من الله للمولود، و كتابٍ كَتَبَه المَلَكُ بأَمر الله جل و عز من سعادةٍ أَو شقاوةٍ، و النَّسْخ لا يكون في الأَخْبار إنما النسخ في الأَحْكام قال: و قرأْت بخط شمر في تفسير هذين الحديثين: أَن إِسحاق بن إِبراهيم الحَنْظلي روى حديثَ
أَبي هريرة، رضي الله عنه، عن النبي، صلى الله عليه و سلم: كلُّ مولودٍ يُولد على الفطرة
[الحديث] ثم قرأَ أَبو هريرة بعدما حَدَّثَ بهذا الحديث: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ. قال إسحاق: و معنى قول النبي، صلى الله عليه و سلم، على ما فَسَّر أَبو هريرة حين قَرَأَ: فِطْرَتَ اللَّهِ، و قولَه: لا تَبْدِيلَ، يقول: لَتلْكَ الخلقةُ التي خَلَقهم عليها إِمَّا لجنةٍ أَو لنارٍ حين أَخْرَجَ من صُلْب آدم كل ذرية هو خالِقُها إلى يوم القيامة، فقال: هؤلاء للجنة و هؤلاء للنار، فيقول كلُّ مولودٍ يُولَدُ على تلك الفِطْرةِ، أَ لا ترى غلامَ الخَضِر، عليه السلام؟
قال رسول الله، صلى الله عليه و سلم: طَبَعهُ الله يوم طَبَعه كافراً و هو بين أَبوين مؤمنين فأَعْلَمَ اللهُ الخضرَ، عليه السلام، بِخلْقته التي خَلَقَه لها، و لم يُعلم موسى، عليه السلام، ذلك فأَراه الله تلك الآية ليزداد عِلْماً إلى علمه
قال: و
قوله فأَبواهُ يُهوِّدانِهِ و يُنَصِّرانِه
، يقول: بالأَبوين يُبَيِّن لكم ما تحتاجون إليه في أَحكامكم من المواريث و غيرها، يقول: إذا كان الأَبوان مؤمنين فاحْكُموا لِولدهما بحكم الأَبوين في الصلاة و المواريث و الأَحكام، و إن كانا كافرين فاحكموا لولدهما بحكم الكفر «2» .... أَنتم في المواريث و الصلاة و أَما خِلْقَته التي خُلِقَ لها فلا عِلْمَ لكم بذلك، أَ لا ترى أَن
ابن عباس، رضي الله عنهما، حين كَتَبَ إليه نَجْدَةُ في قتل صبيان المشركين، كتب إليه: إنْ علمتَ من صبيانهم ما عَلِمَ الخضُر من الصبي الذي قتله فاقْتُلْهُم
؟ أَراد به أَنه لا يعلم عِلْمَ الخضرِ أَحدٌ في ذلك لما خصه الله به كما خَصَّه بأَمر السفينة و الجدار، و كان مُنْكَراً في الظاهر فَعَلَّمه الله علم الباطن، فَحَكَم بإرادة الله
__________________________________________________
(2). كذا بياض بالأصل
تعالى في ذلك قال أَبو منصور: و كذلك أَطفال قوم نوح، عليه السلام، الذين دعا على آبائهم و عليهم بالغَرَقِ، إنما استجاز الدعاء عليهم بذلك و هم أَطفال لأَن الله عز و جل أَعلمه أَنهم لا يؤمنون حيث قال له: لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ، فأَعْلَمه أَنهم فُطِروا على الكفر قال أَبو منصور: و الذي قاله إِسحاق هو القول الصحيح الذي دَلَّ عليه الكتابُ ثم السنَّةُ و قال أَبو إسحاق في قول الله عز و جل: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها: منصوب بمعنى اتَّبِعْ فِطْرَةَ الله، لأَن معنى قوله: فَأَقِمْ وَجْهَكَ، اتَبِعِ الدينَ القَيّم اتَّبِعْ فِطْرَةَ الله أَي خِلْقةَ الله التي خَلَق عليها البشر. قال: و
قول النبي، صلى الله عليه و سلم: كلُّ مولودٍ يُولَدُ على الفِطرةِ
، معناه أَن الله فَطَرَ الخلق على الإِيمان به على ما جاء في الحديث:
إن الله أَخْرَجَ من صلب آدم ذريتَه كالذَّرِّ و أَشهدهم على أَنفسهم بأَنه خالِقُهم، و هو قوله تعالى: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ ... إلى قوله: قالُوا بَلى شَهِدْنا قال: و كلُّ مولودٍ هو من تلك الذريَّةِ التي شَهِدَتْ بأَن الله خالِقُها
، فمعنى فِطْرَة الله أَي دينَ الله التي فَطَر الناس عليها قال الأَزهري: و القول ما قال إِسحاقُ بن إِبراهيم في تفسير الآية و معنى الحديث، قال: و الصحيح في قوله: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، اعلَمْ فِطْرةَ اللهِ التي فَطَرَ الناس عليها من الشقاء و السعادة، و الدليل على ذلك قوله تعالى: لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ أَي لا تبديل لما خَلَقَهم له من جنة أَو نار و الفِطْرةُ: ابتداء الخلقة هاهنا كما قال إسحاق. ابن الأَثير في قوله:
كلُّ مولودٍ يُولَدُ على الفِطْرةِ
، قال: الفَطْرُ الابتداء و الاختراع، و الفِطرَةُ منه الحالة، كالجِلْسةِ و الرِّكْبةِ، و المعنى أَنه يُولَدُ على نوع من الجِبِلَّةِ و الطَّبْعِ المُتَهَيِّئ لقبول الدِّين، فلو تُرك عليها لاستمر على لزومها و لم يفارقها إلى غيرها، و إنما يَعْدل عنه من يَعْدل لآفة من آفات البشر و التقليد، ثم مثّل بأَولاد اليهود و النصارى في اتباعهم لآبائهم و الميل إلى أَديانهم عن مقتضى الفِطْرَةِ السليمة و قيل: معناه كلُّ مولودٍ يُولد على معرفة الله تعالى و الإِقرار به فلا تَجِد أَحداً إلا و هو يُقِرّ بأَن له صانعاً، و إن سَمَّاه بغير اسمه، و لو عَبَدَ معه غيره، و تكرر ذكر الفِطْرةِ في الحديث. و في حديث
حذيفة: على غير فِطْرَة محمد
أَراد دين الإِسلام الذي هو منسوب إليه. و في الحديث:
عَشْر من الفِطْرةِ
أَي من السُّنّة يعني سُنن الأَنبياء، عليهم الصلاة و السلام، التي أُمِرْنا أَن نقتدي بهم فيها. و في حديث
علي، رضي الله عنه: و جَبَّار القلوب على فِطَراتِها
أَي على خِلَقِها، جمع فِطَر، و فِطرٌ جمع فِطْرةٍ، و هي جمع فِطْرةٍ ككِسْرَةٍ و كِسَرَات، بفتح طاء الجميع. يقال فِطْرات و فِطَرَات و فِطِرَات. ابن سيدة: و فَطَر الشيء أَنشأَه، و فَطَر الشيء بدأَه، و فَطَرْت إصبع فلان أَي ضربتها فانْفَطَرتْ دماً. و الفَطْر للصائم، و الاسم الفِطْر، و الفِطْر: نقيض الصوم، و قد أَفْطَرَ و فَطَر و أَفْطَرَهُ و فَطَّرَه تَفْطِيراً. قال سيبويه: فَطَرْته فأَفْطَرَ، نادر. و رجل فِطْرٌ. و الفِطْرُ: القوم المُفْطِرون. و قوم فِطْرٌ، وصف بالمصدر، و مُفْطِرٌ من قوم مَفاطير عن سيبويه، مثل مُوسِرٍ و مَياسير قال أَبو الحسن: إنما ذكرت مثل هذا الجمع لأَن حكم مثل هذا أَن يجمع بالواو و النون في المذكَّر، و بالأَلف و التاء في المؤنث. و الفَطُور: ما يُفْطَرُ عليه، و كذلك الفَطُورِيّ، كأَنه منسوب إليه. و في الحديث:
إذا أَقبل الليل و أَدبر النهار فقد أَفْطَرَ الصائم
أَي دخل في وقت الفِطْر و حانَ له أَن يُفْطِرَ، و قيل: معناه أَنه قد صار في حكم المُفْطِرين، و إن لم يأْكل و لم يشرب. و منه الحديث:
أَفْطَرَ الحاجمُ و المحجومُ
أَي تَعرَّضا للإِفطارِ، و قيل: حان لهما أَن يُفْطِرَا، و قيل: هو على جهة التغليظ لهما و الدعاء عليهما. و فَطَرَتِ المرأَةُ العجينَ حتى استبان فيه الفُطْرُ، و الفَطِير: خلافُ الخَمِير، و هو العجين الذي لم يختمر. و فَطَرْتُ العجينَ أَفْطِره فَطْراً إذا أَعجلته عن إدراكه. تقول: عندي خُبْزٌ خَمِيرٌ و حَيْسٌ فَطِيرٌ أَي طَرِيّ. و في حديث
معاوية: ماء نَمِيرٌ و حَيْسٌ فَطِير
أَي طَريٌّ قَرِيبٌ حَدِيثُ العَمَل. و يقال: فَطَّرْتُ الصائمَ فأَفْطَر، و مثله بَشَّرْتُه فأَبْشَر. و في الحديث:
أَفطر الحاجمُ و المَحْجوم.
و فَطَر العجينَ يَفْطِرُه و يَفْطُره، فهو فطير إذا اختبزه من ساعته و لم يُخَمّرْه، و الجمع فَطْرَى، مَقصورة. الكسائي: خَمَرْتُ العجين و فَطَرْته، بغير أَلف، و خُبْز فَطِير و خُبْزة فَطِير، كلاهما بغير هاء عن اللحياني، و كذلك الطين. و كل ما أُعْجِلَ عن إدراكه: فَطِير. الليث: فَطَرْتُ العجينَ و الطين، و هو أَن تَعْجِنَه ثم تَخْتَبزَه من ساعته، و إذا تركته ليَخْتَمِرَ فقد خَمَّرْته، و اسمه الفَطِير. و كل شيءٍ أَعجلته عن إدراكه، فهو فَطِير. يقال: إِيايَ و الرأْيَ الفَطِير و منه قولهم: شَرُّ الرأْيِ الفَطِير. و فَطَرَ جِلْدَه، فهو فَطِيرٌ، و أَفْطَره: لم يُرْوِه من دِباغٍ عن ابن الأَعرابي. و يقال: قد أَفْطَرْتَ جلدك إذا لم تُرْوِه من الدباغ. و الفَطِيرُ من السِّياطِ: المُحَرَّمُ الذي لم يُجَدْ دباغُه. و فِطْرٌ، من أَسمائهم: مُحَدِّثٌ، و هو فِطْرُ بن خليفة
المفردات في غريب القرآن، ص: 640
فطر
أصل الفَطْرِ: الشّقُّ طولا، يقال: فَطَرَ فلان كذا فَطْراً، و أَفْطَرَ هو فُطُوراً، و انْفَطَرَ انْفِطَاراً. قال تعالى: هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ
[الملك/ 3]، أي: اختلال و وهي فيه، و ذلك قد يكون على سبيل الفساد، و قد يكون على سبيل الصّلاح قال: السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ كانَ وَعْدُهُ مَفْعُولًا
[المزمل/ 18]. و فَطَرْتُ الشاة: حلبتها بإصبعين، و فَطَرْتُ العجين: إذا عجنته فخبزته من وقته، و منه: الفِطْرَةُ. و فَطَرَ اللّه الخلق، و هو إيجاده الشيء و إبداعه على هيئة مترشّحة لفعل من الأفعال، فقوله: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها
[الروم/ 30]، فإشارة منه تعالى إلى ما فَطَرَ. أي: أبدع و ركز في النّاس من معرفته تعالى، و فِطْرَةُ اللّه: هي ما ركز فيه من قوّته على معرفة الإيمان، و هو المشار إليه بقوله: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ [الزخرف/ 87]، و قال: الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
[فاطر/ 1]، و قال: الَّذِي فَطَرَهُنَّ [الأنبياء/ 56]، وَ الَّذِي فَطَرَنا [طه/ 72]، أي: أبدعنا و أوجدنا. يصحّ أن يكون الِانْفِطَارُ في قوله: السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ [المزمل/ 18]، إشارة إلى قبول ما أبدعها و أفاضه علينا منه. و الفِطْرُ: ترك الصّوم. يقال:
فَطَرْتُهُ، و أَفْطَرْتُهُ، و أَفْطَرَ هو «2»، و قيل للكمأة:
فُطُرٌ، من حيث إنّها تَفْطِرُ الأرض فتخرج منها
مجمع البحرين، ج3، ص: 438
(فطر) قوله تعالى: فاطِرِ السَّماواتِ
[6/ 14] أي خالقها و مبتدعها و مخترعها، من فطره يفطره بالضم فطرا: أي خلقه. و عن ابن عباس كنت لا أدري ما فاطر السماوات حتى أتاني أعرابيان يختصمان في بئر، فقال أحدهما: أنا فطرتها أي ابتدأت حفرها «1» قوله: السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ
[73/ 18] أي مثقلة بيوم القيامة أثقالا يؤدي إلى انفطارها. و انفطرت السماء: انشقت. و الفطور: الصدوع و الشقوق. و يَتَفَطَّرْنَ
[19/ 90] يتشققن قوله: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها [6/ 14] يقال فطر الله الخلق من باب قتل، أي خلقهم، و الاسم الفطرة بالسكر.
و في الحديث المشهور بين الفريقين" كل مولود يولد على الفطرة حتى يكون أبواه يهودانه و ينصرانه و يمجسانه" «2».
و الفطرة بالكسر: الخلقة، و هي من الفطر كالخلقة من الخلق في أنها للحالة ثم إنها جعلت للخلقة القابلة لدين الحق على الخصوص، و المعنى كل مولود يولد على معرفة الله تعالى و الإقرار به فلا تجد أحدا إلا و هو يقر بأن له صانعا و إن سماه بغير اسمه أو عبد معه غيره، فلو ترك عليها لاستمر على لزومها و إنما يعدل عنها لآفه
__________________________________________________
(1). مجمع البيان ج 2 ص 279. [.....]
(2). سفينة البحار ج 2 ص 373.
من التضليل كالتهويد و التنصر و التمجيس. و قوله" حتى يهودانه" أي ينقلانه إلى دينهم. و قال بعض المتبحرين: و يشكل هذا التفسير إن حمل اللفظ على حقيقته فقط، لأنه يلزم منه أن لا يتوارث المشركون مع أولادهم الصغار قبل أن يهودوهم و ينصروهم و يمجسوهم، و اللازم باطل بل الوجه حمله على الحقيقة و المجاز معا، أما حمله على المجاز فعلى ما قبل البلوغ، و ذلك أن إقامة الأبوين على دينهما سبب جعل الولد تابعا لهما، فلما كانت الإقامة سببا جعل تهويدا و تنصرا و تمجيسا مجازا، ثم أسند إلى الأبوين توبيخا لهما و تقبيحا عليهما، فكأنه قال: و إنما أبواه بإقامتهما على الشرك يجعلانه مشركا كأنفسهم، و يفهم من هذا أنه لو أقام أحدهما على الشرك و أسلم الآخر لا يكون مشركا بل مسلما. و أما حمله على الحقيقة فعلى ما بعد البلوغ لوجود الكفر من الأولاد.
و في كتاب التوحيد للشيخ الصدوق محمد بن بابويه عن أبيه عن سعد بن عبد الله عن إبراهيم بن هاشم و محمد بن الحسين بن أبي الخطاب و يعقوب بن يزيد جميعا عن ابن أبي عمير عن ابن أذينة عن زرارة عن أبي جعفر ع قال: سألته عن قول الله حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ و عن الحنيفية؟ فقال: هي الفطرة التي فطر الله الناس عليها لا تبديل لخلق الله قال: فطرهم الله على المعرفة «1».
قال زرارة: و سألته عن قول الله تعالى: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ الآية. قال: أخرج من ظهر آدم ذريته إلى يوم القيامة، فخرجوا كالذر فعرفهم و أراهم صنعه، و لو لا ذلك لم يعرف أحد ربه. و قال: قال رسول الله ص" كل مولود يولد على الفطرة" يعني على المعرفة بأن الله تعالى خالقه، فذلك قوله: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ «2».
و في الحديث" إن الله خلق الناس
__________________________________________________
(1). البرهان ج 3 ص 90.
(2). البرهان ج 2 ص 47.
كلهم على الفطرة التي فطرهم عليها لا يعرفون إيمانا بشريعة و لا كفرا بجحود، ثم بعث الله الرسل تدعو العباد إلى الإيمان".
و فيه
" أفضل ما يتوسل به المتوسلون كلمة الإخلاص فإنها الفطرة، و إقام الصلاة فإنها الملة".
قيل أشار بالأولى إلى الإقرار بلا إله إلا الله فإنها كانت يوم الميثاق، و بالثانية إلى أنها كانت في دين الأنبياء السابقين ع و مللهم. و في الخبر
" عشرة من الفطرة"
و فسر كثير من العلماء الفطرة هنا بالسنة، أي عشرة أشياء من سنن الأنبياء التي أمرنا بالاقتداء بهم فيها، فكأنها أمر جبلي فطروا عليه، و المعنى أنها من سنة إبراهيم ع. و لو فسرت الفطرة هنا بالدين لكان أوجه لأنها مفسرة في كتاب الله كذلك، قال الله تعالى: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها أو يكون المراد بالفطرة ما كان إبراهيم ع يتدين به على ما فطر الله عليه، و يكون معنى الحديث عشرة من توابع الدين و لواحقه و المعدودات من جملته.
و روى ابن بابويه في معاني الأخبار أنه سئل ابن عباس عن الصائم هل يجوز له أن يحتجم في شهر رمضان؟ قال: نعم ما لم يخش ضعفا على نفسه. قلت: فهل تنقض الحجامة صومه؟ قال: لا. قلت: فما معنى قول النبي ص حين رأى من يحتجم في شهر رمضان" أفطر الحاجم و المحجوم"؟ فقال: إنما أفطرا لأنهما تسابا و كذبا في سبهما على رسول الله ص لا للحجامة.
ثم قال ابن بابويه: و للحديث معنى آخر، و هو أنه من احتجم فقد عرض نفسه للاحتياج إلى الإفطار لضعف لا يؤمن أن يعرض له فيحوجه إلى ذلك. ثم قال: سمعت بعض المشايخ بنيسابور يذكر في معنى
قول الصادق ع" أفطر الحاجم و المحجوم"
أي دخلا بذلك في فطرتي و سنتي، لأن الحجامة مما أمر به ع فاستعمله- انتهى «1».
__________________________________________________
(1). معاني الأخبار ص 319.
و هذا أقرب المعاني إلى حقيقة اللفظ
و في حديث أهل البيت ع" نحن نحت الشوارب و نعفي اللحى و هي الفطرة"
أي الدين و السنة. و مثله
" قص الأظفار من الفطرة".
و مثله
" إن الله أعطى محمدا ص الفطرة الحنيفية السهلة لا رهبانية و لا سياحة".
و في الحديث تكرر الذكر في زكاة الفطرة، و الفطرة تطلق على الخلقة و على الإسلام، و المراد منها على الأول زكاة الأبدان و على الثاني زكاة الدين. و قولهم" تجب الفطرة" على حذف مضاف، و الأصل تجب زكاة الفطرة، فحذف المضاف و أقيم المضاف إليه مقامه و استغني به في الاستعمال لظهور المراد. و تفطرت قدماه: أي تشققت. و انفطرت بمعنى تفطرت
التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج9، ص: 111
فطر
مقا- فطر: أصل صحيح يدلّ على فتح شيء و إيراده، من ذلك الفطر من الصوم، يقال أفطر إفطارا، و قوم فطر، أى مفطرون. و منه الفطر و هو مصدر فطرت الشاة فطرا: إذا حلبتها. و الفطرة: الخلقة.
مصبا- فطر اللَّه الخلق فطرا من باب قتل: خلقهم، و الاسم: الفطرة، قال تعالى- فطرة اللَّه الّتى فطر الناس عليها. و زكاة الفطرة و هي البدن. و كلّ مولود يولد على الفطرة، أي الفطرة الاسلاميّة و الدين الحقّ. و فطّرت الصائم: أعطيته فطورا، أو أفسدت عليه صومه. و الفطور: ما يفطر عليه. و بالضمّ: المصدر. و الاسم الفطر و أفطر الصائم: دخل في وقت الفطور.
مفر- أصل الفطر: الشقّ طولا، هل ترى من فطور، أى اختلال و وهى فيه، و ذلك قد يكون على سبيل الفساد، و قد يكون على سبيل الصلاح. و فطرت الشاة إذا حلبتها بإصبعين، و فطرت العجين إذا عجنته فخبزته من وقته. و فطر اللَّه الخلق: و هو إيجاد الشيء و إبداعه على هيئة مترشّحة لفعل من الأفعال.
صحا- أفطر الصائم، و الاسم الفطر، و فطّرته أنا تفطيرا، و رجل مفطر، و قوم مفاطير، مثل موسر و مياسير، و رجل فطر و قوم فطر، أى مفطرون، و هذا مصدر في الأصل. و الفطرة: الخلقة. و الفطر: الشقّ، يقال فطرته فانفطر. و تفطّر الشيء:
تشقّق. و سيف فطار: أى فيه تشقّق. و الفطر: الابتداء و الاختراع.
و التحقيق
أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو إحداث تحوّل يوجب نقض الحالة الأوّليّة، كالتحوّلات العارضة المحدثة بعد الخلق الأوّل، و هذا المعنى يصدق على التقدير و الخلق و الإحداث و الإبداع في المرتبة الثانية. و على الصدع و الشقّ و الاختلال بالنسبة الى الحالة السابقة. و على الفتح و الإبراز و الحلب و العجن و الإفطار بمناسبة إحداث حالة.
فالقيدان لازم أن يلاحظا في الأصل.
. تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ- 19/ 90. تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ- 42/ 5. إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ- 82/ 1. السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ كانَ وَعْدُهُ مَفْعُولًا- 73/ 18 الإنفطار انفعال، و يدلّ على القبول و التأثّر في قبال الحوادث و الشدائد العظيمة من دون إختيار. و التفطّر تفعّل، و يدلّ على الطوع و الإختيار في مواجهة امور يوجب إختيار التحوّل في الحالة الفعليّة. و هذا كما في قوله تعالى:
. لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ.
و مقابلة التفطّر بالانشقاق في الآية الاولى: تدلّ على أنّ التفطّر غير الانشقاق المطلق، ثمّ إنّ المناسب بالسماوات جمعا و بالسماء مطلقا: هو التحوّل في حالتها لا الإنشقاق، فانّ الإنشقاق إنّما يتحقّق في الموضوع المتشخّص المعيّن غالبا.
فالفاطر من أسماء اللَّه عزّ و جلّ: و يدلّ على من أوجد أحوالا و أبدع كيفيّات حادثة بعد الخلق الأوّل في مقام الربوبيّة و التربية:
. قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 6/ 14. بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ- 21/ 56. الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 35/ 1. إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى الَّذِي فَطَرَنِي- 11/ 51 فتستعمل المادّة فيما يناسب المعنى المذكور، كما في مقام إعطاء الأجر، و الحمد، و الربوبيّة، و الولاية، و غيرها.
و أمّا مفاهيم الخالقيّة و الإيجاد و الإبداع و الإبداء و الاختراع: فهي راجعة الى أصل التكوين العامّ، و هو قبل الربوبيّة و الولاية و مرتبة الحمد و الأجر.
و يدلّ على الأصل قوله تعالى:
. فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ- 30/ 30 الدين: اسم مصدر، و هو نفس الانقياد قبال مقرّرات معيّنة من حيث هو، و هذا هو الفطرة و الحالة الحادثة و الكيفيّة العارضة بعد التكوين، و هذه الفطرة هي الّتى قد جبّل الناس عليها، و قد وقع برنامج حياتهم و جريان معاشهم المقرّر المقدّر على هذه الفطرة.
و الخلق: هو إيجاد أمر على كيفيّة مخصوصة، فيشمل الفطر أيضا، فقوله تعالى- لا تبديل لخلق اللَّه- كالكبرى الكلّيّة.
و أمّا الدين القيّم: فانّه مرتبط بالفطر و الخلق التكويني، و هو امر حقّ يطابق التكوين و في جهة استمراره.. فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ- 17/ 51 سبق أنّ الإعادة عبارة عن الرجوع الى العمل في المرتبة الثانية، و ليس معناه الإيجاد و التكوين ثانيا، فانّ التكوين بشيء معدوم: لا يصحّ اطلاق الإعادة عليه، بل هو تكوين مستقلّ ابتدائىّ، فالبعث في المعاد ليس تكوينا و إبداءا، بل إعادة فطر، و فطر ثانوىّ على كيفيّة مخصوصة.
. فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ- 67/ 3 يراد حدوث حالات عارضة تخالف الخلق السابق و تنقض النظم و التقدير الأوّل.
قاموس قرآن، ج5، ص: 192
فطر:
شكافتن. و شكاف طبرسى فرموده: «اصل الفطر: الشق» راغب شكافتن طولى گفته است.
تفطّر و انفطار: شكافته شدن.
تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ ... مريم:
90. نزديك است آسمانها از آن نسبت بشكافد. إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ انفطار:
1. آنگاه كه آسمان بشكافد مثل: إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ انشقاق: 1.
در بسيارى از آيات فطر بمعنى آفريدن و فاطر بمعنى آفريننده آمده مثل وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ انعام: 79. قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...
انعام: 14.
با در نظر گرفتن معناى اولى فطر، آفريدن از آن فطر ناميده شده كه خداوند موجودات را با شكافتن ميافريند تخم مرغ و تخم جنبندگان ديگر شكافته شده بچههاى آنها بدنيا ميايند، حبوبات در زير خاك شكافته شده و روئيده مبدّل بساقهها، برگها و حبوبات ديگر ميشوند، إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى انعام: 95.
تخمهاى ريز علفها شكافته شده و علفها از آنها بوجود ميايند.
يك هسته زردآلو را در نظر بگيريم:
هسته در زير خاك شكافته شده جوانه از آن خارج ميشود، جوانه شكافته شده، شاخهها و برگها از آن خارج ميشوند، شاخهها شكافته شده گلها بوجود ميايند از گلها ميوه و از ميوهها هستهها و همچنين تا ميرسيم بآسمانها و زمين كه شش بار در قرآن آمده «فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و در آيه ديگر فرموده: أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما ... انبياء: 30.
در باره انسان آمده وَ الَّذِي فَطَرَنا طه: 72. وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي يس: 22. كه ما انسانها نيز در ابتدا يك سلول و ياخته ساده بوده در اثر شكافته شدن بانسان تبديل شدهايم.
ممكن است فطر بمعنى ابداع و اختراع و ايجاد ابتكارى باشد كه در «بدع» گذشت در اقرب الموارد آمده:
«فَطَرَ الامْرُ: اخْتَرَعَهُ وَ ابْتَدَأَهُ وَ انْشَأَهُ» در همان كتاب و نهايه از ابن عباس نقل شده كه معنى «فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ را نميدانستم تا دو نفر عرب بيابانى در باره چاهى براى قضاوت پيش من آمدند يكى از آندو گفت:
«انا فطرتها» يعنى حفر آنرا من شروع كردهام. در اين صورت «فاطِرِ السَّماواتِ» بمعنى بَدِيعُ السَّماواتِ بقره: 117.
است ولى معناى شكافتن صحيحتر است كه آن بتصريح طبرسى و راغب معناى اولى كلمه است بهتر است مراد از «بَدِيعُ السَّماواتِ» خلقت ابتكارى و از «فاطِرِ السَّماواتِ ...» خلقت بواسطه شكافتن باشد اينك چند آيه را بررسى ميكنيم:
(فطور): 1- فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ ملك: 3. فطور چنانكه در مجمع و اقرب گفته جمع فطر است بمعنى شكافها. راغب آنرا مصدر و بمعنى اختلال و سستى گرفته يعنى دفعه ديگر نگاه كن آيا اختلالى يا شكافهائى (عدم اتصال) در خلق خدا مىبينى؟! صدر آيه چنين است: الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ ... مراد آنست كه مخلوقات خدا بيكديگر متصل و مرتبطاند همديگر را فوت نميكنند و ميان اتصال و تدبير آنها اختلال و يا شكافها نيست. 2- ... يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً. السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ كانَ وَعْدُهُ مَفْعُولًا مزمّل: 17 و 18. ضمير «به» راجع است به «يوما» و باء بمعنى «فى» يا سبب است يعنى: روزيكه فرزندانرا پير ميگرداند آسمان در آن روز يا بسبب آنروز شكافته شده و وعده خدا عملى است. اين عبارت اخراى آيه إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ و وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ واهِيَةٌ الحاقه: 16. است.
3- تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ ... شورى: 5. نزديك است آسمانها از بالايشان بشكافند و فرشتگان بپروردگارشان تسبيح و حمد ميگويند.
بنظر ميايد: مراد از نزديكى تفطّر آسمانها شكافتن آنها در قيامت است چنانكه در آيه السَّماءُ مُنْفَطِرٌ ...
گذشت، شكافتن قهرا از بالاى آسمانها شروع خواهد شد، شايد مراد از آنها طبقات هفتگانه جو باشد. يكى از بزرگان احتمال داده مراد شكافتن آسمانها براى نزول وحى باشد، اين احتمال گر چه باسياق آيات و خاصّه آيه 51 همين سوره مناسب است ولى در اينصورت براى لفظ «تكاد» محلى نمىماند وانگهى نزول وحى كه بوسيله ملك است شكافتن لازم ندارد.
مع الوصف: شايد مراد خداوند چيز ديگرى باشد. و اللّه العالم.
4- فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ روم: 30. طبرسى فرموده «فِطْرَتَ اللَّهِ» مفعول فعل محذوف است يعنى «اتّبع فطرت اللّه» و آن بدل است از «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ» و شايد تقدير آن «اعنى فطرت اللّه» باشد يعنى: توجّهت را بدين پيوسته كن در حاليكه بدان مايلى، پيروى كن از فطرت خدائى كه بشر را بر آن آفريده، تبديلى بر دين خدا نيست ليكن بيشتر مردم نميدانند. آيه صريح است در اينكه دين جزو نهاد بشر و خميره ذات او است مثل خوردن، خوابيدن و غيره، بعبارت ديگر: دين فطرت خدا و مخلوق خداست كه بشر را توأم با آن آفريده و از بشر قابل انفكاك نيست.
نا گفته نماند: دين بما هو دين فطرى بشر است ولى بشر فقط كليات آنرا از قبيل توحيد و پى بردن از علت بمعلول و شكر منعم، درك ميكند، درك جزئيات آن احتياج بآمدن پيامبران دارد و با توضيح آنها انسان بفطرى بودن دين بيش از پيش متوجه ميشود.
خداوند در آيه فوق فرموده: پيوسته بدين توجّه كن (و بدان كه تو بدينى ميخوانى كه بر فطرت بشر استوار است و فطرت بشر جوابگوى آن ميباشد)
در قرآن چندين بار آيه فاطر السموات و الارض آمده، در اينجا حضرت آفرينش را تشبيه به شكافتن پرده ظلماني عدم كرده است،پرده اي كه خداوند تنها قادر است آن را بشكافد چون داراي قدرت بي پايان است.هر چند اين پرده يكپارچه و منسجم و خالي از هرگونه شكاف باشد.
ترجمه جوامع الجامع ج3 250 تفسير: ..... ص : 248
فاطِرَ السَّماواتِ اين عبارت صفت براى «ربّ» يا منصوب است به عنوان ندا
ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن ج12 303 تفسير: ..... ص : 297
«فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» خالق آسمانها و زمين و آفريدگار آنها تو هستى كه آنها را بدون هيچگونه سابقهاى آفريدى
وَ نَشَرَ الرِّياحَ بِرَحْمَتِهِ،
التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج12، ص: 119
نشر
مصبا- نشر الموتى نشورا من باب قعد: حيّوا. و نشرهم اللّه، يتعدّى و لا يتعدّى، و يتعدّى بالهمزة أيضا فيقال: أنشرهم اللّه. و نشرت الأرض نشورا أيضا:
حييت و أنبتت. و يتعدّى بالهمزة فيقال: أنشرتها، إذا أحييتها بالماء. و منه قيل:
أنشر الرضاع العظم و أنبت اللحم، كأنّه أحياه. و أنشزه بالزاي بمعناه، و في التنزيل- و انظر الى العظام كيف ننشزها- في السبعة بالراء و الزاى، و نشر الراعي غنمه نشرا من باب قتل: بثّها بعد أن آواها، فانتشرت، و اسم المنشور نشر بفتحتين، و منه يقال للقوم المتفرّقين الّذين لا يجمعهم رئيس، نشر بمعنى مفعول مثل الولد و الحفر بمعنى المولود و المحفور. و نشرت الثوب نشرا فانتشر. و انتشر القوم: تفرّقوا.
و نشرت الخشبة نشرا فهي منشورة. و اسم الآلة منشار.
مقا- نشر: أصل صحيح يدلّ على فتح شيء و تشعّبه. و نشرت الخشبة بالمنشار نشرا. و النشر: الريح الطيّبة. و اكتسى البازي ريشا نشرا، أى منتشرا واسعا طويلا. و منه نشرت الكتاب: خلاف طويته. و نشرت الأرض: أصابها الربيع فأنبتت، و هي ناشرة، و ذلك النبات النشر. و يقال: بل النشر: الكلأ ييبس ثمّ يصيبه المطر فيخرج منه شيء. و عروق باطن الذراع: النواشر، سمّيت لانتشارها.
و النشر: أن تنتشر الغنم بالليل فترعى، و لذلك يقال لمن جمع أمره: قد ضمَّ نشره.
و التحقيق
أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو بسط بعد قبض.
و سبق في فرش و نسف: الفرق بينها و بين الموادّ المترادفة.
و من مصاديقه: نشر الموتى و إعادتهم، نشر الأرض و احياؤها. نشر الرضاع و إنبات اللحم، و نشر الراعي و تفريق الأغنام، و تفرّق القوم عن اجتماعهم، و الريح الطيّبة المنتشرة، و نشر الكتاب، و العروق المنبسطة المنتشرة في سطح البدن.
و النشر أعمّ من أن يكون في مادىّ أو معنوىّ:
ففي المادّىّ كما في:
. وَ لكِنْ إِذا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا- 33/ 53. فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ- 62/ 10 الانتشار افتعال و يدلّ على اختيار النشر، أى اختاروا النشر. و في ما وراء المادّىّ كما في:
. وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ وَ إِذَا السَّماءُ كُشِطَتْ- 81/ 10. وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً- 17/ 13 النشر في الكتاب يقابل الطىّ: و الصحف جمع الصحيفة، بمعنى ما ينبسط و يتسطّح في قطعة مادّيّا أو معنويّا. و ليس المراد من الصحيفة و الكتاب المنشور في الآخرة هو الشيء المنبسط المادّى، فانّه لا يناسب عالم ما وراء المادّة.
بل يراد ألواح النفوس الّتى فيها ضبطت و طويت جميع ما صدر من الأعمال و الأفكار و الحركات، فتنبسط يوم القيامة و تظهر ما فيها من المنطويات.
و هذا الكتاب و الصحف المنبسطة أقوى و أبين و أتمّ من الكتب و الصحف الخارجيّة عن النفس، و إن كانت لطيفة جامعة.
و النشر الروحانىّ كما في:
. فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ- 18/ 16. وَ هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ- 42/ 28 سبق في الرحمة: إنّها عبارة عن تجلّى الرأفة و ظهور الحنّة و الشفقّة. و هذا المعنى يتحصّل في المادّيّات و الروحانيّات، ففي المادّىّ بالإنعام عليه في محيط حياته المادّيّة. و في الروحانىّ بالتوجّه و اللطف و الإفاضات المعنويّة الغيبيّة، و إن كان الظهور في الخارج بالإنعام المادّىّ.
. ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ- 80/ 22. فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ- 35/ 9. يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ كَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ- 54/ 7 الجدث بفتحتين بمعنى القبر. و القبر مصدر و اسم بمعنى التغطية و المواراة. و سبق في القبر: إنّ البدن بعد انقضاء حياته المادّيّة يوارى في التراب و هو القبر المحسوس المادّىّ. و الروح بالمفارقة عن البدن يوارى في القبر البرزخىّ و قالب على تناسب خصوصيّات الروح، و هذا القبر البرزخىّ يتكوّن من نفس الروح، و هو تشكّل صفاته و أخلاقه.
و لمّا كان البدن المحسوس فانيا تامّا في الروح يتراءى في البدن جميع ما في حقيقة الروح، بحيث لو شاهده شخص بصير روحانىّ منوّر: ليتوجّه الى جميع خصوصيّات الروح و تمايلاته و أفكاره. و الفناء في البدن البرزخىّ أتمّ و أدقّ و ألطف، فيكون تجلّى الصفات و الحقائق الباطنيّة فيه أكمل و أظهر. و لمّا كان كلّ من البدن المحسوس و البرزخىّ كالمرآة لشيء واحد: فلا يوجد اختلاف في تشكّلهما، و إنّما الاختلاف من جهة المادّيّة و لطافة الجسم و البدن.
و على أىّ حال فالروح مغطّى بالقبر: البدن المادّىّ، و البدن البرزخىّ، و أمّا الجدث الظاهرىّ: فهو قبر للبدن المادّىّ لا للروح.
و لمّا كان التكليف و الخطاب و الثواب و العقاب للروح، فيكون البعث و النشر أيضا للروح، على اقتضاء عالم البرزخ، فانّ عالم المادّة و خصوصيّاته قد انتفى و انقضى أجله، و لا بدّ أن يكون جميع الجريانات و الوقائع و الأحكام على مقتضى ذلك العالم و بتناسبه.
و أمّا مسألة المعاد الجسمانىّ: قلنا في القبر إنّه مسألة خارجة عن محيط إدراكنا، و لا امتناع فيه بوجه من الوجوه، و بحثنا عنه هناك فراجع.
فالنشر عبارة عن بسط بعد انقباض، و بالنشر ينبسط ما انطوى في الروح من آثار الأعمال و الأخلاق و الصفات النفسانيّة و الأفكار و الاعتقادات، و ينشرح حتّى يجازى كلّ بحسب ما في النفس. و لم يكن ذلك الانبساط و الانشراح في العالمين السابقين.
و هذا كحصول الانبساط في الموادّ الأرضيّة بنزول الماء.
و أمّا كون نشر الناس كالجراد: فانّ النفس إذا ظهرت منطوياته و انبسطت مكنوناته المنقبضة: توجب اضطرابا و وحشة و اختلالا في نظم الأمور و الحركات، لا يدرى ما يفعل به و كيف تكون عاقبة أمره.
. وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً فَالْعاصِفاتِ عَصْفاً وَ النَّاشِراتِ نَشْراً- 77/ 3 سبق في العذر و غيره: إنّ هذه الآيات الكريمة إشارة الى مراتب السلوك الخمس، و النشر مرحلة ثالثة منها، و هي مرحلة تهذيب النفس و تزكيته عن الصفات الرذيلة و الأخلاق الظلمانية الحيوانيّة. ففي تلك المرتبة بسط ما في القلب من أمر منقبض حتّى يصلحه، فيزكّى ما فسد و يثبت ما صلح، و لازم أن يكون هذه التزكية و التحلية بالدقّة و التحقيق و التفصيل، حتّى لا يبقى شيء مختفى عليه.
و هذا لطف التعبير بالنشر. و امّا المفعول المطلق: فللإشارة الى التحقيق و التدقيق و الاستدامة في المقام.
فظهر أنّ النشر واجب إمّا في الدنيا في مرحلة الثالث من السلوك الى اللّه، و إمّا في الآخرة، فالنشر مقام تفصيل و شرح و فعليّة، و ما دام لم تتحصّل هذه المرحلة: يبقى النفس على انقباضه و كمونه، و لا يتجلّى ما في باطنه من الحقيقة الخالصة الزاكية.
. إِنَّ هؤُلاءِ لَيَقُولُونَ إِنْ هِيَ إِلَّا مَوْتَتُنَا الْأُولى وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرِينَ- 44/ 35
قاموس قرآن، ج7، ص: 65
نشر:
نشر در اصل بمعنى گستردن و گسترده شدن است لازم و متعدّى بكار رود «نشر الثّوب و الكتاب نشرا:
بسطه» لازم و متعدّى بودن آن در مصباح و اقرب مذكور است. وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ تكوير: 10. آنگاه كه نامهها گسترده و باز شوند. وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ. فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ طور: 2 و 3. قسم بكتاب نوشته شده در پوستى گسترده.
وَ النَّاشِراتِ نَشْراً مرسلات: 3. قسم ببادهاى گسترنده كه ابر را بطرز مخصوصى ميگسترند.
(نشر و انشار) بمعنى زنده كردن آمده «نشر اللّه الموتى و انشرهم: احياهم» بنظر ميآيد اين از آنجهت است كه زنده شدن يكنوع گسترده شدن است ذرّات بدن در اثر حركت و جنبش رشد كرده و گسترده شده بدن را تشكيل ميدهند. ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ عبس:
22. سپس آنگاه كه خواهد او را زنده ميكند وَ الَّذِي نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً زخرف:
11. او كه از آسمان آب باندازه نازل كرد و بوسيله آن سرزمين مرده را زنده نمود مثل فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها نحل: 65.
(انتشار:) گسترده شدن و پراكنده شدن. فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ ...
جمعه: 10. پس چون نماز تمام شد در زمين متفرّق شده و در طلب روزى و فضل خدا باشيد. وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ روم: 20. از آيات خداوند آنست كه شما را از خاك آفريد آنگاه شما بشريد كه در زمين گسترده و منتشر ميشويد.
(نشور:) مصدر است لازم و متعدى هر دو آيد فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ فاطر: 9. با آن آب سرزمين مرده را زنده كرديم زنده شدن مردگان نيز همانطور است. بَلْ كانُوا لا يَرْجُونَ نُشُوراً فرقان: 40.
بلكه از زنده شدن نمىترسيدند.
مجمع البحرين، ج3، ص: 493
(نشر) قوله تعالى: وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ
[81/ 10] المراد صحف الأعمال، فإن صحيفة الإنسان تطوى عند موته ثم تنشر إذا حوسب. قال الشيخ أبو علي: قرأ أهل المدينة و ابن عامر و عاصم و يعقوب و سهل نُشِرَتْ بالتخفيف و الباقون بالتشديد. قوله: صُحُفاً مُنَشَّرَةً
[74/ 52] شدد للكثرة. قوله: ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ
[80/ 22] أي أحياه. و الإنشار: الإحياء بعد الموت كالنشور، و منشرين محيين. قوله: وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها [2/ 299] قرىء في السبعة بالراء المهملة و الزاي المعجمة. قوله: وَ جَعَلَ النَّهارَ نُشُوراً
[25/ 47] أي ينشر فيه الناس في أمورهم. قوله: فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ
[62/ 10] تفرقوا فيها، من قولهم" انتشر القوم" أي تفرقوا. قوله: النَّاشِراتِ نَشْراً
[77/ 3] قيل هي نشر الرياح التي تأتي بالمطر، من قولهم" نشرت الريح" أي جرت، و قيل الملائكة تنشر أجنحتها في الجو عند انحطاطها بالوحي.
و في الحديث" غسل الرأس بالخطمي نشرة" «1»
بضم النون فالسكون أي رقية و حرز. و النشرة: عوذة يعالج بها المجنون و المريض، سميت نشرة لأنه ينشر بها عنه ما خامره من الداء الذي يكشف و يزال و منه" النورة نشرة و طهور للبدن".
و في الحديث" من علامات الميت نشر منخريه"
أي ارتفاعهما و انتفاخهما من الانتشار و هو انتفاخ في عصب الدابة يكون من التعب. و نشر المتاع و غيره ينشره نشرا: بسطة، و منه" ريح نشور" و" رياح نشر" و نشر الميت ينشر نشورا- من باب قعد-: أي عاش بعد الموت.
__________________________________________________
(1). مكارم الأخلاق ص 66.
و في الدعاء" أسألك بالقدرة التي بها تنشر ميت العباد"
أي تحيي و نشرهم الله يتعدى و لا يتعدى و يتعدى بالهمزة. و نشرت الخشبة: قطعتها بالمنشار، و هو بالكسر اسم آلة النشر. و النشارة بالضم: ما سقط منه. و نشرت الخبر أنشره و أنشره ضما و كسرا: أذعته. و انتشر الخبر: ذاع.
المفردات في غريب القرآن، ص: 805
نشر
النَّشْرُ، نَشَرَ الثوبَ، و الصَّحِيفَةَ، و السَّحَابَ، و النِّعْمَةَ، و الحَدِيثَ: بَسَطَهَا. قال تعالى: وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ
[التكوير/ 10]، و قال: و هو الّذي يرسل الرّياح نُشْراً بين يدي رحمته [الأعراف/ 57] «2»، وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ
[الشورى/ 28]، و قوله: وَ النَّاشِراتِ نَشْراً
[المرسلات/ 3] أي: الملائكة التي تَنْشُرُ الرياح، أو الرياح التي تنشر السَّحابَ، و يقال في جمع النَّاشِرِ:
نُشُرٌ، و قرئ: نَشْراً
«3» فيكون كقوله:
«و الناشرات» و منه: سمعت نَشْراً حَسَناً. أي:
حَدِيثاً يُنْشَرُ مِنْ مَدْحٍ و غيره، و نَشِرَ المَيِّتُ نُشُوراً.
قال تعالى: وَ إِلَيْهِ النُّشُورُ
[الملك/ 15]، بَلْ كانُوا لا يَرْجُونَ نُشُوراً [الفرقان/ 40]، وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً [الفرقان/ 3]، و أَنْشَرَ اللَّهُ المَيِّتَ فَنُشِرَ. قال تعالى: ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ
[عبس/ 22]، فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً
[الزخرف/ 11] و قيل:
نَشَرَ اللَّهُ المَيِّتَ و أَنْشَرَهُ بمعنًى، و الحقيقة أنّ نَشَرَ اللَّهُ الميِّت مستعارٌ من نَشْرِ الثَّوْبِ. كما قال الشاعر:
440-
طَوَتْكَ خُطُوبُ دَهْرِكَ بَعْدَ نَشْرٍ كَذَاكَ خُطُوبُهُ طَيّاً وَ نَشْراً
«4» و قوله تعالى: وَ جَعَلَ النَّهارَ نُشُوراً
[الفرقان/ 47]، أي: جعل فيه الانتشارَ و ابتغاء الرزقِ كما قال: وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ الآية [القصص/ 73]، و انْتِشَارُ الناس: تصرُّفهم في الحاجاتِ. قال تعالى:
ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ
[الروم/ 20]، فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا
[الأحزاب/ 53]،
__________________________________________________
(1) البيت هكذا روايته في جميع المخطوطات، و هو لطرفة في ديوانه ص 22، و اللسان: أرن، و شرح المعلقات للنحاس 1/ 60. و الإران: خشب يحمل فيه الميت، و الأمون: النشيطة، و البرجد: كساء فيه خطوط. أمّا في المطبوعة فالبيت هو:
و عنس كألوان الإران نسأتها إذا قيل للمشبوبتين هما هما
و هو في غريب القرآن لابن قتيبة ص 355، و اللسان: نسأ. [و هو للشماخ في ديوانه ص 313].
(2) و هي قراءة ابن عامر الشامي.
(3) و هي قراءة نافع و ابن كثير و أبي عمرو و أبي جعفر و يعقوب. الإتحاف ص 226.
(4) البيت لدعبل الخزاعي، و قد تقدّم.
و نسبه الجاحظ لأبي العتاهية في البيان و التبيين 3/ 208، و هو في عمدة الحفاظ: نشر، و الجليس الصالح 1/ 317، و أمالي الزجاجي: ص 92.
فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ [الجمعة/ 10] و قيل: نَشَرُوا في معنى انْتَشَرُوا، و قرئ: (و إذا قيل انْشُرُوا فَانْشُرُوا) [المجادلة/ 11] «1» أي: تفرّقوا. و الانْتِشَارُ:
انتفاخُ عَصَبِ الدَّابَّةِ، و النَّوَاشِرُ: عُرُوقُ باطِنِ الذِّرَاعِ، و ذلك لانتشارها، و النَّشَرُ: الغَنَم المُنْتَشِر، و هو للمَنْشُورِ كالنِّقْضِ للمَنْقوض، و منه قيل: اكتسى البازي ريشا نَشْراً. أي:
مُنْتَشِراً واسعاً طويلًا، و النَّشْرُ: الكَلَأ اليابسُ، إذا أصابه مطرٌ فَيُنْشَرُ. أي: يَحْيَا، فيخرج منه شيء كهيئة الحَلَمَةِ، و ذلك داءٌ للغَنَم، يقال منه:
نَشَرَتِ الأرضُ فهي نَاشِرَةٌ. و نَشَرْتُ الخَشَبَ بالمِنْشَارِ نَشْراً اعتبارا بما يُنْشَرُ منه عند النَّحْتِ، و النُّشْرَةُ: رُقْيَةٌ يُعَالَجُ المريضُ بها.
لسان العرب، ج5، ص: 206
نشر: النَّشْر: الرِّيح الطيِّبة قال مُرَقِّش:
النَّشْر مِسْك، و الوُجُوه دَنانِيرٌ، و أَطرافُ الأَكفِّ عَنَمْ
أَراد: النَّشْرُ مثلُ ريح المسك لا يكون إِلا على ذلك لأَن النشر عَرضٌ و المسك جوهر، و قوله: و الوُجوه دنانير، الوجه أَيضاً لا يكون ديناراً إِنما أَراد مثل الدنانير، و كذلك قال: و أَطراف الأَكف عَنَم إِنما أَراد مثلَ العَنَم لأَن الجوهر لا يتحول إِلى جوهر آخر، و عَمَّ أَبو عبيد به فقال: الَّنشْر الريح، من غير أَن يقيّدها بطيب أَو نَتْن، و قال أَبو الدُّقَيْش: النَّشْر ريح فَمِ المرأَة و أَنفها و أَعْطافِها بعد النوم قال إمرؤُ القيس:
كأَن المُدامَ و صَوْبَ الغَمَامِ و رِيحَ الخُزامى و نَشْرَ القُطُرْ
و في الحديث:
خرج معاوية و نَشْرُه أَمامَه
، يعني ريحَ المسك النَّشْر، بالسكون: الريح الطيبة، أَراد سُطوعَ ريح المسك منه. و نَشَر الله الميت يَنْشُره نَشْراً و نُشُوراً و أَنْشره فَنَشَر الميتُ لا غير: أَحياه قال الأَعشى:
حتى يقولَ الناسُ مما رَأَوْا: يا عَجَباً للميّت النَّاشِرِ
و في التنزيل العزيز: وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها قرأَها ابن عباس:
كيف نُنْشِرُها
، و قرأَها الحسن:
نَنْشُرها
و قال الفراء: من قرأَ كيف نُنشِرها، بضم النون، فإِنْشارُها إِحياؤها، و احتج ابن عباس بقوله تعالى: ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ، قال: و من قرأَها نَنْشُرها و هي قراءة الحسن فكأَنه يذهب بها إِلى النَّشْرِ و الطيّ، و الوجه أَن يقال: أَنشَرَ الله الموتى فَنَشَرُوا هُمْ إِذا حَيُوا و أَنشَرَهم الله أَي أحْياهم و أَنشد الأَصمَعي لأَبي ذؤيب:
لو كان مِدْحَةُ حَيٍّ أَنشرَتْ أَحَداً، أَحْيا أُبوَّتَك الشُّمَّ الأَمادِيحُ
قال: و بعض بني الحرث كان به جَرَب فَنَشَر أَي عاد و حَيِيَ. و قال الزجاج: يقال نَشَرهُم الله أَي بعثَهم كما قال تعالى: وَ إِلَيْهِ النُّشُورُ. و في حديث الدُّعاء:
لك المَحيا و المَمَات و إِليك النُّشُور.
يقال: نَشَر الميتُ يَنْشُر نُشُوراً إِذا عاش بعد الموت، و أَنْشَره الله أَي أَحياه و منه يوم النُّشُور. و في حديث
ابن عمر، رضي الله عنهما: فَهلَّا إِلى الشام
__________________________________________________
(3). قوله [النسطورية] قال في القاموس بالضم و تفتح
أَرضِ المَنْشَر
أَي موضِع النُّشُور، و هي الأَرض المقدسة من الشام يحشُر الله الموتى إِليها يوم القيامة، و هي أَرض المَحْشَر و منه الحديث:
لا رَضاع إِلا ما أَنشر اللحم و أَنبت العظم
«1» أَي شدّه و قوّاه من الإِنْشار الإِحْياء، قال ابن الأَثير: و يروى بالزاي. و قوله تعالى: و هو الذي يرسل الرياح نُشُراً بين يَدَيْ رَحمتِه، و قرئ: نُشْراً و نَشْراً. و النَّشْر: الحياة. و أَنشر اللهُ الريحَ: أَحياها بعد موت و أَرسلها نَشْراً و نَشَراً، فأَما من قرأَ نُشُراً فهو جمع نَشُور مثل رسول و رسُل، و من قرأَ نُشْراً أَسكن الشينَ اسْتِخفافاً، و من قرأَ نَشْراً فمعناه إِحْياءً بِنَشْر السحاب الذي فيه المطر الذي هو حياة كل شيء، و نَشَراً شاذّة عن ابن جني، قال: و قرئ بها و على هذا قالوا ماتت الريح سكنتْ قال:
إِنِّي لأَرْجُو أَن تَمُوتَ الرِّيحُ، فأَقعُد اليومَ و أَستَرِيحُ
و قال الزجاج: من قرأَ نَشْراً فالمعنى: و هو الذي يُرسِل الرياح مُنْتَشِرة نَشْراً، و من قرأَ نُشُراً فهو جمع نَشور، قال: و قرئ بُشُراً، بالباء، جمع بَشِيرة كقوله تعالى: وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ. و نَشَرتِ الريحُ: هبت في يوم غَيْمٍ خاصة. و قوله تعالى: وَ النَّاشِراتِ نَشْراً
، قال ثعلب: هي الملائكة تنشُر الرحمة، و قيل: هي الرياح تأْتي بالمطر. ابن الأَعرابي: إِذا هبَّت الريح في يوم غيم قيل: قد نَشَرت و لا يكون إِلا في يوم غيم. و نَشَرتِ الأَرض تنشُر نُشُوراً: أَصابها الربيعُ فأَنبتتْ. و ما أَحْسَنَ نَشْرها أَي بَدْءَ نباتِها. و النَّشْرُ: أَن يخرج النَّبْت ثم يبطئَ عليه المطر فييبَس ثم يصيبَه مطر فينبت بعد اليُبْسِ، و هو رَدِيء للإِبل و الغنم إِذا رعتْه في أَوّل ما يظهر يُصيبها منه السَّهام، و قد نَشَر العُشْب نَشْراً. قال أَبو حنيفة: و لا يضر النَّشْرُ الحافِرَ، و إِذا كان كذلك تركوه حتى يَجِفَّ فتذهب عنه أُبْلَتُه أَي شرُّه و هو يكون من البَقْل و العُشْب، و قيل: لا يكون إِلا من العُشْب، و قد نَشَرت الأَرض. و عمَّ أَبو عبيد بالنَّشْر جميعَ ما خرج من نبات الأَرض. الصحاح: و النَّشْرُ الكلأُ إِذا يَبِسَ ثم أَصابه مطر في دُبُرِ الصيف فاخضرّ، و هو رديء للراعية يهرُب الناس منه بأَموالهم و قد نَشَرتِ الأَرض فهي ناشِرة إِذا أَنبتتْ ذلك. و في حديث
مُعاذ: إِن كلَّ نَشْرِ أَرض يُسلم عليها صاحِبُها فإِنه يُخرِج عنها ما أُعطِيَ نَشْرُها رُبْعَ المَسْقَوِيّ و عُشْرَ المَظْمَئِيِ
قوله رُبعَ المَسْقَوِيّ قال: أَراه يعني رُبعَ العُشْر. قال أَبو عبيدة: نَشْر الأَرض، بالسكون، ما خرج من نباتها، و قيل: هو في الأَصل الكَلأُ إِذا يَبِسَ ثم أَصابه مطر في آخر الصَّيف فاخضرّ، و هو رديء للرّاعية، فأَطلقه على كل نبات تجب فيه الزكاة. و النَّشْر: انتِشار الورَق، و قيل: إِيراقُ الشَّجَر و قوله أَنشده ابن الأَعرابي:
كأَن على أَكتافِهم نَشْرَ غَرْقَدٍ و قد جاوَزُوا نَيَّان كالنَّبَطِ الغُلْفِ
يجوز أَن يكون انتشارَ الورق، و أَن يكون إِيراقَ الشجر، و أَن يكون الرائحة الطيّبة، و بكل ذلك فسره ابن الأَعرابي. و النَّشْر: الجَرَب عنه أَيضاً. الليث: النَّشْر الكلأُ يهيج أَعلاه و أَسفله ندِيّ أَخضر تُدْفِئُ منه الإِبل إِذا رعته و أَنشد لعُمير بن حباب:
أَلا رُبَّ مَن تدعُو صَدِيقاً، و لو تَرى مَقالتَه في الغَيب، ساءَك ما يَفْرِي
__________________________________________________
(1). قوله [إلا ما أنشر اللحم و أنبت العظم] هكذا في الأصل و شرح القاموس. و الذي في النهاية و المصباح: إلا ما أنشر العظم و أنبت اللحم
مَقالتُه كالشَّحْم، ما دام شاهِداً، و بالغيب مَأْثُور على ثُغرة النَّحْرِ
يَسرُّك بادِيهِ، و تحت أَدِيمِه نَمِيَّةُ شَرٍّ تَبْتَرِي عَصَب الظَّهر
تُبِينُ لك العَيْنان ما هو كاتِمٌ من الضِّغْن، و الشَّحْناء بالنَّظَر الشَّزْر
و فِينا، و إِن قيل اصطلحنا، تَضاغُنٌ كما طَرَّ أَوْبارُ الجِرابِ على النَّشْر
فَرِشْني بخير طالَما قد بَرَيْتَني، فخيرُ الموالي من يَرِيشُ و لا يَبرِي
يقول: ظاهرُنا في الصُّلح حسَن في مَرْآة العين و باطننا فاسد كما تحسُن أَوبار الجَرْبى عن أَكل النَّشْر، و تحتها داءٌ منه في أَجوافها قال أَبو منصور: و قيل: النَّشْر في هذا البيت نَشَرُ الجرَب بعد ذهابه و نَباتُ الوبَر عليه حتى يخفى، قال: و هذا هو الصواب. يقال: نَشِرَ الجرَب يَنْشَر نَشَراً و نُشُوراً إِذا حَيِيَ بعد ذهابه. و إِبل نَشَرى إِذا انتشر فيها الجَرب و قد نَشِرَ البعيرُ إِذا جَرِب. ابن الأَعرابي: النَّشَر نَبات الوبَر على الجرَب بعد ما يَبرأُ. و النَّشْر: مصدر نَشَرت الثوب أَنْشُر نَشْراً. الجوهري: نَشَر المتاعَ و غيرَه ينشُر نَشْراً بَسَطَه، و منه ريح نَشُور و رياح نُشُر. و النَّشْر أَيضاً: مصدر نَشَرت الخشبة بالمِنْشار نَشْراً. و النَّشْر: خلاف الطيّ. نَشَر الثوبَ و نحوه يَنْشُره نَشْراً و نَشَّره: بَسَطه. و صحف مُنَشَّرة، شُدّد للكثرة. و في الحديث:
أَنه لم يخرُج في سَفَر إِلا قال حين ينهَض من جُلوسه: اللهم بك انتَشَرت
قال ابن الأَثير: أَي ابتدأْت سفَري. و كلُّ شيء أَخذته غضّاً، فقد نَشَرْته و انْتَشَرته، و مَرْجِعه إِلى النَّشْر ضدّ الطيّ، و يروى بالباء الموحدة و السين المهملة. و في الحديث:
إِذا دَخَل أَحدكم الحمَّام فعليه بالنَّشِير و لا يَخْصِف
هو المِئْزر سمي به لأَنه يُنْشَر ليُؤْتَزَرَ به. و النَّشِيرُ: الإِزار من نَشْر الثوب و بسْطه. و تَنَشَّر الشيءُ و انْتَشَر: انْبَسَط. و انْتَشَر النهارُ و غيره: طال و امْتدّ. و انتشَر الخبرُ: انْذاع. و نَشَرت الخبرَ أَنشِره و أَنشُره أَي أَذعته. و النَّشَر: أَن تَنْتَشِر الغنمُ بالليل فترعى. و النَّشَر: أَن ترعَى الإِبل بقلًا قد أَصابه صَيف و هو يضرّها، و يقال: اتق على إِبلك النَّشَر، و يقال: أَصابها النَّشَر أَي ذُئِيَتْ على النَّشَر، و يقال: رأَيت القوم نَشَراً أَي مُنْتشِرين. و اكتسى البازِي ريشاً نَشَراً أَي مُنتشِراً طويلًا. و انتشَرت الإِبلُ و الغنم: تفرّقت عن غِرّة من راعيها، و نَشَرها هو ينشُرها نشْراً، و هي النَّشَر. و النَّشَر: القوم المتفرِّقون الذين لا يجمعهم رئيس. و جاء القوم نَشَراً أَي متفرِّقين. و جاء ناشِراً أُذُنيه إِذا جاء طامِعاً عن ابن الأَعرابي. و النَّشَر، بالتحريك: المُنتشِر. و ضَمَّ الله نَشَرَك أَي ما انتشَر من أَمرِك، كقولهم: لَمَّ الله شَعَثَك و في حديث
عائشة، رضي الله عنها: فرَدَّ نَشَر الإِسلام على غَرِّهِ
أَي رَدَّ ما انتشر من الإِسلام إِلى حالته التي كانت على عهد سيدنا رسول الله، صلى الله عليه و سلم، تعني أَمرَ الرِّدة و كفاية أَبيها إِيّاه، و هو فَعَلٌ بمعنى مفعول. أَبو العباس: نَشَرُ الماء، بالتحريك، ما انتشر و تطاير منه عند الوضوء.
و سأَل رجل الحسَن عن انتِضاح الماء في إِنائه إِذا توضأَ فقال: ويلك أَ تملك نَشَر الماء
؟ كل هذا محرّك الشين من نَشَرِ الغنم. و في حديث الوضوء:
فإِذا اسْتنْشَرتَ و استنثرتَ خرجتْ خَطايا وجهك و فيك و خَياشِيمك مع الماء
، قال الخطابي: المحفوظ اسْتَنْشيت بمعنى استنْشقْت، قال: فإِن كان محفوظاً فهو من انتِشار الماء و تفرّقه. و انتشَر الرجل: أَنعظ. و انتشَر ذكَرُه إِذا قام. و نَشَر الخشبة ينشُرها نشراً: نَحتها، و في الصحاح: قطعها بالمِنْشار. و النُّشارة: ما سقط منه. و المِنْشار: ما نُشِر به. و المِنْشار: الخَشَبة التي يُذرَّى بها البُرُّ، و هي ذات الأَصابع. و النواشِر: عَصَب الذراع من داخل و خارج، و قيل: هي عُرُوق و عَصَب في باطن الذراع، و قيل: هي العَصَب التي في ظاهرها، واحدتها ناشرة. أَبو عمرو و الأَصمعي: النواشِر و الرَّواهِش عروق باطِن الذراع قال زهير:
مَراجِيعُ وَشْمٍ في نَواشِرِ مِعْصَمِ
الجوهري: النَّاشِرة واحدة النَّواشِر، و هي عروق باطن الذراع. و انتِشار عَصَب الدابة في يده: أَن يصيبه عنت فيزول العَصَب عن موضعه. قال أَبو عبيدة: الانْتِشار الانتِفاخ في العصَب للإِتعاب، قال: و العَصَبة التي تنتشِر هي العُجَاية. قال: و تحرُّك الشَّظَى كانتِشار العَصَب غير أَن الفرَس لانتِشار العَصَب أَشدُّ احتمالًا منه لتحرك الشَّظَى. شمر: أَرض ماشِرة و هي التي قد اهتزَّ نباتها و استوت و روِيت من المطَر، و قال بعضهم: أَرض ناشرة بهذا المعنى. ابن سيدة: و التَّناشِير كتاب للغِلمان في الكُتَّاب لا أَعرِف لها واحداً. و النُّشرةُ: رُقْيَة يُعالَج بها المجنون و المرِيض تُنَشَّر عليه تَنْشِيراً، و قد نَشَّر عنه، قال: و ربما قالوا للإِنسان المهزول الهالكِ: كأَنه نُشْرة. و التَّنْشِير: من النُّشْرة، و هي كالتَّعوِيذ و الرُّقية. قال الكلابي: و إِذا نُشِر المَسْفُوع كان كأَنما أُنْشِط من عِقال أَي يذهب عنه سريعاً. و في الحديث
أَنه قال: فلعل طَبًّا أَصابه
يعني سِحْراً،
ثم نَشَّره بِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ
أَي رَقَاهُ و كذلك إِذا كَتب له النُّشْرة. و في الحديث:
أَنه سُئل عن النُّشْرة فقال: هي من عَمَل الشيطان
النُّشرة، بالضم: ضرْب من الرُّقية و العِلاج يعالَج به من كان يُظن أَن به مَسًّا من الجِن، سميت نُشْرة لأَنه يُنَشَّر بها عنه ما خامَرَه من الدَّاء أَي يُكشَف و يُزال. و قال الحسن: النُّشْرة من السِّحْر و قد نَشَّرت عنه تَنشِيراً. و ناشِرة: اسم رجل قال:
لقد عَيَّل الأَيتامَ طَعنةُ ناشِرَهْ أَ ناشِرَ، لا زالتْ يمينُك آشِرَهْ
أَراد: يا ناشِرَةُ فرخَّم و فتح الراء، و قيل: إِنما أَراد طعنة ناشِر، و هو اسم ذلك الرجل، فأَلحق الهاء للتصريع، قال: و هذا ليس بشيء لأَنه لم يُرْوَ إِلا أَناشِر، بالترخيم، و قال أَبو نُخَيلة يذكُر السَّمَك:
تَغُمُّه النَّشْرة و النَّسِيمُ، و لا يَزالُ مُغْرَقاً يَعُومُ
في البحر، و البحرُ له تَخْمِيمُ، و أُمُّه الواحِدة الرَّؤُومُ
تَلْهَمُه جَهْلًا، و ما يَرِيمُ
يقول: النَّشْرة و النسيم الذي يُحيي الحيوان إِذا طال عليه الخُمُوم و العَفَن و الرُّطُوبات تغُم السمك و تكرُبه، و أُمّه التي ولدته تأْكله لأَن السَّمَك يأْكل بعضُه بعضا، و هو في ذلك لا يَرِيمُ موضعه. ابن الأَعرابي: امرأَة مَنْشُورة و مَشْنُورة إِذا كانت سخيَّة كريمة، قال: و من المَنْشُورة قوله تعالى:
نُشُراً بين يدَيْ رحمتِه
أَي سَخاء و كَرَماً. و المَنْشُور من كُتب السلطان: ما كان غير مختوم. و نَشْوَرَت الدابة من عَلَفها نِشْواراً: أَبقتْ من علفها عن ثعلب، و حكاه مع المِشْوار الذي هو ما أَلقتِ الدابة من عَلَفها، قال: فوزنه على هذا نَفْعَلَتْ، قال: و هذا بناء لا يُعرف. الجوهري: النِّشْوار ما تُبقيه الدابة من العَلَف، فارسي معرب.
كتاب العين، ج6، ص: 251
نشر: النشر: الريح الطيبة،
و في الحديث: خرج معاوية و نشره أمامه «3»
يغني ريح المسك.
__________________________________________________
(1) تكملة مما روي في التهذيب 11/ 340 عن العين.
(2) تكملة مما روي في التهذيب 11/ 340 عن العين.
(3) الحديث في التهذيب 11/ 339.
و نشرت الثوب و الكتاب نشرا: [بسطته]. و النشور: الحياة بعد الموت .. ينشرهم الله إنشارا. و نشرت الأرض تنشر نشورا، إذا أصابها الربيع فأنبتت، فهي ناشرة. و النشرة: رقية علاج للمجنون، ينشر بها عنه تنشيرا، و ربما قيل للإنسان المهزول الهالك: كأنه نشرة. و التناشير: كتابة الغلمان في الكتاب. و النواشر: عروق باطن الذراع.
فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 67
اسْتَنْشَرَ-
اسْتِنْشَاراً [نشر] الخبرَ: خواستار پخش خبر شد.
انْتَشَر-
انْتِشَاراً [نشر] الشيءُ: آن چيز پخش شد،- الخبرُ: خبر پخش و افشا شد،- النّهارُ: روز بلند و دراز شد،- تِ الإبلُ: شتران پراكنده شدند،- الرَّجُلُ: آن مرد اغاز به مسافرت كرد.
أَنْشَرَ-
إِنْشَاراً [نشر] اللّهُ الميتَ: خداوند مرده را زنده كرد،- الأَرْضَ: زمين را با آب زنده كرد.
تَنَاشَرَ-
تَنَاشُراً [نشر] القومُ الثيابَ: آن قوم در گستردن جامهها به هم يارى كردند.
تَنَشَّرَ-
تَنَشُّراً [نشر] الشيءُ: آن چيز پخش و گسترده شد.
المِنْشَار-
ج مَنَاشِير [نشر]: ارّه نجّارى، چوب درو گندم و دانهها،- (ح): ارّه ماهى كه به آن (بومنشار) گويند.
المَنْشَر-
[نشر]: مص، جاى گستردن و پهن كردن جامهها و مانند آن، جاى گستردن چوب و تخته.
المَنْشُور-
[نشر]: مفع، آنچه از نامه و نوشتههاى شاهان و حكمرانان يا بزرگان دينى كه مهر نشده باشد.
نَشَّرَ-
تَنْشِيراً [نشر] الثوبَ و نحوَهُ: پارچه و يا جامه را كشيد و گسترد،- عن المريض او المجنون: بيمار و يا مجنون را با افسون تعويذ نمود.
النَّشْر-
مص، وزش باد و نسيم دلنشين يا بطور كلى وزش باد، آغاز رويش گياه، بيمارى گرى، گروه پراكندهاى كه رئيس و يا سرپرست ندارند «يومُ النَّشْر»: روز قيامت «دارُ النَّشر»: مؤسسه انتشارات كتاب، نشر كتاب.
النَّشَر: گروه پراكندهاى كه سرپرست ندارند «اللَّهمَّ اضْمُمْ نَشَري»: خدايا امور پراكنده مرا جمع آورى كن.
النُّشْرَة: افسوني كه با آن ديوانه و يا بيمار را درمان كنند.
النَّشْرَة-
ج نَشَرَات: اسم مرّه از (نَشَرَ) است، آگهى، اعلاميه «نَشْرَة اسبوعيَّة»: هفته نامه،- نشرة شهرية»: ماهنامه، نسيم و باد ملايم.
نَشَزَ-
- نَشْزاً في أو عن مكانهِ: از جاى خود بلند شد، امتناع كرد،- الرَّجُلُ: در مكان بلندى از زمين مشرف گرديد، نشسته بود و برخاست،- القَومُ في مَجْلِسِهمْ: از جائيكه نشسته بودند برخاستند،- القومُ: از همنشينان خود روى گردانيدند،- تْ نفسُهُ:
دل او از ترس به هيجان آمد،- نُشُوزاً تِ المرأةُ بزوجها و منهُ و عليهِ: زن با مرد خود ناسازگارى كرد و او را بخشم در آورد،- بَعْلُها عَلَيْها و مِنْها: مرد بر زن خود ستم كرد،- بالقومِ فى الخصومة: خود را براى ستيزه جوئى با آنها آماده كرد،-- نَشْزاً بِقِرْنِهِ: رقيب خود را بلند كرد و بر زمين زد.
النَّشْز-
مص،- ج نُشُوز: جاى بلند.
النَّشَز-
ج نِشَاز و أَنْشَاز: مرادف (النَّشْز) است.
النَّشْزَة-
من الدوابّ: ستورى كه زين و يا سوار بر پشت آن قرار نگيرد.
نَشَطَ-
- نَشْطاً الحبلَ: ريسمان را گره زد،- العقدةَ: گره را بست،- الدّلوَ من البِئْرِ: دلو را بدون چرخ از چاه بيرون كشيد،- زيداً:
به زيد نيزه زد،- تْهُ الحَيَّةُ: مار او را گزيد،-- نَشْطاً من المكانِ: از آنجا خارج شد،- من بلدٍ الى بلدٍ: از شهرى به شهرى رفت.
نَشِطَ-
- نَشَاطاً: براى كار و يا امرى با نشاط شد،- فى عَمَلِهِ او الى عَمَلِهِ: در كار خود سبكبال و زبر دست شد،- تِ الدابَّةَ: ستور و يا دام فربه شد.
وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدانَ اَرْضِهِ
وتد[17]:
ميخ. جمع آن اوتاد است.
أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً. وَ الْجِبالَ أَوْتاداً نباء: 6 و 7. آيا زمين را براى زندگى آماده نكرديم؟ آيا كوهها را ميخهائى براى زمين قرار نداديم؟
رجوع شود به «جبل» فصل «كوهها ميخ زميناند». كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتادِ ص: 12. كلمه ذُو الْأَوْتادِ در سوره فجر آيه 10 نيز در وصف فرعون آمده است گويند:
او چون ميخواست كسى را شكنجه دهد او را بچهار ميخ ميكشيد و سبب تسميه ذو الاوتاد همين است ولى ظاهرا مراد از آن لشكريان و ساز و برگ آنها و وسائل حكومت است كه همچون ميخها پادشاهى و حكومت او را محكم كرده بودند شاعر گويد:
و لقد غنوا فيها بانعم عيشة فى ظلّ ملك ثابت الاوتاد در آن شهر با گواراترين زندگى بىنياز بودند در سايه حكومتى كه پايههايش محكم بود
المفردات في غريب القرآن، ص: 853
وتد
الوَتِدُ و الوَتَدُ، و قد وَتَدْتُهُ أَتِدُهُ وَتْداً. قال تعالى: وَ الْجِبالَ أَوْتاداً
[النبأ/ 7] و كيفية كون الجبال أوتادا يختصّ بما بعد هذا الباب، و قد يسكّن التاء و يدغم في الدال فيصير ودّا، و الوَتِدَان من الأذن تشبيها بالوتد للنّتوّ فيهما
(وتد)[18] قوله تعالى: وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتادِ
[38/ 12] جمع وتد بالكسر و هو أفصح من الفتح، قيل كان إذا عذب رجلا بسطه على الأرض أو على خشب و وتد يديه و رجليه
__________________________________________________
(1). اسم أبي مسروق عبد الله النهدي، و الهيثم كوفي قريب الأمر له كتاب نوادر انظر رجال النجاشي ص 341.
(2). البرهان ج 4 ص 431. [.....]
(3). البرهان ج 4 ص 431.
بأربعة أوتاد ثم تركه على حاله. و" الوتدان" في الأذنين اللذان في باطنهما كأنه وتد- قاله الجوهري.
.
كَمالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمالُ الْتَصْديقُ بِهِ تَوْحِيدِهِ الاِخْلاصُ لَهُ، وَ كَمالُ الاِخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ، لِشَهادَهِ كُلِّ صِفَهٍ اَنَّها غَيْرُ الْمَوْصوفِ، وَ شَهادَهِ كُلِ مَوْصوفٍ اَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَهِ.فَمَنْ وَصَفَ اَللّهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ وَ مَنْ ثَنّاهُ فَقَدْ جَزَّاءهُ، وَ مَنْ جَزَّاهُ فَقَدْ جَهْلَهُ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ اءشارَ اِلَيْهِ.
وَ مَنْ اءشارَ اِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَ مَنْ قالَ فِيمَ؟ فَقَدْ ضَمَّنَهُ، وَ مَنْ قالَ عَلامَ؟ فَقَدْ اءخْلى مِنْهُ.كائِنٌ لا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لا عَنْ عَدَمٍ، مَعَ كُلِّ شَى ء لا بِمُقارَنَهٍ، وَ غَيْرُ كُلِّ شَى ء لا بِمُزايَلَهٍ، فاعِلٌ لا بِمَعْنَى الْحَرَكاتِ وَ الآلَهِ، بَصِيرٌ اِذْ لا مَنْظورَ اِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ، مُتَوَحِّدٌ اِذْ لا سَكَنَ يَسْتَانِسُ بِهِ وَ لا يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ، اِنْشَاءَ الْخَلْقَ اِنْشاءً وَ اِبْتَدَاهُ ابْتِداءً، بِلا رَوِيَّهٍ اَجالَها. وَ لا تَجْرِبَهٍ اِسْتَفادَها، وَ لا حَرَكَهٍ اَحْدَثَها، وَ لا هَمامَهِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فيها، اءَحالَ الاَشْياءَ لاَوْقاتِها، وَ لاَمَ بَيْنَ مُخْتَلِفاتِها، وَ غَرَّزَ غَرائِزَها وَ اَلْزَمَها اَشْباحَها عالِما بِها قَبْلَ اِبْتِدائِها مُحِيطا بِحُدودِها وَ اِنْتِهائِها، عارِفا بِقَرائِنِها وَ اَحْنائِها.
ثُمَّ اِنْشاءَ سُبْحانَهُ فَتْقَ الاَجْواءِ وَ شَقَّ الاَرْجاءِ وَ سَكائِكَ الْهَواءِ، فَاءَجْرى فِيها ماءً مِتَلاطِما تَيّارُهُ، مَتَراكِما زَخّارُهُ، حَمَلَهُ عَلى مَتْنِ الرِّيحِ الْعاصِفَهِ، وَ الزَّعْزَعِ الْقاصِفَهِ، فَاءَمَرَها بِرَدِّهِ، وَ سَلَّطَها عَلى شَدِّهِ، وَ قَرَنَها الى حَدِّهِ، الْهَواءُ مِنْ تَحْتِها فَتِيْقٌ، وَ الْماءُ مِنْ فَوْقِها دَفِيقٌ، ثُمَّ اءَنْشَاءَ سُبْحانَهُ رِيْحا اِعْتَقَمَ مَهَبَّها وَ اءدامَ مُرَبَّها، وَ اءَعْصَفَ مَجْراها، وَ اءَبْعَدَ مُنْشاها، فَاءمَرَها بِتَصْفِيقِ الْماءِ الزَّخّارِ، وَ اِثارَهِ مَوْجِ الْبِحارِ.فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ الْسِّقاءِ، وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَها بِالْفَضاءِ، تَرُدُّ اَوَّلَهُ عَلى آخِرِهِ، وَ ساجِيَهُ عَلى مائِرِهِ، حَتّى عَبَّ عُبابُهُ، وَرَمى بِالزَّبَدِ رُكامُهُ فَرَفَعَهُ فى هَواءٍ مُنْفَتِقٍ، وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ، فَسَوّى مِنْهُ سَبْعَ سَماواتٍ جَعَلَ سُفْلاهُنَّ مَوْجا مَكْفوفا وَ عُلْياهُنَّ سَقْفا مَحْفوظا، وَ سَمُكا مَرْفوعا. بِغَيْرِ عَمَدٍ يَدْعَمُها، وَ لا دِسارٍ يَنْتَظِمُها، ثُمَّ زَيَّنَها بِزينَهٍ الْكَواكِبِ، وَ ضِياءِ الثَّواقِبِ، وَ اءَجْرى فِيها سِراجا مُسْتَطِيرا، وَ قَمَرا مُنيرا، فى فَلَكٍ دائِرٍ، وَ سَقْفٍ سائِرٍ، وَ رَقِيمٍ مائِرٍ.
ثُمَّ فَتَقَ ما بَيْنَ السَّماواتِ الْعُلى ، فَمَلَاءَهُنَّ اءَطْوارا مِنْ مَلائِكَتِهِ، مِنْهُمْ سُجودٌ لا يَرْكَعونَ، وَ رُكوعٌ لا يَنْتَصِبُونَ، وَ صافُّونَ لا يَتَزايَلُونَ، وَ مُسَبِّحُونَ لا يَسْاءَمُونَ، لا يَغْشاهُمْ نَوْمُ الْعُيُونِ، وَ لا سَهْوُ الْعُقوُلِ، وَ لا فَتْرَهُ الاَبْدانِ، وَ لا غَفْلَهُ النِّسْيانِ، وَ مِنْهُم اُمَناءُ عَلى وَحْيِهِ، وَ اءلْسِنَهٌ الى رُسُلِهِ، وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضائِهِ وَ اءمرِهِ، وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَهُ لِعِبادِهِ، وَالسَّدَنَهُ لِاءَبْوابِ جِنانِهِ، وَ مِنْهُمُ الثّابِتَهُ فِى الاءرَضِينَ السُّفْلى اءقدامُهُمْ، وَالْمارِقَهُ مِنَ السَّماءِ الْعُلْيا اءَعْناقُهُمْ، وَالْخارِجَهُ مِنَ الْاءقْطارِ اءرْكانُهُمْ، وَالْمُناسِبَهُ لِقَوائِم الْعَرْشِ اءكْتافُهُمْ، ناكِسَهٌ دُونَهُ اءَبْصارُهُمْ، مُتَلَفَّعُونَ تَحْتَهُ بِاءَجنِحَتِهِمْ، مَضْروبَهٌ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّهِ وَ اءَسْتارٌ الْقُدْرَهِ. لا يَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِيرِ، وَ لا يُجْرُونَ عَلَيْهِ صِفاتِ الْمَصْنُوعِيْنَ، وَ لا يَحُدُّونَهُ بِالْاءَماكِنِ، وَ لا يُشِيروُنَ اِلَيْهِ بِالنَّظائِرِ
مِنْها فِى صِفَهِ خَلْقِ آدَمَ عَلَيْهِالسَّلامُ:
ثُمَّ جَمَعَ سُبْحانَهُ مِنْ حَزْنِ الْاءَرْضِ وَ سَهْلِها، وَ عَذْبِها وَ سَبَخِها، تُرْبَهً سَنَّها بِالْماءِ حَتّى خَلَصَتْ، وَ لا طَها بِالْبَلَّهِ حَتّى لَزُبَتْ، فَجَبَلَ مِنْها صُورَهً ذاتَ اءحْناءٍ وَ وُصُولٍ وَ اءعضاءٍ وَ فُصُولٍ. اءجْمَدَها حَتّى اسْتَمْسَكَتْ، وَ اءَصْلَدَها حَتّى صَلْصَلَتْ، لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ، وَ اءَجَلٍ مَعْلُومٍ.
ثُمَّ نَفَخَ فِيها مِن رُوحِهِ فَمَثْلَتْ اِنْسانا ذا اءَذْهانٍ يُجِيلُها، وَ فِكْرٍ يَتَصَرَّفُ بِها، وَ جَوارِحِ يَخْتَدِمُها، وَ اءَدَواتٍ يُقَلَّبُها، وَ مَعْرِفَهٍ يَفْرُقُ بِها بَيْنَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ وَالْاءَذْواقِ وَالْمَشامِّ وَالاَلْوانِ وَالْاءَجْناسِ، مَعْجُونا بِطِينَهِ الاَلْوانِ الْمُخْتَلِفَهِ، وَالْاءَشْباهِ الْمُؤ تَلِفَهِ، وَالاَضْدادِ الْمُتَعادِيَهِ وَالاَخْلاطِ الْمُتَبايِنَهِ، مِنَ الْحَرِّ وَالْبَرْدِ، وَالْبِلَّهِ وَالْجُمُودِ، وَالْمَساءَةِ وَالسُّرُورِ وَاسْتَاءْدَى اللّهُ سُبْحانَهُ الْمَلائِكَهَ وَدِيعَتَهُ لَدَيْهِمْ وَ عَهْدَ وَصِيَّتِهِ الَيْهِمْ، فِى الاَذْعانِ بِالسُّجودِ لَهُ وَالْخُشُوعِ لِتَكْرِمَتِهِ
فَقالَ سُبْحانَهُ: (اِسْجِدُوا لِآدَم فَسَجَدوا الا اِبْليسَ) اعْتَرَتْهُ الْحَمِيَّهُ وَ غَلَبَتْ عَلَيهِ الشِّقْوَهُ وَ تَعَزَّزَ بِخَلْقَهِ النّارِ، وَاسْتَوْهَنَ خَلْقَ الصَّلْصالِ، فَاءَعْطاهُ اللّ هُ النَّظَرَهَ اسْتِحْقاقا لِلسَّخْطَهِ وَاسْتِتْماما لِلْبَليَّهِ، وَانْجازا لِلْعِدَهِ، فَقالَ: (اِنَّكَ مَنَ الْمُنْظَرينَ الى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعلوُمِ).
ثُمَّ اءَسْكَنَ سُبْحانَهُ آدَمَ دارا اءَرْغَدَ فِيها عِيشَتَهُ، وَ آمَنَ فِيها مَحَلَّتَهُ، وَ حَذَّرَهُ ابْليسَ وَ عَداوَتَهُ، فَاغْتَرَّهُ عَدُوُّهُ نَفاسَهً عَلَيْهِ بِدارِ الْمُقامِ وَ مُرافَقَهِ الاَبْرارِ، فَباعَ الْيَقِينَ بِشَكِّهِ وَالْعَزِيمَهَ بِوَهْنِهِ. وَ اسْتَبْدَلَ بِالْجَذَلِ وَ جَلاً، وَ بِالاَغْتِرارِ نَدَما، ثُمَّ بَسَطَ اللّ هُ سُبْحانَهُ لَهُ فِى تَوْبَتِهِ، وَ لَقّاهُ كَلِمَهَ رَحْمَتِهِ، وَ وَعَدَهُ الْمَردَّ اِلى جَنَّتِهِ. فَاءَهْبَطَهُ الى دارِ البَلِيَّهِ، وَ تَناسُلِ الذُّرِّيَّهِ.
وَ اصْطَفى سُبْحانَهُ مِنْ وَلَدِهِ اءَنْبِياءَ اءَخَذَ عَلَى الْوَحى مِيثاقَهُمْ، وَ عَلى تَبْليغِ الرِّسالَهِ اَمانَتَهُمْ، لَمّا بَدَّلَ اءَكْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللّهِ اِلَيْهِمْ فَجَهِلوا حَقَّهُ، وَ اتَّخِذوا الاَنْدادَ مَعَهُ، وَ اجْتَبالَتْهُمُ الشِّياطِينُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ، وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبادَتِهِ، فَبَعثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ الَيْهِمْ اءَنْبياءَهُ لِيَسْتَاءْدُوهُمْ مِيْثاقَ فِطْرَتِهِ، وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ، وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ، وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ وَ يُرُوهُمْ آياتِ الْمُقْدِرَهِ.
مِن سَقْفٍ فَوْقَهُم مَرْفُوعٍ، وَ مِهادٍ تَحْتَهُم مَوْضُوعٍ، وَ مَعايِشَ تُحْيِيهِمْ، وَ آجالٍ تُفْنِيهمْ، وَ اءَوْصابٍ تُهْرِمُهُمْ، وَ اءَحْداثٍ تَتابَعُ عَلَيْهِمْ، وَ لَمْ يُخْلِ سُبْحانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِي مُرْسَلٍ، اءَوْ كِتابٍ مُنْزَلٍ، اءوْ حُجَّهٍ لازِمَهٍ، اءوْ مَحَجَّهٍ قائِمَهٍ، رُسُلُ لا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّهُ عَدَدِهِمْ، وَ لا كَثْرَهُ الْمُكَذَّبِينَ لَهُمْ، مِنْ سابِقٍ سُمِّىَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ، اءَوْ غابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ.
عَلى ذلكَ نَسَلَتِ الْقُرونُ، وَ مَضَتِ الدُّهُورُ، وَ سَلَفَتِ الاَباءُ، وَ خَلَفَتِ الاَبْناءُ، الى اَنْ بَعثَ اللّهُ سُبْحانَهُ مُحَمَّدَا رَسُولَ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لاِنْجازِ عِدَتِهِ، وَ تَمامِ نُبُوَتِهِ، مَاءخُوذا عَلى النَّبيِّينَ مِيْثاقُهُ، مَشْهُورَهً سِماتُهُ، كَرِيما مِيلادُهُ. وَ اءَهْلُ الاَرْضِ يَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَهٌ، وَ اءَهْواءٌ مُنَتِشرَهٌ وَ طَرائِقُ مُتشَتِّتَهٌ، بَيْنَ مُشْبِّهٍ لِلّهِ بِخَلْقِهِ، اءوْ مُلْحِدٍ فِى اسْمِهِ اءَوْ مُشِيرٍ الى غَيْرِهِ، فَهَداهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلالَهِ، وَ اءَنْقَذَهُمْ بِمَكانِهِ مِنَ الْجَهالَهِ.
ثُمَّ اخْتارَ سُبْحانَهُ لِمُحمَّدٍ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لِقاءَهُ، وَ رَضِىَ لَهُ ما عِنْدَهُ وَ اءَكْرَمَهُ عَنْ دارِ الدُّنْيا وَ رَغِبَ بِهِ عَنْ مُقارَنَهِ الْبَلْوى . فَقَبَضَهُ الَيْهِ كَريما صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، وَ خَلَّفَ فِيكُمْ ما خَلَّفَتِ الاَنْبِياءُ فِى اُمَمِها اِذْ لَمْ يَتْرُكُوهُمْ هَمَلا، بِغَيْرِ طَرِيق واضِحٍ، وَ لا عَلَمٍ قائِمٍ، كِتابَ رَبِّكُمْ فِيكُمْ مُبَيِّنا حَلالَهُ وَ حَرامَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ فَضائِلَهُ وَ ناسِخَهُ وَ مَنْسُوخَهُ، وَ رُخَصَهُ وَ عَزائِمَهُ، وَ خاصَّهُ وَ عامَّهُ، وَ عِبَرَهُ وَ اَمْثالَهُ، وَ مُرْسَلَهُ وَ مَحْدُودَهُ، وَ مَحْكَمَهُ وَ مُتَشابِهَهُ.
مُفَسِّرا مُجْمَلَهُ وَ مُبَيِّنا غَوامِضَهُ، بَيْنَ مَاءخُوذٍ ميثاقُ فِى عِلْمِهِ وَ مُوَسِّعٍ عَلَى الْعِبادِ فِى جَهْلِهِ، وَ بَيْنَ مُثْبَتٍ فِى الْكِتابِ فَرْضُهُ، وَ مَعْلُومٍ فِى السُّنَّهِ نَسْخُهُ، وَ واجِبٍ فِى السُّنَّهِ اءخْذُهُ، وَ مُرَخَّصٍ فِى الْكِتابِ تَرْكُهُ، وَ بَيْنَ واجِبٍ ، وَ زائِلٍ فِى مُسْتَقْبَلِهِ، وَ مُبايِنٌ بَيْنً مَحارِمِهِ مِنْ كَبيرٍ اءوْعَدَ عَلَيْهِ نيرانَهُ، اءَوْ صَغِيرٍ اءرْصَدَ لَهُ غُفْرانَهُ. وَ بَيْنَ مَقْبُولٍ فِى اءَدْناهُ مُوَسَّع فِى اءَقْصاهُ
مِنْها فِى ذِكْرِ الْحَجِّ :
وَ فَرَضَ عَلَيْكُمْ حَجَّ بَيْتِهِ الَّذِى جَعَلَهُ قِبْلَهً لِلاءَنامِ يَرِدُونَهُ وُرُودَ الاَنْعامِ وَ يَاءْلَهُونَ الَيْهِ وُلوهَ الْحَمامِ جَعَلَهُ سُبْحانَهُ عَلامَهً لِتَواضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ وَ اذْعانِهِمْ لِعِزَّتِهِ، وَ اخْتارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمّاعا اءَجابُوا الَيْهِ دَعْوَتَهُ، وَ صَدَّقوا كَلِمَتَهُ، وَ وَقَفُوا مَواقِفَ اءَنْبِيائِهِ، وَ تَشَبَّهوا بِمَلائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ يُحْرِزُونَ الاَرْباحَ فِى مَتْجَرِ عِبادَتِهِ. وَ يَتَبادَرونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ، جَعَلَهُ سُبْحانَهُ وَ تَعالِى لِلاسْلامِ عَلَما وَ لِلْعائِذِينَ حَرَما، فَرَضَ حَجَّهُ وَ اَوْجَبَ حَقَّهُ وَ كَتَبَ عَلَيْكُمْ وِفادَتَهُ فَقالَ سُبْحانَهُ: "وَ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ اِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِىُّ عَنِ الْعالَمِين ".
ترجمه خطبه شماره 1
حمد باد خداوندى را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهايش
عاجز آيند و كوشندگان هر لكه داره كوشند، حق نعمتش را آنسان كه شايسته اوست ، ادا كردن نتوانند. خداوندى ، كه انديشه هاى دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند. خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهايتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان يافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد. آفريدگان را به قدرت خويش بيافريد و بادهاى باران زاى را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخره هاى كوهساران ، زمينش را از لرزش بازداشت .
اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزه اى و، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزه اى پاك باشد كه از ذات او، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است .
هركس خداوند سبحان را به صفتى زايد بر ذات وصف كند، او را به لكه داريزى مقرون ساخته و هر كه او را به لكه داريزى مقرون دارد، دو لكه داريزش پنداشته و هر كه دو لكه داريزش پندارد، لكه دارنان است كه به اجزايش تقسيم كرده و هر كه به اجزايش تقسيم كند، او را ندانسته و نشناخته است . و هر كه او را ندانسته به سوى اشارت كند و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد، او را بر شمرده است و هر كه گويد كه خدا در لكه داريست ، خدا را درون چيزى قرار داده و هر كه گويد كه خدا بر روى چيزى جاى دارد، ديگر جايها را از وجود او تهى كرده است .
خداوند همواره بوده است و از عيب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد؛ با هر چيزى هست ، ولى نه به گونه اى كه همنشين و نزديك او باشد؛ غير از هر چيزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد. كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها. به آفريدگان خود بينا بود، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند. تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشويش گردد. موجودات را چنانكه بايد بيافريد و آفرينش را چنانكه بايد آغاز نهاد. بى آنكه نيازش به انديشه اى باشد يا به تجربه اى كه از آن سود برده باشد يا به حركتى كه در او پديد آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشويش شود. آفرينش هر چيزى را در زمان معينش به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون ، سازش پديد آورد و هر چيزى را غريزه و سرشتى خاص عطا كرد. و هر غريزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد، پيش از آنكه بر او جامه آفرينش پوشد، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پيچ و خم هر كارى را مى دانست .
آنگاه ، خداوند سبحان فضاهاى شكافته را پديد آورد و به هر سوى راهى گشود و هواى فرازين را بيافريد و در آن آبى متلاطم و متراكم با موجهاى دمان جارى ساخت و آن را بر پشت بادى سخت وزنده توفان زاى نهاد. و فرمان داد، كه بار خويش بر پشت استوار دارد و نگذارد كه فرو ريزد، و در همان جاى كه مقرر داشته بماند. هوا در زير آن باد گشوده شد و آب بر فراز آن جريان يافت . (و تا آن آب در تموج آيد)، باد ديگرى بيافريد و اين باد، سترون بود كه تنها كارش ، جنبانيدن آب بود. آن باد همواره در وزيدن بود وزيدنى تند، از جايگاهى دور و ناشناخته . و فرمانش داد كه بر آن آب موّاج ، وزيدن گيرد و امواج آن دريا برانگيزد و آنسان كه مشك را مى جنبانند، آب را به جنبش واداشت . باد به گونه اى بر آن مى وزيد، كه در جايى تهى از هر مانع بوزد. باد آب را پيوسته زير و رو كرد و همه اجزاى آن در حركت آورد تا كف بر سر برآورد، آنسان كه از شير، كره حاصل شود. آنگاه خداى تعالى آن كفها به فضاى گشاده ، فرا برد و از آن هفت آسمان را بيافريد. در زير آسمانها موجى پديد آورد تا آنها را از فرو ريختن باز دارد. و بر فراز آنها سقفى بلند برآورد بى هيچ ستونى كه بر پايشان نگه دارد يا ميخى كه اجزايشان به هم پيوسته گرداند. سپس به ستارگان بياراست و اختران تابناك پديد آورد و چراغهاى تابناك مهر و ماه را بر افروخت ، هر يك در فلكى دور زننده و سپهرى گردنده چونان لوحى متحرك .
سپس ، ميان آسمانهاى بلند را بگشاد و آنها را از گونه گون فرشتگان پر نمود.
برخى از آن فرشتگان ، پيوسته در سجودند، بى آنكه ركوعى كرده باشند، برخى همواره در ركوعند و هرگز قد نمى افرازند. صف در صف ، در جاى خود قرار گرفته اند و هيچ يك را ياراى آن نيست كه از جاى خود به ديگر جاى رود. خدا را مى ستايند و از ستودن ملول نمى گردند.
هرگز چشمانشان به خواب نرود و خردهاشان دستخوش سهو و خطا نشود و اندامهايشان سستى نگيرد و غفلت فراموشى بر آنان چيره نگردد. گروهى از فرشتگان امينان وحى خداوندى هستند و سخن او را به رسولانش مى رسانند و آنچه مقدر كرده و مقرر داشته ، به زمين مى آورند و باز مى گردند. گروهى نگهبانان بندگان او هستند و گروهى دربانان بهشت اويند.
شمارى از ايشان پايهايشان بر روى زمين فرودين است و گردنهايشان به آسمان فرازين كشيده شده و اعضاى پيكرشان از اقطار زمين بيرون رفته و دوشهايشان آنچنان نيرومند است كه توان آن دارند كه پايه هاى عرش را بر دوش كشند. از هيبت عظمت خداوندى ياراى آن ندارند كه چشم فرا كنند، بلكه ، همواره ، سر فرو هشته دارند و بالها گرد كرده و خود را در آنها پيچيده اند. ميان ايشان و ديگران ، حجابهاى عزّت و عظمت فرو افتاده و پرده هاى قدرت كشيده شده است . هرگز پروردگارشان را در عالم خيال و توهم تصوير نمى كنند و به صفات مخلوقات متصفش نمى سازند و در مكانها محدودش نمى دانند و براى او همتايى نمى شناسند و به او اشارت نمى نمايند.
هم از اين خطبه در صفت آفرينش آدم عليه السلام:
آنگاه خداى سبحان ، از زمين درشتناك و از زمين هموار و نرم و از آنجا كه زمين شيرين بود و از آنجا كه شوره زار بود، خاكى بر گرفت و به آب بشست تا يكدست و خالص گرديد. پس نمناكش ساخت تا چسبنده شد و از آن پيكرى ساخت داراى اندامها و اعضا و مفاصل . و خشكش نمود تا خود را بگرفت چونان سفالينه . و تا مدتى معين و زمانى مشخص سختش گردانيد. آنگاه از روح خود در آن بدميد. آن پيكر گلين كه جان يافته بود، از جاى برخاست كه انسانى شده بود با ذهنى كه در كارها به جولانش درآورد و با انديشه اى كه به آن در كارها تصرف كند و عضوهايى كه چون ابزارهايى به كارشان گيرد و نيروى شناختى كه ميان حق و باطل فرق نهد و طعمها و بويها و رنگها و چيزها را دريابد. معجونى سرشته از رنگهاى گونه گون .
برخى همانند يكديگر و برخى مخالف و ضد يكديگر. چون گرمى و سردى ، ترى و خشكى (و اندوه و شادمانى ). خداى سبحان از فرشتگان امانتى را كه به آنها سپرده بود، طلب داشت و عهد و وصيتى را كه با آنها نهاده بود، خواستار شد كه به سجود در برابر او اعتراف كنند و تا اكرامش كنند در برابرش خاشع گردند.
پس ، خداى سبحان گفت كه در برابر آدم سجده كنيد. همه سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كردن سر بر تافت . گرفتار تكبر و غرور شده بود و شقاوت بر او چيره شده بود. بر خود بباليد كه خود از آتش آفريده شده بود و آدم را كه از مشتى گل سفالين آفريده شده بود، خوار و حقير شمرد. خداوند ابليس را مهلت ارزانى داشت تا به خشم خود كيفرش دهد و تا آزمايش و بلاى او به غايت رساند و آن وعده كه به او داده بود، به سر برد. پس او را گفت كه تو تا روز رستاخيز از مهلت داده شدگانى .
آنگاه خداوند سبحان آدم را در بهشت جاى داد؛ سرايى كه زندگى در آن خوش و آرام بود و جايگاهى همه ايمنى . و از ابليس و دشمنى اش برحذر داشت . ولى دشمن كه آدم را در آن سراى خوش و امن ، همنشين نيكان ديد، بر او رشك برد. آدم يقين خويش بداد و شك بستد و اراده استوارش به سستى گراييد و شادمانى از دل او رخت بر بست و وحشت جاى آن بگرفت و آن گردن فرازى و غرور به پشيمانى و حسرت بدل شد. ولى خداوند در توبه به روى او بگشاد و كلمه رحمت خويش به او بياموخت و وعده داد كه بار دگر او را به بهشت خود بازگرداند. ليكن نخست او را به اين جهان بلا و محنت و جايگاه زادن و پروردن فرو فرستاد.
خداوند سبحان از ميان فرزندان آدم ، پيامبرانى برگزيد و از آنان پيمان گرفت كه هر چه را كه به آنها وحى مى شود، به مردم برسانند و در امر رسالت او امانت نگه دارند، به هنگامى كه بيشتر مردم ، پيمانى را كه با خدا بسته بودند، شكسته بودند و حق پرستش او ادا نكرده بودند و براى او در عبادت شريكانى قرار داده بودند و شيطانها از شناخت خداوند، منحرفشان كرده بودند و پيوندشان را از پرستش خداوندى بريده بودند. پس پيامبران را به ميانشان بفرستاد. پيامبران از پى يكديگر بيامدند تا از مردم بخواهند كه آن عهد را كه خلقتشان بر آن سرشته شده ، به جاى آرند و نعمت او را كه از ياد برده اند، فرا ياد آورند و از آنان حجّت گيرند كه رسالت حق به آنان رسيده است و خردهاشان را كه در پرده غفلت ، مستور گشته ، برانگيزند. و نشانه هاى قدرتش را كه بر سقف بلند آسمان آشكار است به آنها بنمايانند و هم آنچه را كه بر روى زمين است و آنچه را كه سبب حياتشان يا موجب مرگشان مى شود به آنان بشناسانند و از سختيها و مرارتهايى كه پيرشان مى كند يا حوادثى كه بر سرشان مى تازد، آگاهشان سازند. خداوند بندگان خود را از رسالت پيامبران ، بى نصيب نساخت بلكه همواره بر آنان ، كتاب فرو فرستاد و برهان و دليل راستى و درستى آيين خويش را بر ايشان آشكار ساخت و راه راست و روشن را خود در پيش پايشان بگشود. پيامبران را اندك بودن ياران ، در كار سست نكرد و فراوانى تكذيب كنندگان و دروغ انگاران ، از عزم جزم خود باز نداشت . براى برخى كه پيشين بودند، نام پيامبرانى را كه زان سپس خواهند آمد، گفته بود و برخى را كه پسين بودند، به پيامبران پيشين شناسانده بود.
قرنها بدين منوال گذشت و روزگاران سپرى شد. پدران به ديار نيستى رفتند و فرزندان جاى ايشان بگرفتند و خداوند سبحان ، محمد رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) را فرستاد تا وعده خود برآورد و دور نبوّت به پايان برد. در حالى كه از پيامبران برايش پيمان گرفته شده بود. نشانه هاى پيامبرى اش آشكار شد و روز ولادتش با كرامتى عظيم همراه بود. در اين هنگام مردم روى زمين به كيش و آيين پراكنده بودند و هر كس را باور و عقيدت و آيين و رسمى ديگر بود: پاره اى خدا را به آفريدگانش تشبيه مى كردند. پاره اى او را به نامهايى منحرف مى خواندند و جماعتى مى گفتند كه اين جهان هستى ، آفريده ديگرى است . خداوند به رسالت محمد (صلى اللّه عليه و آله ) آنان را از گمراهى برهانيد و ننگ جهالت از آنان بزدود.
خداوند سبحان ، مرتبت قرب و لقاى خود را به محمد (صلى اللّه عليه و آله ) عطا كرد و براى او آن را پسنديد كه در نزد خود داشت . پس عزيزش داشت و از اين جهان فرودين كه قرين بلا و محنت است ، روى گردانش نمود و كريمانه جانش بگرفت . درود خدا بر او و خاندانش باد .
محمد (صلى اللّه عليه و آله ) نيز در ميان امّت خود چيزهايى به وديعت نهاد كه ديگر پيامبران در ميان امّت خود به وديعت نهاده بودند زيرا هيچ پيامبرى امّت خويش را بعد از خود سرگردان رها نكرده است ، بى آنكه راهى روشن پيش پايشان گشوده باشد يا نشانه اى صريح و آشكار براى هدايتشان قرار داده باشد. محمد (صلى اللّه عليه و آله ) نيز كتابى را كه از سوى پروردگارتان بر او نازل شده بود، در ميان شما نهاد؛ كتابى كه احكام حلال و حرامش در آن بيان شده بود و واجب و مستحب و ناسخ و منسوخش روشن شده بود. معلوم داشته كه چه كارهايى مباح است و چه كارهايى واجب يا حرام . خاص و عام چيست و در آن اندرزها و مثالهاست . مطلق و مقيد و محكم و متشابه آن را آشكار ساخته . هر مجملى را تفسير كرده و گره هر مشكلى را گشوده است . و نيز چيزهايى است كه براى دانستنش پيمان گرفته شده و چيزهايى است كه به نادانستنش رخصت داده شده . احكامى است كه در كتاب خدا به وجوب آن حكم شده و در سنت ، آن حكم نسخ گشته و احكامى است كه در سنت ، به وجوب آن تاكيد شده ولى در كتاب به تركش رخصت داده شده و نيز اعمالى است كه چون زمانش فراز آيد، واجب و چون زمانش سپرى گردد، وجوبش زايل شود. و در باب امورى كه ارتكاب آن گناه كبيره است و خدا به كيفر آن ، وعيد آتش دوزخ داده و امورى كه ارتكاب آن گناه صغيره است و مستوجب غفران و آمرزش اوست و امورى كه اندك آن هم پذيرفته آيد و هر كس مخير است كه بيش از آن هم به جاى آورد.
و از اين خطبه در ذكر حج:
خداوند، حج خانه خود را بر شما واجب گردانيد و خانه خود را قبله گاه مردم ساخت . مردم با شوق تمام ، آنسان كه ستوران به آبشخور روى نهند و كبوتران به آشيانه پناه برند، بدان درآيند. خداى سبحان حج را مقرر فرمود تا مردم در برابر عظمت او فروتنى نشان دهند و به عزت و جبروت او اعتراف كنند. و از ميان بندگان خود كسانى را برگزيد تا صلاى دعوت او شنيدند و اجابت كردند و سخن حق تصديق نمودند و در آنجا پاى نهادند كه پيامبرانش نهاده بودند و به آن فرشتگان همانند شدند كه گرد عرشش طواف مى كنند و در اين سودا كه سرمايه شان عبادت اوست ، سود فراوان حاصل كردند و تا به ميعاد آمرزش او دست يابند بر يكديگر پيشى جستند. خداوند، سبحانه و تعالى ، حج را نشانه و علامت اسلام قرار داد و كعبه را پناهگاه پناهندگان و حج را فريضتى واجب ساخت و حقش را واجب گردانيد و حج را بر شما مقرر فرمود و گفت : ((براى خدا حج آن خانه بر كسانى كه قدرت رفتن به آن داشته باشند، واجب است و هر كه راه كفر پيش گيرد بداند كه خدا از جهانيان بى نياز است )).
اميد واري به خداوند
حضرت علي (ع) ميفرمايد: «لا يرجون احدً منكم الا ربه ؛ هيچ كس از شما به غير از پروردگار خود ، به كسي اميدوار نباشد».
باور همه انديشمندان بر اين است كه اميدوار بودن، شرط اول در كسب موفقيت هاي بزرگ است. بدين ترتيب ، با تقويت روح اميدواري، بايد با هرگونه نااميدي مبارزه كرد.
بنده شايسته، خدا نيازمندي ها را با حضرت حق درميان ميگذارد و راه چاره را از او مي خواهد. خداوند نيز به مصلحت خويش، او را از مشكلات مي رهاند؛ آن گونه كه حضرت يونس عليه السلام را در قعر دريا بر اثر توجه به خدا ، از شكم ماهي نجات داد.(انبيا 88)
خداوند، تكيه گاهي مطمئن براي غلبه بر مشكلات.
از سخنان امام(ع)در مورد آفرينش آسمان و زمين و آدم كه در آن ذكر حج نيزآمده است.
«در اين خطبه از ستايش خداوند،آفرينش جهان،فرشتگان،و گزينش انبياء،بعثتپيامبر(ص) و از قرآن و احكام شرع سخن به ميان آمده است».
هرگز كنه ذاتش درك نشود:
ستايش مخصوص خداوندى است كه ستايشگران از مدحش عاجزند[1]و حسابگرانزبردست نعمتهايش را احصاء نتوانند كرد،و كوشش كنندگان هر چند خويش را خستهكنند حقش را ادا نتوانند نمود،هم او است كه افكار بلند ژرف انديش،كنه ذاتش رادرك نكنند[2].و غواصان درياى علوم و دانشها،دستشان را از پى بردن به كمال هستيشكوتاه گردد،يعنى آنكس كه براى صفاتش حدى نيست و اوصاف كمالش را توصيفنتوان كرد،و براى ذاتش وقتى معين،و سرآمدى مشخص نتوان تعيين نمود،مخلوقاترا با قدرتش آفريد،بادها را با رحمتش به حركت آورد،و اضطراب و لرزش زمينرا به وسيله كوهها،آرامش بخشيد.[3]و[4]
نخستشناسائى خدا:
سرآغاز دين معرفت او است،[5]و كمال معرفتش تصديق ذات او،و كمال تصديقذاتش توحيد و شهادت بر يگانگى او است،و كمال توحيد و شهادت بر يگانگيش اخلاصاست،و كمال اخلاصش آن است كه وى را از صفات ممكنات پيراسته دارند،چه اينكههر صفتى گواهى مىدهد كه غير از صفت موصوف است و هر موصوفى شهادت مىدهد كهغير از صفت است، آنكس كه خداى را(به صفات ممكنات)توصيف كند وى را به چيزىمقرون دانسته،و آن كس كه وى را مقرون به چيزى قرار دهد،تعدد در ذات او قائل شده،و هر كس تعدد در ذات او قائل شود،اجزائى براى او تصور كرده،و هر كس اجزائى براىاو قائل شود وى را نشناخته است. و كسى كه او را نشناسد،[6]به سوى او اشاره مىكند،و هر كس به سويش اشاره كند،برايش حدى تعيين كرده،و آن كه او را محدود بداند،وى را به شمارش آورده،و آن كسكه بگويد خدا در كجا است؟وى را در ضمن چيزى تصور كرده،و هر كس بپرسد بر روىچه قرار دارد؟جائى را از او خالى دانسته،همواره بوده است و از چيزى به وجود نيامده،و وجودى است كه سابقه عدم براى او نيست،با همه چيز هست اما نه اينكه قرين آن باشد،[7]و مغاير با همه چيز است، اما نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد،انجام دهنده است،اما نه به آن معنى كه حركات و ابزارى داشته باشد،بينا استحتى در آن زمانى كه موجودقابل رؤيتى وجود نداشت،تنها است زيرا كسى وجود نداشته تا به او انس گيرد،و از فقدانشترسان و ناراحتشود.
آفرينش جهان:
خلق را ايجاد نمود و بدون نياز به انديشه،و فكر و استفاده از تجربه،آفرينش راآغاز كرد،و بىآنكه حركتى ايجاد كند و تصميم آميخته با اضطرابى در او راه داشته باشد،جهان را ايجاد نمود،پديد آمدن هر يك از موجودات را بوقت مناسب خود موكول ساختو در ميان موجودات،با طبايع متضاد هماهنگى برقرار نمود،[8]و در هر كدام،طبيعتو غريزه مخصوص به خودشان آفريد،و آن غرائز را ملازم و همراه آنها گردانيد،او پيشاز آنكه آنها را بيافريند،از تمام جزئيات و جوانب آنها آگاه بود،و به حدود و پايان آنهااحاطه داشت،و به اسرار درون و برون آنها آشنا بود.پس از آن خداوند طبقات جو را ازهم گشود،[9]و اطراف آن را باز كرد و فضاهاى خالى ايجاد نمود،و در آن آبى كهامواج متلاطم آن روى هم مىغلطيد،جارى ساخت، و آن را بر پشتبادى شديد،و طوفانىكوبنده حمل نمود،پس از آن باد را به باز گرداندن آن فرمان داد،و بر نگهداريش آن رامسلط ساخت،و به حدى كه بايد،مقرون نمود،فضاى خالى در زير آن گشوده و آب دربالاى آن در حركتبود،سپس خداوند طوفانى برانگيخت كه جز متلاطم ساختن آن آب كارديگرى نداشت،و بطور مداوم امواج آب را در هم مىكوبيد، طوفان بشدت مىوزيد،و از نقطهاى دور سرچشمه مىگرفتبعد از آن به آن فرمان داد تا آبهاى متراكم و امواج عظيم آب رابر هم زند،و امواج اين درياها را به هر سو بفرستد،پس آن را همانند مشكى به هم زد.و با همان شدت كه در فضا مىوزيد بر امواج آب نيز حملهور شد،از اولش برمىداشت وبه آخرش فرو مىريخت،و قسمتهاى ساكن آب را به امواج متحرك مىپيوست،آبها روىهم انباشته شدند،و همچون قله كوه بالا آمدند،و امواج روى آب كفهائى بيرون فرستادو آن را در هواى باز و جوى وسيع بالا برد،و از آن هفت آسمان را پديد آورد، آسمانپائين را همچون موج مهار شده،و آسمان برترين را همچون سقفى محفوظ و بلند قرارداد،بدون اينكه نياز به ستونى براى نگهدارى آن باشد،و نه ميخهائى كه آن را به بندد، سپس آسمان پائين را به وسيله كواكب و نور ستارگان درخشان زينتبخشيد و در آنچراغى روشنى بخش و ماهى نور افشان به جريان انداخت،كه در مدارى متحرك و صفحهاىجنبنده بگردند.[10]
آفرينش فرشتگان:
پس آنگاه آسمانهاى بالا را از هم گشود،و مملو از فرشتگان مختلف ساخت،[11]گروهى از آنان هميشه به سجدهاند و ركوع ندارند،و يا به ركوعند و قيام نمى-كنند،و يا در صفوفى كه هرگز از هم پراكنده نمىگردد قرار دارند،و يا همواره تسبيح مىگويندو هرگز خسته نمىشوند، هيچگاه خواب چشمان آنها را نمىپوشاند،و عقول آنها گرفتارنسيان و سهو نمىگردد،بدن آنها به سستى نمىگرايد،و غفلت و نسيان بر آنان عارضنمىشود.و گروهى ديگر امينان وحى او،و زبان او به سوى پيامبرانند،و پيوسته براىرساندن حكم و فرمانش در رفت و آمدند.
و جمعى ديگر حافظان بندگان اويند و دربانان بهشت او،بعضى از آنها پايشان درطبقات پائين زمين ثابت،و گردنهاشان از آسمان بالا گذشته،و اركان وجودشان ازاقطار جهان بيرون رفته و كتفهاى آنها براى حفظ پايههاى عرض خدا آماده است،و در برابرعرش او،سر را پائين افكندهاند و در زير آن بالها را به خود پيچيدهاند،در ميان آنها با كسانىكه در مراتب پائينتر قرار دارند حجاب عزت و پردههاى قدرت فاصله انداخته،هرگزپروردگار خود را با نيروى وهم تصوير نكنند،و صفات مخلوقان را براى او قائل نشوند،هرگز وى را در مكانى محدود نمىسازند،و با چشم به او اشاره نمىكنند!. آفرينش آدم:
سپس خداوند مقدارى خاك از قسمتهاى سخت و نرم زمين،و خاكهاى مستعد،شيرينو شوره زار آن گرد آورد و آب بر آن افزود تا گلى خالص و آماده شد،و با رطوبت آن رابهم آميخت تا به صورت موجودى چسبناك درآمد[12]،و از آن صورتى داراى اعضاء و جوارحپيوستگيها،و گسستگيها آفريد،آن را جامد كرد تا محكم شود و صاف و محكم و خشك ساختتا وقتى معلوم و سرانجامى معين.و آنگاه از روح خود در او دميد،پس به صورت انسانىداراى نيروى عقل كه وى را به تكاپو مىاندازد در آمد،و داراى افكارى كه به وسيله آن درموجودات تصرف نمايد.به او جوارحى بخشيد كه به خدمتش پردازد و ابزارى عنايت كرد كهوى را به حركت آورد،نيروى انديشه،به او بخشيد كه حق را از باطل بشناسد،و همچنينذائقه،شامه و وسيله تشخيص رنگها و اجناس مختلف در اختيار او قرار داد،او را معجونى ازرنگهاى گوناگون و مواد موافق و نيروهاى متضاد و اخلاط مختلف:حرارت،برودت،رطوبت،و يبوست و ناراحتى و شادمانى ساخت.سپس خداوند از فرشتگان خواست كه وديعهالهى و عمل به پيمانى را كه با او داشتند،در مورد سجود در برابر آدم و خضوع به عنوانبزرگداشت او،اداء نمايند آنجا كه فرموده است:
«براى آدم سجده كنيد!پس آنها همه سجده كردند،مگر ابليس!»(بقره-34.)
[13]و همدستانش كه كبر و نخوت آنان را فرا گرفت،و شقاوت و بدبختى بر آنان غلبهنمود،به آفرينش خود از آتش افتخار نمودند،و به خلقت آدم از گل و خاك توهين كردند،پس خداوند براى اينكه آزمايشش كامل شود،و وعدهاى كه به وى داده منجز گردد،به او مهلتعطا كرد و فرمود:«تا روز معلوم مهلت داده شدى»(حجر-38 .
آدم در بهشت:سپس خداوند آدم را در خانهاى سكنى بخشيد كه زندگيش را در آنگوارا و پر بركت قرار داد،[14]جايگاه او را امن و امان كرد،و او را از ابليس و عداوت وىبر حذر داشت،اما دشمن بالاخره او را فريب داد به خاطر اينكه بر او حسادت مىورزيد و ازاينكه او در سراى پايدار،و همنشين نيكان است ناراحتبود،آدم يقين خود را به شك و وسوسهاو فروخت،و تصميم راسخ را با گفته سست او مبادله كرد،و به خاطر همين موضوع،شادى خودرا مبدل به ترس و وحشتساخت،و فريب برايش پشيمانى به بار آورد.پس از آن خداونددامنه توبه را برايش گسترد،كلمات رحمتش را به او القاء نمود،بازگشتبه بهشت را به وى وعدهداد،و او را به سراى آزمايش و جايگاه توالد و تناسل فرو فرستاد.
رسالت پيامبران براى استخراج گنجهاى عقول:
از ميان فرزندان او پيامبرانى برگزيد،و پيمان وحى را از آنان گرفت،و از آنها خواستكه امانت رسالتش را به مردم برسانند در زمانى كه اكثر مردم پيمان خدا را تبديل كرده بودند و حقاو را نمىشناختند.و همتا و شريكانى براى او قرار داده بودند،و شياطين آنها را از معرفتخدا باز داشته،و از عبادت و اطاعتش آنها را جدا نموده بودند،پيامبرانش در ميان آنها مبعوثساخت، و پى در پى رسولان خود را به سوى آنان فرستاد،تا پيمان فطرت را از آنان مطالبهنمايند[15]و نعمتهاى فراموش شده را به ياد آنها آورند و با ابلاغ دستورات خدا حجترا بر آنها تمام كنند، گنجهاى پنهانى عقلها را آشكار سازند،و آيات قدرت خداى را به آناننشان دهند:آن سقف بلند پايه آسمان كه بر فراز آنها قرار آنها قرار گرفته،و اين گاهواره زمينكه در زير پاى آنها گسترده،و وسائل معيشتى كه آنها را زنده نگهميدارد،و اجلهائى كه آنها رافانى مىسازد،و مشكلات و رنجهائى كه آنها را پير مىكند،و حوادثى كه پى در پى برآنان وارد مىگردد،[همه اينها را به آنها گوشزد كنند).
خداوند هرگز بندگان خود را،از پيامبران مرسل،و كتب آسمانى و يا دليلى قاطعو يا راهى صاف و مستقيم خالى نگذارده،پيامبرانى كه با كمى نفراتشان و فراوانى دشمنانو تكذيب كنندگان،هرگز در انجام وظائف خود كوتاهى نمىكردند،پيامبرانى كه بعضىبشارت به ظهور پيغمبر آينده دادند،و بعضى به خاطر پيامبر پيشين شناخته شده بودند.عصر بعثت محمد(ص):
به همين حال قرنها گذشت،و روزگاران سپرى شد،پدران در گذشتند و فرزندانجانشين آنها گرديدند،تا اينكه خداوند سبحان،براى وفاى به وعده خود،و كاملگردانيدن نبوت،محمد(ص) رسول خويش را مبعوث ساخت كسى كه از همه پيامبرانبراى بشارت به آمدنش پيمان گرفته شده بود،نشانههايش مشهور و ميلادش پسنديده بود،در آن روز(كه او قدم به جهان گذارد)مردم زمين داراى مذاهب پراكنده(16]و خواستههاى ضد و نقيض،و جمعيتهائى متشتتبودند،عدهاى خداى را به مخلوقش تشبيه مىكردند،گروهى ملحد بودند،و جمعى معبودهاى ديگرى غير از خداى يگانه داشتند،اما او آنها رااز گمراهى نجات داد و هدايت نمود، و با موقعيتخود آنان را از جهالت نجات بخشيد.
سپس خداى سبحان لقاى خويش را براى محمد(ص)اختيار كرد و آنچه را نزد خودداشت، براى او پسنديد،او را با انتقال از دنيا گرامى داشت،و از گرفتارى با مشكلاتنجات داد،وى را در نهايت احترام قبض روح كرد و به سوى خويش فرا خواند،او همآنچه را كه انبياى پيشين براى امتخود گذارده بودند،در ميان امتخويش به جاىگذاشت(كتاب خدا و اوصياى خويش را ميان آنان قرار داد)زيرا آنها هرگز امتخودرا مهمل و بىسرپرست رها نساختند و بدون اينكه راهى روشن و دانشى پايدار به آنها بدهنداز ميان آنان بيرون نرفتند.
قرآن و احكام دينى:
هم اكنون كتاب پروردگار شما در ميان شما است،حلال و حرامش آشكار و فريضههاو مستحبات و ناسخ و منسوخ،و مباح و ممنوع،خاص و عام،پندها و مثلها،مطلقها ومحدودها، محكمات و متشابهاتش همه معلوم است،مجملات آن به بركت محكمات وآيات روشن،تفسير شده،نكات پيچيده آن(در پرتو آيات ديگر)واضح است و آنچه راكه پيمان معرفت آن از همه گرفته شده،معلوم است. و نيز آنچه بندگان موظف به آگاهى از آن نيستند(مانند كنه ذات خدا)آشكار است،قسمتى از احكام در كتاب خدا(براى مدتى محدود)الزام شده و ناسخ آن در سنت پيامبرآمده،و بعضى در سنت واجب شده در حاليكه قبلا در كتاب خدا(براى مدت محدودى)ترك آن مجاز بوده،و بعضى در اوقات معينى واجب است و بعضى وجوب آن در آيندهاز بين رفته است،محرمات آن از هم جدا است:يك قسمت،گناهان كبيره است كهكيفرش را آتش قرار داده،و قسمتى صغيره است كه غفرانش را براى آن مهيا ساخته،و برخى انجام كمش مقبول و مراحل بيشترش در وسعت.
حجخانه خدا نشانه عظمت اسلام!
(قسمتى از اين خطبه است كه در مورد حجبيان فرموده):
حجبيت الحرام را بر شما واجب كرده و همان خانهاى كه آن را قبله مردم قرارداده است:كه همچون تشنه كامانى كه به آبگاه مىروند،به سوى آن رو مىآورند،وهمانند كبوتران به آن پناه مىبرند:خداوند آن را مظهر تواضع مردم در برابر عظمتش،وتسليم آنان در مقابل عزتش قرار داده،و از ميان مخلوقش شنوندگانى را برگزيده كه دعوتاو را به سوى اين خانه اجابت كنند،و سخنش را تصديق نمايند،و در مواقف پيامبران قرارگيرند،همچون فرشتگان كه به گرد عرش مىگردند،به گرد آن طواف كنند،و سودهاىفراوان در اين تجارتخانهى عبادت بدست آورند،و به سوى ميعادگاه آمرزشش بشتابند،خداوند متعال اين خانهى خود را پرچمى براى اسلام قرار داد[17]و حرم امنى براىپناهندگان به آن،بجا آوردن حج آن را از فرائض شمرده،و اداى حق آن را واجب كرد،و بر همه شما مقرر داشت كه به زيارت آن برويد و فرمود:«آنكس كه استطاعت رفتن به خانهخدا داشته باشد،حجبر او فرض است،و آن كس كه كفر ورزد خداوند از همه جهانيان بى-نياز است» (16-آل عمران-97 .)
توضيحها:
[1]-اين خطبه را«بحار الانوار»از كتاب«الحكمة و المواعظ»على بنمحمد واسطى،و شيخ ابو منصور احمد بن على بن ابيطالب طبرسى در كتاب«احتجاج»چاپ جديد جلد 1 صفحه 294 و قسمتى از آن را شيخ كمال الدينمحمد بن طلحه شافعى در كتاب«مطالب السؤال»كه از كتب معروف اهل تسنناست،نقل كردهاند.
(مستدرك و مدارك نهج البلاغه صفحه236 نوشته هادى كاشف الغطاءطبع بيروت).
و ما در شرح بسيارى از خطبهها اسناد آنها را از كتب ديگر(غير از نهجالبلاغه)مىآوريم تا روشن گردد تنها«سيد رضى»رحمة الله عليه نيست كه اينخطبهها را نقل كرده است.
[2]لا يبلغ مدحته(ستايشگران از مدحش عاجزند)انسان از نظر نيروىفكرى و جسمى محدود است،بهمين جهت نمىتواند ستايش خداوند را آنچنان كه بايد بگويد،و نه نعمتهاى بىشمارش را بشمارد،و نه بطور كامل اداىوظيفه نمايد.
[3]-لا يدركه بعد الهمم(كنه ذاتش درك نشود)ذات نامحدود خداوندرا با افكار انسانى نمىتوان،درك كرد،و مقصود از جمله الذى ليس لصفته...»
اين است كه خداوند چون وجودى استبىپايان صفات او نيز نامحدود است،و حد و مرزى براى آنها تصور نمىتوان كرد.
[4]و وتد بالصخور(لرزش زمين را آرامش بخشيد)مقصود امام(ع)اين است كه كوهها حركات مضطربانه زمين را كنترل مىكنند،و از نظر علوم طبيعى نيز ثابت است كه كوهها همانند ميخها در دل زمين فرو رفته و باعثپيوستگى قشرهاى مختلف زمين و پيشگيرى از لرزشهاى آن هستند،و اگر كوههااز ريشه پنجه در هم نمىافكندند و همچون زرهى قشر زمين را نگاه نمى-داشتند فشار درونى از يكسو و تاثير جزر و مد ناشى از جاذبه ماه از سوى ديگرآرامش را از ساكنان زمين سلب مىكرد.
[5]اول الدين معرفته،(سر آغاز دين شناسائى او است)ريشه تماممسائل مذهبى به عقائد،باز مىگردد و تمام عقائد،از معرفت و شناسائى خداو صفات او سرچشمه ميگيرد،بنابر اين سرآغاز تمام برنامهها و تعليمات دينىهمان شناسائى او است.
[6]و من جهله....(كسيكه او را نشناسد...)لازمه شناختن واقعىخداوند اين است كه او را در رديف مخلوقات،و موصوف به صفت آنها قرارندهند،و با اشاره حسى به او اشاره نكنند،بديهى است اگر با اشاره حسى بهاو اشاره كنيم مفهومش اين است كه او را محدود و قابل شمارش و عدد شناختهايمو اين با خداشناسى واقعى هرگز سازگار نيست.
[7]مع كل شى:(با همه چيز است)همراه بودن خداوند با موجوداتعالم به معنى مقارنه دو جسم با يكديگر نيست،بلكه همراهى او بمعنى احاطهوجودى و حافظيت و قاهريت اوست.
[8]و لائم بين مختلفاتها.[]:(همآهنگى برقرار كرد)ممكن استيكتفسير اين جمله اين باشد كه جهان ماده را از اتم به وجود آورده،كه داراى قسمتهاى مثبت و منفى است و اين هر دو در عين اينكه در دو قطب متقابل قرار دارندبا هم سازش كرده و ساختمان اتم را به وجود آوردهاند.
[9]ثم انشاء سبحانه فتق الاجواء:(طبقات جو را هم از هم گشود)در اينقسمت امام(ع)به چگونگى آفرينش جهان پرداخته كه در ابتدا فضا و جو و هوارا آفريده،و آبى در آن به وجود آورده،و بادها را فرمان داده است تا آنهارا به شدت به هم بزنند،تا آنجا كه كفهائى روى آب قرار گرفته و آسمانها رابا چنين وضعى به وجود آورده است.
از نظر دانشمندان امروز پيدايش جهان به اين صورت است كه:ابتداتودهاى گاز بوده و سپس با حركت دورانى كه داشته به حلقههاى مختلفى تقسيمشده،و از هم جدا گرديدهاند،و شايد تعبير امام(ع)به آب و كفهاى روىآب،اشاره بهمين مطالب باشد زيرا تودههاى گاز آنچنان فشرده و متكائفبودند،كه شباهتبه مواد مذاب داشتند.از اين مواد آنها كه سبكتر بودند دربالا قرار داشتند و مواد سنگينتر در درون و زير،اين همان چيزى است كه ازآن تعبير به كفهاى روى آب شده است كه پس از جدائى از توده مركزى كراتآسمان را تشكيل دادند.
[10]همانطور كه سابقا نيز اشاره كرديم پيدايش كرات آسمانى از آبنه به معنى پيدايش از همين آبهاى معمولى استبلكه منظور مواد مذابى استكه كرات آسمانى را ساخته است و بنابراين امواجى هم كه به وجود آمدند درهمين مواد مذاب بودند،و منظور از هفت آسمان، هفت جهان بزرگ استكه مجموعه جهانى كه ما در آن زندگى مىكنيم و تمام كراتى كه با چشم ووسائل مختلف ديده مىشود يكى از آنها و پائينترين آنها است،به همين دليلمىفرمايد:«آسمان پائين را به وسيله كواكب و نور ستارگان درخشان زينتبخشيد»و اما اينكه مىفرمايد:«آسمان برترين را همچون سقفى محفوظ وبلند قرار داد بدون اينكه نياز به ستونى داشته باشد»ممكن است اشاره بهقانون جاذبه بوده باشد،كه عوالم بالا را در محل خود نگاه مىدارد،بدون اينكهستونى مرئى در ميان باشد.
[11]فملاهن اطوارا..:(مملو از فرشتگان ساخت)در اينجا امام(ع)به دستههاى مختلف فرشتگان اشاره فرموده است،و شايد بتوان استفاده كرد كه مقصود از بعضى از گروههاى فرشتگان نيروهائىاست كه خداوند در جهان آفرينش قرار داده است همانند اين قسمت:
«منهم الثابتة فى الارضين السفلى اقدامهم...»:«گروهى از آنها درطبقات پائين زمين پاهايشان ثابت است و سرهاى آنها در آسمانها است»كهممكن است اشاره به نيروى جاذبه عمومى باشد و اين منافات با اين حقيقتندارد كه گروهى از فرشتگان موجوداتى عاقل و صاحب درك و شعورند و ياواسطه وحى مىباشند.
[12]در مورد پيدايش آدم در محافل علمى امروز بيشتر روى فرضيهتكامل تكيه مىشود و طرفداران آن معتقدند كه اگر چه از خاك پيدا شده استولى چنان نبوده كه ميان آدم و خاك فاصلهاى نباشد،بلكه با آب آميخته شد وتدريجا تركيباتى به وجود آمد كه شبيه تركيب نخستين سلولهاى موجود زندهبوده سپس نخستين موجود زنده به صورت يك موجود تك سلولى پيدا شد و تدريجاتكامل يافت تا به صورت حيوانات مختلف در آمد و آخرين مرحله تكامل آنهمين نوع انسان است كه مشاهده مىكنيم.
ولى بايد توجه داشت كه اولا فرضيه تكامل جانداران هنوز يك فرضيهو تئورى است و به عنوان يك قانون علمى،اثبات نشده است و تمام قرائنى كه براى اثبات آن ذكر شده از حدود قرائن ظنى تجاوز نمىكند(توضيح بيشتر در اينزمينه را در كتاب آخرين فرضيههاى تكامل دادهايم)ثانيا عباراتى كه در اين خطبهدرباره پيدايش آدم مىخوانيد همين اندازه مىگويد: كه آدم از خاك و آببه وجود آمد اما آيا در ميان آدم و خاك هيچ مرحله ديگرى نبود يا پس از طىمراحلى به اينجا رسيد،عبارت بالا از آن ساكت است،بنابراين فرضيه تكاملبه فرض كه بطور قطع اثبات شود تضادى با آن نخواهد داشت.
[13]سجده فرشتگان براى آدم يا براى خدا؟
شكى نيست كه سجده به معنى پرستش،مخصوص خدا است و غير از خداهيچ كس شايسته پرستش نيستبنابراين ترديدى نخواهد بود كه فرشتگان براىآدم سجده پرستش نكردند، بلكه يا سجده براى خدا بخاطر آفرينش چنينموجود ارزندهاى كردند و يا اينكه براى آدم،به معنى خضوع در مقابل وى بودهاست نه پرستش.
[14]ثم اسكن سبحانه آدم...(آدم را در بهشت جاى داد)در مورد اينكه بهشتى كه آدم در آن بوده كدام است؟گر چه عدهاى آنرا بهشتبرين كه وعدهگاه همه بندگان پاك و نيك است مىدانند،ولى ظاهرامقصود از آن يكى از باغهاى پر نعمت و مصفا و روحافزا در يكى از مناطق خوشآب و هواى روى زمين مىباشد،چنانكه در بحار جلد 11 از قول امام صادق(ع)اين مطلب نقل شده است(براى توضيح بيشتر به تفسير نمونه جلد اول صفحه135 مراجعه فرمائيد).
[15]ليستادوهم...(تا وفا به پيمان فطرت را از آنها مطالبه كنند) در اين قسمت امام(ع)به اين مطلب مىپردازد،كه خداوند گروه خاصىرا از ميان انسانها برگزيده تا براى رهبرى و هدايت مردم به پا خيزند و دستوراتالهى را به آنها برسانند و پيمان فطرت را كه خداوند از انسانها در مورد شناسائىخود گرفته از آنان مطالبه كنند و افكار و عقلهاى نهفته و مغلوب هوا و هوسهاىآنان را،بار ديگر به كار وا دارند،روشن است كه اين پيمان يك پيمان لفظىنبوده بلكه پيمانى بوده كه با زبان آفرينش و خلقت از انسانها گرفته شده است.
[16]و اهل الارض يومئذ ملل متفرقه:(مردم زمين در آنروز داراىمذهبهاى پراكنده بودند) اين قسمت اشاره به معتقدات مختلف مردم عصر جاهليت است كه به عنواننمونه گوشهاى از عقايد عرب را در ذيل خوانيد:
«آنها اصناف مختلفى بودند،گروهى رستاخيز و آفريدگار را انكارمىكردند،مىگفتند:«غير از اين زندگى دنيا چيزى نيست،مىميريم و زندهمىشويم،و طبيعت ما را هلاك مىسازد».
و گروهى به آفريدگار معتقد بودند اما رستاخيز را انكار مىكردندو دسته ديگر به آفريدگار و نوعى زندگى پس از مرگ اعتقاد داشتند ولىرسالت و نبوت را منكر بودند،بت مىپرستيدند و آنها را شافعان خويش نزدخدا مىدانستند،براى بتها حج مىكردند و قربانى مىنمودند،و اكثريتاعراب را اين دسته تشكيل ميدادند.
گروهى معتقد به تناسخ ارواح بودند و درباره بتها نيز عقايد عجيب وغريبى داشتند،بعضى آنها را شريك خدا مىدانستند و حتى لفظ«شريك»را همبآنان اطلاق مىنمودند،و بعضى ديگر آنها را وسيله ميان خود و خالقمىشمردند. در ميان عرب عدهاى هم«مجسمه»و«مشبهه»وجود داشتند كه خداى راجسمى مىدانستند كه در آسمانها قرار داشت!
گروهى از اعراب آئين يهود را پذيرفته بودند همچون«پادشاهان يمن»،و عدهاى همچون«بنى تغلب»و نصاراى نجران مسيحيت را برگزيده بودند،وجمعى نيز از صائبان و ستارهپرستان بودند.
اما خدا پرستان و موحدان عرب گروه كمى بودند كه عبد المطلب ابو طالبو عبد الله از آنان مىباشند.
(اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 صفحه117-120)
[17]للاسلام علما...(يعنى خداوند خانه خويش را پرچم و نشانهعظمت اسلام قرار داد) چنانكه ميدانيم تا هنگامى كه پرچم ملتى برافراشته باشد دليل بقاى عظمتو سربلندى او است،و آن دم كه سرنگون گردد نشانه شكست و نابودى او مى-باشد،خانه كعبه براى مسلمانان نيز همين حالت را دارد،لذا امام صادق مى-فرمايد:«لا يزال الدين قائما ما قامت الكعبة»«تا هنگامى كه كعبه پا برجاستاسلام برقرار است».
اهميتخانه كعبه براى مسلمانان به اندازهاى است كه ديگران نيز درككردهاند،چنانكه معروف است«گلادستون»سياستمدار معروف انگليسى درمجلس عوام انگلستان اعلام كرد: «مادامى كه مسلمانان قرآن را مىخوانند و ازآن الهام مىگيرند،و مادامى كه خانه كعبه را طواف مىكنند و در آن اجتماععظيم اسلامى شركت مىجويند،و مادامى كه نام محمد(ص) را هر صبح وشام برفراز ماذنهها مىبرند مسيحيت در خطر است»!و سخن آن دانشمند ديگركه مىگويد:«واى بر مسلمانان اگر معنى حج را ندانند و واى بر دنيا اگر مسلمانان معنى حج را بدانند».دليل ديگرى براى اين موضوع است
[1] اصول كافي/جلددوم/صفحه98/حديث27
[2] قاموس قرآن، ج2، ص: 172
[3] فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 8
[4] مجمع البحرين، ج2، ص: 411
لسان العرب، ج11، ص: 573[5]
[6] لسانالعرب، جلد 14، صفحهى 183
لسانالعرب، جلد 12، صفحهى 579[7]
[8] فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 21
لسان العرب، ج3، ص: 133[9]
[10] قاموس قرآن، ج2، ص: 77
[11] المفردات في غريب القرآن، ص: 208
[12] التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج3، ص: 200
مجمع البحرين، ج5، ص: 264[13]
المفردات في غريب القرآن، ص: 311[14]
[15] فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 34
[16] كتاب العين، ج7، ص: 106
[17] قاموس قرآن، ج7، ص: 178
[18]مجمع البحرين، ج3، ص: 153
لغت نامه دهخدا[1]
فرهنگ فارسي معين[1]
ديكشنري فارسي به انگليسي[1]
[1] لغت نامه دهخدا
[1] قاموس قرآن، ج4، ص: 301
همان [1]
فرهنگ فارسي معين[1]
ديكشنري فارسي به انگليسي[1]
[1] قاموس قرآن، ج6، ص: 8
[1] فرهنگ سياسي آرش| صفحه240| غلامرضا علي بابايي
[1] همان|صفحه 167
[1] همان/صفحه 167
لغت نامه دهخدا[1]
فرهنگ فارسي معين[1]
ديكشنري فارسي به انگليسي[1]
[1] [1] فرهنگ سياسي آرش| صفحه116| غلامرضا علي بابايي
[1] لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسي معين[1]
ديكشنري فارسي به انگليسي[1]
بسم رب الحسين عليه السلام
موضوع : پروتكلهاي دانشوران يهود
چكيده: در اين پژوهش سعي شده است تا با نگاهي مدقانه به يهودو صهيونيزم و ابزار فعلي آن يعني وهابيت و بابيت و همچنين به ماسونها به عنوان ياران قديمي يهود و همچنين قدرتهايي كه در اين راه در اختبار اين اقليت مخوف بوده اند پرداخته شود، پرداختن به پروتكل يهود به علت نقش محوري آن در حوادث قرن گذشته و شرايط فعلي جهان ما حائز اهميت است ،از اينجهت سعي شده تا به صورت مختصر مورد بررسي قرار گيرد.
كليد واژه:يهود،تورات،تلمود،صهيونيزم،بهائيت،بابيت،وهابيت،ماسون،پروتكل
مقدمه:در ارتباط با يهود و اقداماتي كه اين قوم در طول تاريخ نسبتا طولاني خود انجام داده اند، يهوديان و از آنجمله كساني كه امورز صهيونيزم ناميده مي شوند، دانستن اين نكته بسيار مهم است كه ايشان خود را مذهبي ترين اقوام جهان مي دانند و بواقع كه اگر از تشيع موجود در بين مسلمين بگذريم ،هيچ قومي به اندازه ايشان تقيد به آموزه هاي مذهبي خود ندارد ، شواهد زيادي در طول تاريخ موجود است كه يهوديان خودرا در معرض شديدترين و دردناكتري مرگها قرار مي داده اند تا از آئين آبا و اجدادي خود خارج نشوند[1] ، يهوديان در سخترين شرايط انصافا از يكديگر و از مذهبشان محافظت نموده اند.يهوديان البته براي رسيدن به جايي كه اكنون هستند راه پر فراز و نشيبي را پيمو ده اند، اما از جايي انصافا بسيار منظم و با برنامه حركت كرده اند كه نمي توان آنرا با تصميمات فوري و بدونه برنامه ساير ملل و اقوام يكي به حساب آورد.يهودبان در زمان حاضر به تمام امكانات جهان دست يافته و با جمع آوري ثروتهاي هنگفت و انبارداري منحصر بفرد ذخاير زمين مدعي بي نيازي از هر ياري از سوي خدوند را دارند، اين روشي است كه ايشان در طول تاريخ پيموده اند و بارها نيز بخاط برگزيدن اين روش مورد عذاب الهي قرار گرفته اند ، اما خاخام هاي ايشان راهي به غير از اين را براي تسلط بلا شرط بر جهان نيافته و بر پيمودن همان مسير باستاني ثروت اندوزي و انبار داري و خريدن ديگرن و تحت تسلط قرار دادن ايشان اصرار دارند.اما يهوديان براي اين مبارزه كساني را مورد هجوم اوليه قر داده اند كه كمترين توانايي براي تقابل با ايشان نداشته و ندارند و آن قوم ساده و غافل اعراب هستند، اعرابي كه هيچگونه توان تقابل با قومي مانند يهود ندارند، البتهخ در اينجا مقصود اعراب باديه نشين هستند ، اعرابي كه اكثريت جمعيت عرب فعلي را تشكيل مي دهند، يهوديان از همان ابتدا مي دانستند كه تنها فرزندان اسمائيل براي آنها دردسر ساز خواهند بود نه تمام جمعيت عرب ، همچنين يهوديان به خوبي مي دانستند ، خطرناك ترين فرزندان اسمائيل فرزندان هاشم و از آن ميان خاصتا فرزندان حضرت محمد و حضرت علي عليهم السلام مشكل اصلي ايشان در به اسارت گرفتن نوع بشر خواهند بود براي همين از ابتدا تمام تلاش خود را براي ايجاد فاصله بين اين خاندان و عموم جمعيت عرب به كار بستند، اوج موفقيت ايشان برپايي سقيفه بود كه مسير كمال طلبي بشر را تا حدي متوقف كرد ، اما يهود به خوبي مي داند كه تا روزي كه حضرت بقيه الله الاعظم روحي و الرواح العالمين لتراب مقدمه الفداه و منتظران ايشان در هستي حضور دارند خطر براي ايشان همچنان باقي است،اما چرا يهود توانسته است تا اين حد موفق عمل كند ، بهترين دليل دوري از معارف اهل البيت است كه به دليل نقشي كه يهود توانست توسط بني اميه و انصار پيامبرصلوات الله عليه و آله وسلم ايفا كند ،بوجود آمده و در حال حاضر اكثريت جامعه اسلامي از اين معارف بي بهر اند.اما موضوع اين پژوهش را خاصتا پروتكلهاي يهود ناميدم چون تاريخ يهود در دوران معاصر بدونه اين پروتكلها قابل بررسي نيست، اگر به دوگانگي عملكرد بريتانيا در مسئله بهره برداري از درياچه بحر الميت و نقش دانشمندي به نام خانم نيوتن و دفاعيات اين خانم از خانم دكتر هومر توجه كنيم ، متوجه نيرنگ يهود در اين مسئله مي شويم،درياچه ايي كه مي توانست جهان عرب را براي هميشه صاحب برترين منبع املاح حياتي براي صنايع نظامي كند، اما غفلت هميشگي ايشان ،بازهم اين قوم را در موضع ضعف و ناتواني قرار داد.بارها علائمي براي آگاهي جهان اسلام نسبت به اين پروتكلها بواسطه خطاهاي ريز و درشت يهوديان ،بوجود آمد ،اما خواب آلودگي مسلمين به نفع يهود تمتم شد.براستي يهود و برنامه هاي آن اگر به موقع مورد توجه قرار گرفته بود شايد بسياري از مشكلات براي جهان اسلام بوجود نمي آمد.
پروتكل:پيشنويس قرار دادو يا صورتجلسه مذاكرات كه بعدها به شكل پيمان و معاهده در مي آيد و به امضا مي رسد[2]
توراة. تورية. اسفار پنجگانه موسي . معرب «تورة» عبري است و معني آن شريعت و وصيت است كه همه آن بر عهد قديم اطلاق مي شود. (از اقرب الموارد). كتاب موسي (ع ).(ناظم الاطباء). عهد عتيق. صورةالعتيقة. (ابن النديم ). در عبري تورا نامي است كه يهودان به قانون موسي دهند. (از يادداشتهاي مرحوم دهخدا). اسفار پنجگانه يا پنج كتاب موسي عبارت است از: 1 - ژنز يا سِفْرِ تكوين تا استقرار عبرانيان در مصر. 2 - جلاي وطن يا سِفْرِ خروج . 3 - سِفْرِ لاويان يا احكام صريح مذهبي . 4 - سِفْرِ اعداد يا شرح نيروي مادي قوم . 5 - سِفْرِ تثنيه يا مكمل كتابهاي يادشده قبل . (از لاروس ): يا اهل الكتاب لم تحاجون في ابراهيم و ماانزلت التورية و الانجيل الا من بعده اءَفلاتعقلون . (قرآن 3 / 65). و كيف يحكمونك و عندهم التورية فيها حكم اللّه ... . (قرآن 5 / 43).
به زرق تو اين بار غره نگردم
گر انجيل و تورات پيشم بخواني .
منوچهري[3] .
تلمود: تلمود مجموعهاى شامل شريعت، حكايت و فلسفه است؛ آميزهاى از منطق بىنظير و واقعبينى زيركانه، تاريخ و علم تجربى، و حكايتها و فكاهىها. اين كتاب جُنگى است از مطالب ضد و نقيض: چارچوب آن منظم و منطقى است؛ هر واژه و اصطلاحى در آن، مورد تدوين دقيق و موشكافانه قرار گرفته و قرنها پس از كار اصلى گردآورى، به انجام رسيده است
عرب: (عَ رَ) [ ع . ] (اِ.) تازي ، از نژاد عرب . ؛به ~ُ عجمي بند نبودن كنايه از: هيچ پشت و پناهي نداشتن . ؛ از بيخ ~ بودن كنايه از: الف - مطلقاً انكار كردن . ب - هيچ ندانستن [4].
فرا ماسونري: هماهنگي و تفاهم ميان اشخاصي كه علائق و تمايلات متشابه دارند. (از فرهنگ زبان امريكايي وبستر).
پروتكلها:
خلاصه:(حق با زور است-آزادي ايده اي بيش نيست-ليبراليسم-طلا- ايمان-خود مختاري-سرمايه و حاكميت مطلق آن-دشمن داخلي-توده مردم- هرج و مرج-ناسازگاري سياست و اخلاق-حق مردم-قدرت يهوديت فراماسونري شكست ناپذير است-هدف وسيله را توجيه مي كند-توده مانند انسان كور است-الفباي سياست-اختلافات حزبي-بهترين نوع حكومت:حكومت استبدادي مطلقه-مشروبات الكلي-كهنه پرستي –تباهي-اصول و قواعد حكومت يهودي فراماسونري-ترور-آزادي، عدالت و برادري-مباني حكومتهاي موروثي-از بين بردن امتيازات طبقه آريستو كرات((گوييم))-آريستو كراسي نوين(يهوديت)حالتهاي رواني-معناي مجرد واژه ((آزادي))-سلطه پنهانيكه نمايندگان مردم را دور مي كند.)
ما هر انديشه ايي را جداگانه بررسي مي كنيم و با مقايسه و نتيجه گيري به توضيح و تبين آن مي پردازيم نا ماهيت آن خود براي ما روشن شود و حقايق همراه آن خود به خود براي ما روشن شود و حقايق همراه آن را ببينيم. اما شيوه سخن ما ساده گويي و پرهيز از تصنع و آرايه هاي ادبي خواهد بود.



مجمع البحرين، ج2، ص: 411
(مدح) المدح بسكون الدال بعد ميم مفتوحة: الثناء الحسن. و مدحه و امتدحه بمعنى، و كذا المدحة بكسر الميم. و مدحته من باب نفع: أثنيت عليه بما فيه من الصفات الجميلة خلقية كانت أو اختياريه، و لهذا كان المدح أعم من الحمد.
لسان العرب، ج2، ص: 589
مدح: المَدْح: نقيض الهجاءِ و هو حُسْنُ الثناءِ يقال: مَدَحْتُه مِدْحَةً واحدة و مَدَحَه يَمْدَحُه مَدْحاً و مِدْحَةً، هذا قول بعضهم، و الصحيح أَن المَدْحَ المصدر، و المِدْحَةَ الاسم، و الجمع مِدَحٌ، و هو المَدِيحُ و الجمع المَدائحُ و الأَماديح، الأَخيرة على غير قياس، و نظيره حَديثٌ و أَحاديثُ قال أَبو ذؤَيب:
لو كان مِدْحةُ حَيٍّ مُنْشِراً أَحداً، أَحْيا أَباكُنَّ، يا لَيْلى، الأَماديحُ
__________________________________________________
(3). قوله [و مجح مجحاً إلخ] من بابي منع و فرح كما صرح به شارح القاموس.
(4). قوله [و محامح] الذي في القاموس: المحمح و المحماح أي بفتح فسكون فيهما، لكن الشارح أقر ما هنا، فيكون ثلاث لغات، و زاد المجد أيضاً. المحاح كسحاب الأَرض القليلة الحمض. و الأَمح: السمين، كالأَبج. و تمحمح: تبحبح، و تمحمحت المرأَة دنا وضعها.
قال ابن بري: الرواية الصحيحة ما رواه الأَصمعي، و هو:
لو أَن مِدْحةَ حَيٍّ أَنْشَرَتْ أَحَداً، أَحيا، أُبُوَّتَكَ الشُّمَّ، الأَماديحُ
و أَنشرت أَحسنُ من منشراً، لأَنه ذكر المؤَنث، و كان حقه أَن يقول منشرة ففيه ضرورة من هذا الوجه، و أَما قوله أَحيا أُبُوَّتك فإِنه يخاطب به رجلًا من أَهله يرثيه كان قتل بالعَمْقاءِ و قبله بأَبيات:
أَلْفَيْته لا يَذُمُّ القِرْنُ شَوْكَتَه، و لا يُخالِطُه، في البأْسِ، تَسْمِيحُ
و التسميحُ: الهروب. و البأْس: بأْس الحرب. و المَدائِح: جمع المديح من الشعر الذي مُدِحَ به كالمِدْحة و الأُمْدُوحةِ و رجل مادِحٌ من قوم مُدَّح و مَديحٌ مَمْدوح. و تَمَدَّحَ الرجلُ: تكلَّف أَن يُمْدَحَ. و رجل مُمَدَّح أَي مَمْدوحٌ جدّاً، و مَدَحَ للمُثْنِي لا غير. و مَدَح الشاعرُ و امْتَدَح. و تَمَدَّح الرجل بما ليس عنده: تَشَبَّع و افتخر. و يقال: فلان يَتَمَدَّحُ إِذا كان يُقَرِّظُ نفسه و يثني عليها. و المَمادِحُ: ضدّ المَقابح. و امْتَدَحتِ الأَرض و تَمَدَّحَتْ: اتسعت، أُراه على البدل من تَنَدَّحَتْ و انْتَدَحَتْ. و امْدَحَّ بطنُه: لغة في انْدَحَّ أَي اتسَع. و تَمَدَّحتْ خواصر الماشية: اتسعت شِبَعا مثل تَنَدَّحَتْ قال الراعي يصف فرساً:
فلما سَقَيْناها العَكِيسَ، تَمَدَّحَتْ خَواصِرُها، و ازداد رَشْحاً وَريدُها
يروى بالدال و الذال جميعاً قال ابن بري: الشعر للراعي يصف امرأَة، و هي أُمُّ خَنْزَرِ بن أَرْقَمَ، و كان بينه و بين خَنْزَرٍ هِجاءٌ فهجاه بكون أُمه تَطْرُقُهُ و تطلب منه القِرى، و ليس يصف فرساً كما ذكر، لأَن شعره يدل على أَنه طرقته امرأَة تطلب ضيافته، و لذلك قال قبله:
فلما عَرَفْنا أَنها أُمُّ خَنْزَرٍ، جَفاها مَواليها، و غابَ مُفِيدُها
رَفَعْنا لها ناراً تُثَقَّبُ للقِرى، و لِقْحَةَ أَضيافٍ طَويلًا رُكُودُها
و لما قَضَتْ من ذي الإِناءِ لُبانةً، أَرادتْ إِلينا حاجةً لا نُريدُها
و العكيس: لبن يخلط بمرق.
كتاب العين، ج3، ص: 188
مدح: المدح: نقيض الهجاء و [هو] حسن الثناء. و المدحة اسم المديح، و جمعه مدائح و مدح، يقال: مدحته و امتدحته.
فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 128
امْتَدَحَ-
امْتِدَاحاً [مدح]: فراخ شد،- فلاناً:
فلانى را مدح و ستايش كرد.
الأُمْدُوحَة-
ج أَمَادِيح [مدح]: آنچه كه با آن ستايش كنند.
تَمَادَحَ-
تَمَادُحاً [مدح] القومُ: آن قوم يكديگر را ستايش كردند.
تَمَدَّحَ-
تَمَدُّحاً [مدح]: تظاهر به ستايش خود كرد، به آنچه كه نداشت افتخار كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را ستود،- إِلى النّاسِ: خواهان ستايش و مدح آنها شد.
مادَحَ-
مُمَادَحَةً [مدح] هُ: او را مدح و ثنا گفت.
مَدَّحَ-
تَمْدِيحاً [مدح] هُ: مرادف (مَدَحَة) است.
المِدْحَة-
ج مِدَح: اسم است از (مَدَحَ)، آنچه كه با آن مدح كنند.
قاموس قرآن، ج1، ص: 228
بَلغ:
بلوغ و بلاغ، يعنى رسيدن بانتهاء مقصد اعمّ از آنكه مكان باشد يا زمان يا امرى معيّن و گاهى نزديك شدن بمقصد مراد باشد هر چند بآخر آن نرسد (مفردات) در صحاح آمده: «بلغت المكان بلوغا وصلت اليه و كذلك اذا شارفت عليه ... و الابلاغ الايصال و كذلك التبليغ و الاسم منه البلاغ و البلاغ ايضا الكفاية».
راغب با آنكه بلاغ را مصدر ثلاثى گرفته، بمعنى تبليغ و كفايت نيز گفته است.
«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» يوسف 22: چون بجوانى رسيد باو حكم و علم عطا كرديم.
«وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ» بقره: 231.
در اينجاست كه گفتهاند:
«بلغن» بمعنى نزديك شدن بپايان اجل است و گر نه بعد از تمام شدن اجل رجوع جايز نيست. ولى اين سخن درست نيست و ظاهرا مراد از «بلغن اجلهنّ» تمام شدن اجل است، در اين باره در «اجل» بتفصيل سخن گفتهايم.
«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ» طلاق: 3 هر كه بخدا توكّل كرد خدا براى او كافى است، حقّا كه خدا بكار خود ميرسد و كسى او را منع نميكند. ضمير «امره» به «اللَّه» بر ميگردد و «بالغ» لازم است نه متعدّى.
«فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ» آل عمران: 20 گفتيم كه بلاغ بمعنى تبليغ است خواه اسم مصدر باشد
__________________________________________________
(1) نگارنده از اين نظر برگشته است تفصيل مطلب در «ملك» ديده شود
چنانكه جوهرى گفته و خواه مصدر از باب تفعيل همانطور كه از راغب نقل شد.
على هذا معناى آيه اين است:
پس اگر رو گردانند وظيفه تو فقط تبليغ و رساندن است.
«إِنَّ فِي هذا لَبَلاغاً لِقَوْمٍ عابِدِينَ» انبياء: 106 طبرسى و بيضاوى و راغب «بلاغ» را در آيه كفايت معنى كردهاند، يعنى در اينكه گفته شد بر اهل اخلاص كفايت است.
و شايد اين از باب تسميه مسبّب باسم سبب است زيرا كفايت مسبّب از تبليغ است
التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج1، ص: 332
بلغ
مقا- بلغ: أصل واحد و هو الوصول الى الشيء، تقول بلغت المكان إذا وصلت اليه. و قد تسمّى المشارفة بلوغا بحقّ المقاربة- فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ. و البلغة:
ما يتبلّغ به من عيش، كأنّه يراد إنّه يبلغ رتبة المكثر إذا رضى و قنع. و كذلك البلاغة الّتى يمدح بها الفصيح اللسان لأنّه يبلغ بها ما يريده. ولى في هذا بلاغ أى كفاية. تبلّغت القلّة بفلان إذا اشتدّت.
مفر- البلوغ و البلاغ: الانتهاء الى أقصى المقصد و المنتهى، مكانا كان أو زمانا أو أمرا من الأمور مقدّرا، و ربّما يعبّر به عن المشارفة عليه و ان لم ينته اليه.
مصبا- بلغ الصبىّ بلوغا من باب قعد: فقد احتلم و أدرك، و الأصل بلغ الحلم. فهو بالغ و الجارية بالغ أيضا، قال ابن الأنبارى: قالوا جارية بالغ، فاستغنوا بذكر الموصوف و بتأنيثه عن تأنيث صفته، كما يقال امرأة حائض و امرأة عاشق، و ربّما انّث مع ذكر الموصوف لأنّه الأصل. و بلغ الكتاب بلاغا و بلوغا: وصل. و بلغت الثمار: أدركت و نضجت. و قولهم لزمه ذلك بالغا ما بلغ: منصوب على الحال، أى مترقّيا الى أعلى نهاياته. و بالغت في كذا: بذلت الجهد في تتّبعه. و في هذا بلاغ و بلغة و تبلّغ أى كفاية. و أبلغه السلام و بلّغه بالألف و التشديد: أوصله. و بلغ بالضمّ بلاغة فهو بليغ: إذا كان فصيحا طلق اللسان.
و التحقيق
أنّ حقيقة معنى هذه المادّة: هو الوصول الى الحدّ الأعلى و المرتبة المنتهى. و هذا هو الفرق بينها و بين مادّة الوصول. فلا يقال- و صلت الثمار، و لا وصل الصبىّ، و لا وصل أشدّه.
و بهذا يظهر اللطف في اختيار هذه المادّة في جميع موارد استعمالاتها، فانّ هذا القيد منظور و محفوظ في كلّ واحد منها.
وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ...، وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ ...، فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ ...، وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً ...، وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ ...، فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ ...، إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ ...، لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ ...، هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ ...، فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ ...
هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ- 6/ 19.
أى من بلغ الى حدّ التوجّه الى التكليف و أقبل الى اللّه تعالى و بلغ الرشد في العبوديّة.
فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ- 16/ 35.
أى نفس بلوغ الأحكام الّتى توحى اليه، فهم موظّفون في قبال البلاغ و تحقّقه من حيث هو في الخارج، من دون نظر الى نسبة الى الفاعل أو المفعول، أى الى جهة الصدور كما في أفعل أو الى جهة الوقوع كما في صيغة فعّل، فليس للرسول موضوعيّة و لا لمن يبلغ اليه، بل المنظور بيان البلاغ و وضوحه في نفسه- هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ.
فبلوغ كلّ شيء بحسبه: فيقال في السير و الوصول الى منتهى المقصد:
بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ ...، بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ ...، بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما ...، بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ.
و في الوصول الى منتهى المقصد زمانا:
فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ ...، وَ بَلَغْنا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنا ...، وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُسَمًّى ...، إِلى أَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ.
فالمراد بلوغهم الى منتهى المقدار من الزمان المعيّن، فانّ الأجل غاية الوقت من الزمان، و الغاية آخر مقدار من الزمان الممتدّ قبل انتهائه، و أمّا بعد الانتهاء فليس من الأجل.
و قولهم- و قد تسمّى المشارفة بلوغا بحقّ المقاربة- فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ: غير وجيه، فانّ البلوغ هنا بمعناه الحقيقي كما قلنا.
و في الوصول الى منتهى أمر:
قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً ...، وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ ...، إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ...، أَبْلُغُ الْأَسْبابَ ...، لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ ...، لِيَبْلُغَ فاهُ ...، ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ.
و في الإيصال الى منتهى مقصد: أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي. و في مقام الاشارة الى وقوع البلاغ فيهم: أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي.
مجمع البحرين، ج5، ص: 6
(بلغ) قوله تعالى: إِنَّ فِي هذا لَبَلاغاً
[21/ 106] أي كفاية موصلة إلى البينة. و مثله هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ
[14/ 52] أي: ذو بلاغ، أي بيان، و هذا إشارة إلى المذكور. و البلاغ: اسم من التبليغ، قال تعالى: وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ
[24/ 54] أي تبليغ الرسالة. قوله: اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ
[65/ 3] أي يبلغ ما يريد. قوله: أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ
[68/ 39] أي مؤكدة. قوله: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ
[5/ 67] أي أوصل ما أنزل إليك من ربك وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ قال المفسر: قد كثرت الأقاويل في ذلك، و الذي اشتهرت به الروايات عن أهل البيت ع أن الله أوحى إلى نبيه أن يستخلف عليا، و كان يخاف أن يشق ذلك على جماعة من أصحابه، فأنزل الله تعالى هذه الآية تشجيعا له على القيام بما أمره الله بتأديته، و حكاية الغدير متواترة فيما بين المؤمنين و إن أنكرها بعض أهل الخلاف. قوله: فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَ
أي قرب بلوغ أجلهن فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ [65/ 2].
__________________________________________________
(1). انظر التفاصيل حول هذه الضيعة معجم البلدان ج 1 ص 469.
و نظير ذلك في لغة العرب كثير، قال تعالى: فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ و الاستعاذة قبل. و البلوغ: الوصول أيضا، قال تعالى: وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا تَعْضُلُوهُنَّ [2/ 232] و قوله: هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ
[5/ 95] أي واصلها. قوله: وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ [24/ 59] الآية، هو من قوله بلغ الصبي بلوغا من باب قعد: احتلم و لزمه التكليف، فهو بالغ و الجارية بالغ بغير هاء، و ربما أنث مع ذكر الموصوف. قال بعض الأفاضل: و يعلم البلوغ بإنبات الشعر الخشن على العانة أو خروج المنى الذي منه الولد، و هذان الوصفان للذكور و الإناث، أو السن و هو بلوغ خمسة عشر سنة، و في رواية من ثلاثة عشر إلى أربعة عشر، و في أخرى ببلوغ عشر، و أما الأنثى فببلوغ تسع، و يعلم بلوغ الخنثى بخمسة عشر سنة و بالمني من الفرجين و الحيض من فرج النساء مع المنى من فرج الرجال و الإنبات.
و في حديث عيسى ع" رح من الدنيا ببلغة" أي بكفاية" و ليكفك الخشن الجشب"
و في الحديث" لا تطلبوا من الدنيا أكثر من البلاغ" «1»
هو ما كفى و بلغ مدة الحياة.
و في دعاء الاستسقاء" و اجعل ما أنزلت لنا قوة و بلاغا إلى حين"
أي نتوصل به إلى حين و زمان. و بالغ في الأمر يبالغ مبالغة و بلاغا: إذا اجتهد فيه و لم يقصر.
و في خبر عائشة يوم الجمل و قد قالت لعلي ع" قد بلغت منا البلغين"
البلغين بكسر الباء و ضمها مع فتح اللام الداهية، و هو مثل، و معناه بلغت منا كل مبلغ، مثل" لقيت منه البرحين" أي كل الدواهي. و البلوغ و البلاغ: الانتهاء إلى أقصى الحقيقة، و منه البلاغة، و الأصل فيه أن يجمع الكلام ثلاثة أوصاف: صوابا في
__________________________________________________
(1). نهج البلاغة ج 1 ص 92. [.....]
موضوع اللغة، و طبقا للمعنى المراد منه، و صدقا في نفسه. و بلغ الرجل بالضم: أي صار بليغا. و البليغ: من يبلغ بلسانه كنه ما في ضميره. و البلغة بالضم: الكفاية و هو ما يكتفى به في العيش. و منه
الحديث في الدنيا" فإنها دار بلغة و منزل قلعة" «1»
أي دار عمل يتبلغ فيها من صالح الأعمال و يتزود، و منزل قلعة أي يتحول عنها من دار إلى دار أخرى. و تبلغ بكذا: اكتفى به. و تبلغت به العلة: اشتدت.
المفردات في غريب القرآن، ص: 144
بلغ
البُلُوغ و البَلَاغ: الانتهاء إلى أقصى المقصد و المنتهى، مكانا كان أو زمانا، أو أمرا من الأمور المقدّرة، و ربما يعبّر به عن المشارفة عليه و إن لم ينته إليه، فمن الانتهاء: بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً [الأحقاف/ 15]، و قوله عزّ و جلّ:
فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا تَعْضُلُوهُنَّ [البقرة/ 232]، و ما هُمْ بِبالِغِيهِ [غافر/ 56]، فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ [الصافات/ 102]، لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ [غافر/ 36]، أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ [القلم/ 39]، أي: منتهية في التوكيد.
و البَلَاغ: التبليغ، نحو قوله عزّ و جلّ: هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ [إبراهيم/ 52]، و قوله عزّ و جلّ:
بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ [الأحقاف/ 35]، وَ ما عَلَيْنا إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ [يس/ 17]، فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ [الرعد/ 40].
و البَلَاغ: الكفاية، نحو قوله عزّ و جلّ: إِنَّ فِي هذا لَبَلاغاً لِقَوْمٍ عابِدِينَ [الأنبياء/ 106]، و قوله عزّ و جلّ: وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ
[المائدة/ 67]، أي: إن لم تبلّغ هذا أو شيئا مما حمّلت تكن في حكم من لم يبلّغ شيئا من رسالته، و ذلك أنّ حكم الأنبياء و تكليفاتهم أشدّ، و ليس حكمهم كحكم سائر الناس الذين يتجافى عنهم إذا خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا، و أمّا قوله عزّ و جلّ: فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ [الطلاق/ 2]، فللمشارفة، فإنها إذا انتهت إلى أقصى الأجل لا يصح للزوج مراجعتها و إمساكها.
و يقال: بَلَّغْتُهُ الخبر و أَبْلَغْتُهُ مثله، و بلّغته أكثر، قال تعالى: أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي [الأعراف/ 62]، و قال: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ [المائدة/ 67]، و قال عزّ و جلّ: فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَيْكُمْ [هود/ 57]، و قال تعالى: بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ وَ امْرَأَتِي عاقِرٌ [آل عمران/ 40]، و في موضع: وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا [مريم/ 8]، و ذلك نحو: أدركني الجهد و أدركت
__________________________________________________
(1) قال أبو عبيدة: و مما دخل في كلام العرب من كلام فارس: المسح، تسميه العرب البلاس، و هو فارسي معرّب.
و من دعائهم: أرانيك اللّه على البلس، و هي غرائر كبار من مسوح يجعل فيها التين.
الجهد، و لا يصحّ: بلغني المكان و أدركني.
و البلاغة تقال على وجهين:
- أحدهما: أن يكون بذاته بليغا، و ذلك بأن يجمع ثلاثة أوصاف: صوبا في موضوع لغته، و طبقا للمعنى المقصود به، و صدقا في نفسه «1»، و متى اخترم وصف من ذلك كان ناقصا في البلاغة.
- و الثاني: أن يكون بليغا باعتبار القائل و المقول له، و هو أن يقصد القائل أمرا فيورده على وجه حقيق أن يقبله المقول له، و قوله تعالى: وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً [النساء/ 63]، يصح حمله على المعنيين، و قول من قال «2»: معناه قل لهم: إن أظهرتم ما في أنفسكم قتلتم، و قول من قال: خوّفهم بمكاره تنزل بهم، فإشارة إلى بعض ما يقتضيه عموم اللفظ، و البلغة: ما يتبلّغ به من العيش.
لسان العرب، ج8، ص: 419
بلغ: بَلغَ الشيءُ يَبْلُغُ بُلُوغاً و بَلاغاً: وصَلَ و انْتَهَى، و أَبْلَغَه هو إِبْلاغاً و بَلَّغَه تَبْلِيغاً و قولُ أَبي قَيْسِ بنِ الأَسْلَتِ السُّلَمِيِّ:
قالَتْ، و لَمْ تَقْصِدْ لِقِيلِ الخَنى: مَهْلًا فقد أَبْلَغْتَ أَسْماعي
إِنما هو من ذلك أَي قد انْتَهَيْتَ فيه و أَنْعَمْتَ. و تَبَلَّغَ بالشيء: وصَلَ إِلى مُرادِه، و بَلَغَ مَبْلَغَ فلان و مَبْلَغَتَه. و في حديث الاسْتِسْقاء:
و اجْعَلْ ما أَنزلتَ لنا قُوّةً و بلاغاً إِلى حين
البَلاغُ: ما يُتَبَلَّغُ به و يُتَوَصَّلُ إِلى الشيء المطلوب. و البَلاغُ: ما بَلَغَكَ. و البَلاغُ: الكِفايةُ و منه قول الراجز:
تَزَجَّ مِنْ دُنْياكَ بالبَلاغِ، و باكِرِ المِعْدةَ بالدِّباغِ
و تقول: له في هذا بَلاغٌ و بُلْغةٌ و تَبَلُّغٌ أَي كِفايةٌ، و بَلَّغْتُ الرِّسالةَ. و البَلاغُ: الإِبْلاغُ. و في التنزيل: إِلَّا بَلاغاً مِنَ اللَّهِ وَ رِسالاتِهِ، أَي لا أَجِدُ مَنْجى إِلا أَن أُبَلِّغَ عن اللهِ ما أُرْسِلْتُ به. و الإِبلاغُ: الإِيصالُ، و كذلك التبْلِيغُ، و الاسم منه البَلاغُ، و بَلَّغْتُ الرِّسالةَ. التهذيب: يقال بَلَّغْتُ القومَ بلاغاً اسم يقوم مقام التبْلِيغِ. و في الحديث:
كلُّ رافِعةٍ رَفَعَتْ عَنّا «2» من البلاغ فَلْيُبَلِّغْ عَنّا
، يروى بفتح الباء و كسرها، و قيل: أَراد من المُبَلِّغِين، و أَبْلغْتُه و بَلَّغْتُه بمعنى واحد، و إِن كانت الرواية
__________________________________________________
(1). قوله [برجس] بهامش الأصل في نسخة: بزجر.
(2). قوله [رفعت عنا] كذا بالأصل، و الذي في القاموس: علينا، قال شارحه: و كذا في العباب.
من البلاغ بفتح الباء فله وجهان: أَحدهما أَن البَلاغَ ما بلغ من القرآن و السنن، و الوجهُ الآخر من ذوي البَلاغِ أي الذين بَلَّغُونا يعني ذوي التبليغ، فأَقام الاسم مقام المصدر الحقيقي كما تقول أَعْطَيْتُه عَطاء، و أَما الكسر فقال الهرويّ: أُراه من المُبالِغين في التبْليغ، بالَغَ يُبالِغُ مُبالَغةً و بِلاغاً إِذا اجْتَهد في الأَمر، و المعنى في الحديث:
كلُّ جماعةٍ أَو نفس تُبَلِّغُ عنا و تُذِيعُ ما تقوله فَلْتُبَلِّغْ و لْتَحْكِ.
و أَما قوله عز و جل: هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ، أَي أَنزلناه ليُنْذَر الناسُ به. و بَلَّغَ الفارِسُ إِذا مَدَّ يدَه بِعِنانِ فرسه ليزيد في جَرْيِه. و بَلَغَ الغُلامُ: احْتَلَمَ كأَنه بَلَغَ وقت الكتابِ عليه و التكليفِ، و كذلك بَلَغَتِ الجاريةُ. التهذيب: بلغ الصبيُّ و الجارية إِذا أَدْركا، و هما بالِغانِ. و قال الشافعي في كتاب النكاح: جارية بالِغٌ، بغير هاء، هكذا روى الأَزهريّ عن عبد الملك عن الربيع عنه، قال الأَزهري: و الشافعي فَصِيحٌ حجة في اللغة، قال: و سمعت فُصَحاء العرب يقولون جارية بالغ، و هكذا قولهم امرأَة عاشِقٌ و لِحيةٌ ناصِلٌ، قال: و لو قال قائل جارية بالغة لم يكن خطأً لأَنه الأَصل. و بَلَغْتُ المكانَ بُلُوغاً: وصلْتُ إِليه و كذلك إِذا شارَفْتَ عليه و منه قوله تعالى: فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ، أَي قارَبْنَه. و بَلَغَ النبْتُ: انتهَى. و تَبالَغ الدِّباغُ في الجلد: انتهى فيه عن أَبي حنيفة. و بَلَغتِ النخلةُ و غيرُها من الشجر: حان إدْراكُ ثمرها عنه أَيضاً. و شيءٌ بالغ أَي جيِّدٌ، و قد بلَغَ في الجَوْدةِ مَبْلغاً. و يقال: أَمْرُ اللهِ بَلْغ، بالفتح، أَي بالِغٌ من قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ. و أَمرٌ بالِغٌ و بَلْغٌ: نافِذٌ يَبْلُغُ أَين أُرِيدَ به قال الحرث بن حِلِّزةَ:
فهَداهُمْ بالأَسْودَيْنِ و أَمْرُ اللَّهِ بَلْغٌ يَشْقَى به الأَشْقِياءُ
و جَيْشٌ بَلْغٌ كذلك. و يقال: اللهم سَمْعٌ لا بَلْغٌ و سِمْعٌ لا بِلْغٍ، و قد ينصب كل ذلك فيقال: سَمعاً لا بَلْغاً و سِمْعاً لا بِلْغاً، و ذلك إِذا سمعت أَمراً منكراً أَي يُسْمَعُ به و لا يَبْلُغُ. و العرب تقول للخبر يبلغ واحدَهم و لا يحققونه: سَمْعٌ لا بَلْغٌ أَي نسمعه و لا يَبْلُغنا. و أَحْمَقُ بَلْغٌ و بِلْغٌ أَي هو من حَماقَتِه «1» يبلغ ما يريده، و قيل: بالغ في الحُمْقِ، و أَتْبَعُوا فقالوا: بِلْغٌ مِلْغٌ. و قوله تعالى: أَمْ لَكُمْ أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ قال ثعلب: معناه مُوجَبَةٌ أَبداً قد حلفنا لكم أَن نَفِيَ بها، و قال مرة: أَي قد انتهت إِلى غايتها، و قيل: يمينٌ بالغة أَي مؤكَّدةٌ. و المُبالَغةُ: أَن تَبْلُغَ في الأَمر جُهْدَك. و يقال: بُلِغَ فلان أَي جُهِدَ قال الراجز:
إِنَّ الضِّبابَ خَضَعَتْ رِقابُها للسيفِ، لَمَّا بُلِغَتْ أَحْسابُها
أَي مَجْهودُها «2» و أَحْسابُها شَجاعَتُها و قوّتُها و مَناقِبُها. و أَمرٌ بالغ: جيد. و البَلاغةُ: الفَصاحةُ. و البَلْغُ و البِلْغُ: البَلِيغُ من الرجال. و رجل بَلِيغٌ و بَلْغٌ و بِلْغٌ: حسَنُ الكلام فَصِيحُه يبلغ بعبارة لسانه كُنْهَ ما في قلبه، و الجمعُ بُلَغاءُ، و قد بَلُغَ، بالضم، بَلاغةً أَي صار بَلِيغاً. و قولٌ بَلِيغٌ: بالِغٌ و قد بَلُغَ. و البَلاغاتُ: كالوِشاياتِ. و البِلَغْنُ: البَلاغةُ عن السيرافي، و مثَّل به سيبويه.
__________________________________________________
(1). قوله [من حماقته] عبارة القاموس: مع حماقته.
(2). قوله [أي مجهودها] كذا بالأَصل، و لعله جهدت ليطابق بلغت،
و البِلَغْنُ أَيضاً: النّمَّام عن كراع. و البلغن: الذي يُبَلِّغُ للناسِ بعضِهم حدِيثَ بعض. و تَبَلَّغَ به مرضُه: اشتَّدّ. و بَلَغَ به البِلَغِينَ بكسر الباء و فتح اللام و تخفيفها عن ابن الأَعرابي، إِذا اسْتَقْصَى في شَتْمِه و أَذاهُ. و البُلَغِينُ و البِلَغِينُ. الدّاهيةُ: و في الحديث:
أَن عائشة قالت لأَمير المؤمنين عليّ، عليه السلام، حين أُخِذَتْ يومَ الجملِ: قد بَلَغْتَ مِنّا البِلَغِينَ
معناه أَنَّ الحَرْبَ قد جَهَدَتْنا و بَلَغَتْ منا كل مَبْلَغٍ، يروى بكسر الباء و ضمها مع فتح اللام، و هو مَثَلٌ، معناه بَلَغْتَ منا كل مَبْلَغٍ. و قال أَبو عبيد في قولها قد بَلَغْتَ منا البِلَغِينَ: إنه مثل قولهم لَقِيتَ منا البُرَحِينَ و الأَقْوَرِينَ، و كل هذا من الدَّواهِي، قال ابن الأَثير: و الأَصل فيه كأَنه قيل: خَطْبٌ بُلَغٌ و بِلَغٌ أَي بَلِيغٌ، و أَمْرٌ بُرَحٌ و بِرَحٌ أَي مُبَرِّح، ثم جمعا على السلامة إِيذاناً بأَنَّ الخطوب في شدّة نِكايَتِها بمنزلة العُقلاء الذين لهم قَصْد و تعمُّد. و بالَغَ فلان في أَمْرِي إذا لم يُقَصِّر فيه. و البُلْغَةُ: ما يُتَبَلَّغُ به من العيش، زاد الأَزهري: و لا فَضْلَ فيه. و تَبَلَّغ بكذا أَي اكتفَى به. و بَلَّغَ الشيْبُ في رأْسه: ظهر أَوّلَ ما يظهر، و قد ذكرت في العين المهملة أَيضاً، قال: و زعم البصريون أَن ابن الأَعرابي صحّف في نوادِرِه فقال مكان بَلَّعَ بَلَّغَ الشيبُ، فلما قيل له إِنه تصحيف قال: بَلَّعَ و بَلَّغَ. قال أَبو بكر الصُّوليُّ: و قرئ يوماً على أَبي العباس ثعلب و أَنا حاضر هذا، فقال: الذي أَكتب بَلَّغ، كذا قال بالغين معجمة. و البالِغاءُ: الأَكارِعُ في لغة أَهل المدينة، و هي بالفارسية بايْها. و التَّبْلِغةُ: سَيْر يُدْرج على السِّيَة حيث انتهى طرَفُ الوَتَر ثلاث مِرارٍ أَو أَربعاً لِكَيْ يَثْبُتَ الوتر حكاه أَبو حنيفة جعل التبلغة اسماً كالتَّوْدِيةِ و التَّنْهِيةِ ليس بمصدر، فتفهَّمه.
كتاب العين، ج4، ص: 421
بلغ: رجل بلغ: بليغ، و قد بلغ بلاغة. و بلغ الشيء يبلغ بلوغا، و أبلغته إبلاغا. و بلغته تبليغا في الرسالة و نحوها. و في كذا بلاغ و تبليغ أي كفاية. و شيء بالغ أي جيد. و المبالغة: أن تبلغ من العمل جهدك. قال الضرير: سمعت أبا عمرو يقول: البلغ ما يبلغك من الخبر الذي لا يعجبك، القول: اللهم سمع لا بلغ أي اللهم نسمع بمثل هذا فلا تنزله بنا
فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 8
أَبْلَغَ-
إِبْلاغاً [بلغ] هُ اليه: پيام را به او رسانيد و ابلاغ كرد،- هُ الشّيءَ: آن چيز را به او رسانيد و ابلاغ كرد،- ألشُّرْطَة بِالأمْرِ: پليس را از موضوع با خبر كرد.
الأَبْلَغ-
آنكه در او مبالغه شود.
بالَغَ-
مُبَالَغَةً و بِلَاغاً [بلغ] في الأمرِ: در آن كار بسيار كوشيد و كوتاهى نكرد.
البالِغ-
نافذ «امْرٌ بالِغٌ»: كارى كه بحد كمال رسيده، دَرْك كننده «غُلَامٌ بَالِغٌ»:
جوانى كه به سن بلوغ رسيده «جَارِيَةُ بَالِغٌ و بَالِغَةٌ»: دخترى كه به حد بلوغ رسيده.
البالُّو-
پيست، جاى رقص، جشن رقص- اين واژه ايتاليائى است-
البالُوعَة-
ج بَوَالِيع و بَلَالِيع: چاهك يا اگو كه آبهاى آلوده و چرك در آن ريخته شده و يا از آن مىگذرد.
البالُون-
بالن، توپ بازى- اين واژه فرانسه است-
تَبَالَغ-
تَبَالُغاً [بلغ] الرجلُ في كلامِهِ: در سخن خود اظهار بلاغت كرد در حاليكه بليغ نبود،- فيهِ المرضُ: بيمارى در او شدت يافت.
تَبَلَّغَ-
تَبَلُّغاً [بلغ] بالشيءِ: به آن چيز بسنده كرد و قانع شد.
التَّبْلِيغ-
[بلغ]: خبر دادن، اعلام، اخطار، انذار، ابلاغ.
تَبَنَ-
- تَبْناً الدابَّةَ: به ستور كاه خورانيد.
تَبَّنَ-
تَتْبِيناً: كاه را در كاهدان ريخت.
التِّبْن-
كاه.
المُبَالَغَة-
ج مُبَالَغَات [بلغ]: افراط، غلو كردن.
المَبْلَغ-
ج مَبَالِغ [بلغ]: مقدار چيزى، مقدارى پول «الْمَبْلَغُ الْمُودَع»: وديعه نقدى.
: پيام آور، مأمور تبليغ، سخن چين.
لسان العرب، ج13، ص: 467
أله: الإِلَهُ: الله عز و جل، و كل ما اتخذ من دونه معبوداً إلَهٌ عند متخذه، و الجمع آلِهَةٌ. و الآلِهَةُ: الأَصنام، سموا بذلك لاعتقادهم أَن العبادة تَحُقُّ لها، و أَسماؤُهم تَتْبَعُ اعتقاداتهم لا ما عليه الشيء في نفسه، و هو بَيِّنُ الإِلَهةِ و الأُلْهانيَّةِ: و في حديث
وُهَيْب بن الوَرْد: إذا وقع العبد في أُلْهانيَّة الرَّبِّ، و مُهَيْمِنِيَّة الصِّدِّيقين، و رَهْبانِيَّةِ الأَبْرار لم يَجِدْ أَحداً يأْخذ بقلبه
أَي لم يجد أَحداً يعجبه و لم يُحِبَّ إلَّا الله سبحانه قال ابن الأَثير: هو مأْخوذ من إلَهٍ، و تقديرها فُعْلانِيَّة، بالضم، تقول إلَهٌ بَيِّنُ الإِلَهيَّة و الأُلْهانِيَّة، و أَصله من أَلِهَ يَأْلَهُ إذا تَحَيَّر، يريد إذا وقع العبد في عظمة الله و جلاله و غير ذلك من صفات الربوبية و صَرَفَ وَهْمَه إليها، أَبْغَضَ الناس حتى لا يميل قلبه إلى أَحد. الأَزهري: قال الليث بلغنا أَن اسم الله الأَكبر هو الله لا إله إلَّا هو وحده «1»: قال: و تقول العرب للهِ ما فعلت ذاك، يريدون و الله ما فعلت. و قال الخليل: الله لا تطرح الأَلف من الاسم إنما هو الله عز ذكره على التمام قال: و ليس هو من الأَسماء التي يجوز منها اشْتقاق فِعْلٍ كما يجوز في الرحمن و الرحيم. و روى المنذري عن أَبي الهيثم أَنه سأَله عن اشتقاق اسم الله تعالى في اللغة فقال: كان حقه إلاهٌ، أُدخلت الأَلف و اللام تعريفاً، فقيل أَلإِلاهُ، ثم حذفت العرب الهمزة استثقالًا لها، فلما تركوا الهمزة حَوَّلوا كسرتها في اللام التي هي لام التعريف، و ذهبت الهمزة أَصلًا فقالوا أَلِلاهٌ، فحرَّكوا لام التعريف التي لا تكون إلَّا ساكنة، ثم التقى لامان متحركتان فأَدغموا الأُولى في الثانية، فقالوا الله، كما قال الله عز و جل: لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي معناه لكنْ أَنا، ثم إن العرب لما سمعوا اللهم جرت في كلام الخلق توهموا أَنه إذا أُلقيت الأَلف و اللام من الله كان الباقي لاه، فقالوا لاهُمَّ و أَنشد:
لاهُمَّ أَنتَ تَجْبُرُ الكَسِيرَا، أَنت وَهَبْتَ جِلَّةً جُرْجُورا
و يقولون: لاهِ أَبوك، يريدون الله أَبوك، و هي لام التعجب و أَنشد لذي الإِصبع:
لاهِ ابنُ عَمِّي ما يَخافُ الحادثاتِ من العواقِبْ
قال أَبو الهيثم: و قد قالت العرب بسم الله، بغير مَدَّة اللام و حذف مَدَّة لاهِ و أَنشد:
أَقْبَلَ سَيْلٌ جاءَ من أَمر اللهْ، يَحْرِدْ حَرْدَ الجَنَّةِ المُغِلَّه
و أَنشد:
لَهِنَّكِ من عَبْسِيَّةٍ لَوسِيمةٌ، على هَنَواتٍ كاذبٍ من يَقُولُها
إنما هو للهِ إنَّكِ، فحذف الأَلف و اللام فقال لاهِ: إنك، ثم ترك همزة إنك فقال لَهِنَّك و قال الآخر:
أَ بائِنةٌ سُعْدَى، نَعَمْ و تُماضِرُ، لَهِنَّا لمَقْضِيٌّ علينا التَّهاجُرُ
يقول: لاهِ إنَّا، فحذف مَدَّةِ لاهِ و ترك همزة إنا كقوله:
لاهِ ابنُ عَمِّكَ و النَّوَى يَعْدُو
__________________________________________________
(1). قوله [إلا هو وحده] كذا في الأَصل المعوّل عليه، و في نسخة التهذيب: الله لا إله إلا هو و الله وحده انتهى. و لعله إلا الله وحده
و قال الفراء في قول الشاعر لَهِنَّك: أَرادَ لإِنَّك، فأبدل الهمزة هاء مثل هَراقَ الماءَ و أَراق، و أَدخل اللام في إن لليمين، و لذلك أَجابها باللام في لوسيمة. قال أَبو زيد: قال لي الكسائي أَلَّفت كتاباً في معاني القرآن فقلت له: أَ سمعتَ الحمدُ لاهِ رَبِّ العالمين؟ فقال: لا، فقلت: اسمَعْها. قال الأَزهري: و لا يجوز في القرآن إلَّا الحمدُ للهِ بمدَّةِ اللام، و إِنما يقرأُ ما حكاه أَبو زيد الأَعرابُ و من لا يعرف سُنَّةَ القرآن. قال أَبو الهيثم: فالله أَصله إلاهٌ، قال الله عز و جل: مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ. قال: و لا يكون إلَهاً حتى يكون مَعْبُوداً، و حتى يكونَ لعابده خالقاً و رازقاً و مُدبِّراً، و عليه مقتدراً فمن لم يكن كذلك فليس بإله، و إِن عُبِدَ ظُلْماً، بل هو مخلوق و مُتَعَبَّد. قال: و أَصل إلَهٍ وِلاهٌ، فقلبت الواو همزة كما قالوا للوِشاح إشاحٌ و للوِجاحِ و هو السِّتْر إِجاحٌ، و معنى ولاهٍ أَن الخَلْقَ يَوْلَهُون إليه في حوائجهم، و يَضْرَعُون إليه فيما يصيبهم، و يَفْزَعون إليه في كل ما ينوبهم، كما يَوْلَهُ كل طِفْل إلى أُمه. و قد سمت ا